نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر۱۳۹۱ساعت 15:39 توسط نی نی| |

اول این بگم با اینکه هیچ ربطی نداره!! تازه یه تخم بلدرچین از بالا از دستم افتاد رو سرامیکا کف آشپزخونه قل خورد رفت زیر یخچال

پوستش تمااااام خورد شد ریز ریز شد اما نشکست !!! مثه شیشه ماشین که خورد میشه سر جا خودش

خیلی برام جالب بود! بعدشم رب ساعت آبپزش کردم ازش هیچی نزد بیرون !

اینم یک تجربه !!!

****

امروز جواب سونوی دیروزمو بردم بیمارستان پیش خانمه

پروندمو تاحدودی تکمیل کردو دوباره آزمایش تحمل قند (غربالگری گلوکز) واسم نوشت 

وای نمیتونستم بهش بگم بابا پول ندارم دیگه ننویس :(

گفت فردا صب ناشتا باید بری

صدای قلبشو هم گوش داد گفت عالیه (خداروشکر) بعدشم گفت ببین !!!! اومده وسط تر قلبش دیگه یه طرف نیست...هرچی قلب بیاد وسط شکم وضعیت قرارگیری جنین بهتره

گفتم خب آره ورزشایی که گفتینو روزی دو سه بار انجام میدم

رفتم روی ترازو ...

چشمتون روز بد نبینه...

دو هفته پیش که پیش دکتر خودم بودم 65 شده بودم از 60ماه پیشش

الان بعد دوهفته ....  (البته ترازو با ترازو فرق داره اما خب ...!)

قشنگ مثه تو کارتونای موش و گربه قرنیه چشامو در اومدو کش آورد رو صفحه مانیتورش و برگشت سرجاش !!! گفتم هیییییییع!!!!!!!

بچه ها ...

من دیگه آخرامه ...

بعد دو هفته شدم 70

دو هفته !!!

5 کیلوگرممممممممم!!!!

خدایا منو داری به کجا میبری ؟!!!!

آخر سر هم بهم گفت دو هفته ی دیگه که میای باید فقط نیم کیلو اضافه کرده باشی 

فک کن !

من !

دوهفته 5 کیلو

دوهفته نیم کیلو...

بهش گفتم خب پس هیچی نخورم دیگه!!! گفت نه کربوهیدراتتو کم کن و پروتئین بیشتر بخور

عید هم آجیل شور و شیرینی اینا نمیخوری

من هیچی نخورم فقط نفسم بکشم و بی بی رو حین غذا خوردن نگاه کنمم 2 3 کیلو میاد روم چجوری من تا دو هفته دیگه نیم کیلوووووو 

اصن یه وضی !!!!

تازه درک میکنم یکی مثه خالمه و یا کساییو که میگفتن ما آب هم میخوریم چاق میشیم ! بدبختا 

من از امروز فقط دیوارو لیس میزنم دیگه....تمام شد رفت پی کارش 

 

***

تازه داشتم با مامان بزرگم تلفنی حرف میزدم حال دخترمو میپرسید گفتم رفتم سونو گفت خوبه تپله

گفت ای جووونم ای قربونش ای عزیزم .... گفت با داییت که میاد اینجا میشینیم دربارش حرف میزنیم میخندیم ذوق میکنیم

بعد اونروز داییت میگفت خب حالا چیا باید براش بخریم 

گفتم بابا هیچی !

داییم خودش دختر نداره...ولی اینننننقد عاشق دختره که نگو

بچگیام همش با داییم بودم یا تو بغلش بودم همیشه هم برام هدیه های جورواجور میخرید و با زندایی مهربونتر از خودش میبردنم پارک و حتی سفر قم ! حتی وقتی خودشونم بچه دار شدن بازم محبتشون کم نشد

خلاصه خیلی دختر دوسداره

داشت حرف میزدم که یاد سونوی دیروز افتادم گفت شک دارم کمی که دختره ...تو دلم گفتم وای خدایا ذهن ملتو آماده ی ورود دخترمون کردیم !! حالا اگه پسر باشه ملت ضایع میشن  حالا من چکار کنم

به بی بی که گفتم گفت نه بابا خیالت راحت دختره هنوز به من اعتماد نداری! ....

*****

راستی الحمدلله ...خدارو هزار بار شکر قسط وام هم این ماهو هم ماه آینده که تا از سفر میایم باید بدیم رو گذاشتیم کنار بلاخره و خیاااااااااااااالمون راحت شد

هم من هم بی بی 

بزرگترین دغدغه ی فکریمون رو خدا برامون هموار کرد

حالا دیگه میمونه یه پولی واسه سفر که تیو دستمون باشه و کمی پول هم واسه اینکه اگه چیزی خواستیم وایه لی لی بخریم

اونم میرسونه....مثه همیشه

و من روسیاه و شرمنده که اینقد کم طاقت بازی درمیارم..

البته گاهی دلم میگیره یهو دست خودم نیست...

***

الانم به مامانم زنگ زدم چه جالب که توی بازار بودو منم در همین رابطه کارش داشتم

گفتم حوله ربدوشام مردونه واسم قیمت کن ببینم اونجا چقدره واسه عیدی بی بی میخوام اما بهش نگی یه وقت!

قبلا که منو بی بی واسه عیدی ماما گرفتیم 30و خورده ای بود

الان فک کنم حدود 60 تمن شده باشه

نمیشه ازینجا بخرم ببرم چون وسایلارو بی بی با ماشین میاره تابلو میشه میفهمه

مجبورم وقتی رفتم اونجا تا هنوز بی بی نیومده برم بخرم

اینم از عیدیش البته اگه نظرم عوض نشه..

ختم جلسه 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:46 توسط نی نی| |

امروز نوبت سونو داشتم

از وقتی 4ماهم بودو برای تعیین جنسیت رفته بودم دیگه سونو نرفته بودم!

