X
تبلیغات
نی نی و بی بی


























نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به هم

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 15:39 توسط نی نی| |

منو بی بی هنوز با هم قهریم

وقتی میاد سلام نمیکنه و وقتی میره خدافظی نمیکنه

منم نمیکنم

دیروز شام که آماده شدم سفره رو پهن کردم بهش گفتم بیا شام بخور

فقط سر سفره که هستیم بعد خوردن غذا تشکر میکنه...این تنها حرف بین ماست از دیروز تا امروز

یکی از دوستای نی نی سایتیم که دیروز جریانو بهش گفتم و میدونم خانم با سیاستیه بهم گفت :شوهرت که اومد ازش پذیرایی کن و خوب باش اما باهاش حرف نزن...یه جورایی نازو عشوه بیا اما صحبتی باهاش نکن

منم همین کارو کردم اما هنوز که نتیجه  نداده!

راستی اون ماشینه جور شد

همون که بی خیالش شده بودیم

ازونجاییکه پولا تو حساب من بود مجبور شد بهم مسج بده بگه پولارو بریز به حساب طرف

پولو ریختیم به حساب طرف

بار قبل قرار بود ۶بخریمش مدل ۸۴

الان ۶۵۰۰ دادیم و خودشون تعمیرش میکنن

بقیه گفتن مناسبه قیمتش بخرینش

شوهر الی که توی استان خودمونه برامون جورش کرده و داره درستش میکنه

راستی یه خبر بد

اکول و الی با بچه ها و شوهراشون قراره بیان تهران

خونه ما هم میان

کی حوصله اکول رو داره

شوهر الی گفت ماشینو براتون میارم اونجا

اصلا خوشحال نیستم

شیرینی یکی از بزرگترین آروزهام به تلخیه دعوا بی اثر شده به دهنم

ینی الان ما واقعا ماشین داریم؟

هنوز به مامام اینا نگفتم!

الان بی بی اومده بود نهار درباره کار بانکی کارم داشت بران یادداشت گذاشتsmile смайлики смайлы

فکرمیکنم به این خاطرحرف نمیزنه چون توی دعوامون گفت چرا تلفنو روم قطع کردی و بعد جواب ندادی گفتم نمیخواستم باهات حرف بزنم گفت مطمئنی نمیخوای باهام حرف بزنی؟

گفتم آره

هیچی دیگه هنوز قهریم

اما میتونم ازش بفهمم که آروم شده

هیچ احساسیم به ماشینه ندارم درحال حاضر

دیشب تو رختخواب دوباره اون بالشته رو بغل کردم خوابیدم

بالشته بین منو بی بی بود

خیلی پراکنده دارم حرف میزنم میدونم

دوستان...............دعا ترو خدا !


پی نوشت ۵۰/۴ عصر:

بازم نی نی سایت...داشتم باهاشون حرف میزدم یه تاپیک گذاشتم که بچه ها بیان راهنماییم کنن چیکار کنم بی بی بیاد باهام آشتی کنه

دیدم ملـــــــــــــــــــــــــــت بودن که ریختن تو تاپیکم و همه میگفتن ماهم امروز با شوهرامون قهریم!

ای خــــــدا !! اینهمه خانم درحال قهر یکجا!

تعریف که میکردن دیدم بابــــا وضع من از همه شون بهتره!

یکی میگفت تالا شوشوم نیومده منت کشی یکی میگفت همیشه میندازه گردن من ...همه داشتن مینالیدن

من گفتم بابا! ۹۹ درصد مواقع همسرم میاد پاپیش میزاره واسه آشتی اما چون اینبار حرف بد زده من نمیتونم پاپیش بزارم!

خلاصه از اوضاع نابسامان اونا دیدم ما که زندگیمون گل و بلبله!!

یکی از بچه ها گفت اگه واقعا شوهرت همیشه میاد جلو منت میکشه اینبار تو ببخشش اینجوری بیشتر تو دلش جامیشی چونکه میدونه خودشم تقصیر داشته

خلاصه کارای خونه رو کردم و نماز ظهرمو خوندم بین دونماز یدفه به دلم افتاد به بی بی مسج بدم و بخاطر اینکه پشت تلفن بهش توپیده بودم معذرت بخوام

و ازینکه بین نمازام این به دلم افتاده بود بنا رو بر خیر گذاشتم

و هم اینکه من همیشه دم ازین میزنم که کسی به کسی بی احترامی میکنه باید شجاع باشه و بتونه معذرت بخواد مثل جریان اکول

میخواستم بخودم ثابت کنم ببینم منم ازونام که فقط حرف میزنن یا میتونم عمل هم بکنم!

بهش مسج دادم :

"اونروز چنتا چیز پشت سرهم پیش اومد که باعث عصباتیتم شد، اون لحظه بخودم حق میدادم از دستت عصبانی باشم ، بخاطر اینکه پشت تلفنئباهات بدحرف زدم معذرت میخوام، و اینکه خب صورتم میخوره به گوشی اونجوری میشه دست من که نیست!"

چنتا پیام داد :

"منم از دست صبح عصبانی بودم یکبار گفتم وقتی سرکارم باهام بحث نکن و حرف بد نزن چون مصطفی بغل گوشم بود بعدشم من مقصر نبودم اون پولو برداشتم برا خودت خرج کردم"

"بعدم هزار بار گفتم تلفنو روم قطع نکن بعد با دوچرخه رفتم بانک دیدم نیستی زنگ زدم خاموش کردی دیگه کفری بودم خسته هم بودم "

"مشتری مغازه بود عجله هم داشت و ولش کردم اومدم بعد اونجوری شد ،قبل تو هم صاحبخونه زنگ زد و گفت خونه رو برا فروش گذاشتم باید بری ،عصبانی اومدم تو هم بحث میکنی بام "

"دلیلی برا بد حرف زدنم نیست،اما بخدا ائن لحظه داشتم منفجر میشدم"

*******

حالا منتظرم بیاد خونه ببینم چی میشه

حالا که حرف زد میبینم اونم توی اون لحظه توی شرایط خیلی بدی بوده...

خدایا سر نماز بهت گفتم بخاطر تو پاپیش میزارم

ازم قبول کن

نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1392ساعت 14:20 توسط نی نی| |

امروز با بی بی دعوام شد

دیشب یه چک بهم داد گفت فردا ببر بخوابونش به حساب

امروز پاشدم برم دیدم هیچی پول برام نذاشته و کیف پول خودمم خالیه

اعصابم خورد شد

بعد گفتم خب خوبه یه ۱۰ تمنی تو کشوم دارم، رفتم اونو بردارم دیدم اونم نیست

بی بی رفته بود سر کشوی من و برش داشته بود خیلی کفری شدم

زنگ زدم به بی بی و باهاش دعوا کردم گفتم کی گفته بری سر کشو من؟ حالا من بی پول موندم تو خونه چیکار کنم؟ دیگه حق نداری بری سر کشوی من

بعدشم از پولای توی صندوق صدقات برداشتم و با ۲هزارتمن رفتم تا بانک

کارمنده گفت مهر کارگاه نخورده نمیشه نقدش کرد

زنگ زدم بی بی و بهش گفتم ،گوشیم لمسیه بعضی وقتاد که با کسی حرف میزنم صورتم میخوره رو صفحه و شروع میکنه به زنگ زدن به یکی و ازونور میگه "لطفا منتظر بمانید" تا من قطع کنم دوباره بتونم با اون حرف بزنم

دست من هم نیست که اینجوری نشه

و ازونجایی که با بی بی زیاد حرف میزنم بیشتر از بقیه این اتفاق براش میفته

داشتیم حرف میزدیم اینجور شد تا قطع کردم دیدم بی بی عصبیه و توپید بهم که این چه وضیه من شارژ ندارم اینم هروز هروز هی لطفا منتظر باشید هی لطفا ..

گفتم دست من نیست خو!

هی داشت اونور دعوا میکرد منم تو بانک وایساده بودم عصبی شدم و گفتم "خب باشه خدافط" و قطع کردم

برگشتم خونه و خیلی عصبی و کفری بودم

دوبار هم زنگ زد من جواب ندادم و گوشیمو خاموش کردم

ساعت ۱۱ و نیم بود دیدم کلید تو در چرخید! بی بی اومد داخل و عین یه کوه آتشفشان اومد وایساد بالا سرمو شروع کرد داد زدنکه چه حقی داری صبح اونجوری سر کار باهام حرف زدی و به چه حقی گوشیو روم قطع میکنی و گوشیتو خاموش میکنی ،گفت بهت گفتم صبرکن بانک تابیام چرا وانسادی؟ گفتم کی گفتی؟! گفت حتما همون موقع که قطع کردیو نشنیدی...

و منم اینبار تو روش واسادمو هرچی میگفت جوابشو میدادم

قبلا بهش گفته بودم که وقتی ناراحت میشی جلو خودتو بگیر حرف بد نزنی چون خیلی دارم تحمل میکنم

یبار جواب نمیدم ۲بار جواب نمیدم ۱۰بار جوابتو نمیدم بلاخره روی منم باز میشه تو روت و جواب میدم و حرمتا بینمون شکسته میشه

خـــــــــــــــیلی درباره این موضوع باهاش حرف زده بودم

اما دیگه نمیشه اون هرچی از دهنش درمیاد بگه و من وایسم حرف خوردنو کوچیک شدن خودمو تماشا کنم

هرچی میگفت یا جواب میدادم یا میگفتم خودتی

بیشتر کفری شد

بی انصافم شد! بهش گفتم اولین باره تو روت وامیسمو جوابتو میدم بت گفتم حرف بد نزن تا جواب ندم

گفت تاحالا کی تو روم وانسادی و جواب ندادی!

منم دیدم اینهمه تالا احترامشو نگه داشتم همه رو فراموش کرد و اینجوری میگه گفتم پس چرا الکی بریزم تو خودمو و مودبانه جواب ندم!

تا تونستیم سر هم داد زدیم و بدوبیراه گفتیم

من کم نمیاوردم چون دیگه خسته شده بودم از حرف بد شنیدن

حرفایی که تاحالا بهش نزده بودم هم بهش زدم

آخرشم چک و برداشت و رفت بیرون

میدونم منم اشتباهم این بود که صبح تند باهاش برخورد کردم اما ینی تاوقتی من خوبم اونم خوبه تا من یه اشتباهی کنم اونم همه چیو میزاره کنار و لباس جنگ بپوشه! پس ینی میخواست وقتی من خوبم هم بداخلاق باشه! این که نشد آرامش دادن به زندگی!

یادم نمیاد مثه امروز تو روی هم واساده باشیم و دعوا کرده باشیم...خیلی ناراحتم

وقتی اینجور میشه تازه احساس میکنم اینجا چقدر غریب و تنهام

خیلی به کسی نیاز دارم که کنارم باشه و آرومم کنه...اما دریغ از یه خواهر یه دوست یا مادر..

خیلی دلم گرفته

ازینجا ازین تنهای حالم به هم میخوره.

**************************

به قول بعضیا:

ساکت که میمانی ،میگدارند به حساب جواب نداشتنت...

عمرا" بفهمند داری جان میکنی تا حرمتهارا نگه داری...!

نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 13:19 توسط نی نی| |

چند شب پیش خواب اکول رو دیدم

چند نفر بودیم نشسته بودیم و اکول داشت حرف میزد

با من هم حرف میزدو گاهی لبخند میزد

توی خواب تعجب کرده بودم

بیدار که شدم یاد حرف یکی از دوستام توی "نی نی سایت" افتادم

گفت اگه ازشون بدت میاد هم جلوی همسرت نگو ،این اشتباه محضه!

گفت بزار شوهرت فکرکنه تو اونارو دوست داری اما اونان که تورو د.ست ندارن، اینجوری همسرت میاد سمت تو

منم به بی بی مسج دادم و خوابمو گفتم و گفتم خیلی خوشحال شدم

بی بی هیچی جواب نداد

۵شنبه قدرت شوهر ازول بهمون زنگ زد گفت چرا نمیاین خونمون دیگه! گفت الان میام دنبالتون با ماشین

بی بی گفت نه خودمون داشتیم میومدیم بارون شد منتظر بودیم بارون قطع بشه تا بیایم

ازون اصرار ازین انکار

داشتیم آماده میشدیم طرفای ۷ عصر بود

به ازول مسج دادم گفتم شام نخورین هااااااا تا مابیایم

خیلی گرسنم بود آخه! تو خواب ضعف کرده بودم

ازول زنگ زد و کلی بهم خندید

گفت قدرت راافتاد بیاد تا پل فردیس دنبالتون

ماهم سریع راه افتادیم

قدرت اومد پل فردیس دنبالمون و نشستیم عقب چون فاطیما صندلی جلو خوابش برده بود

قدرت یه قابلمه داد عقب گفت بیا

نگا کردم دیدم دلمه برگ مو ه

منم گشـــــــــــــنه افتادم رو قابلمه و بخور

نه اینکه به ازول گفتم گرسنمه اونم غذا فرستاده بود تا برسیم اونجا بخورم که معدم اذیت نشه

خداییش این خواهر شوهر کجا و اون کجا..

شب قدرت واسمون کباب کرد

دل و قلوه و جیگر و ازینا....

من فقط جیگر دوسدارم اونم آبدار

فاطیما اومد به بی بی گفت دایی بی بی خاله اکول میخواد بیاد! واقعا ها!

دنیا رو سر من خراب شد اصـــلا حوصله دیدن خراب کننده ی خوشیامو نداشتم

رفتم سر گوشی بی بی و دیدم یه مسج میخواسته برام بفرسته اما نفرستاده و تو گوشیش ذخیره شده!

نوشته بود "چه جالب اتفاقا اکول زنگ زدو معذرت خواهی کرد و..."

