نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

دوستای عزیزم که بااینکه من چنوقته نمیام وبتون ولی بازم میاین و خوشحالم میکنین

خواستم بگم شرمندم که چنوقته نمیام یکم بی حوصله و بی حال شدم

کم تحمل شدم حوصله ی هیچ کاری ندارم

خداروشکر تهوع یا ویار ندارم که اذیت شم اما خب فک کنم فشارم همش پایینه

بخاطر سر نزدنام معذرت میخوام به بزرگواری خودتون ببخشید

نوشته شده در سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 11:45 توسط نی نی|

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 15:39 توسط نی نی| |

سلام به همه ی دوستای مهربونم

تا مامان و بی بی رفتن بیرون باهم آبلیمو بگیرن من سریع اومدم اینجا چند خط بنویسم و اگه وقت شد نظراتو تایید کنم

از همه تون ممنون واسه کامنتای با محـــــــــــــــــــ♥بتتون 

وقتی ماما اومد با شیرینی و یه دست لباس نی نی کادو شده بهش خبر دادیم و چسبوند رو سینش و بوسید و خندید

بعدشم بهم گفت وقتی مادر بشی میفهمی بچت حال و هواش طبیعی نیست و حتی اگه بخواد ازت مخفی کنه تو میفهمی داره مادر میشه، واقعا فکر کردی من بخاطر سرما خوردگیت اینهمه راهو تا اینجا اومدم؟

و یه لبخند زد ....

اینکه یه مادرو نمیشد سورپرایز کرد یه حقیقت تلخه!

چرا آخه مامانا اینقد حسشون قویه ونمیشه چیزیو ازشون مخفی کرد!!!

مامانا که هیچی پریسا هم هی زنگ میزد سراغمو میگرفت شک کرد و هی مسج میدادو گیر داد که بارداری؟ منم الکی گفتم نه و...

اما خب اونم قبلا چندبار باردار شده بودو بچه شو از دست داده بود و کل علائم بارداریو میشناسه واسه همین من همش مریض بودم بهم شک کرده بود..

خلاصه اینکهبا شک  نزدیک به یقین دیگه فهمیده بود ، بی بی و ماما گفتن دیگه خرابش نکن حداقل بزار از پشت تلفت ذوق کنه اون که دیگه فهمیده!

مجبور شدم به پریمان و پریسا خبر بدم

پریمان که خودش خاله نشده بود ایننننقد ذوق کرد انگار شک نکرده بود باور نمیکرد!

بعدشم هی قربون صدقه میرفت و میگفت په دیگه کی بدنیا میاد قربونش بشم ایشششالا من طاقت ندارم صبر کنم!!!

پریسا هم خیلی خوشحال شد هی مسج میده به نی ین سلام برسون...

اینم از خونواده ی من که فهمیدن....

و اما ماما ....

از وقتی ماما اومده همش با یه خوراکی مثه دربان زندان بالا سرمه و تا نخورم ولم نمیکنه!!!!

میگه اگه بیاری بالاهم باااااید بخوریش!!!

ینی همه چیز قروقاطی بهم میده بهش میگه بدتر حالمو بد میکنی با اینهمه چیز قروقاطی!

ولی خداروشکر دیگه تقریبا قرص تهوع مصرف نمیکنم و راحت و زیاد غذاو میوه و ... میخورم

جدیدا خیلی به شیرینی جات و کاکائو و... علاقه مند شدم و من!!!!! ترشیو تفتالو تو یخچالمون مونده و هیشکی نیست بخورشون ! فک کن! من!!!!

خلاصه راحت بلند میشم گاهی کمی به اصرار خودم کاری میکنم که بی بی و ماما بزور مینشوننم

غذا میخورم کنارشون میشینم فیلم میبینم و درکل به زندگی برگشتم! برعکس قبلا که از صبح که بی بی میرفت تا عصر که میومد منو هنوز تو رختخواب زرد و ضعیف پیدا میکرد!

خداروهزار بار شکر

دیشبم رفتیم جشن غدیر تو خیابمون اصلی که جاده روبسته بودن و صندلی چیده بودن

امروزم به اصرار ماما با ماشین رفتیم پارک و تنقلات بردیم و واسه برگشتن من نشستم بنظرم باید یکم تا قبل رفتن به اهواز کار کنم هنوز استرس دارم!