امروز هم برای مایع آمنیوتیک هم جنسیت! هم وزن و وضعین لی لی میخواستم برم 

اون خانمه که واسم سونو نوشته بود چون کارشناس ارشد ماماییه بیمه بادفترچه حساب نمیکرد یجا گفتن 35 تمن یجاهم گفتن 28 تمن

منم رفتم تو صف طویل بیمارستان همون روز تا پزشک عمومی برام نوشت تو آخرین برگ دفترچم آخه با دفترچه 19 تمن میشد خیلیم خسته شدم تو صف سرپا بعدم تو نوبت منتظر...

خلاصه اینکه دفترچم تموم شده بودو دیروز صبح چاشدم رفتم دفترچمو عوض کردم قبلش ازش پرسیدم دارین عوض میکنین این نسخه ی سونومو قبول میکنن یانه ؟! گفت آره قبول میکنن!

امروز ساعت 11و 45 دقه نوبت سونوم بود

منم 10ونیم تازه از خواب بیدار شدم چون قبلا هم پیش این سونوگرافه رفته بودم همیشه آدمو معطل میکنه و دیر میاد اونبار دوساعت دیر اومد که منشیش هی میگفت اذیتی یا نه؟

امروز تولد مامانم بود بهش پیام تبریک دادم و بعدشم بهش زنگ زدم گفتم ما اومدیم اونجا کیک میخوایم ها!

بی بی خداروشکر سرش خیلی شلوغ بودو اصلا نمیتونست جواب تلفنمو بده درست چه برسه باهام بیاد ،ساعت یه رب به 12 رفتم مطب و دیدم بازم مثه اونبار دکتره دقیقا 2ساعت دیر اومده و همه ی بیمارا باید با دوساعت تاخیر برن تو ینی نوبت من میشد یه رب به 2 !!

نمیدونم دکتره چرا اینقد تنبله همیشه دیر میاد با اینکه میدونه مراجعینش خانمای باردارن که نمیتونن دو سه اعت بشینن رو صندلی ! تازه واسه همه هم جا نبود خیلیا مثه من ایستاده بودن سرپا !

تازه سونوی توی دفترچمم قبول نکرد گفت چون اعتبارش فرق داره بیمه قبول نمیکنخ باید آزاد حساب کنیهرچی گفتم خودشون گفتن مشکلی نداره گفت نه نمیشه خانم!!!

28 تمن دادم :|

رفت و رفت و رفت شد ساعت 1ونیم که تِق ! زدو برقا رفت!!!

خاک وچوکم شد !!! حالا که نزدیک نوبت من شد !!!! منشیه زنگ زد سازمان برق گفت تا دو ساعت دیگه برقا نمیان :(

الان مثلا این شانسه من دارم ؟

همه بیمارا یکی یکی رفتن تا دوساعت دیگه بیان من راهم دور بود نمیتونستم برم و برگردم نشستم همونجا

حدود یه ساعتی نشسته بودم که دیگه داشتم از کمر درد کلافه میشدم:(

پاشدم جامو عوض کردم

یه خانمه که 4ماهش بود (به منشیه گفته بود من شنیدم) ازم پرسید بارداری؟

تو دلم گفتم اینم سواله میپرسی آخه 4ماهه !؟!!! مَــــی ای شکم معلوم نیست ؟!!!

فک کنم یکم از قیافه ی متعجبم شوکه شد به شکمم نگاه کرد راستش با این مانتوی گشاد خودمم به خودم شک کردم !

گفتم آره تازه رفتم تو 8 ماه 

گفت بسلامتی...

برقا اومدن هوراااااااا

هه هم رفته بودن خونه اگه شروع میکرد به خوندن اولین نفر من بودم

اسمو خوندو رفتم داخل

bhr :150 bpm

اما نمیدونم تاریخ زایمانو چرا برد عقب تر ! قبلا 20 اردیبهش واسم زده بود خود همین خانمه، این دفعه واسم زد 14 اردیبهشت!!!

ای کافر ! وزنشم 1600 واسم زد که فک کنم کمی از طبیعی بیشتر باشه

ینی اینقد لاغر بودم هرچی که اضافه شده همش بخاطر وزن بچه ست نه چربی و اینای خودم!

جنسیت گفت بزن دختر

بعد کمی گفت نه جنسیتو پاک کن !!!!!

چشام گرد شدن !!!!

بهم گفت جنسیتو مطمئن نیستم !

گفتم دفعه پیش خودتون گفتین دختره

گفت آره احتمال زیاد دختره اما یکم شک دارم چون یکم تپله ممکنه پسر باشه ! درست مشخص نیست

و واسم جنسیتو قید نکرد تو سونو چون شک داشت !!!

لی لی ؟  تویی یا داداشته ؟!!!

حالا من چکار کنم؟

 بایانکه دیگه واقعا برام فرقی نمیکنه اما آدم دوس داره مطمئن باشه! تازه من به لی لی دل بستم!!!

دم راه هم رفتم کمی واسه خودم خرید کردمو اومدم خونه...

نمیدونم گفته بودم یانه!

چنروز پیش صبح تا دیر وقت خواب بودم معمولا صبا اینقد لگد میزنه که نمیزاره بخوابم فک کنم از گرسنگیه منم که تنبل !

ماشالا لگداش محکم تر شدن ینی گاهی شکمم گاهی هم بی بی میبینه لباسم یهو میپره بالا

اونرووووووز !!! 

دراز کشیده بودم صبح خیر سرم خواب بودم! ینی همچین زد ! همچین زدا !!!! احساس کردم یکی منو از کمر گرفت کوبید زمین!!!

دوبار محکم رفتم تو هوا کوبیدم زمین  ....ینی قشنگ اولش کمرم از زمین بلند شد بعد پَــــق کوبیدم زمین!

قشنگ تا چند ثانیه شوککککککه مونده بودم !!! که خدایا این بچه (ماشالا) مگه چقد زور داره !!!!

بعد که بی بی گفتم کلی ذوق کرد که دخترم قویه مثه باباشه و ازین اُلدورم کردنا !