ازش پرسیدم این چیه گفت نوشتم ترسیدم بفرستم دوباره بحث بشه که چرا اکول بهت زنگ زده و ...!!!!

گفتم حالا بگو

گفت که یه روز قبل اینکه تو خواب ببینی اکول بهم زنگ زد و گفت من پشیمونم و اشتباه کردم و خودم فهمیدم و .......................سلام به نی نی برسون

بی بی باورش شده بود که اکول واقعا به اشتباهش پی برده و انگار کمی خوشحال بود

من حدس میزدم اکول چون میخواد بیاد تهران واسه مصلحت و اینکه بتونه خونه ما بیاد و داداششو جذب کنه دور اندیشی کرده و از الان داره ....

اما نمیخواستم اینارو به بی بی بگم که فکرکنه من چقد بدبینم!

مردا واقعا از درک کردن بعضی کارای زنا عاجزن! این یه حقیقته!

جمعه هم با مربی رانندگیم از پل فردیس قرار تمرین داشتیم

بدون تابلو سوار شدم و از پل فردیس روندم تا سر خیابونمون

تعریف زیادی از خود نباشه هی میگفت آقای بی بی دیگه کارش خوب شده من که ازش راضیم بی بی هم تایید میکرد

گفت فقط جلسه دیگه پارک دوبل و دور ۲فرمون هم باهات تمرین کنم همین

وقتی اومدیم خونه بعد از کمی زمان با بی بی حرف زدم:

گفتم اولا یه کاری هست که فقط از دست تو برمیاد و میتونی جلوی اینهمه بحث و ناراحتی و اعصاب خوردیو بگیری و اونم اینه که...

ازین به بعد هرکی اومد بهت گفت نی نی اینو گفته و اون کارو کرده و اینجوری باهام رفتار کرده نمیخواد باهاش بحث کنی، فقط بهش بگو من کاری ندارم نی نی خودش میدونه برو به خودش بگو

اینجوری نه ناراحتی پیش میاد و هم اینکه خونوادت میفهمن یه نی نی هم هست که اگه چیزی بشه باید بیان به خودم بگن و مشکلشونو حل کنن نه هی دم گوش داداش یا پسرشون پچ پچ کنن

یا اینکه یکی بیاد از بدیا و کارای اشتباه من پیش تو بگه و ذهنیت تورو از من خراب کنه بعد باهام بدرفتاری کنه و بعدشم بیاد از تو معذرت خواهی کنه ! خیلی مسخرست! اگه منو ناراحت کرده باید از من معذرت بخوان!

بی بی گفت با اینکه خیلی سخته ببینم کسی دربارت بد بگه و من جواب ندم اما باشه

گفتم خب جواب بده در آخر هم بگو برید به خودش بگید

(این روش رو از یکی از دوستان یاد گرفتم)

سر این موضوع به تفاهم رسیدیم و بعد بهش گفتم من خیلی خوشحال میشم اکول پی برده باشه کاراش و رفتارش بد بودن و بخواد بشه مثل قبل....چون من آدم یخ و سرد و آرومی نیستم و وقتی از کسی ناراحت باشم خیلی برام سخته که کنار اون ۲یا۳ روز سرد و آروم رفتار کنم! منم دوسدارم اکول بفهمه اشتباه کرده و من بشم همون نی نیه سابق

اما نگران اینم که اکول بخاطر از دل تو درآوردن و جذب تو هی معذرت خواهی میکنه

اگه واقعا پشیمونه از رفتاراش با من پس چرا پاپیش نمیزاره و قدمی برنمیداره برای رابطه ی خوب بامن؟!

میتونست روز زن با یه مسج روزت مبارک شروع کنه و کم کم ناراحتیارو ازبین ببره اما اون تنها کارش زنگ زدن به توه و هی به تو میگه اشتباه کردم

من که هیچ تاثیری حس نمیکنم!

و اینکه گفتم رابطه م با خونوادتو بزار به عهده ی من

این روش که هی بگی "اشکال نداره بابا ول کن" اگه میخواست اثر داشته باشه تاحالا داشت

فقط باعث شده احترام و عزت من تو خونواده شما ازبین بره و هی میبینن من میگذرم اونا هم باز بی احترامی میکنن

گفتم اگه میبینی من جایی سرد رفتار میکنم یا خودمو گرفتم توی ذهنت به این فکرکن که نی نی خودش میدونه داره چیکار میکنه حتما الان اینجوری بهتره براش

گفتم من قصد بی احترامی ندارم فقط دارم سعی میکنم احترام از دست رفتمو برگردونم

بهم اعتماد کن و بزار به عهده ی خودم

اونم قبول کرد و گفت تو هم به من اعتماد کن و به روش من اعتماد کن من طرف توام

من یدفه قهر نمیکنم اما دیدی رفتارمو جوری سرد کردم که مادر و خواهر خودم فهمیدن من ناراحتم که باتو بدرفتاری کردن

تو هم بزار به عهده خودم

منم با اینکه برام سخت بود قبول کردم

بی بی بهم گفت اما یکم سیاست داشته باش! اونا به تو بدی میکنن و تو سرد و یخ رفتار میکنی جلو بقیه اما اونا جلو بقیه بشاش و خنده رو ان و اطرافیان مقایسه که میکنن میبینن اونا خوش رفتارن و تو یخ

بعد همه فک میکنن مشکل از توه!

گفت یکم با سیاست رفتار کن جلو فامیل یا اطرافیان...حتی اگه  ناراحتی و از کسی خوشت نمیاد نزار رفتارت باعث بشه بقیه فک کنن آدم بده تویی!

حالا نظر شما درباره ی معذرت خواهی اکول چیه؟

نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1392ساعت 15:17 توسط نی نی| |

بچه ها یه اتفاق خوبی داره برامون میفته.....دلم میخواد برامون دعا کنید که اگه خیره جور بشه

اگه شد بهتون میگم....اگه نشد هم میگم...اما الان نه

 

*****

پی نوشت: بچه هااااااااااااااا انگار داره میشه ها!


پی نوشت ۲:

بخاطر دعاهای خیر شما دوستان قضیه منهدم شد

قرار بود یه ماشینی رو معامله کنیم و پولشو بدیم دیگه که فهمیدیم ۸۰۰تمن خرج داره

 

نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1392ساعت 14:45 توسط نی نی| |

دیشب با بی بی دوباره رفتم تمرین رانندگی

بنظرتون چه ساعتی؟

۱۰ تا ۱۲ شب!!!!!

هنرجو قبلیش دوتا خانم جینگول بودن اومدن وایسادن پیش ما و مربیه که اومد دیدم دارن میرن سوار شن عقب!

اما عقب که بی بی باید می نشست!

من اصــــــــــــــلا خوش ندارم من بشینم جلو و دوتا خانم .... بشینن کنار شوهرم عقب هااااااااااااا

مربیه بهم گفت این خانمارو تا یجایی برسونhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gif

بی بی گفت خودتون بشینید

منم به مربیه گفتم نه من نمیشینم شما برونید همسرم پیش شما جلو بشینه

بابـــــــــــــــــــــا من غیرتم اجازه نمیده

الان که یادش میفتم هم حرص میخورم

اونارو رسوندیم تا یه جایی و بعد هم من نشستم

مربیه هی به بی بی میگفت خـــــــــیلی نسبت به اون روز رانندگیش بهتر شده نه؟!

گفت تمرین کردی؟ گفتم نه ماشین نداریم

به بی بی گفت حالا دیگه میتونی براش ماشین بخری

تازشم تابلو آموزشگاهو برداشته بود و من داشتم بعنوان یه فرد عادی با گواهینامه ی خودم رانندگی میکردم

مربیه راضی بود گفت نه سدمعبر کردی نه اینکه هول شدی و بقیه پشت سرت بوق بزنن

گفت ازکارت راضیم

قرار شد جمعه ظهر هم بریم تمرین گفت نون و پنیر بیار بریم بیرون ببرمت جاده ها بیرون شهر رو هم تجربه کنیhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gif

اومدم تا پایین آپارتمانمون و مربیه گفت معدم خیلی درد میکنه یه لیوان آب خنک برام بیار

بی بی گفت نه ازون عرق بیدمشکا بیار واسه معدش خوبهhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/gargleblasterf.gif

سریع یه لیوان شربت درست کردم بردم براش خورد و خوشش اومد

چقد حرف میزد فکرکنم ۱۰ دقیقا ای پایین نگهمون داشت آخرم گفت معدم خوب شد برو یه لیوان دیگه واسم بیار

یه لیوان دیگه هم براش درست کردم و خورد و بزوووووووووووووووور راهیش کردیم رفت

آخرشم پرسید : گفتی عرق بیدمشک بود؟!

***

امروز صبح میخواستم برم بانک تو خیابون منتظر تاکسی بودم یه خانم با ۲۰۶ ایستاد جلو پام

یه لحظه گفتم ای میخواد منو بدزده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم شما بفرمایید گفت سوارشو

سوار شدم کارت ویزیت یه تاکسی بانوان بهم داد و کمی دربارش حرف زدیم تا رسیدم

بعد هم در کمــــــــــــــــال بی شخصیتی دوتا اسکناس لهیده بهش دادم که تعجب کرد و گفت : خانم پولی نیست

منم پررو نیشمو واکردمو رفتم

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1392ساعت 11:7 توسط نی نی| |

بخورمت نی نــــــــــــــــی
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1392ساعت 16:4 توسط نی نی| |

جمعه صبح باید زود بیدار میشدم چون مهمانا واسه نهار میومدن و عمو پرویز قزمه سبزی دوست داشت و قرمه سبزی هم باید جابیفته

بزوووووووور بخاطر خستگی سفر کاشان ساعت ۹ پاشدم و صبحانه خوردیم وقرمه سبزیو گذاشتم رو گاز

قیافم وحشتناک بود داشتم سالاد درست میکردم که دیدم آیفون زدن!!!!!!!!!

من جیییییغ به بی بی که درو باز نکن من آماده نیستم ...ساعت ۱۰ و نیم بود

بدو بدو لباس پوشیدمو آرایش نکرده اومدم سلام کردم

واسشون شربت بیدمشک درست کردم و توش کمی خاکشیر ریختم

بیدمشک رو از کاشان خریدم

بی بی هم نمی نشست همپای کارارو انجام میداد

من که اصلا پذیرایی نکردم فقط دور سالاد و قرمه سبزی و برنج بودم

بعدشم که بیکارش دم کیک پختم که بعد با چای بخوریم

تمام پذیرایی شربت و میوه و .... با بی بی بود

خداییش قرمه سبزیه خوشمزه شده بود

قبلنا اوایل ازدواجمون مهمان که میومد هول میشدم وهمش نگران بودم غذام بدنشه

اما الان دیگه نه.....خیالم راحت بود

نهار خوردیم....عمو پرویزم خورد هاااااااا

آخرشم گفت من برام خوب نیست اینقد زیاد غذا بخورم اما واااااقعا خوشمزه بود نتونستم کم بخورم

بعدشم ظهر کمی استراحت کردن و بعد هم بی بی با هنودوانه و چای و کیک و میوه پذیرایی کرد

خاله هم یه تراول توی پاکت واسه هدیه عروسی بهمون داد

عصر هم اومدن دنبالشون و بردنشون هرچی اصرار کردم بیشتر نموندن

دوتاشون شوخ و بذله گو بودن خیلی خندیدیم دور هم

اونا که رفتن دوست بی بی با نامزدش اومدن دنبالمون با ماشین که بریم باغ پرندگان که تازه افتتاح شده    

دم راه بارون شدید گرفت و از همونجام دور زدیم برگشتیم خونه و کمی دور هم نشستیم

اصلا خسته نبودم چون بی بی نصف کارارو کمکم انجام داده بود

خاله ی خودم هم نمیاد چون نمایشگاه رو تمدید نکردن....خیلی خورد تو ذوقم

راستی دیشب یه بارون و طوفانی بود شب با صدای رعد از خواب پریدم و ترسیدم دیدم بی بی یدفعه بغلم کردو گفت : نترس من پیشتم.............خیلی آروم شدم

انشالا خدا به مرد مهربونم سلامتی و عزت بده تا من زیر سایه ی امن و پرمحبتش باشم تـــــــــــــــــــــــــــــــــــا همیشه

نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1392ساعت 14:26 توسط نی نی| |

چهارشنبه شب دیروقت خوابیدم دور درست کردم مرغ واسه ساندویچ فردا بودم

صبح ساعت ۴ هم باید بیدار میشدم تا خودم آماده بشم و وسایلو غذامو آماده کنم چون ۵ حرکت بود

گوشیم که زنگ میخورد صداش توی خوابم میومد اما نمیدونستم صدای چیه فقط اذیتم میکرد

زنگ گوشیم بزوووووووور از توی خواب کشوندم بیرون و به خودم اومدم دیدم ۴ و ربه

اصلا نمیشد ازجام پاشم! خیلی خوابم میومد در حدی که گفتم ول کن مگه نرم چی میشه!

بی بی بطور بیدارم کرد و بلاخره ۴ ونیم پاشدم و هول هولکی با صورت نشسته ساندویچ آماده کردم و وسایلامو جمع کردم و نمازمو خوندم و ساعت ۵ و رب رفتیم دم باشگاه

هوا هم یـــــــــــــخ بودا بی بی که آستین کوتاه پوشیده بود یخ داشت میلرزید

رضایت نامه نبردم گفتم کی به کیه!

بی بی خدافظی کردو رفت مربیم گفت رضایت نامتو بده گفتم نیاوردم!