خلاصه اینکه بخاطر دعاهای از ته دل شما و کمکای مامان خیلی بهتر شدم

از ته دل برای همه اونایی که منظرن و اونایی که دوسدارن به جمع منتظران نی نی بپیوندن آرزو میکنم که خدا دعاشون مستجاب کنه

سختیش آره سخته تا یه مدت محدود اما شیرینیش واقعا شیرینه

دو هفته ی دیگه باید برم سونوی غربالگری

بازم شروع کنید به دعا کردن که انشالا خیر باشه و بسلامت رد بشه این مرحله هم :)

از ته دل همه تون دوسدارم چون خیلی با محبتین

نوشته شده در دوشنبه 21 مهر1393ساعت 16:50 توسط نی نی| |

اول اینو بگم که یادم رفت تو پستای قبلی بگم که عید قربان که رفتیم کرج تصمیم گرفتیم به ازول بگیم

از اول هم قرار شد به خونواده ی بی بی من بگم و به خونواده ی من بی بی چون رومون نمیشه

قیافه ازول وااااقعا خنده دار بود قبلش داشتم بهش میگفتم یچی میخوام بهت بگم اما قول بده به کسی نگی و...

هی داشت میخندید ..

یهو گفتم : بلاخره عمه شدی ...

داشت میخندید یهو صورتش جمع شد!

مثه کسی که یهو کُپ کنه شوکه شه!

چند ثانیه صورتش هیچ حالتی نذاشت فقط چشاش گرده گرد شده بودن و هی میچرخیدن به اطراف انگار که داشت جمله ی منو تو ذهنش هضم میگرد!

دهنشم که وا مونده بود!

بش گفتم چته چرا این شکلی شدی؟!!!!

به خودش اومد گفت وااااقعا؟!!!! راس میگی ؟!!!!! من بااااااورم نمیشه خدایا !!!!

(یه قول بی بی که یعدا برشا تعریف کردم ازول چه شکلی شد گفت منو ازول مثه همیم اصلا خوب ذوق زده نمیشیم خخخخ (باتوجه به جریان خبر بارداری من به بی بی اگه یادتون باشه !!) )

دیگه بعدش نیم ساعت به نیم ساعت میومد هی میگفت کاری نداری برات انجام بدم چیزی نمیخوای؟ چی درست کنم؟ هیچی دلت نمیخواد .....

بهم گفت چون حالت بده من میتونم هرروز برات غذا درست کنم بدم دست مصطفی (شریک بی بی) بیاره برات اما اینجوری همه میفهمن و تو میگی نمخوام هیشکی بفهمه!!

بنظرم اگه بری اهواز پیش مامانت خیلی خوب میشه میتونه راحت بهت برسه آشپزخونتونم بیرون خونست بوی غذا بهت نمیخوره هی حالت بد شه همین 2شنبه که تعظیله بگو بی بی ببرت

گفتم وای نمیتونم اینهمه بیبی رو تنها بزرم گناه داره بیاد خونه هیشکی نباشه!

گفت نترس مردا هیچیشون نمیشه حالا چنروزم غذا حاضری بخوره تنها بمونه مهم تویی که نباید ضعیف شی باید بخودت برسی...

خلاصه ...

بعدشم دیدم خودشو بی بی پیش همن هی داره پچ پچ میکنه دم گوشی بی بی

بعدا تو ماشین بی بی بهم گفت ازول هی میگفت تا میتونی بهش محبت کن خانما تو این موقع خیلی حساس میشن خیلیم کمکش کن نزار اذیت شه و...

بازم خداروشکر با این خواهرشوهرم که پیشمه...!

یقول بی بی ازول برعکس همه خواهرشوهراست همه میگن داداشمون اذیت نشه این میگه بی بی مهم نیست ولش کن برو بزار حاضری بخوره!

اینم از اولین نفری که فهمید...

برگشتیم خونه گفتم اگه بتونم کم کم قرصامو بزارم کنار میترسم برا کنجت خوب نباشه!