بهش گفتم بی بی این بچه لاغر و کم وزن نیست ببین کی گفتم ! اونجوری که منو زد زمین میدونم وطنش زیاده!

الانم رفتم سونو خیلی دوسداشتم وزنشو بدونم

دکتره هم بهم گفت بچتون هم سالمه هم ماشالا تپله :)

برا سلامتی گردالیه مامان صلوات :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:29 توسط نی نی| |

اول تا یادم نرفته بگم دور سوم ختم قرآن لی لی خانم هم تمام شد و ازین ببعد دیگه پراکنده خوانی میکنم...

امروز ظهر هم هفتمین جلسه ی کلاس بارداریمه

پنجشنبه شب طبق معمول ساعت 11شب یهو چنان دوپس دوپس موزیکی تو ساختمون پخش شد که ... زیرپامون میلرزید و صداش درگوشمون بود

بازم مهمانی و سوصدای موزیک در حد عروسی توی ساختمون از واحد پایینیا

تا ساعت 12 شب صدا تو سرمون بود جوری که صدا به صدا نمیرسید تو خونه خودمون!

یهــــــــو ساعت 12 صدا قطع شدو ایندفعه صدای پا بود که انگار قیامت شده بزرگ و کوچیک میدویدن طبقه بالای ما و میدویدن پایین (طبقه پایینمون)

فهمیدیم خبریه بین خونه ی صابخونه هه و دخترش که بالا میشینن

هرچی نشستیم دیدیدم نه انگار تموم نمیشه ! نیم ساعت مثه قوم مغول میدویدن!

منم که فوضوووول! سنگینی نمیذاشت پاشم ! اما بلاخره فضولی بر سنگینی مستولی شدو من پاشدم رفتم از چشمی نگاه کردم که اینا چشونه؟!!!

دیدم دارن وسایل میبرن و میارن 5 6 تا مرد هی بدو بدو وسیله میبردن

کمد بچه و یه عالمه وسیله و بعدشم کریرو روروئک و یه عالمه کارتونو .... (که البته من به آخراش رسیدم)

فهمیدم دخترشون باردار شده جشن گرفتن بازم فامیلا جمع شدن و بعدم داشتن سیسمونی شو میبردن بالا

حتی صابخونه یخودمون هم که برادر این صابخونه پایینیه ست هم بود تو پله ها داد میزدن همو صدا میکردن

تا ساعت دوازده و خورده ای رفتن و اومدن تا تمام شد 

هم از سروصداشون کلافه شدم هم راستش کمی دلم گرفت..

خلاصه گذشت و جمعه تا ساعت 12 خواب بودیم پاشدیم بی بی صبحانه آماده کردو خوردیم و ساعت 1 بی بی رختخوابشو پهن کرد جلو تلویزیون و گفت من چرا اینجوری شدم؟! چشاش وا نمیشد

هی میگفت بزار بخوابم 

گفت تازه پاشدی حق نداری بخوابی

دیدم نه این بیدار بمون نیست

خوابش برد تااااااا ساعت 4ونیم عصر

 دلم تو پذیرایی قفس کوچیکمون داشت خفه میشد! هی بغض میردم هی خودمو آروم میکردم

همش فکر میکردم پس امروز من با بقیه روزایی که بی بی سر کاره و خونه نیست چه فرقی کرد؟!

اینروزا هم که دیگه نهار خونه نمیادو شب هم ساعت 7 اینطوریا میاد...ینی وقتی دیگه هوا تاریکه

صب تا شب تنهام و خیلی تو خونه اذیت میشم...هفته رو به امید جمعه میگذرونم

امروزم که ....

هی اشک میومد تو چشام هی به خودم دلداری میدادم...تا جایی که دیگه دلم میخواست بی بی بیدار هم بشه پاشه بره سر کار جلو چشمم نباشه چون واقعا حالم داشت بد میشد از شرایط

خوب که فکر کردم دیدم دلم از دیشب هم پره...نمیدونستم چرا؟!

بش فکر کردم...

شاید بخاطر دیدن این صحنه ای که دیدم

جشن برای بارداری

دورهمی فامیل و تبریک

و جور شدن سیسمونی بدون دغدغه ی مالی..

و میدیدم اینروزا بی بی سخت داره کار میکنه تا فقط بتونیم پول قسطامونو جورکنیم و باخیال راحت بریم مسافرت عید!

خرید عید واسه منو بی بی که پیشکش

پول توی دستمونم که فعلا هیچی.. :(

دو هفته دیگه باید بریم درحالی که پول قسط هم هنوز کنار نذاشتیم

بی بی هم دلش میخواست شلوار و تی شرت واسه عیدش بگیره که از پول خبری نیست

منم واسه عید کفش ندارم و چنتا تیکه لباس واجب نیاز داشتم که هنوز نتونستم بخرم

سیسمونی واسه لی لی هم پیشکش... 

هنوز واسه دخترم هیچی نتونستم بخرم :( هنوز پولش جور نشده که جتی چنتا تیکه لباس براش بگیرم چه برسه به وسایل درشت تر...

وقتی دیدیم اینقد بی بی داره سختی میکشه واسه پول درآوردن و منم توی خونه از تنهایی سختی میکشم که بی بی بتونه بیشتر سر کار بمونه و آخرشم روز جمعه مون میشه این دلم خیلی گرفت

از دیدن سیسمونی دختره هم که تازه باردار شده و سیسمونیشو راحت بدست آورد هم راستش دلم شکست که من هنوز نمیتونم تو ماه های آخر هم چیزی واسه لی لی بگیرم..

نمیدونم همه فکرا قروقاطی شد تو سرم...

بی بی راست میگه ..هروقت دست و بالمون تنگ میشه همه غم و غصه ها و بی حوصلگیا میاد باهم سراغ آدم و بدتر ناراحتت میکنه

مثلا همین بی بی روزایی که کار براش نیومده و خسته نشده تو کارگاه ، وقتی میاد خونه کم حوصلست و کمک نمیکنه

اما میبینی روزایی که خیلی کار کرده و خیلی خستست میاد خونه همه ی کارای منو کمکم انجام میده!