گفت شوهرتو صدا کن برگرده رضایت نامه بدهsmile смайлики смайлы

خلاصه بی بی برگشت با نیش باز و امضا کردو رفت

تا ۶ منتظر موندیم تا اتوبوس ولوو اومد و با یک ساعت تاخیر را افتادیمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/chaseupssmiley.gif

من صندلی ردیف چهارم بودم

اون آخر بچه ها از بزن و برقص را انداخته بودن و جیغ و بپر بپر

راننده هم صدای ضبطشو تا آخر زیاد کرده بود...مثلا تراته های بارون بارونه ی گروه رستاک و ترانه ی دوستت دارم منه دیوونه از محسن یگانه و آهنگای دیگه ای که خیلی شاد بودن

از قم که گذشتیم رفتیم توی یه پمپ بنزین که گازوئیل بزنیم راننده گفت تهران گازوئیل گیرم نیومده بود مجبورم الان بزنم

دیدیم ۲۰ ۳۰تا ماشین سنگین و اتوبوس وایسادن اونجا منتظر گازوئیل! گازوئیل نداشت همه منتظر بودن براش بیاره

تمام مسافرای بقیه ماشینا هم پیاده شده بود جا پهن کرده بودن اطراف

راننده گفت یه ۴۵ دقیقه ای معطلی داره

حدود یه ساعت معطل شدیم از سوخت هم خبری نبود که بابای مربیمون که به عنوان همراه اومده بود به راننده گفت این چه وضعشع یا الان میری از یکی سوخت میخری را میفتیم یا پولمونو بده میرم یه ماشین دیگه میگیریم

راننده هم ترسید و رفت یکن گازوئیل خرید تا به جایگاه بعدی برسیم

تقریبا ساعت ۱۲ ظهر رسیدیم کاشان

من فکر میکردم مثل مراسم توی تلویزیون توی چادرا توی دشت گلاب گیری میکنن!

مغازه مغازه بود و هرکی کحصولات خودشو بسته بندی کرده بود

خیلی هم ترشک و اینجور چیزا میفروختن

فروشنده هه بهمون گفت تست تا یک کیلو رایگانه بفرمایید!

هنوز حرفشو کامل نزده بود که بچه ها ریختن روی ترشیاش و بخــــــــور

منم چنتارو تست کردم خیلی خوشمزه بود

۲تمن قاطی از ۲تا خریدم

خیلی خوردم و توی گرما فشارم داشت میفتاد چون راه هم همش سربالایی بود یه چیزی شبیه دربند

لواشکای متری هم میفروختن که اونم تست کردم

نهار خوردیم و کنار آبشار نیاسر کلی عکس گرفتیم

از رطوبت اطرافش سبز شده بود خیلی جای با صفایی بود

۶۰تمن گلاب یه آتیشه و ۲آتیشه و عرق کاسنی و بیدمشک و گزنه و ..... خریدم واسه خودم و مامام و خواهرام

اومدم کارت بکشم دیدم پیغام میده موجودی کافی نیست ای خدا حالا من چیکار کنم!

۶۰تمن پول همرام نبود!

۵۰ و خورده ای داشتم که اگه میدادم دیگه هیچی تو جیبم نمیموند

مامان مربیمون هم کنارم بود سریع ۲۰ تمن درآورد و بهم داد گفت بعدا بهم بده

خدا خیرش بده ۴۰ دادم یکمم موند تو جیبم

هوا خیلی گرم بود رفتیم سوار شدیم بریم حمام فین که دیگه طرفای ساعت ۳ و خورده ای بود

راننده با بلندگو از همه مون معذرت خواهی کردو گفت بخاطر اون تاخیر پمپ بنزین همه بستنی دعوت من

رفتیم باغ فین و ورودیش ۲تمن بود هزار رو مربی از پول قبلنمون میداد هزار خودمون دادیم

دم در هم یه گروه پیرزن پیرمرد توریست بودن از قیافه ی یکی از پیرزنا شیطنت میبارید چشاش برق خنده داشت صورتش سفید و پروک بود رژش هم همرنگ من ســـــــــرخ بود خیلی بامزه بود

رفتیم داخل و کمی گشتیم با بچه ها

به حوض سکه رسیدیم خیلی جمعیت زیاد بود همه آرزو میکردن و سکه مینداختن اگه میفتاد داخل پاه وسط حوض ینی آرزوشون برآورده میشد

فقط جنبه ی سرگرمی داشت بعضیا اسکناس و در نهایت تعجب عابر بانک انداخته بودن

من یه سکه ۲۵تمنی ته کیفم بود

آرزو کردم و انداختم

اول کج رفت و گفتم که نمیره داخل

دیدم جیغ همه درومد رفــــــــــــــــت رفــــــــــت!

من خوشحـــال ! همه نگام میکردن انگار قهرمان المپیک بودم!

تقریبا ساعت ۶ بودکه را افتادیم برگردیم تهران

از اول قرار بود بریم قم و زیارت کوچولویی کنیم اما خیلی دیروقت شده بود اونجوری ساعا ۱۲ میرسیدیم خونه

سوار شدیم و راننده بستنی بهمون داد

را افتادیم و واسه برگشت منم رفتم عقب بین بچه ها دست و جیغ و کل و ... خلاصه خیلی خوش گذشت

این وسط بی بی هم مسج میداد که بیا دیگه بابا دلم تنگ شده برات!

منم همینو میخواستم! بنظرم بعضی وقتا باید از هم دور بشیم تا مزه ی دلتنگیو حس کنیم

اردو واقعا بهم خوش گذشته بود همراه بچه ها توی طبیعت و عکسای اردو رو هم واستون تویادامه ی مطلب گذاشتم با همون رمز قبلی

یه انژیه مضاعفی گرفته بودم

دم راه بچه ها وایسادن سوهان بخرن اما من پولامو توی باغ فین خرج کرده بودم نمیتونستم بخرم

مربیم دید همه رفتن بخرن من نرفتم درکمال شعور با شوخی بهم گفت بیا این پول برو سوهان بخر نترس فرار نمیکنی بعدا بهم میدی

آدم وقتی آدمای به این با شعوری اطرافش میبینه امیدوار میشه

یه سوهان واسه بی بی خریدم و حرکت کردیم سمت تهران و بلاخره ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم در باشگاه

بی بی منتظرم بود

وای خدا الان تازه باید میرفتم خونه رو مرتب کنم که فردا صبح مهمانام میان آخه وقت نکردم هیچکاری کنم!

با همه خدافظی کردم و با بی بی رفتیم خونه

درو که واکردم دیدم همه جا برق میزنه از تمیزی!

چشمام گــــــــــــــــــــــــــرد نگا کردم به بی بی دیدم نیشش بازه و توی چشماش برق رضایت!

همه جارو نگاه کردم که ببینم چه کاری مونده انجام بدم

جارو کشیده بود تی کشیده بود کردگیری کرده بود سرویس بهداشتی رو با مایع ضدعفونی حسابی سابیده بود و برق میزد.....آشپزخونه هم تمیزه تمیز....حتی تعجب کردم چجوری به ذهنش رسیده بود گازو تمیز کرده بود و رو کابینتیارو شسته بود وخرید خونه رو کرده بود و میوه و کاهوو.... واسه  فردا خریده بود شسته بود و هنوز هست اگه بخوام بگم................خلاصه یه دونه کار هم نبود من انجام بدم جز اینکه مسواک بزنمو بگیرم تخت با راحت بخوابم

بی بی خدا عمرت بده انشالا ممنون که یه بار خیلی سنگین از رو دوشم برداشتی!

اونشب تا وقتی خوابیدیم و فرداش کامل درحال تشکر کردن و تعریف کردن ازش بودم

واقعا کمتر مردی حاضره خانمش بره با دوستاش خوشگذرونی و آقاهه بمونه خونه رو دست گل کنه واسه مهمونای خانمش

خودشم گفت همیشه فکر میکردم چقدر این کارا راحته اما دیدم نه اینجوریا هم نیست همه شون زنجیروار به هم مربوط میشن!

بی بی انشالا خدا بهترینهارو نصیبت کنه

دوستت دارم 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1392ساعت 16:41 توسط نی نی| |

دیروز که رفتم باشگاه مربیم بهم گفت باید رضایت نامه بیاری از شوهرت

من : چـــــــــــــــــــــــــی!  

مربیمون مجرده گفت بابام گفته باید رضایت نامه بیاری توی جاده میریم هزار اتفاقه خدایی نکرده..همه باید بیارنsmile смайлики смайлы

گفتم ای خـــــــدا.... اگه به شوهرم بگم تا یه ماه دیگه سوژه خندش میشم

گفتم خدایا من کی بزرگ میشم ! اول که هی آویزون مامام بودم واسه رضایت نامه حالا که شوهر کردم خیر سرم، باید آویزون شوهر باشم واسه رضایت نامه

به بی بی که گفتم مربی گفته باید رضایت نامه بیاریم کبود شد از خنده به من

و یه طاقچه بالایی میذاشت واسم که نگوووووو

منم حرص میخوردم....بزنم شل و پلش کنما

همون موقع مامانم زنگ زدو بی بی بهش گفت: میگه رضایت نامه بهم بده ...بهش بدم؟ و هی مسخرم میکردن

منم قرمز شده بودم از عصبانیت و از گوشام دود میومد

***

عصر که بی بی اومد رفتیم تمرین رانندگیم

صبر کردیم تا مربیه اومد رفتیم پیشش چقــــــد این مرد یخ و نچسب بود اه اه از همون اول خوشم نیومد ازش

سوار شدم کنار آقا نشسته بودم و بی بی هم عقب بود استرس گرفتم به جا دنده عقب زدم جلو اما هنوز حرکت نکرده بودم که آقاهه از همون اول با حالت حرص خوردن گفت : خـــــــــــانم اگه توجه نکنی تا صبح اینجاییما

منم هول شده بودم نمیدونستم منظورش چیه اونم هی چیش چیشششش میکرد  

مثه یه مربیه درست حسابی باید بهم میگفت خانم دنده رو اشتباه زدی درستش کن

اما حرف نمیزد فقط حرص میخورد مردک اه

خلاصه راه افتادیمو رفتیم هنوز از کوچه آموزشگاه نرفته بودیم بیرون مرده شروع کرد غر زدن

: چرا با من کلاس گرفتی....چرا با همون خانم قبلیا نگرفتی....حالا من چه میدونم به تو چی یاد بدم...حالا من چیکار کنم....

همینجور داشت غر میزد و من با استرس زیاد از مربی داشتم پشت فرمون درحال تتعلیم رانندگی حرص میخوردم بعد حتما انتظار رانندگیه عالی هم از من داشت

اما بی بی ساکت بود

رفتم دنده ۲ بهم گفت کی بت گفت بری دنده ۲؟

من دیگه داشتم میترکیدم

یکم دیگه هم زیر لبی غر زد و من دیگه به حرف اومدم

گفتم اگه میدونید هیچ راهی نیست و نمیتونید با من کلاس داشته باشید برمیگردیم آموزشگاه و کنسل میکنیم

پررو پررو تو روم میگه : مگه راه دیگه ای هم هست؟!

۷ یا ۸ دقیقه باهاش رفتیم من پشیمون شدم و دور زدم بیام آموزشگاه

بی بی به حرف اومد

بی بی معمولا خونسرد و آرومه اما وقتی عصبانی بشه به قول طالع بینیه ماه آذر (ماه تولد بی بی) انگار روی دم شیر پا گذاشتی

توپید به مرده و باهاش دعوا کرد

آقا ینی چه از همون اول که سوار شدیم نزاشتی رانندگی کنه همش داری غر میزنی و ایراد میگیری من شنیدم زیر لب چی داشتی میگفتی ینی شما مربی باید بتونی چیزی بهش یاد بدی نه اینکه از همون اول داری میگی من حالا چی به تو یاد بدم و....

بی بی با هاش بحث کرد و مربیه ساکت شد گفت بریم

من گفتم نه با شما نمیام راحت نیستم دستامم داره از عصبانیت میلرزه میریم آموزشگاه

بی بی گفت ولش کن برو

گفتم نه

مربیه گفت باشه

رفتیم آموزشگاه و بهشون گفتم واسم برای ساعت ۸ تا ۱۰ شب یه کلاس دیگه گذاشتن

باید ۴۵ دقیقه ای ممنتظر میموندیم تا مربیه بیاد

نشستیم با بی بی حرف زدیم همونجا

بی بی میگفت چرا اینقد استرس داشتی؟!

گفتم تو جای من بودی میخواستی یاد بگیری همچین آدمی مینشست جفتت و هی اون حرفارو بهت میزد آروم بودی؟

گفت نه

بی بی گفت من واسه این گفتم ول کن دیگه برو فکر میکردم بیایم آموزشگه کلاسو عوض نکنن و بگن وقتت همون بود که رفت

گفت تعجب کردم هیچی نکفتن مربیو عوض کردن

گفتم نه من قبل اینکه کلاس بگیرم باهاشون شرط میکنم یه مربی بهم بدید که حوصله داشته باشه با آرامش بهم یاد بده

خلاصه مربی جدیده هم اومد

قبلیه جوون بود و خشک و بی حوصله

این یکی مسن رو به پیر بود اما ازهمون اول شروع کرد به شوخی کردن

تا دیدمون گفت پاشید دیگه! وایسادن منو نگا میکنن! نیششم وا شد

یه نفس راحت کشیدمو تو دلم گفتم خداروشکر!

سوار که شدیم بحدی آروم و با فصاحت برام همه چیزو از اول توضیح میداد که احساس آرامش میکردم

اونقدی که توی شب داشتم رانندگی میکردم ...من هیچوقت تاحالا کلاس شب نداشتم! اولین بارم بود اما با این مربی ترس نداشتم اصلا!