روز اول نخوردم خوب بودم

روز دوم حالم بد شد اما بزور تحمل کردم تاااااشب که حالم بد شد اما بازم نخوردم و با گریه و جریانات... زود گرفتم خوابیدم

روز سوم دیگه داغون شدم و همون صبحش قرص خوردم اما بازم حالم بهم میخورد تازه سرمای بدی هم خوردم که قوز بالا قوز شده و از گلودرد هیچی نمیتونم قورت بدم آبریزش بینی و سستی بدنم که دوبرابر شد ینی افتادم تو جا نمیتونستم بلند شم یه لیوان آبم بخورم!

دیگه از همه چی کلافه شدم ازینکه هیشکی نیست بهم برسه ازینکه الان باید یکی بود یه سوپ گگگگگگگرم برام درست میکرد و من تو رختخواب راحت دراز میکشیدم و میخوردم

ازینکه کسی نیست حالم بده پیشش غرغر کنم ازینکه دهنم خشکه خشک بود هیشکی نبود یه لیوان آب دستم بده پاهای خودمم که کلا فلج شدن!!!

بازم گریه ....

مسج دادم به بی بی و گیر دادم من همین الان کیک خامه ای با شیر میخوام

10بار پشت سرهم مسجو براش فرستادم

گفت بخدا مشتری تو مغازه ست چیکار کنم!

منم گوشیمو خاموش کردم گرفتم با گریه خوابیدم

چندساعت گذشت دیدم کلید تو در چرخید بی بی با لباس کار با شیرینی و شیر اومد دید حالم بده هرچی اصرار کرد ببرم دکتر جوابشو ندادم

اصلا ینقد حالم بد بود دوسداشتم لج کنم دوسداشتم اذیت کنم!

بی بی گفت با موتو مردم اومدم تو خیابونه نمیتونم بمونم اگه کاری داری برات انجام بدم اگه نه که برم

من: نع .

رفت و منم با گریه نشستم کیک خوردم!!!!

دیگه حسابی قاط زدم داشتم از گرسنگی میمردم هیچیم تو خونه نداشتیم اصلا از غذا هم بدم میومد

مسج نوشتم واسخ مامانم که حالم خیلی بده و تنهام و مریض تو خونه دق کردم بیا پیشم بعد با خودمون برگرد اهواز نمیتونم تنها اینجا بمونم دیگه ....

زنگ زد جوابشو ندادم

بعدا بی بی گفت ماما بهم زنگ زد که نی نیچشه ؟! چرا اینچنوقت همش حالش بده چیکار کردی نکنه بحثتون شده؟!!!

بی بی هم هی قسم که بخدا مشکلی نداریم و سرما خورده..

مامانمم باورنکرد! گفت بلیط میگیرم فردا میام!

و گرفت !

درحالیکه دو هفته پیش رفته بود!!

بنده ی خدا قطار خوب گیرش نیومد بلیط این قطار اتوبوسیا گرفت!

امروز ساعت 11ظهر حرکت کرد و نصف شب میرسه

فردا مامانم هم میفهمه جریان چیه

اما خب خداروشکر یکی دیگه بالا سرم هست بهم برسه و من راااااااحت بتونم ناله کنم و غر بزنم!

قبول دارین همین غر زدن باعث تمدد اعصاب آدم میشه و زودتر آدم خوب میشه ؟؟؟  

به بی بی هم گفتم ناراحت نباش ماما بیاد منو ببینه دوبار حالم به هم بخوره و دوبار غر بزنم همه چی دستگیرش میشه که چرا اینچنوقت همش حالم بد بود...

بی بی هم اینجوری آرامش فکری بیشتری داره و سر کار اینقد فکرش درگیر من نیست

کلا واسه همه بهتره اینجوری...

فقط این وسط ماما میمونه که یک ماهی باید غرای منو تحمل کنه چون من خیلی بد مریضیم ....

متاسفانه ...

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 11:36 توسط نی نی| |

جمعه ساعت 6 صبح بی بی پاشد رفت دنبال دوستش باهم رفتن چیتگر

منم نامردی نکردم تخت گرفتم خوابیدم

ساعت 10 11 بیدار شدم دیدم نه مسجی نه خبری

مسج دادم گفت خیلی گرونن!!!

منم حالم کمی بد بود از رختخواب پانشدم تا ساعت 1 که بی بی اومد

گرمازده شده بود اومد بیحال افتاد رو تشک کنار من و هی نفس نفس میزد!