بقول خودش وقتی کار میکنه و میدونه پول هست انرژی میگیره با همه ی خستگیش!

(چقد حرف زدم!)

خلاصه اینکه جمعه دلم خیلی گرفت درحدی که وقتی بی بی بیدار شد باهام حرف زد و من جوابش ندادم

گفت قهری؟ خو اصلا دست خودم نبود ! گفتم بنظرت امروز با بقیه روزا چه فرقی کرد واسه من؟

سرشو انداخت پایین گفت راس میگی ببخشید اما اصلا نمیتونستم چشامو باز نگه دارم اصلا حالم عادی نبود یه ساعت پیشش بیدار شده بودم! ببخشید :(

احساس کردم گوشه چشمام داره گرم میشه و منم دلم نمیخواد هردقه جلو بی بی اشک بریزم رفتم دراز کشیدم 

دیگه نشد جلوشو بگیرم ...اشکام از گوشه چشام میریخت رو گوشه ی بینیمو میرخت پایین

بی بی اومد بالا سرم هی دستمو میبوسید هی معذرت خواهی میکرد تروخدا نی نی گریه نکن :(

گفتم گریه نمیکنم :|

گفت چرا خب اینا! داری گریه میکنی نفهمیدم چی شد خوابم برد ببخشید تروخدا کریه نکن :(

خواستم بهش بگم دلم از چیا پره....بگم از دست خالی بودنو دیدن وسیله های نی نیه همسایه و ...

دلم نیومد

دلم نیومد بهش بگم از بی پولی که اون به خودش بگیره و غرورش بشکنه فک کنه نتونسته نیازای خونوادشو تامین کنه و بره تو خودش

تو دلم گفتم خدایا بخاطر تو هیچی نمیگم، سکوت میکنم تا شوهرم ناراحت و خجالت زده نشه 

بخاطر تو...

نمیدونم چرا وقتی تو دلم داشتم با خدا حرف میزدم و سپردم به خودش خیلی زودتر حالم خوب شد و تونستم بخندم !!!! بی بی هم که دید خندیدم خوشحال شد با کلی قربون صدقه و بوسیدن بلندم کرد و غذارو گرم کرد بخوریم

الا بذکر الله ، تطمئن القلوب ...♥

آماده شدیم بریم کمی بازار بگردیم دیگه تحمل خونه رو نداشتم

رفتیم بازارو کمی گشتیم ....هنوز واسه مامانم هم نتونستم عیدی بخرم...و عیدی حج واسه خالم

تازه سونو هم باید برم دوشنبه تا ببینم لی لی در چه وضعیه ..خیلی دوسدارم وزنشو هم بدونم، ببینم لاغره یا معمولی...چاق که نیست چون نه باباش تپله و نه مامانش!

پریمان هم اونروز بهم گفت اگه دستتون تنگه واسه عید اومدن یا خرید عید یا وسیله های نی نی تون هرچقد میخوای به من بگو میریزم حسابت اصلا تعارف نکن من پول دستم هست گفتم نه ممنون هست 

ماما هم بهم گفت آره اگه پول نیاز دارین بهم بگو من دارم...

نه اینکه میبینن هنوز واسه لی لی هیچی نخریدیم..

اما ازونور خونواده بی بی تعارف پول که هیچی ...که بخوان تو فکر باشن پسرشون دستش خالی هست یا نیست زنش بارداره و دم عیده و چنوقت دیگه هم بچه ش قراره بدنیا بیاد و خرجا هم زیاده..

تو فکر خرج پسرشون که هیچی ...یه زنگم نمیزنن درست حال آدمو بپرسن! هربار هم بی بی به مامانش غر میزنه که شما حتی یه زنگ نمیزنین حال دخترمو بپرسین! اونم هی میگه سرم شلوغه ..

واقعا مهربونی و مسئولیت پذیری و همدردی از خرجای زیاد از خونواده بی بی میباره ...

دیشب هم آماده شدیم و عکسای پایان ماه هفتم لی لی رو با بی بی گرفتیم

امروز فردا لی لی انشالا میره توی هشت ماه

لباسایی که میپوشیدم واسه عکس دیگه اندازم نیستن و هی شکمم تو عکس معلوم میشه هم خندم گرفت و هم کفری شدم عکسامون خراب میشد :)

بی بی هم کلی مسخره بازی درآورد و من بریدم ازبس خندیدم :)

خدایا مثه همیشه که ولمون نکردی به حال خودمون بازم میگیم پناه بر خدا

همیشه رسوندی

اینبارم میرسونی

ببخش کم حوصلگی مارو ...

 

****************

دوستان عزیزمممممممم

ازینکه با این پستم ناراحتتون کردم معذرت میخوام

ما خانما گاهی یهو دلمون پر میشه و میگیره و باید حتما حرف بزنیم

چه بنویسم چه حرف بزنیم با کسی و دردو دل کنیم

من عادت ندارم به خونوادم درباره ی مسائل خصوصی زندگیم چیزی بگم و غر بزنم و ایراد بگیرم

به بی بی هم نمیشه همیشه گفت بلاخره ناراحت میشه

اینجا تنها جاییه که میتونم دلمو خالی کنم

ماها وقتی غرزدیمو دلمونو خالی کردیم بعد حالمون خوب میشه پس نگران نباشید الان عالیه عالیم :)

بازم اگه ناراحت شدید ببخشید ... :)

نوشته شده در شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:6 توسط نی نی| |

اوایل سال بود یا آخرای پارسال یادم نیست که رفته بودم همین بیمارستانی که الان میرم... رفته بودم واسم آزمایش و چکاپ قبل بارداری بنویسن

همین خانمی که الان آموزشمون میده و من خیییییلی از آموزشاش راضیم توی اتاق بود

یادمه خیلی بداخلاق باهام برخورد کرد و سوالمو جواب نداد فقط تند تند چنتا چیز الکی تو دفترچم نوشت و یجوری بهم گفت پاشم برم که بیمار بعدی بره تو

منم از همون موقع قید این بیمارستانو زدم چون از رفتارشون خیلی بدم اومد

دیگه رفتم تحت نظر پزشک خصوصی ..