بردمون یه فضای خالیه بزرگ و زدیم کنار ۱۵ یا ۲۰ دقیقه حرف زد

هممممه چیزو گفت

از نحوه ی گرفتن دست روی فرمون و پا روی زمین روبروی کلاچ و ترمز و اینا

تا چجور پشت فرمون آرامش داشته باشیم

من یکم هول بودم که زود رانندگی کنم

دو بار پریدم تو حرفش و گفتم میشه رانندگی کنیم؟

کمی ناراحت شد و گفت من هنوز چیزی بهت یاد ندادم که ببرمت رانندگی اول به حرفام گوش کن یاد بگیر بعد

بی بی هم از پشت گفت یکم آروم باش بزار یادت بدن

هرچی بهم میگفت ازم میپرسید که بقیه اینو یادم دادن یانه؟

که البته مربیای خانم هیچچچچچچچچچچچچچچ کدومو یادم نداده بودن

خداییش چیزایی یادم داد که وقعا نمیدونستم اما به دردم خورد

بعدشم چشمتون روز بد نبینه بلااااااااااااااااااااااایی بسرم آورد که نگوو نپرس!!

تو اون جای خلوت کسی نبود گفت میخوام سرعت عمل بهت یاد بدم که اگه بچه ای اومد جلوت بتونی از مرگ حتمیش نجاتش بدی و اینکه اینجوری استرستو کم کنم

شروع کردیم همونجا به رانندگی

اولا که فشار روی کلاچ رو برام تقسیم بندی کرد

کلاچ ۲ کلاچ ۳

ینی خداییش مربی بهتر از این آدم فکر نکنم کسی دیده باشه

بعدشم گفت وقتی میخوای به راست یا چپ بچرخی باید دستات چجوری بچرخن

گفت برو و هرکاری میگم سریع انجام بده

در نهاااایت هول کردن و سریـــــــــــــــــــــــــــــع هی پشت سر هم میگفت برو چپ چپ چپ راست راست چپچپ راست راست راست راست چپ چپ راست راست چپ چپ چپ چپ حالا راست حالا چپ حالا راست

ینی ماشین عین دیوونه ها اینور اونور میشد

مطمئنم هرچی براتون توضیح بدم نمیتونید اون لحظه رو تجسم کنید

منم که عاشق دیوونه بازی نیشم تا بناگوش وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز

ینی ۱۰ دقیقه به همین حالت چپ و راستمون کرد میگفت میخواسم مسلط بشی و سرعتت دستت بره بالا

خداییشم سرعت عملم رفت بالا و بهم گفت اینجوری اگه تو خیابون بچه ای یا ماشینی بیاد جلو مثه مبتدیا فقط رو ترمز نمیزنی دیگه بلدی چجور ماشینو توی اون لحظه کنترل کنی

بعد سرعت برای دنده عوض کردن عین راننده های جاده

ینی مجبورم کرد اینقد تند تند دنده عوض کنم خواستم بهش بگم بابا!!!!!!! ماشینت نابود شد بیخیال شو!

ازون مربیایی بود که میخواست من آموزش درست ببینم و به فکر ماشینش اصـــــــــــــــــلا نبود خداییش!

احساس میکردم دستام از کتف دارن از درد جدا میشن!

بعدم گفت حالا باید یه دستت به فرمون و یه دستت رو نده بمونه عین راننده حرفا ایا و تا گفتم "عوض" این دستتو بزاری رو فرمون و اونو بزری رو شیشه ی ماشین (مثه راننده داش مشتیا!)

ینی انقد تند تند میگفت عوض عوض عوض عوض

۵ دقیقه اینکارو کردی تا من قاط زدم یه لحظه به خودم اومدم دیدم یه دستم رو دندست و یه دستم رو شیشه و دیگه دست ندارم که فرمونو بگیرم! فرمون آزاد مونده بود گفتم قاطی کردمممممممممممممممممممممممم بابا!

بی بی هم ذوووووق عقب نشسته بود و هیجان زده منگل بازیای مارو تماشا میکرد

۱ساعت اونجا موندیم و این چیزارو تمرین کردیم با کلاچ و ..

به خودمون اومدیم دیدم یه پیکان چرخش از عقب افتاده توی یه چاه فاضلاب....یه پسر بود با یه دختر نمیتونستم درش بیارن

راننده هه هم ازین پایه ها پیادمون کرد و به من و دختره هم گفت بیاین هل بدین

دستام نصف شدن!

۵نفری هول دادیم تا درمد خیلی تشکر کردن

سوار شدیم رفتیم تو شهر

باور میکنید؟ من هـــــــــــــــــــیچی ترس نداشتم!

ینی با اون بلاهایی که مربیه سرم آورده بود رانندگیه مستقیم تو جاده برام هیچ شده بود

تو جاده هم هی داد میزد بر و ۲ برو ۳ برو ۴ برو ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

برو ۴ برو ۳ برو ۲ برو ۱

حالا برو ۲ برو ۳ الی ۵

گاز بدههههههههههههههههههههههههه

گاز بدههههههههههههههههه

اینقد داد میزد و هیجان زدم کرده بود فک کنید من با دنده ۵ تو خیابون! با نهایت سرعت و نیشمم که همچنان بازه باز

واقعا نه استرسی برام گذاشته بود نه ترسی

از بی بی پرسید الان رانندگی خانمت چطوره؟ بی بی گفت خیلییییییییییی بهتر شد؟! من با اینکه رانندگی بلدم ولی الان چیزایی ازتون یاد گرفتم که اینهمه سال نمیدونستم!

مربیه هم ذوق کرد با حرفا بی بی

گفت اما خانم نی نی وقتی این جلسه تمام شد دیگه اگه بخواین هم باهاتون کلاس نمیرم چون ناراحتم کردید و خیلی عجولید

من معذرت خواهی کردم و گفتم منظوری نداشتم

خلاصه بی بی با اصرار شمارشو ازش گرفت واسه تمرین بعدیم

مربیه توی تهران و کرج آموزش میده کسی خواست شمارشو بهش میدم کارش فوق العادست!

خیلی این جلسه عالی بود محشر بود

ینی اگه من اون ۵ جلسه ی قبلیمو با این آقاهه میرفتم الان یپا راننده جاده و صحرا بودم واسه خودم!

دم راه بی بی بهم گفت که کارت درست نبود اینجوری بین حرفاش میپریدی...

خودمم بعدش فهمیدم که کارم اشتباه بوده و زیادی عجله کردم....پشیمون شدم

رسیدیم خونه ۱۰ و نیم شب بود

دوتامون از خستگی بیهوش شدیم..نفهمیدم کی خوابم برد.....

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1392ساعت 10:37 توسط نی نی| |

خاله پروانه (خاله ی مامانم) گفت که ۲شنبه میرسم تهران

۳شنبه و ۴شنبه خونه بچه ی هواهرشه و ۵شنبه و جمعه خونه دوستشه و بعد میاد پیش من

منم گفتم باشه پس خبرم کن

حالا که رفتم اسم نوشتم واسه کاشان امروز مسج میده تهرانم آدرس خونتونو بده

منم گفتم نکنه میخواد ۵شنبه بیاد بهش گفتم خاله کی میای؟

گفت احتمالا ۵شنبه عصر

مسج دادم : خالههههههههههههه تو گفتی ۵شنبه خونه دوستمم و من بخاطر این حرفت جایی قرار گذاشتم واسه ۵شنبه!

زنگ زد باهم حرف زدیم کلی خندیدیم و نهایتا" گفت جمعه صبح میام

با اینکه خاله ی مامانمه اما تقریبا همسن مامانمه خیلیم باحاله!!!!

ازینور هم خاله ی خودم زنگ زد و گفت اگه نمایشگاه کتابو تمدید کنن تا ۲شنبه من میام واسه نمایشگاه تهران

منم بهش گفتم ۵شنبه کاشنم و جمعه هم نیا ،توی هفته بیا

حالا قراره خبرم کنه...خیلی دلم براشون تنگه

اگه بیاد ازطرف اداره شون کلی بن خرید کتاب بهش میدن که گفت میدمشون به تو

گفتم بن نمیخوام تو بیا برات مثه اون دفه غذاهای خوشمزه میپزم

خاله هم که ماشالا مثه خودم عشــــــــق غذاست ذوق کرد

امروز ساعت ۷تا ۹ شب تمرین رانندگی دارم با بی بی میرم

امروز صبح که رفته بودم باشگاه با بچه ها حرف میزدیم یکی از بچه ها ترک زبانه

ازین دخترای قد بلند و چاق

اما نه چاق زشت

از من ۲سال کوچیکتره

بهم گفت من ۲سال از تو کوچیکترم اما انگار تو کوچیکتری و من بزرگتر!

بهت میاد ۱۷ ۱۸ سالت باشه بعد مربیمم گفت آره خیلی بچه میزنه قیافش! اصلا بهش نمیاد ازدواج کرده باشه!

این حرفا برام عادی شده چون هربار که شاگرد جدیدی به باشگامون اضاف میشه این حرفارو از زبونش میشنوم

بعضیا با جیغ میگن: چـــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!! ازدواج کردییییییییییی؟ مگه چند سالته؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه ما خانوادگی صورتامون جوریه که سنمون رو کمتر نشون میده

من ازین بابت از خداوند سپاسگذارم خیلی خداییش حال میده همیشه سنتو پایین تر بگن...

اینم از آخر هفته ی ما که پر شد

حالا اگه خاله هم بخواد شنبه یشنبه بیاد که چندروز پشت سر هم سرگرم میشم

دیشب با بی بی داشتیم حرف میزدیم درباره اینکه چقققققد فساد زیاد شده و تو این دوره زمونه هرکی پاک زندگی کنه واقعا کار شاقی کرده!

من نظرم اینه که خیلی ازین مسائل و عادی شدنشون برمیگرده به فیلمایی که چندساله داره از ماهواره پخش میشه و رو ذهن و طرز فکر مردم اثر گذاشته

من با افتخار میگم نه خونه ی مامانم اینا ماهواره داشتن و نه الان تو خونه ی خودمون ماهواره نداریم و نخواهیم داشت

منو بی بی علاقه ای نداریم که خودمونو از راه بدر کنیم

درسته بعضیا میگن به آدمش هم بستگی داره

اما اون آدم تا ۱۰ سال دیگه با وجود این فیلما طرز فکرش هنوز همینجوری میمونه؟

من که قبول ندارم این حرفو

و اینکه اصلا دوسنداریم بچه مون توی خونه ای بزرگ شه که ماهواره باشه و با دیدن این فیلما شخصیتش شکل بگیره

مگه چقد یه بچه رو میشه کنترل کرد!

من آدم خیلی مذهبی ای نیستم! حتی شاید ظاهرم جوری باشه که بعضیا فکرکنن بعضی چیزا برام مهم نیست!

اما واسه خودم اعتقاداتی دارم که پامو از حیطه ی اونا بیرون نمیزارم

مثل ماهواره

مثل دست دادن با نامحرم حتی بدون قصد

یا حجاب جلوی نامحرما حتی از افراد خونوادم

و چیزایی مثه اینا

ربنا یا الهنا... ثبّت قلبی علی دینک

خدایا...قلبم را بر دینت استوار کن

آمین

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 17:23 توسط نی نی| |

شروع کردم به رفتن به باشگاه دوباره

وزنم اومده پایین از بعد عید....بخاطر مریضیه طولانی مدت عیده

مربیم از دیدنم ذوق کرد و گفت ۵شنبه قراره با بچه ها بریم اردو کاشان

۶صبح میریم و تا عصر اینجاییم

گفت بیا حتما...با شوهرت صحبت کن راضیش کن بیای

گفتم بابا اون بنده خدا کاریم نداره تازه بشنوه میگه برو! اما چون ۵شنبه ها ظهر زود میاد خونه دلم نمیخواد تنها بمونه

گفت بابا یه روزه بیا دیگهههههههههه!

منم گفتم "حالا ببینم چی میشه" که دیگه اصرار نکنه

دلم با رفتن نبود...واسه همین درباره سفر هیچی نپرسیدم

عصر که بی بی اومد بهش گفتم

گفت برو برای روحیت خوبه منم تا عصر میمونم کارگاه و بعد میام خونه...اینجوری بیشتر پول درمیارم

گفت حالا کجا میخوان ببرنتون؟!

گفتم نمیدونم چون دلم با سفر نبود نپرسیدم...گفت ازش بپرس

مسج دادم مربیه گفتم جای تفریحی میرید؟ کجا میرید؟

گفت گلاب گیری نیاسر و قمصر و حمام فین

بی بی گفت من میگم برو ولی دیگه هر تصمیمی که خودت گرفتی

منم یکم این دل و اون دل کردم و بعد به مربیم مسج دادم میام

دیشب پلو باقه لپه درست کردم با مرغ سرخ کرده و سیب زمینی سرخ شده

با آب مرغ هم سوپ درست کردم

بی بی شکمو هــــــــــــی میخورد هی میگفت وااااای چقد خوشــــــمزست!

وای چه خوب شده! وای دستت درد نکنه!

حتی وقتی سفره رو جمع کردیم بعدشم هی داشت میگفت دستت درد نکنه خیلی خوشمزه شده بودن!

راستی آشم هم خیلی خداییش خوشمزه شد...بی بی هم گفت ایندفغه عالی شده از بقیه دفعه ها خوشمزه تر شده...مامام زنگ زد و بی بی بهش گفت : نی نی یه آش رشته ای پخت از مال تو هم خوشمزه تر

مامان منم که میبینه بی بی اینجور میگه درباره دخترش ذووووووووووووووق میکنه

اونروز که رفته بودم تمرین رانندگی داشتم با مربیه حرف میزدم درباره کتاب خوندن با موبایل ..گفت یه رمان دارم محــــشره به هرکی میدم از پاش بلند نمیشه اسمش "باورم کن" یادم بیار برات بلوتوثش کنم بخونیش

گفتم چقد اسمش آشناست!