یکم که نفسش جا اومد گفت بلاخره ماشین دار شدیم

گفتم چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت یه ماشین معامله کردم

وای منم حالم بد بدن بی حس دل درد اینم از طرز خبر دادن بی بی !

باورم نمیشد ینی بعد 1سال آزگار گشتن ما ماشین داریم الان؟!!!

گفت چنتا پیدا کردیم اما هی انگار قسمتمون نبودن اما تا اینو دیدم نمیدونم چرا چشممو گرفت هم ماشینش هم فروشندش که معلوم بود پسر خوبیه و دلال نیست...

1تمن بیعانه داد و قرار شد فرداش که شنبه ست بریم واسه سند زدن و تعویض پلاک

چون قرار بود به اسم من بشه منم با این حالم مجبور بودم برم !

فرداش بازم گلاب به روتون حالم به هم خورد بی بی دربست گرفت رفتیم دنبال دوستش که حرفه ای اینکار بود و رفتیم چیتگر

کل کارا از ساعت 8ونیم تا 1ونیم ظهر طول کشید منم هی حالم بد میشد اونجا خیلیم اذیت شدم بااینکه هی مینشستم...

ماشینو که دیدم خداروشکر راضی شدم چون مدلش پایینه 86 هستش اما خیلی تمیزه در حد ماشین مدل بالای پریمان اینا بود و هم ظاهری هم موتوی فنی ماشین تمیز و خوبی بود

ینی کلا با ماشین پارسالی قابل مقایسه نبود! این فقط 140 تا رفته بود هیچیم رنگ نداشت و 7سال تخفیف بیمه ینی اینکه تصادف اصلا نداشته

هی خداروشکر کردیم ...

سند زدیم و پلاکو عوض کردیم و آوردیمش خونه...

بی بی رفت سر کار و من بیهوش شدم سرجام..

قرار شد عصر بریم کرج خونه ازول اینجا و فرداش که عید قربان بود یه مرغ واسه ماشین و یه مرغ هم واسه سلامتی کنجت قربونی کنیم

واسه برگشتن من نشستم بااینکه یه سال بود پشت فرمون ننشسته بودم اما انگار خیلیم افتضاح نوبدم با اونهمه استرسم !

منو بی بی همش تو این فکریم که اینهمه مدت یک سال پول تو جسابمون خوابونده بود به کس و ناکس سپردیم واسمون ماشین پیدا کنن

به دوستاوو همکارای اینجای بی بی به دوستای خوزستانش که با بعضیاشون چندساله رابطه نداشت حتی! به کل فامیلشون به فامیلا ما به کسایی که اصن از ماشین سردرنمیاوردن هم سپریدم! ینی تو این یک سال هییییییچ ماشینی برا ما پیدا نشد اصلا برا همه باورنکردنی بود چرا گره افتاده تو ماشین خربدن ما دیگه همه میگفتن یه حکمتی هست!

اما درست 2روز ! فقطـــــــ 2روز بعد ازینکه فهمیدیم کنجت خوبه و هستش جوری سریع السیر ماشین دار شدیم که خودمونم هنوز تو شوکشیم که واقعا الان این اشین ماست!!!!

واقعا اگه 100ملیون پولم داشته باشی اما اگه خدا نخواد با پولت هیییییییییییچ کاری نمیتونی بکنی اصن قدم از قدم نمیتونی برداری اصن پولت به دردت نمیخوره!

کافیه خدا بخواد....

جوری برات میسازه که از شک نتونی تکون بخوری! به چه سرعتی میتونه کارتو درست کنه!

فقط خودش بخواد....

حتی برای نی نی ....

امیدوارم قدم کنجت هم برامون پر ازبرکت باشه..

الان کنجت ما دقیقا 9هفته و 3روزشه :) شکر خدایا...

من ازین آیه خیلی خوشم میاد :

فقل لهُ کُن، فیکون...

پس به اون میگوید باش، پس موجود میشود...

حکمت و خواست خدا داره بیش از پیش خودنمایی میکنه واسه زندگی ما

مثه همیشه میگم خدایا ... هرچی تو بگی...هرچی تو بخوای...

به داده و نداده ت شکر..

هرگز نگویم دستم را بگیر

عمریست گرفته ای ...