همه کسایی که میان کلاس آموزش بارداری رو همین خانمه گفته بااااااید بیان و آموزش ببینن

ینی وقتی میرن و براشون پرونده تشکیل میده به اجبار میفرستشون همین کلاسه و باید برگه امضا کنن

اما من که پیشش نمیرفتم و خودسرانه این کلاسارو میرفتم بدون اینکه توی این بیمارستان پرونده داشته باشم آخه بنظرم چیزایی که آموزش میدن وااااقعا جالب و بدرد بخورو کارآمده اونم واسه کسی مثه من که زیر صفره اطلاعاتش!

خلاصه قاچاقی کلاسارو رفتم و همش نگران بودم سرکلاس خانمه ازم بپرسه تو که بیمار من نیستی اینجا چیکار میکنی؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همیشه یه جوری نگاه میکرد که میگفتم واییییی این الان میخواد بپرسه ... 

اما سر کلاس تک تک جمله هاشو مینوشتم و کامل با دقتی مثل جغد !به حرفاش گوش میکردم ! مثه بچه درس خونا هم صندلیای اول مینشستمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه قشنگ فیس تو فیس خانمه 

بعضی وقتا از مراحل زایمان یا شیردهی یا هرچی چیزایی که میگفت بچه ها هرهر میخندیدن و مسخره میکردن اما من هیچوقت جلف بازی درنمیاوردم چون برام مسخره نبودو مسئله جاافتاده بودن خب (نمیتونم بیشتر توضیح بدم)

ینی وقتی همه داشتن میخندیدن من قشنگ زل زده بودم تو چشمای خانمه و دستم هم تند تند مینوشت Reading a Book

قبلنا هم یه سری بلندم کرد گفت پالتوو روسریتو دربیار بیا اینجا و بعد ورزشای دوران بارداریو رو من انجام میداد تا به بقیه ببینن (چقد خجالت کشیدم)

دیروز ششمین جلسه ی کلاسم بود البته روز قبلش برای تشکیل پرونده رفته بودم پیش همین خانمه بیمارستان

نمیدونم چرا رفتم اما از اطلاعاتش خیلی خوشم اومد...کم حوصله و خییییلی جدیه اما خب انگار کار بلده...از هرکیم میپرسیدم میگفت اینجا بیمارستان خوبیه و ما راضی بودیم

پریروز که رفتم تو اتاقش داشت با خدمه بیمارستان حرف میزد بعد بلند شد واسه کاری درحین خرف زدن...

بعد با تعجب نگاه کرد به من گفت من چرا بلند شدم؟!!!

منم خندیدم گفتم نمیدونم!

زد زیر خنده (من شوکککککه که وای این بلاخره خندید!!!) و بعد اومد از جفتم رد شه لپمو گرفت کشید(که الان صورتمم لپو شده خخخخ) گفت خب حالا چی شد تصمیم گرفتی بیای اینجا؟

من    .... 

یکم توضیح دادم و واسم سونو نوشت وقراره که برم بدم و بعد با کل مدارم برم پیشش

برسیم به دیروز...

دیروز هم سرکلاس باز من خط مقدم تشریف داشتم 

اصن همیشه عادت داشتم جلو بشینم بغیر از دبیرستان و هنرستان که بخاطر شیطنتم کمی عقب تر رفتم 

خلاصه شروع کرد به درس دادن

یه چیزی درباره ی تنفس های مخصوص زایمان گفت همه دوباره هررررهرررر زدن زیر خنده یهو روشو برگردوند گفت کی بود خندید ؟  پاشه تنفسارو انجام بده تا یاد بگیره دیگه نخنده !

یهو همه ساکت شدن از ترس !

بعدش به من نگاه کرد گفت تو! تنفسارو انجام بده بقیه ببینن

باز بچه ها یچیزی گفتن و خندیدن

خانمه گفت نه ببینید همیشه بین یه گروه یکی هست که مشخصه فقط گوش نمیکنه و میتونه چیزایی که یادگرفته رو انجام بده و از بقیه  یه پله بالاتره (بمن چه خودش گفت  )

فک کنم تو اون لحظه همه ی بچه ها به خون من تشنه شدنشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه !!! دقیقا حس اون ترول رو داشتم که توی کلاس جلوی همه میشینه و میگه خانم اجازه امروز امتحان داشتیم  خخخخ  بچه ها همه بد نگاش میکنن!

با توضیح تنفسارو انجام دادم و خانمه گفت آفرین

بعد دوباره شروع کرد ادامه ی درس...ایندفعه ورزش ها مناسب برای زایمان... گفت و گفت 

بعد دوباره نگاه کرد به من گفت تو ! روسری آبی ! پاشو بیا اینجا

(حس کردم با گفتن آهاااااای روسری آبییییی بازیگر نقش روسری آبی جلوی عزت اله انتظامیم !!!!)

پاشدم رفتم دوباره همه ی ورزشارو رو من پیاده کردو حتی یه نرمشه بود که دست اون روی شونه های من و دوست من روی پهلوهای اون و به قول خودش حالت رقص دو نفره قِر میدیم !بعدشم کلی ماساژم داد واسه توضیح دادن 

رفتم بشینم جفتیم بهم خندید و گفت خسته نباشــــــی! :|

و اینگونه کل کلاس برعلیه من شورانده شد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همیشه تو فکر مامای خصوصی بودم اما توی این بیمارستان کسی رو نمیشناختم

آخر کلاس از خانمه پرسیدم نظرتون درباره ی ماما خصوصی چیه؟

گفت خب ماما میاد همین چیزایی که من بهتون یاد دادمو میگه ! قرارداد ببندی یه مقدار هم ازت میگیره!