یادش رفت کتابو بهم بده

من همینطور

بعد چنروز یادم اومد رفتم تو گوشیم کتاب زیاد دارم ..مجله آشپزی، روانشناسی زناشویی،رمان،مجله اس ام اس،کتاب مذهبی و ...

گشتم دیدم رمانه رو دارم

شروع کردم به خوندنش و خداییش منو کشوند تو خودش

صبح ظهر شب تا دیروقت تو رختخواب درحال خوندنش بودم

۴هزار صفحه ست

البته صفحه ی کوچیک موبایل

من الان صفحه ی ۳هزارو سیصدو خورده ایم

خخخخیلی جذابه برام

تا جایی که دیشب بی بی ازم ناراحت شد گفت چقد همش سرت تو موبایلته!

شبم بغلم نکرد و بخوابه..صبحم واسه صبحانه بیدارم نکرد....منم دیشبش تا ۲بیدار بودم کتاب میخوندم نتونستم بیدار شم فقط تو خواب احساس کردم یکی صورتمو بوسید از ترس پریدم دیدم بی بیه طبق عادت هروز قبل رفتن سرمار بوسیدمو رفت

دلم سوخت ...کتابه منو از بی بی جدا انداخته بود....ولی خب من که ول کن نیستم!

امروز رفتم پول اردو رو دادم مربیم و ۳۰۰تمن بی بی بهم داده بود بزارم رو پول ماشین که رفتم گذاشتم تو حسابم و رفتم یه جلسه تمرین رانندگی با یه آقا واسه فردا عصر گرفتم که بی بی هم بتونه باهام بیاد

جلسه ی شیشممه

کاش آقاهه هولم نکنه جلو بی بی ضایع شم!

خاله ی مامانم امروز از اصفهان میاد تهران بهم زنگ زد گفت میام بهت سرمیزنم

اما معلوم نیست کی

بهت خبر میدم

حالا باید منتظر اونا هم باشم

هنوز کادوی عروسی هم بهمون نداده.........خخخخخخخخخخخخخخ......پول

صفحه ی کتاب موبایل "باورم کن"

(بچه ها شما هم دانلود کنیدو بخونیدش و نظرتونو بهم بگید....البته بگم خود نویسندش گفته براساس واقعیته اما بعضی جاهاشم زیاده روی کرده ولی در کل قشنگه)

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت 12:14 توسط نی نی| |

۵شنبه شب ساعت ۹ و خورده ای ویارم گل کرد

خـــــــــــیلی هوس شیرینی خامه ای و رولت کردم

به بی بی گفتم و گفت پاشو بریم برات بخرم

اینهمه راهو کوبیدیم رفتیم تا بهترین شیرینی فروشی اون اطراف دیدیم یخچالش خالیه

من: خانم شیرینی ندارید؟!

خانمه: ۱۵ دقه دیگه بیاید هست داره آماده میشه..http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hellskitchsmiley2.gif

بی بی: هموز دارن میپزن؟!!!!!

آخه واقعا قلقله بود !

بی بی گفت مگه مناسبتیه! روز زن خو دیروز بود!

بعد دوباره گفت : فک کنم اینا همونایین که روز زن هیچی نخریدن الان دارن عواقبشو میکشن

رفتیم تو بازار دور زدیمو سی دی فیلم "آواتار" رو خریدیم تا برگشتیم یه نیم ساعتی گذشته بود

فقط ۲تا سینی رولت آورده بودن که اونم آخراش بود ملت کنده بودن روشم!

اینقد بدم میاد رولت خالی بخره آدم!

شیرینی باید قیافش آدمو جذب کنه بگه "بیا منو بخور"

به خانمه گفتم دیگه نمیارین چیزی؟

گفت نه

منم به بی بی گفتم بریم بابا رولتو که همه جا میفروشن!

قرار گذاشتیم فردا صبح پاشیم وسایل رو بریزیم تو کوله پشتی و بریم پارک چیتگر نهار بخوریمو بعد دوپرخه سواری

صبح پاشدیم صبحانه خوردیم و بی بی رفت مرغ خرید من شستم و خوردش کردم و وسایلو آماده کردم در همین حین برا بی بی مسج اومد

گفتم کیه؟

گفت اکول

من :

چیکار داره؟

هیچی گفته پیش ما داره بارون میاد

بعد دیدم بی بی یه چیزی در جواب نوشت

وقتی دیدم جواب اون خونخوارو داد احساس کردم اون همه حرفی که اونروز بهش زدم کشک بود

(شما در جریان نیستید چون این گفتگو رو توی ادامه ی مطلب پست پیش نوشتم)

درباره اکول باهاش حرف زده بودمو بهش گفتم که از اکول متنفرم و اون فقط سیاست داره اگه واقعا پشیمون بود منتظر فرصت دلجویی از من بود روز زن یه پیام تبریک میداد

ازین کارش معلومه فقط میخواد تورو با حرف دوباره بکشونه سمت خودش و ...

خلاصه وقتی دیم بی بی با اونهمه درد و دل من باز جواب مسج اکول رو داد احساس کردم بین ناراحتی کردن من و ناراحت کردن اکول ،ناراحتیه منو ترجیح داده

خیلی بهم برخورد

طبق عادت همیشه که وقتی ناراحت میشم سرد میشم و میرم تو خودم، ساکت شدمو و ناراحت

اشکام درومد رفتم تو اتاق بی بی نبینه دارم گریه میکنم

اومد دنبالم گفت اگه حالت خوب نیست میخوای نریم؟

شونه هامو انداختم بالا

یکم نگام کرد و بعد رفت بیرون

منم توی اتاق درازکشیدم زیر پتوو شروع کردم گریه کردن

برنامه ی بیرون رفتنمون هم به هم خورد

چون من تا نیمه های ظهر به همون حالت بودم

کم کم گریم و ناراحتیم با خوندن کتاب توی مبایلم بند اومد و سرگرم شدم

بی بی اومد سراغم و با بی محلیای من برگشت رفت جلوی تلویزیون

ینی باید ببخشمش بعد اونهمه دردو دل من و اینکه اون به ناراحتیام حق داده بود و باز امروز به اکول رو داده بود؟

همش تو دلم میگفتم کاش یکی بود درکم میکرد با تمام وجود و من الان باهاش دردو دل میکردم

خیلی افسرده و بداخلاق و سرد شدم

خیلی کتاب خوندم تا آروم شدم

بی بی دوباره اومد و من خودمو زدم به اون را

نمیدونم چرا تو این جور مواقع رفتارم اینجوری میشه؟!

با بی محلیه من رفت

دلم سوخت و مسج دادم "بیا کنارم"

نیومد ...مسج داد

هی به هم مسج میدادیم و با هم حرف میزدیم و من هی محکومش میکردم

که تو هر کی ازت دور باشه برات عزیزه چه اون زمان عقد بودیم برای من

و چه الان که من کنارتم و خونوادت دورن برای اونا

اونم هی توضیح میداد که اینجوری نیست

منم نزدیک ۲۰ تا مسج محکوک کننده درباره خودشو رفتارش با من و رفتار خونوادش فرستادم

انگار میخواستم یهویی خودمو خالی کنم

حتی نوشتم تو از قبل منو میشناختی من اینقد افسرده و ساکت بودم یا از وقتی عروس خونواده ی شما شدم؟

تو یادته من موی سفید تو سرم بود وقتی اومدی تو خونوادتون؟

تو منو میشناختی آدمی بودم که به رابطه ی بد بین عروس و خونواده شوهر میخندیئ و داشتم خودمو برای خونواده ی دومم آماده میکردم و خلاصه ازین حرفا..

اونم فقط میخواست آرومم کنه..

منم که ماشالا گیر بدم ول کن نیستم!

آخرشم هی میگفت عزیزم نی نی بیا آماده شو بریم حداقل پارک همینجا باهم کباب کنیم خوش باشیم

منم جواب ندادم

اومد پیشم گفت میخوای بریم؟

گفتم نه تو با موبایلتم بری برات کافیه

گفتم بی بی مرد ساده مثه مومه تو دست زن سیاست مدار..

گفت نی نی بخدا من به کسی اجازه دخالت ندادمو نمیدم!

هرکیم بخواد باتو بد رفتار کنه خودم جوابشو میدم و جلوش وامیسم مگه تاحالا غیر این ازم دیدی؟

گفتم شاید ازپس منو و زندگیمون بربیای اما از پس خودت نه

دارن بازبون دوباره خامت میکنن

یکی من میگفتم و یکی بی بی که خداییش خوب خودشو آروم نگه داشت از صبح تا عصر با من!

از حرفاش حس میکردم جواب اکول رو نداده!

رفتم تو هال و گوشیشو چک کردم

خاکـــــــــــــــ به ســـــــــــــــرم!!!!

جواب اکول و نداده!!!!!!!!!!

به یکی دیگه پیام داده بود!

برگشتم پیشش و غد رفتم زیر پتو گفتم پاکش کردی..

گفت خوب میدونی گوشی من نمیشه یکیو پاک کرد

به طور کـــــــــــــــــــامل خیط خالی شدم

ینی داشتم دست و پا میزدم بیشتر این ضایع نشم فقط میخواستم جواب بدم!

بی بی گفت ببین قبل اینکه حتی ازم سوال کنی یا نگاه کنی محاکمم کردی و روز جمعه مونو با قهرت خراب کردی؟

من:

 

بی بی گفت من خودم میدونم چیکار کنم بهتره...خواهر خودمه میشناسمش...دیدی که جواب نداده بودم

بی بی رفت جلو تلویزیون دراز کشید

ای خدا آدم تا چه حد جا داره ضایع شه!

از صب تالا خودمو خفه کرده بود و گریه کردم و گردشمونو خراب کردم بخاطر هیچی!

خیلی منگلی بخدا !

پررو پرو رفتم بالا سر بی بی واسادم و پامو مثه شکارچیا گذاشتم رو شکمش و درحالی که سعی میکردم نخندم گفتم : منو ببر بیرون

بی بی با تعجب به یه آدم پررو نگا میکرد که دوباره ول کردم اومدم تو اتاق!

تازه خیلیم منتظر شدم بیاد منت کشی!

نیومد

با دو رفتم طرفش و پتو رو انداختم روشو شروع کردم به زدن و بعدشم قلقلک و نهایتا" گاز !

آدم به این پرروی دیدین!

من اینجوری اعاده ی شخصیت میکنم تا روم دوباره واشه

ساق پاشو گاز گرفتم جـــــــــــیغش رفت هوا و گفت خودت خواستی

من بزن اون بزن از تو گردنش آویزون میشدم از زیر بغلش میزدم بیرون بعد قلقلک و گاز

فک کنم ۱۰ دقیقه ای عین تام و جری وول خوردیم تو هم و "دیگر آزاری" میکردیم من سرشو گاز گرفتم جیغ زد گفت سرم و دست کشید به سرش ببینه آیا پوستش نکنده بعد با تعجب به من گفت بابا سره!!!

ومن دوباره خرکات هجومیه خودمو آغاز کردم تا جایی که حس کردم ازدلش درآوردم

بعدشم همدیگه رو با صلح و صفا بوسیدیمو آماده بیرون رفتن شدیم

حالا ساعت تقریبا ۶عصره

هر کدوم دوچرخه ی خودمونو برداشتیم و تا پارک رفتیم

نمیدونم چرا هنوز همه عین آدم ندیده ها به یه خانم دوچرخه سوار نگا میکنن و پچ پچ میکنن

توی پارک کباب کردیم و پفک خوردیم تا تقریبا ۹ شب

بی بی گفت بزار ببرمت برات شیرینی بخرم

با دوچرخه این مسیر طولانیو رفتیم و کمی شیرینی خامه ای خریدیمو اومدیم خونه

پاهام دیگه نا نداشتن از بس رکاب زدم

ینی هر مردی بود با اون کارای صب تا عصر من نباید محلم میذاشت اما خداروشکر بی بی دلش خیلی مهربونه

امروز صبح پاشدیم صبحانه خوردیمو بی بی رفت سر کار و من رفتم تمرین رانندگی

خانمه اینقده حرف میزد و به جای من فرمونو تکون میداد و همش پاش بجای من رو ترمز و کلاچ بود که کلا من رانندگی نکردم

هر لحظه میگفت برو دنده یک حالا کلاچ حالا ترمز حالا برو دنده ۲ حالا ترمز حالا فلان حالا بهمان

نمیذاشت خودم تصمیم بگیرم یا اصن فک کنم الان باید چیکار کنم

این جلسه خیلی بد بو کارم چون همش استرس داشتم کارایی که خانمه میگه رو انجام بدم

من رانندگی نکردم فقط کارایی که اون گفت رو انجام دادم

وقتی به بی بی گفتم بهم خندید و گفت پول حروم کن حالا که اینکارو کردی بعدا چول این جلسه رو باید بهم پس بدی

منم گفتم باشه ماشین خریدیم میرم مسافرکشی پولتو پس میدم!

ظهر که اومد نهار خوردیم و سر به سر هم گذاشتیم و من در سطل ماستو کشیدم رو صورتش و ماستی شد

اونم دستامو گرفت و هی میمالوندش به موهامو لباسامو صورتم

افتضاح شدم هی جیغ میزدم و کف آشپزخونه ولو شده بودم و از بس خندیدم بدنم سست شده بود نمیتونستم از خودم محافظت کنم در برابر گودزیلا!

منم وقتی داشت میرفت از پنجره ی اتاقمون که رو به خیابونه یه لیوان آب یخ ریختم روش

خخخخخخخخخخخخ حال کردم

راستی دارم آش رشته میپزم بفرمایید!

نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1392ساعت 17:49 توسط نی نی| |

من روز زن رو اصلا یادم نبود چون زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم خبردار هم نشده بودم تا هفته ی پیشhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gif

بی بی هفته ی پیش اومد و بهم گفت نی نی یه چیزی که دوست داری انتخاب کن برای روز زن برات بخرم میترسم یه چی بخرم خوشت نیاد

من : چـــــــــــــــی؟!!!! مگه روز زن کیه؟

بی بی: هفته دیگه!

من نمیدونستم چی بخرم خوبه و بی بی گفت بیا واست مانتو بخرم

از مدلای مانتو فروشی های اطراف خودمون خوشم نیومد..فقط یه مانتو کوتاه بود که عید میخواستم بخرم جنسش به قیمتش نمیومد ..میگفت: ۷۹تمن یا ۸۹ تمن دقیق یادم نیست 

الان رفتیم سراغش شده بود ۴۲تمن!

یه صورتیشو داشت که بی بی هم عاشقش شد سایزش۴۴بود خیلی بزرگ بود

و اونایی که اندازم بودن قهوه ای بودن..منو بی بی رنگای تیره رو نمیپسندیم...به قول معروف جلف میپسندیم

خخخخخخخخخخخخخخخخ

شب قبل از روز زن همراه دوست بی بی و نامزدش رفتیم امامزاده حسن یه جایی نزدیک پل آذری پـــــر از لباس فروشی بود

دقیقا همون مانتوهه رو پیدا کردیم یه جا میگفت نزدیک ۸۰تمن

یه جا دیگه ۴۲ تمن

پوشیدم بی بی خیلی خوشش اومد یه رنگ سبزشو

۴۲تمنیه رو خریدیم

بی بی گفت حالا کفش هم انتخاب کن بخری گفتم حالا نه

دیروز که واسه نهار اومد آیفون زد درو زدم..اومد بالا زنگ زد درو بازکردم دیدم یه شاخه گل رز اومد داخل...

بی بی اومد داخل و بغلم کرد و بوسیدمو گفت روزت مبارک ...خیلی برام عزیزی....

شب هم دوباره بردم بازار و گفت باید کفش انتخاب کنی

اما من حوصله نداشتم

یکی پوشیدم اندازم نبود..گفتم بی بی حالا کفش نمیخوام بزار واسه بعد

اینم خلاصه ی روز زن امسال ما...

*****

ظهر روز زن که بیدار شدم به مامانم زنگ زدم که تبریک بگم گفت اووووه بی بی صبح زود بهم زنگ زد و تبریگ گفت

گفتم بله! بله!

اما من دوس نداشتم به مامان بی بی زنگ بزنم..دلیلشم مشخصه نیازی به توضیح دادن نیست.. ولی به ازول پیام تبریک دادم..اونم بخاطر بی بی

بنظرم روشهای با گذشت و با محبتی که درپیش گرفتم منو کوچیک تر و بی حرمت تر کرده

تصمیم گرفتم بدون بی احترامی و بدون احترام بیش از حد و گذشت های پشت سر هم رفتارمو تغییر بدم شاید رفتار اوناهم درست بشه

ظهر که بی بی اومده بود ازم پرسید که به مامانا زنگ زدم؟

گفت مامان خودم آره اما مامان تو نه

کمی رفت تو ودش...حس کردم ناراحت شده...اما چیزی بروم نیاورد..حتی نگفت که زنگ بزن

بی بی ممنون که درک کردی ..

همه خونواده و فامیل من بهم تبریک گفتن..حتی دامادامون..یا حتی پسر داییم که میگیم هنوز بچست و تو این باغا نیست...

اما یه پیام هم ازطرف خونواده ی بی بی نیومد

حتی اون اکول که به بی بی گفته بود : آره من اشتباه کردم رفتارم با نی نی درست نبود ...میدونم نباید اون کارو میکردم و....

معلوم شد فقط واسه جذب بی بی اون حرفارو چون صلاح بود زده بود..اگه واقعا بنظرش در رابطه با من اشتباه کرده بود و دنبال فرصت جبران بود میتونست دیروز با یه پیام پا پیش بزاره..

با اینکه بی بی بهش پیام تبریک دادو جواب بی بی رو هم داد..

***ببخشید رمز نمیدم***


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392ساعت 13:39 توسط نی نی| |

خانم تولدت مبارک

خانمم "فاطمه زهرا" تولدت مبارک عزیزم

 

به بهونه ی روز ما :


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 12:56 توسط نی نی| |

اصلا حالم خوب نیست

همیشه چندروز یبار به وبلاگ همه ی دوستام سر میزنم

وب بعضیا پاک میشه یا بعضیا نمیان

امروز هم با ذوق نشستم پای نت و رفتم سرزنی

از پایین لیست "دوستام اینان" شروع کردم

وبلاگ "ذهن مغشوش شکیبا" رو زدم حدف شده بود

بعد وبلاگ "فردا مال ماست" رو زدم دیدم "فردا" جون خداحافظی کرده...انگار برای همیشه...فقط خدامیدونه چــــقدر دلم گرفت ...انگار دوست صمیمی و نزدیکمو از دست داده باشم...بغضم گرفت

سارا وبلاگ تورو صبح دیدم واسه همین الان سراغش نرفتم

بعد وبلاگ "زندانی" رو باز کردم دوست عزیز و رنج کشیدم "مهشید" واسه همیشه خداحافظی کرده بود

بخدا قسم الان دلم داره از غصه میترکه و جلوی اشکامو گرفتم.....خدایا دوستام !!

سختمه من باشمو و اونا دیگه هیچوقت نباشن و من جای خالی شونو ببینم..

"بناز" با اینکه بروز نکردی اما خوشحالم که هنوز هستی

بعد وبلاگ "نیاز" رفتم و اونم مثل بقیه رفته... من موندمو و پستی که برای من گذاشته بود "واسه نی نی جونم"

جای من بودید گریه نمیکردید؟

"دلبند" هم از ماه پیش بروز نکرده ازش خبری ندارم

و "مروارید" که انگار وبلاگشو هک کردن و یچیزای الکی توش نوشتن و من از "فاطمه" خبر ندارم

خدایا شکرت که "آیلار" با وبلاگ "دو وجود سرشاز عشق" و دوست جدیدم "سبا" با وبلاگ "چتر نجات من" و "همای عزیز" با وبلاگ "لطفا با لبخند وارد شوید" هنوز هستن و من به بودنشون دلم گرمه

و تو "سارا" و "نیلوفر" و تو "gh.y" و "مریم" و "دریا" و"تنبل بانو" و تو "زهرای عزیزم"وهمه اونایی که گاه گاهی میان و خوشحالم میکنن

خیلیا اومدن و رفتن که اسماشونو بخاطر ندارم مثل "مارال ریزه میزه" و "میس ان" و"رویا دوست دل خسته من"

کاش اینقد احساساتی نبودم... نبودتون رنجم میده...

 

نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت 16:7 توسط نی نی| |

اینو از وب یکی از دوستان برداشتم اما یادم نیست دقیقا کی بود

ولی با این حال مرسی دوستم

بفرمایید اینجا 

نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت 12:38 توسط نی نی| |

چهارشنبه رفتم تمرین رانندگی دوباره

این دفعه خداییش مربیه خییییییییییلی بهتر بود!

قبلیه همش نگران ماشینش بود

اما این بحدی آرامش داشت که استرسو از من گرفت

خیلی با آرامش و روی گشاده برام توضیح میداد که واقعا ترسمو خودش ریخت!

خلاصه خیلی خوش گذشت بنظرم توی این جلسه بیشتر پله های ترقی رو طی کردم

بازم دور ۱ و۲ فرمون و پارک ۴۵ رو باهم کار کردیم و چرخیدیم

آخرشم گفت جمعه میتونم بیام اگه خواستی ۵شنبه عصر بهم خبر بده میای بریم تمرین جمعه یانه

----------------

این ماه مدیر خونه بی بیه

تمااااام دخل و خرج خونه به عهده ی بی بیه

من هیچکاری به هیچ چیز ندارم

چقدم واسه خودش تبلیغ میکنه!

شارژم تموم شده بود بدون اینکه بگم واسم شارژ خرید فرستاد گفت بعد مسج داد : زمان مدیریت من اینجوریه قبل اعلام مشکل من حلش میکنم (ستاد تبلبفات آقای مدیر) مدیر مدیره حالا خود مدیره

منم گفتم برو ببینم بابا لوس!

اونم گفت : همیشه مدیران موفق دشمنان زیادی در سر راه خود دارند..

ینی من بزنم بکشمشا!

***

و اینکه از هفته ی پیش بهم گفته واسه روز زن میوام یه مانتو برات بخرم یه مانتو انتخاب کن تا قبل روز زن

۴شنبه رفتیم بازار چیزی پیدا نکردم

واسه ۵شنبه شام (واسه پاگشامون) یکی از فامیلای کرجی همه رو باهم دعوت کرد

۵شنبه بی بی که اومد رفتیم به طرف کرج

به مربیم هم گفتم جمعه ساعت ۱۱ میام واسه کلاس

اول رفتیم خونه ی ازول اینا بعد با اونا رفتیم اونجا

تعدادمون ۲۰ ۲۵ نفری میشد

شلوغ بود توی خونه

۵۰تمن هم هدیه عروسی گیرمون اومد

تقریبا ساعت ۱۲ شب بود که میخواستیم بریم خونه ی ازول که زهرا (همون که عید رفتیم عروسیش) اومد اصرار اصرار که شب بریم خونه ی ما بمونید

بهش گفتم نمیشه آخه فردا صب باید بریم با بی بی خونه چون جایی کار داریم

راضی نشد

به بی بی گفت...بی بی هم گفت انشالا یه وقت دیگه قول میدیم بعد شام بیایم

رفتیم خونه ی ازول و خوابیدیم صبح بیدار شدیم دیدم ساعت نزدیک ۱۰هه

زدم تو سر خودم واااااااای مربیم منتظرمه!

مسج دادم به مربیم با یه عالمه معذرت واهی که نشد بیام شرمندم

زهرا اینا دعوت بودن خونه ی ازول و قدرت واسه کله پاچه!

بی بی هم خو عااااااااااااااااشق کله پاچه به آرزوش رسید

خوردیم

ازونور زن عموی جدید نهار واسه همه تدارک دیده بود گفت باید بیاین اونجا

همه سیر بودن تا ساعت ۳ظهر صبر کردیم بعد رفتیم اونجا نهاره رو هم زدیم

راستی نگفتم من واسه شنبه و ۲شنبه هم وقت تمرین رانندگی گرفته بود واسه صبح

شانس یادم رفته بود فردا صبح کلاس دارم زهرا رو تعارف کردم که شام بیان خونه ی ما و صبح شوهرش(حمزه) از پیش ما بره خدمت (آخه درس میخوند بعد درسش ۱سال رفت خدمت بعد ازدواج کردن الان یکم از خدمتش مونده...خدمتشم تهرانه ..از کرج باید بیاد تهران ماهم سر راهشیم) گفتم زهرا بمونه پیشم و تو برو خدمت و عصر که برمیگردی بیا زهرا رو هم ببرhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/chaseupssmiley.gif

رفتن یکم پچ پچ کردن و اومدن گفتن شما شام بیاین خونه ی ما و شب باهم میریم خونه ی شما و اونجا میمونیم

منو بی بی هم قبول کردیم

رفتیم اونجاو خونه ی تازه عروس و دامادو دیدیم

تلویزیونشون سه بعدی بود و واسمون فیلم "آواتار" و گذاشتن و ما نشستیم با عینک نگاش کردیم

شام خوردیم و رفتیم خونه ی ما

وقتی رسیدیم تقریبا ساعت ۱شب بود بی بی و حمزه خوابیدن

منو زهرا کمی حرف زدیم بعد خوابیدیم

مبایلمو گذاشتم روی ۴ و ۴۵ صب که بیدار شم به حمزه صبحانه بدم بره پادگان

زنگ خورد تنبلی کردم بازم خوابیدم

۶پاشدم نگاش کردم از لای در دیدم خوابه منم گرفتم خوابیدم

۸ پاشدم دیدن نرفته زهرا رو بیدار کردم گفتم زهرااااااا حمزه نرفته خدمت خوابه ساعت ۸هه!

زهرا تو رختخواب زد تو سر خودش گفت هههههههههه!!!

بعد روشو کرد اونور دوباره خوابید

منم خوابیدم و بی بی ساعت ۸ونیم رفت سر کار و برگه ی رانندگیو دادم بی بی گفتم برو کنسلش کن

زنگ زدم گفت کنسل نکردن

ایناهم انگار خیال نداشتن بیدار شن!

منم رفتم به حمزه گفتم برو تو اون اتاق پیش زهرا بخواب باصدای ظرفا اذیت نشی

صبحانه براشون آماده کردم گذاشتم تو اتاق و یه نوشته هم گذاشتم روش که من کار دارم میرم بیرون تا بیدار شدین یه میس بزنین من سریع برمیگردم

آماده شدم و ۱۰ رسیدم آموزشگاه

به مربیم گفتم مهمان دارم الان خوابن اگه رب ساعت دیگه حتی بهم زنگ زدن باید برم

گفت باشه

خداییش این یکی مربیه هم خیلی خوب بود

میگفت نترس اگه به جایی بزنی اگه تصادف کنی یا حتی خدایی نکرده بلایی سر کسی بیاد تقصیر منه هیچی به گردن تو نیست پس با خیال راحت و بدون ترس فقط تمرین کن

کمی رانندگی کردم گفت رانندگیه تو شهرت خیلی خوبه بنظرم دیگه نیاز به جلسه س دیگه ای نداری..با اینکه بهش گفته بودم ۲شنبه هم با خودش کلاس دارم

گفتم نه هنوز میخوام چند جلسه دیگه هم بیام

گفت باشه رانندگیت خیلی خوبه و چنتا پارک دوبل هم براش رفتم خیلی راضی بود

۱ساعت تمرین کردیم تا زهرا گفت بیدار شدیم و من با ماشین رفتم تا سر خیابونمونو همونجا پیاده شدم رفتم خونه و نهار درست کردم

ظهر بی بی و حمزه و اون یکی همکارش که باجناق حمزه هم میشد واسه نهار اومدن و غذا خوردن و کلی تعریف کردن

گفتیم حمزه چرا نرفتی خدمت آخه!!!!

گفت بیدار شدم دیدم بی بی گرم و نرم گرفته خوابیده گفتم بی بی خوابیده من پاشم برم خدمت! منم خوابیدم

اینقد بهش خندیدیم

دوباره رفتن سر کار

منو زهرا هم رفتیم تو فیس بوک و سر از کار فامیلا درآوردیم

نمیدونم چرا بعضیا حاضرن عکسای بی حجاب خودشونو بزارن مثلا ما ملت مسلمونیم!

عصر هم رفتن خونشون

اینم از آخر هفته و تمرین رانندگی ما

بنظر خودمم چون ترسم ریخته خیلی بهتر رانندگی میکنم

دور از تعریف بنظرم رانندگیم در حد کمی بالا تر از معمولی شده

خداروشکر

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت 15:20 توسط نی نی| |

خداییش کیا مثه من اینکارو میکنن؟


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392ساعت 0:33 توسط نی نی| |

اعتراف نامه ی یه جوان ضایع شده :

اینجانب نی نی بیلبیلک زاده همسر آقای بی بی اعتراف میکنم تازه فهمیدم دس فرمونم داغان است http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gif

و هیچ امیدی به من نیستhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gif

جریان:

امروز ساعت ۹رفتم کلاس و سوار شدم

بهش گفتم من گواهینامه دارم اما تو منو در حد صفر فرض کن

ولش که افـــــتضاح بودم بعد رفتیم توی جاده های خلوت تا ترسم بریزه

کمی اوضام بهتر شد

آخه هی ماشین سنگین از جفتم رد میشد من میترسیدم

گفت بیا دور ۱فرمون و ۲فرمون و پارک ال و پارک ۴۵سانت یادت بدم

گفتم نه نمیخوام با همین یه جلسه رام بنداری که! چند جلسه دیگه هم میام!

این جلسه بزار فقط ترسم بریزه معمولی برونم

حالا هی از من اصرار ازون انکار بلاخره همه اونارو که گفتم بام کار کرد که بنظر خودم کارش اشتباره بود

چون من هنوز قلق ماشین دستم نیومده بود که حالا بخوام سریع پارک یاد بگیرم

خیلیم رو ماشینش حساس بود

خانما همشون همینجورین

و ۲ساعت من در کمال خفت و خواری تمام شد و من فهمیدم چقد وضم خرابه

حالا قراره فردا هم برم

-----

امشب با بی بی رفتیم کرج مطب دکتر

یه مشکلی برام پیش اومده بود که زندگیو به دهنم زهر کرده بود

رفتم پیش متخصص و بهم اطمینان داد چیزیم نیست

این در ادامه ی همون نگرانی پارسالمه که میرفتم دکتر

به دعاهاتون محتاجم دوستای گلم

سارا از راهنماییاو کمکات ممنونم عزیزم

نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت 23:48 توسط نی نی| |

نظرتون درباره ی " فاویکون " جدیدم چیه؟

همون قلب کوچولو که روی تب کنار اسم وبلاگم گذاشتم رو میگم!

 

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 17:24 توسط نی نی| |

امروز رفتم یه آموزشگاه رانندگی و علی الحساب یه جلسه واسه فردا گرفتمdance3.gif

جلسه ای ۱۲۶۰۰ !!

زمان ماااا جلسه ای ۷تمن بود!

فردا ساعت ۲تا۴ کلاس دارم که دستم روون شه

اگه دیدم مربیش خوب بود چند جلسه دیگه هم باهاش میگیرم

به بی بی گفتم با آقا بگیرم که تو هم باهام بیای

گفت نه من میخوام که اوقات توی خونه بودنت پر بشه اگه بخوای صبر کنی تا عصر که من بیام که دیگه فایده نداره!

خلاصه با اصرار بی بی رفتم ثبت نام

چه شود فردا !.....

*********************************************************

بی اعصاب نوشت ۲فروردین ساعت ۴۵/۱۴ :

ظهر بچه همسایه اومد خونمون پیشمconnie_32.gif

جای نگشته تو خونه نداشت

مداد اتودی هم که پریسا بهم داده بود منهدم کرد

از پنجره آویزون میشد تو کوچه من هی جـــــــیغ

حتی تو کمد دیواریمونم گشت

بی بی که اومد باهم غذا خوردیم

اولش نمیخورد هی میگفتم ساناز بخوووورconnie_feedbaby.gif

بعد من رفتم آماده بشم واسه کلاسم که داشت دیر میشد و ۱۵دقه بهش مونده بود

حالا بچه هه بخور شد

هرچی بالا سرش وایساده بودیم مگه غذاش تمام میشد!

بدو بدو رفتم آموزشگاه فیکس۲ رسیدم

مربیم نبود که نبود

بعد کاشف به عمل اومد که این مربیه اصلا ساعت ۲کلاس نمیگیره!!!!

منشیه اشتباهی بهم کلاس داده بود و من علاف یه لنگه پا اونجا

یه آقاهه گفت واسه فردا صبح ساعت ۹ با یه مربی دیگه بهتون کلاس میدم اگه ازش راضی نبودی تمام هزینتونو پس میدم

منم پررو گفتم مطمئنا" پس میدین؟

گفت آره بخدا !!!

منم با فک آویزون برگشتم خونه

ولی فک کنم دس فرمونم خوب شد

 

نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1392ساعت 14:3 توسط نی نی| |

رفتیم کرج خونه ی ازول ایناsmile смайлики смайлы

همه میگفتن بابا باید عمورو ببینی چه ترو فرز شده!!!!!

بابا اصن یه وضی!

توی خونه نشسته بودیم که دیدیم قدرت "که شوهر ازول" و "پسرعموی مامان من میشه" اومد طرف منو بی بی و یه پاکت داد دست بی بی و ۲تا پاکت داد دست من گفت اینم مال شماست

نگاکردم دیدم پاکتای من یه کارت هدیه ۲۰۰تمنی و یه ۱۰۰ تمنین و مال بی بی هم یه ۲۰۰ی

اول متوجه نشدم منظورش چیه؟!

بعد ۲زاریم افتاد که بی بی قبل عید واسش یه معامله ای کرده بود که توش سود کرده بود الان میخواست ینی یجوری تشکر کنه من جییییغ زدم قـــــــدرت ای چه وضیههههه !smile смайлики смайлы

گفت نه مال خودتونه

گفتم اصلا فکرشم نکن تو ایننننهمه گردن بی بی حق داری!

ینی بی بی نباید یکاری واسه تو بکنه !

بی بی هم گفت اصلا نمیگیرم و پاکت و گذاشت و رفت

هی از قدرت اصرار هی از ما انکار

بعد چن دقه جیغ و واق دیدم بی بی داره برام چشو ابرو میاد ینی بگیر بابا بیخیال شو!

منم چشام گرد که چرا بی بی قبول کرد!

حالا من کوتا نمیومدم گفتم نه

فاطیما دخترش ازول و قدرت (مهد کودکیه) هی میگفت زندایی بگیرشون...زندایی بگیر

گفتم فاطیما نه اصن میدونی این پولا اگه مال شما باشن چقد میتونی خوراکی و عروسک بخری؟

نگام کرد گفت: نه زندایی بگیرشون!

بعد خبر از بی بی رسید که فاطیما رفت گذاشتشون تو کیفم

به بی بی گفتم چرا؟!

گفت من میشناسمش اگه پسش بدیم ناراحت میشه الان خوشحاله که داره اینکارو میکنه

گفتم زشته آخه ۵۰۰تمن پول کمی نیست واسه تشکر!

ازون ور ازول هی آروم بهم میگفت دیگه چونه نزن برشون دار

منم دیگه چیزی نگفتم

(خدایا من که میدونم همه ی اینکارا کار توه و خودت گفتی روزیه آدمو از جایی که فکرشو نمیکنه میرسونم...مرسی عزیز دلم مرسی خدای خوشکلم... همیشه به فکرمون بودی)

بعدش رفتیم یه جعبه شیرینی گرفتیم و رفتیم که زن عموی جدیدمو ببینمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cakesmileyf.gif

همه اونجا بودن همه بچه های عمو مامانم..همه خوشحال

زن خیلی ساده ای بود

نمیذاشت دست به سیا سفید بزنیم!

اما اون قیافه ای که من فکر میکردم نبود

قدش چرا...متوسط بود

نه لاغر نه چاق

کمی هنوز بینمون معذب بود اما معلومه خونگرمه

راستی اشتباه گفتم....عموی مامانم ۶۰سالی داره

این خانمه هم فکرکنم ۵۰وخورده ای بود

۳تا پسراش با۱دخترش ازدواج کردن همه

شب ساعت ۱۰همه باهم رفتیم بیرون پارک

بحددددددی سرد بود که روده هام داشتن میلرزیدن

همه اذیت بودن از سرما

پیک نیک برده بودیم که شام رو گرم کنیم اینقد سرد بودو پیک نیک بی جون بود که ۴۵دقه گذشت قابلمه هنوز یخه یخ بود!

مردا کمی پاسور بازی کردن و از سرما جمع کردیم رفتیم خونه غذارو گرم کردی خوردیم

ینی قبلمه درحدی سرد بود که من تو ماشین گرفته بودمش تو بغلم همه بهم میخندیدن

صبح هم که بیدار شدیم واسه فاطیما پفک هندی آورده بودم درست کردم هی میخورد میگفت عااااالیه عااالیه!

وقتی هم خواستیم برگردیم ازول دوتا ظرف شیشه ای بزرگ واسه خورش بهم داد و یه مقدار مواد غذایی

هروقت میریم اونجا نمیزاره دست خالی برگردیم

انشالا خدا بیشتر بهشون بده...

خلاصه ۵۰۰رو هم گذاشتم رو بقیه پول ماشین

خدایا تو که همه کار برامون کردی این جریان ماشینم درست کن جان من دیگه خسته شدم....!

نوشته شده در شنبه 31 فروردین1392ساعت 15:31 توسط نی نی| |

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 13:15 توسط نی نی| |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت 17:21 توسط نی نی| |

عموی مامان من شوهر عمه ی بی بی میشه

ما اینیم دیگه...

خیلی ازدواجامون قاطی پاتیه

مغز آدم سوت میکشه

درحدی که من الان نمیدونم بی بی چه نسبتی با من داره دقیقا !

بی بی برادر جاریه خواهر بزرگمه (اکول)

و برادر عروس عموی مامانم (ازول)

و پسر برادرِ زن عموی مامانم

و....

حالا حق دارم قاط بزنم یا نه؟

دیگه وقتی میاد خونه در میزنه میپرسم ببخشید آقا شما ؟؟؟!

بگذریم..

عمه ی بی بی که زن عموی مامام بود سرطان سینه گرفته بود

خیلی بنده خدا مبارزه کرد

خیلیم روحیش عاااالی بود

ولی تابستون سالی که ما عقد کردیم فوت شد...خیلی دست خیر داشت خدا رحمتش کنه

عموی مامانم شوکه شد

دقیقا سالی بود که بازنشست شده بود و تازه میخواست ازکنار خانواده بودن لذت ببره بعد از یه عمر کار

بنده ی خدا توی خونه تنها موند بچه هاش عروسی کردن رفتن

هم بخاطر تنهایی هم هم زبون هم نیاز جسمی ،نیاز به همسر داشت

واقعا میدیدیم که نمیتونه تنها زندگی کنه طوری که اون یکی عمه ی بی بی ینی خواهر زنه خودش براش رفت خواستگاری چون میدیدن داره ازبین میره افسردگی گرفت مثلا توی جمع نشسته بودیم همه میدیدیم عمو یه دفه میزد زیر گریه!!!

دخترش هم که عید عروسیش بود همون که گفتم با بی بی رفتیم

چنروز پیش فهمیدیم رفتن خواستگاری و خانمه قبول کرده و رفتن آزمایش خون

خداروشکر دیشبم فهمیدیم که عقد کردن و دارن میارن عروس خانمو کرج

منو بی بی هم خو فضووول

سریع برنامه آخر هفته رو ریختیم بریم کرج این "ایران" خانم رو ببینیم

پسر بزرگه ی عموی مامانم شوهر ازوله دیشب زنگ زده بود به بی بی گفت به نی نی بگو یه هدیه ای بخر بیار برا عموت که عروسی کرده (از روی شوخی)

منم داد زدم دست گل عروس بامننننننن

گفت بابا تموم شد رفت!

دیشب توی رختخواب داشتیم با بی بی دربارشون حرف میزدیم

دوتامون به یه چیز فکر میکردیم

اینکه خداکنه زنه زن زبونداری باشه و از پس این دخترا و پسرای عموی ما بربیاد

چون خودمون میدونیم خیلی زبوندارن

هنوز هیچی نشده خونه ای که عموم توش زندگی میکنه رو به اسم خودشون کردن که ....smile смайлики смайлы

خدا به خیر کنه..

بقیه اخبار فضولی تو زندگی خصوصی مردم تا بعد..