گفتم آره اما آدم خیالش راحت تره یکی تو اتاق زایمان بالا سرش باشه خب :(

اگه خواستی موقع زایمانت اگه صبح یا عصر بودو من توی بیمارستان بودم بگو خودم میام بالا سرت 

(بچه ها گفته بودن این خانمه توی این بیمارستان واسه کسی زایمان انجام نمیده!!)

خلاصه اینکه عاااااشُق من شده انگار 

خدایا بخیر بُگذران 

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:59 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:14 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:30 توسط نی نی| |

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:57 توسط نی نی| |

متن درباره ی مسائل مالیه. چیز خاصی نیست

ببخشید دوستان


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:44 توسط نی نی|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:47 توسط نی نی| |

 

همه بخاطر برف و بارون تصادف میکنن

تو شهر ما بخاطر گردوخاک و نبودن دید ...

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:35 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:13 توسط نی نی| |

غلو نمیکنم!

هربار که ضربه میزنی

حس میکنم یک مادرم ...

06300000

نوشته شده در یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:6 توسط نی نی| |

کاملا خصوصی

رمز داده نمیشه به هیچ وجه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:25 توسط نی نی|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:53 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:4 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 0:50 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:19 توسط نی نی| |

روزمره ی معمولی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:51 توسط نی نی| |

دیروز بی بی بلاخره دوچرخمو فروخت

440 تمن فروختش

دلم براش تنگ شده دوسش داشتم اما میدونم با بچه دیگه زیاد نمیتونستم ازش استفاده کنم...

ولی خب یادگاری و هدیه بود از بی بی...

دیشبم بی بی رفت جواب آژمایشامو گرفت

خودم نگاه کردم یکم کم خونی گرفتم ویلی بقیه ش خوب بود شکر خدا

امروزم بردم نشون دکتر دادم گفت یکم کم خون شدی باید قرص آهناتو دوبرابر بخوری

غربالگری گلوکزم هم مفی بود شکر خدا مشکلی نبود

بااینکه دکتر بهم گفت بازم باید رعایت کنی چون زیاده روی کنی توی خوردن شیرینی ممکنه بگیری بعدا! بااینجال دم راه برگشت خونه یه عالمه ویفرو روکش کاکائویی گرفتم وااااای دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم

دو تا خانم اومده بودن تو مطب میخواستن دکتره بیاد زایمان طبیعی خواهرشونو انجام بده براشون خصوصی

دکتره بهشون گفت 2ملیون و خورده ای میگیرم!!!!!

شوکه شدم!

چون چنوقته دارم دنبال ماما ی خصوصی میگردم که همه ی کارای بدنیا اومدن لی لی رو خودش با صبرو حوصله انجام بده و کمک دستم باشه همش پیش خودم باشه اما هنوز موفق نشدم تو تهران پیدا کنم..

خواهرم که ماما خصوصی گرفت 300تمن شد اما ماماهه از وقتی دردش گرفت بالا سرش وبد همه کاراش کرد تا بچه ش بدنیا اومدو داد دستش شیر خورد و خوابوندش و خیالش از بابت خواهرم راحت شد بعد رفت

بنظرم من که خیلی ارزششو داره آدم 300 400 بده اما خیالش راحت باشه یکی تمام وقت بالا سرشه!

کاش گیرم بیاد یه ماما ی کاربلد

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت 14:3 توسط نی نی| |

بی بی امروز با صابخونه حرف زد

اونم فت پول دستش نیست که به ما بده باید خونه رو بزاره بنگاه

 بی بی هم گفت باشه بزار ...

خدایا هرچی خیره همون کن

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 14:30 توسط نی نی|

5شنبه شب با بی بی رفتیم بازارو بازم کلی گشتیم واسه لوازم

چون پول کم دستمون بود تصمیم گرفتیم بنا به قیمت وسیله ها ساک وسیله ها ، پتو، و حوله ی حمامو فعلا بخریم

کیف که ازخیلی مدلای ساده خوشم نمیومد اینقد گشتیم تا بلاخره چیزیو که دوسداشتم پیدا کردیمو خریدیم

سبز خریدیم چون مامانم سرویس رختخوابی که واسش دوخته بود سبز فسفریه

بعدشم یه سرویس حوله ی حمام براش خریدیم که بنفشه و روش تیکه های عروسکی داره

پتو هم خواستیم بخریم اما پیش ما هممممممهی مغازه ها فقط یه نمونه پتو داشتن و من اون نمونه رو دوسنداشتم طرح دیگه ای دلم میخواست کمی رنگ قشنگ تر و کمی شلوغ تر و عروسکی تر

اما انگار یه کارخونه اومده کل منطقه ی مارو پتو داده و رفته!

البته خاجیشم بود که جنسش فوق العاده بود بین 50تمن تا 70 تمن ! بی بی گفت ازینا بخریم 

گفتم آخه چه خبره وایه بچه 70 تمن پتو بگیریم واسه چنوقتش هم بیشتر بدردش نمیخوره! البته رنگ رنگی هم نبودن! تک رنگ بودن و مثلا صورتی خییییلی کمرنگ تنها حسنشون جنس خیییلی نرمشون بود

خلاصه اینکه ساک رو 42 تمن و سرویس حوله رو 27 تمن خریدیم با تخفیف

پتو هم گذاشتم وقتی رفتم کرج ببینم اونجا چه نمونه هایی دارن

فردا ظهر که جمعه بود درحالی که ما هنوز خواب بودیم دوست بی بی زنگ زد که ما میخوایم خونوادگی بریم بیرون واسه نهار خانمم هم واسه خانمت آش رشته درست کرده شما هم بیاین (همون 3ماه و نیمیم که از اهواز اومدم تهران هوس آش رشته کردم خانمش از همون موقع تو فکرم بود تا برام آش درست کنه)

ماهم پاشدیم صبحانه خوردیم و نماز ظهرو خوندیمو آماده شدیم رفتیم کمی تخمه ومیوه خریدیم رفتیم جایی که گفته بودن

روستای وردیج بود میگفتن رودخونه داره خیلی قشنگ و با صفاست رفتیمو منتظر موندیم تا اومدن دنبالشون رفتیم تا اونجایی که مد نظرشون بود

آب رودخونه هه رو بسته بودن ، بخاطر سردی هوا درختا هم خشک و زمینم خاکی و خشک بود..یه چیزی مثل چیتگر توی زمستون

همونجا نشستیمو چای تخمه و... خوردیم کمی حرف زدیم عکس گرفتیم 

نهار هم که آش بود و کشک .... وایی

منم که نسبت به کشک حسسسسساسم تعارفو گذاشتم کنارو بیشتر کشکو خودم تنهایی خوردم

میدونستم کسی هم کاری به کارم نداره حتما میگن بارداره و دوسداره بزار بخوره :) خخخخ منم که عاشق کشک ...سوء استفاده کردم :) 

البته قبلش بهشون توضیح دادم که من دوسدارم یه کاسه کشک داشته باشمو بعد روشو با آش تزئین کنم بخورم !

قبل ازینکه هوا تاریک بشه هم برگشتیم خونه...

دیروزم که صب خیلی زود پاشدیم بی بی منو برد آزمایشگاه باید آزمایش غربالگری گلوکز میدادم

جوابشو سه شنبه هبم میدن انشالا که مشکلی نباشه چون دیابت بارداری و اینکه رعایت کنی چیزی نخوری وااااقعا سخته منم که فعلا سینه سوخته ی شیرینی جات شدم !!!

برام دعا کنین مشکلی نباشه :(

خانم دوست بی بی بنده ی خدا دیابت بارداری گرفته بود گفت آخراش فقط میتونست روزی یه کف دست نون و یه میوه بخوره :(

اومدم خونه و ظهر هم جلسه ی دوم آموزش بارداری وزامیان توی بیمارستان بود ساعت1 رفتم بیمارستان خییییلیم شلوغ بود

این جلسه چیزای خیییلی باارزشی بهمون یاد داد

ینی با شنیدن این چیزا فهمیدم من از 0کیلومترم اونور ترم !

بنظرم کسی این آموزشارو ببینه و بچه ی اولش باشه و کسی نیاد کمکش خودش میتونه از پسش بربیاد!

بی بی هم که مشتااااق! هر سری میرم و میام خونه شب باید هرچیزیو یاد گرفتم براش توضیح بدم تا اونم یاد بگیره....دوسداره بدونه ...کلا بی توجه نیست

این اخلاقشو مامانم خیلی دوسداره :)

از لی لی هم چه بگویم که بی بی باهاش حرف میزنه و صداش میکنه اونم با لگد میزنه زیر دستش بی بی هم غش و ضعف میکنه براش... این وسط منم که بخاطر ارتباط این دوتا از داخل دارم منهدم میشم !!!

گاهی حس میکنم در آن واحد هم سمت پهلوی راستم لگد میزنه هم سمت پهلوی چپم !

چندباز اینجوری شده ! میگم نکنه دوقلوان!!!!؟

وگرنه چجوری میشه دو جهت مختلفو باهم لگد بزنه ! ینی بچم پاهاشو 180 باز میکنه لگد میزنه ؟!

یا ازینور با مشت ازونور با لگد؟!

ای خدا دیدی به باباش رفت و شر از آب درومد ؟

البته دخترم به قرآن خودن هم حساسه

وقتی قرآن میخونم حتی اگه از صب هم تکون نخورده باشه شروع میکنه به تاب خوردن...

این دومین باریه که دارم قرآنو به کمک خدا ختم میکنم

بعد ازین میخوام ختم صوتی کنم ینی بزارم جزء جزء بخونه با صداش ختم کنم که لی لی هم بشنوه

راستی بی بی قراره امروز با صاحبخونمون حرف بزنه ببینه 5ماه از قراردادمون مونده قبول میکنه پولمونو بده ما بریم اهواز دنبال خونه بگردیم و پول اون دوستمونو قرض بگیریم یانه

دیگه همه چی بستگی به این داره....

پایان نقطه سرخط . 

نوشته شده در یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت 13:49 توسط نی نی| |

امروز کارگاه آموزشی روانشناسی داشتم

ظهر بی بی نیومد

دیشب نصف شب پاشد ژلوفن خورد

باز درد دندون اومده سراغش

امروز که برمیگشتم بهش زنگ زدم جواب نداد

بعد مسج داد رفتم دندون عقلمو کشیدم :0

شوکه شدم !

بنده خدا از دندون هیچ خیر ندید

گفت فردا هم میرم اون یکیو میکشم

منم پاشدم دارم براش آش رشته درست میکنم که نرم باشه بتونه بخوره...

دیشب نشسته بودیم داشتیم با بی بی حرف میزدیم یهو بلوزم پرید بالا!

بی بی قربون صدقه بود که حواله دخترش میکرد!!!!

اونم نمیدونم اون داخل داشت تکنو میزد چیکار میکرد اینقد تکون خوردو تکون خورد که بلوزم هی میپرید

بی بی: ای جوووووون دلم بابایی ای قررربونت بشم ایششششالا دخترم فدات بشم تکون بخور برا بابا ای جااااان دلم ای ....

منم این وسط شلغم!

 

****************

دیشب بی بی سر صحبتو باز کرد، میگفت اگه مامان بابام وقتی لی لی بدنیا بیاد چیز خوبی براش نگیرین یا کم بزارن یا نشون بدن زیاد دوسش ندارن دیگه این بار وااااقعا از دستشون ناراحت میشم و باهاشون قهر میکنم

ایندفعه دیگه پای دخترم درمیونه من نمیگذرم.....چون واسه خودم واقعا کم گذاشتن...