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت 12:57 توسط نی نی| |

رفته بودیم خرید ماهانه از فروشگاه

خرید کردیم و من رفتم بالای پله ها که دیگه بریم بیرون (آخه زیرزمینیه)

بی بی گفت بزار شیرنسکافه بخرم منم از بالا داشتم نگاش میکردم که درکمال تعجب دیدم بی بی یه ۲تمنی از جیبش درآورد گذاشت رو پیشخون!!

گفتم ینی من ندیدم که بقیه پولو داده و فروشنده گفته کمه و بی بی یه ۲تمنی دیگه داد؟!!!!!!!

بعد دیدم بی بی یدفه شوکه شد و شیرو پس دادو ۲تمنیشو برداشت اومد بالا

گفتم چی شد؟

گفت بریم بریم آبروم رفت!http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cachoo.gif

گفتم خو چی شده بگوووووو

گفت روش نوشته بود ۱۴۰۰۰ من اصلا فک نکردم که قیمتش قبلا چند بوده فک کردم نوشته ۱۴۰۰!!!

۲تمنی درآوردم و فروشنده گفت ۱۴۰۰۰نه ۱۴۰۰smile смайлики смайлы

بی بی هم شوکککککه و خجالت زده پولو برداشت اومد بیرون

آخه قبل عید گرفتیم ۷تمن و یدفه بعد عید شد ۱۴تمن

ما حس اصحاب کهف رو داشتیم...

------------------

با بی بی رفته بودیم پیاز بخریم اما خوب نبودن فروشنده هه گفت فقط همینارو دارم

سوپری دقیقا روبروی میوه فروشه اون دست خیابون بود

اومدیم از خیابون رد شیم بریم سوپرمارکت که دیدم فروشنده میوه فروشی وایساده دم در سوپر

یه لحظه کپ کردم بعد فهمیدم دوقلوان دقیقا مثه آدما ندید بدید برگشتم اون یکی مغازه داره رو ببینم که یدفه...

با صورت تا کمر رفتم توی کارتونای سوپری که گذاشته بود دم مغازش

کاملا پهن شدم رو آسفالت و صورت و دستام تو کارتون

بی بی کبود شد از خنده و سریع جم و جورم کرد

از تو کارتون که اومدم بیرون دیدم یه خیابون دارن نگام میکنن و نیشا همه وا

آخه خودم بی جنبم تا یه چی بشه جبغ میزنم و میزنم زیر خنده واسه همین توجه همه جلب میشه

فک کن حتی میوه فروشه خودشو تاکمر خم کرده بود که بیرون مغازه رو ببینه چه خبره

فروشنده سوپریمون خیلی آقاست وقتی باش حرف میزنی تو صورتتم نگا نمیکنه وقتی رفتیم داخل داشت میخندید منو که دید پشتشو کرد به ما الکی با وسایل توی طبقه ها ور میرفت بنده خدا خندش گرفته بود

ازون روز به بعد تنها نمیرم بیرون خجالت میکشم

نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1392ساعت 15:23 توسط نی نی| |

بفرمایید ادامه مطلب باهمون رمز قبلی

عکسای عید با توضیحات...

{بعد از دیدن دوستان بنا به دلایل امنیتی حذف شد }

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 14:35 توسط نی نی| |

مامام اینا صبح میخواستن برن شهر دیگه واسه تفریح و لب آب

ماما خواست بخاطر من با پریمان اینا وپریسا اینا نره چون ما همون روز میخواستیم برگردیم تهران

اما با اصرار منو بی بی رفت

ماهم وسایلو جمع کردیم و خاله زهرا و رضا و مامان بزرگم رسوندنمون ترمینال با اتوبوسا سوار شدیم و حرکت کردیم به سمت تهران

توی اتوبوس با بی بی حرف زدیم و بهش گفتم بی بی اگه از طرف خونواده ی تو به من بی احترامی بشه من فقط و فقط از چشم تو میبینم

احترامی که خونواده ی من بتو میزارن باعث و بانیش رفتار منه

همینه که خونواده من میخوان صدات کنن کلمه ی آقارو حتما قبل اسمت میگن چون من اینجوری ازشون خواستم

خونواده ی تو اگه به من بی احترامی میکنن تقصیر توه چون وقتی بامن بدرفتاری میکنن تو مثل قبل باهاشو خوب وصمیمی رفتار کنی ارزش من پیششون پایین میاد و میگن خو هرجوری با عروسمون رفتار کنیم پسرمون باز همون پسر خودمونه..

بی بی هم حرفامو تایید کرد

گفت واسه همینه که با مامام اونروز سرد برخورد کردم دیدی فرداش مثه پروانه هی دورمون بود یا با اکول و بابام سرد برخورد میکنم بخاطر توه که بفهمن تو زن منی و کسی حق نداره باهات بدبرخورد کنه

توی اتوبوس خیلی اذیت شدیم

صبحش که خواستیم پیاده شیم بخ بی بی گفتم یجایی پیاده نشیم که ماشین گیرمون نیاد

آخه بارون بود و ساعت5صبح جاده خلوت

بهم پرید و گفت همش نفود بد میزنی اه

منم که رفتارشو دیدم جوابشو دادم وگفتم تو انگار مشکل داری چقد عصبی همش پرخاش

و دعوامون شد دوباره

رفتیم خونه و با هم قهر بودیم

قهر نه اما کاری به هم نداشتیم

خوابیدیمو صبح بیدار شدیم و بی بی جفتم بود یه مسج بهم داد که نزار روز اولی تو خونمون با قهر شروع بشه و پیش قدم شدو از دلم درآورد و گفت بزار به حساب خستگیه راه

منم ازون روز به بعد همش باهاش بگو وبخندو شوخی و قربون صدقه میخواستم سال خوبیو شروع کنیم که بعد دعوایی پیش اومد که قبلا تعریف کردم

بی بی از وقتی رفتیم واسه عید خیلی پرخاشگر و عصبی شده

نمیدونم باید چکار کنم کلافه شدم از دستش

اگه بخواد اینجوری پیش بره ولش میکنم میرم خوه ی خودمون

خیلی هم بد دهن شده

نه اینکه فحش بده نه...اما حرفای ناراحت کننده میزنه و موقع عصبانیتش بی احترامی میکنه

اما بعدش که میاد واسه معذرت خوهی چه فایده

واسه حرفایی که به کیانوش زد هم خیلی پشیمون شدو گفت خدا منو ببخشه نباید تو وج عصبانیت اون حرفارو میزدم قبول دارم کارم خیلی اشتباه بود.

(اما چه فایده بی بی؟ حرفی که از دهن درومد دیگه زده شده و به دهن برنمیگرده

خودتو درست کن)

اینم از شروع سال جدید ما....

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 14:30 توسط نی نی| |

حرکت کردیم به سمت شیمبار از ساعت4تا 11شب تو راه بودیم

مردیم از بس تو ماشین بودیم و منم که حالم خراب

بابای بی بی هم رعایت نمیکرد هی شیشه ی ماشینو میکشید پایین باد یخ میخورد تو صورت ودماغ و گلوی من

یه 20باری بهش گفتیم..میکشید بالا دوباره میکشید پایین

مامان بی بی هم قرمه سبزیه چرب و چیلی درست کرده بود بااینکه میدونست من مریضم و نمیتونم ازین غذاها بخورم

منم داشتم ضعف میکرد تا 12شب از گرسنگی

وقتی رسیدیم یه موقعیت پیش اومد منو مامان بی بی تو ماشین تنها بودیم و داشتیم سر گلوهای من حرف میزدیم

آخه وقتی رفتم خونشون تقریبا حالم داشت خوب میشد و مامان بی بی بااصرار بهم شیر پرب داد گفت بخور خوب میشی

رب ساعت بعد خوردن شیر داشتم از درد گلو به خودم میپیچیدم

تو ماشین بهش گفتم شیری که بهم دادی برام خوب نبود چون من گلوهام عفونت داشتن و شیرم چرب بود حالم بدتر شد

گفت نه شیر مقویه واست خوب بود

گفتم آخه خودم حس کردم بعد شیر حالم بدتر شد

بعد بحث سر غذا شد و گفت اشکال نداره بابا قورمه سبزی بد نیست برات

گفتم نه

گفت خو پنیر بخور(پنیرش محلی و پرچرب حسابی بود)

گفتم بابا دارممیگم با شیر حالم بد شد میگی پنیر بخور برا شامت؟!

گفت نه برات بد نیست اشکال نداره بابا بخور

!!!

بش گفتم مگه میخوای بکشیم !میگم برام خوب نیست خو!

با یه حالت بدی گفت خو پس برا خودت تخم مرغ بپز....

کفففففففرمو آورد بالا!

ینی درین حد بی خیال عروس !؟

 بی بی اومد داخل و گفت چی شده؟

منم عصبی گفتم مامان اینا قورمه سبزی پختن مثه اینکه یادشون نبوده من مریضم اشکال نداره

بی بی با حالت ناراحتی بهم گفت چته با مردم دعوا داری؟!

مامان بی بی هم با سیاست مظلوم نماییه همیشگیش گفت: بی بی مگه شما مریض میشدین شیر نمیخوردین؟

دیگه بغض کردم

من چه گناهی کردم که بین این قوم ظالمین گیر افتاده بودم خدایا؟

بعدش مامان بی بی رفت بیرون و من همه بحث بین منو مامانشو براش گفتم و گفتم که من بااین حالم دیروز خودم 2ساعت پا گاز براخودم غذا پختم الانم که  خودم برم برا خودم تخم مرغ بپزم این چه احترام گذاشتنیه؟!

فقط براش مهمه بچه هاش دورش باشن عروس کیلو چنده دیگه ..براش مهم نیست من حالم خوبه خوب نیست

احترام بی احترام

گفتم بی بی...نی نی (ینی خودم) زبون داره اما الکی به کسی چیزی نمیگه مگه اینکه زیرزیرکی اذیتش کرده باشن

مامانت معروفه به بی زبونی و منم زبوندار...اما یه طرفه قضاوت نکن

بی بی اینارو که شنید کمی از مامانش ناراحت شدو گفت من نمیدونستم اینجوریه

قبلنا احساسی برخورد میکردم بعد دیدم ازول هم داره یه چیزایی که تو بهم میگیو اونم میگه درباره خونواده شوهر

بعد فهمیدم که بابا پی نی نی داره راست میگه وقتی خواهر خودم میاد اینجوری بهم میگه

گفت اولا باورم نمیشد مامانم اینجوری باشه اما الانم درست که نگاه میکنم میبینم حق داری

(آخه مامان بی بی ازون زناییه که تو فامیل معروفه به بی زبون بودن و آروم و مهربون بودن هیشکی باور نمیکنه درخفا بخواد به من تیکه بندازه یا ...)

گفت ناراحت نباش اما جلو بقیه جوری رفتار نکن که فک کنن مشکل از توه

تو که میدونی بقیه فک میکنن ماما چقد بی زبون و آرومه اما تو زبون داری هیشکی فک نمیکنه حق باتوه

موقع شام مامان بی بی  هی جلو بقیه میگفت بیا غذا بخور برنجش روغن نداره

بعد اون زنه که برنجو پخته بود خودش گفت نه توش روغن ریختم دوباره مامان بی بی و الی میگفتن نه بابا زیاد روغن نداره بیا بخور

میخواستن نشون بدن غذا هست اما من نمیخوام بخورم

خیلی ناراحت شدم

بی بی هم نشست جفتم و به بهونه اینکه گلوها اونم درد میکنه از غدا نخورد و با من نون و سبزی خوردhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gif

مامان بی بی که دید بی بی غذا نخورد ناراااااحت وای بی بی کاش میدونستم نمیتونی بخوری برات یه مرغی چیزی میاوردم وای غذای پرهیزی هم تو یخچال بود اما باخودم نیاوردم (منظورش بقیه غذایی بود که من پختم)

بی بی هم محلش نداد و گفت نه همین خوبه

اونشب بی بی کمی سرد با مامانش برخورد کرد

راستی اینو نگفتم که بی بی بخاطر رفتار اون بار اکول ازش ناراحت بود و بخاطر من باهاش سرد برخورد میکرد و زیاد حرف نمیزد

با باباش هم که حرف نمیزد مگه اینکه باباش چیزی بگه و بی بی بخواد سرد و دوکلمه ای جوابشو بده

شب چادر زدیم توی کوههای شیمبار دشت چلو هوا بی نهایت یخ بود

من تنهایی توی ماشین خوابیدم

ماشینی لب به لب پرتگاه پارک شده بود و شب با جابجا شدن من تکون میخوردو میگفتم الانه که بیفتم تو دره

مامان بی بی که دید بی بی باهاش سرد شده فرداش صبحانه تخم مرغ آبپز کرد و هی دورمون میچرخید که مثلا پسرش ازش راضی بشه

واسه نهارهم مرغ گرفتن

12هم که همش تو راه بودیم و شب تو یخبندون کوهها خوابیدیم اصلا خوش نگذشت منم مریییییض

فردا صبحشم راه افتادیم برگشتیم

خیلی سفر بی خودی بود تا اونجا رفتن و شب ساعت11 رسیدن و صبح زود برگشتن

دم راه چندجا واسادیم

یه جا لب آب واسادیمو ومن دلم نیومد تو آب نرم با همون حال بدم که البته امروز کمی بهتر شده بودم با بی بی رفتیم تو آب

کم کم برگشتیم خونه

عصر رسیدیم خونه

شب هم همه میخواستن برگردن خونه هاشون

اکول و الی

ماهم باشون برگشتیم شهری که خونه ی ما بود...

نوشته شده در شنبه 24 فروردین1392ساعت 16:20 توسط نی نی| |