گفتم میتونی ناراحت بشی! اما نباید یوقتی بی احترامی کنی یا چیزی بگی ناراحت شن ...

گفت اگه بابام براش کاری نکنه خیلی ازش ناراحت میشم و دیگه تحمل نمیکنم..

منم نه اینورو گرفتم که بگم نه نباید ناراحت شی عیبی نداره

و اونورو گرفتم که بگم آره باید براش خرج کنن و اگه نکنن باهاشون قهر کنیم و حق بچه مونه و ...

سعی کردم میانه رو باشم

فک کنم اینجوری بهتره...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ساعت 15:46 توسط نی نی| |

دیشب نشسته بودیم با بی بی روی مبل و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم 

لی لی هم داشت اون داخل آروم ورجه وورجه میکرد! 

نگاه کرد به سمت شکمم گفتم خدایا چرا تکوناش هنوز مشخص نیست که بی بی ببینه احساس کرد یهو شکمم تکون خورد ! 

شوکه شدم!

کف دست بی بی رو گرفتم گذاشتم رو شکمم

یکم منتظر موندم یهو لی لی یه لگد محـــــــکم زد منو بی بی باهم جیغ زدیم ! title=

بی بی دستشو یهو کشید و جییییییغ : ووووووووووووووووییییییییییییییییییی 

بعد یهو از ترس و خوشحالی باهم، سرخ شد صورتش ! 

هی میگفت حس کردم ! تکون خورد ! حس کردم!!!!! 

اولین بار بود تکونای لی لی رو حس میکرد

باورش نمیشد ! چشاش سرخ شدن 

دوباره دستشو گذاشت رو شکمم یکم منتظر موند دوباره لی لی یه لگد زد زیر دستشBaby Girl

بی بی که قش قش میخندید و شوکه شده بود!Happy Dance

منم خوشحال ازینکه بی بی بلاخره وجود دخترشو با دستای خودش حس کرد و نمیدونست باید چیکار کنه از شوق! 

آخرشم گفت وای چقد وحشتناکه تو شکمت تکون میخوره .....!!!

خدایا شکرت 

نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت 15:1 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۲۱ دی۱۳۹۳ساعت 17:0 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳ساعت 13:47 توسط نی نی| |

دیروز آماده شدم که عکس ماه پنجمم رو بگیرم

3 4روی از ماه پنجم گذشته بود Baby Girl

دوربینو آماده کردم گذاشتم رو تایمر که عکس بگیرم چنتا هم گرفتم

میبینم بی بی میاد از بغل وامیسه دستشو میزاره رو شکمش که من ازش عکس بگیرم !

خیلی خندم میگیره به این مرد خدایا!

ماه پیش هم همینجوری از بغل عکس گرفته بود

فک کنم هرماه میخواد بامن تغییراتشو ثبت کنه

خداروشکر که این مرد اینقد شوخ و بامزست وگرنه من اینجا دلم میپوسید! Smiley

هنوزم که نگاش میکنم ته ته دلم براش قنننننچ میرهزبانکده محصل

واقعا نمیدونم چرا !

بعدشم که خواستیم بریم کرج لباس پوشیدیم بعد شال گردنایی که خودم بافته بودمو گذاشتیم گردنمون و شال لی لی رو هم گرفتیم دستمون و عکس گرفتیم...

البته اینقد هوا گرمه که فعلا فعلنا خبری از شال و دستکش و لباس گرمو اینا نخواهد بود!

ما که بخاری روشن نمیکنیم حتی شبا!

الانم پنجره بازه تا هوای خنک بیاد تو

دارم از گرما خفه میشم!

اصن یه وضی شده! پارسال این موقع درحال یخ زدن بودیم!

این بود انشای من ....! 

نوشته شده در شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ساعت 14:29 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت 12:25 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت 12:11 توسط نی نی|

هرچی واسه بارداری من خریدیم بی بی میخوره

هیچی نمیزاره!

مامانم واسم تخمه خریده بود با یه ننه من غریبم بازی از چنگم درآورد نشست همممممه رو خورد

خواستم ازش بگیرم گفت تو چقد کافری ! تو چطططططور دلت میاد اینارو از من بگیری ! خب برات میخرم ! واقعا میخوای از جلو من برشون داری ! تو بی رحمی ..... آخرشم قهر کرد !!!!! Whoop De Doo

هیچی دیگه مجبور شدم تخمه هارو دادم بش تهشونو درآورد بعد رفت یه سری دیگه گرفت ته اونارم خودش درآورد! یه سری دیگه هم باز گرفت نشست پاشونو با لذذذذت همه رو خورد !Happy Dance

بعله .....

مویزامو هم میاد میخوره

تقویتامم دستکاری میکنه 

هروز میشینه با من شلغم میخوره ! مثلا من یه دونه کوچولو بخورم که فقط ویتامینش بهم برسه اون میگه من دوسه تا میخوام یکی کممه !

هروز با من شیر میخوره و سیب سرخشم که سر جاشه

از وقتیم اشتهام زیاد شده میشینه با من میزنه ها!!!! بعدم چپ میکنه یه ور وااااای پکیدم!

کندورم که از قبل میخورد !

دیگه چی بگم؟!

عین یه زن حامله ای داره به خودش میرسه 

صبح اومدم با چاییم بیسکوییت بخورم میبینم بستش خااااالیه ! فقط چن دونه توش مونده بود ! چشام گرد شد!

مسج دادم بیسکوییتا من کو؟!!!!

جواب نداد

گفتم تو که هرکاری من کردم کردی هرچی خوردم خوردی فقط مونده درد زایمان بگیری !

گفت نهههههههه !! 

من دیگه دست به وسایلت نمیزنم 

گفتم تا همینجاشم خوب اومدی

تو الان آماده ی زایمانی

دیگه دیره !

میگه زایمان نه 

(مگه اینکه از زایمان بترسونمش که نره سر خوراکیام دیگه )

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت 11:57 توسط نی نی| |