رهایم نکن !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 13:49 توسط نی نی| |

قرار بود داداش بی بی دوباره بیاد یه سر خونمون بزنه ازونجا بره راه آهن اما قرار شد با قطار بره و دیگه نشد بیاد...

هفته ی دوم انتظار کشیدن برای رفتن به سونو هم کم کم گذشت...

حالم با قرصای جدید کمی بهتر شده بود اما تهوع گهگاهمو داشتم

زنگ زدم سونوگرافی که نوبت بگیرم از شانس من خانم دکتره تا 10روز نبودش

از دوستام آدرس یه سونو توی کرجو گرفتم که میگفتن کارش عالیه به بی بی گفتم و گفت آماده شو زودتر میام بریم

اینجوری بود که 4شنبه ی هفته ی پیش راه افتادیم سمت کرج واسه چیزی که 2هفته زندگیو ازمون گرفته بود استرسش

زدن یا نزدن قلب کنجتمون....

من از ساعت 3 آب خوردم و دیگه دستشویی نرفتم واسه سونو

ساعت 4ونیم رسیدیم و نوبت گرفتیم و ساعت 5نیم تاااازه شروع کرد به اسم خوندن

منم در این حین هی آب میخوردم

حالا ساعت چند نوبتم شده باشه خوبه؟

7                                    

بعله

از 3تا 7 من چه کشیدم فقط خدای من میداند !

با اون همه آبی که من خوردم!

از درد مثانه داشتم صندلیارو گاز میزدم هی میدیدم نوبتم نمیشه فقط گریه نکردم!

اسم چند نفرمونو خوندو نیم ساعتم اونجا منتظر موندم تا نوبت من شد

درحالی که هی خودمو میمالوندم به صندلی از درد به خانمای اطرافم هم توضیح میدادم که فک نکنن منمشکل روحی روانی دارم !!!

گفتم بابا از 3 دارم آب میخورم ! حداقل دیر میخوان شروع کنن بگن ! ملت اینهمه آب نخورن! الان من دکتره یه دست بم بزنه کار تمومه .....!!!

من حرف میزدم همه پهن زمین شده بودن از خنده

منشیه اومد گفت تو درد داری که داری میخندی آره ؟!!!! گفتم بابا خو چیکار کنم وقت نمیگذره !!!!

از طرفی نگران بی بی هم بودم که نیم ساعت بود اومده بودم داخل و هنوز نوبتم نشده بود بی بی هم وحشتناک تر از من استرس داشت..

خلاصه اسممو خوندن و رفتم رو تخت دراز کشیدم

اتاقش تاریک تاریک بود تنها نور توی اتاق نور مانیتور کامپیوتری بود که منشیش داشت تایپ میکرد

البته دوستم بهم گفته بود کم حوصله و بداخلاقه اما دستگاهش دقیقه و کارشم عالیه

از برخوردش فهمیدم بی حوصلست چون جواب نمیداد!

دستگارو گذاشت

فقط یادمه اون لحظه چشمامو بستم و زیر لب تند تند میگفتم :

یا صاحب الزمان، یا صاحب الزمان، یا صاحب الزمان

ادرکنی ادرکنی ادرکنی

الساعه الساعه الساعه

العجل العجل العجل....

خبری که قرار بود اون خانم دکتر بداخلاق بده آینده ی زندگی ما بود

شاید آره یا نه گفتنش به اندازه ی یه تار مو فرق داشت!

اما همین آره یا نه تمام شادی یا ناامیدی زندگی ما بود

یه طرف ناامیدی و سیاهی و تنهایی و غصه و....

یه طرف شادی و خوش خبری و امید و زندگی جدید و شادی خونواده ها...

واقعا باز کردن دهن اون خانم دکتر برامن به اندازه یه عمر گذشت ....

شروع کرد به گفتن یه چیزایی به منشیش که تایپ کنه

گفتم جنینو دیدن ؟

حرف نزد فقط با سر اشاره کرد آره

یه لحظه قلبم ایستاد

حس کردم!

گفتم قلبش میزنه؟؟؟

...

...

...

چقد اون صدم ثانیه دیر گذشت خدایا !!!

سرشو تکون داد به معنی آره ....

دیگه فقط میدونم اشک بود که ازدوطرف چشم من میریخت پایین و میگفتم شکر خدا.....

خانمی که بالای سر من بودو نفر بعدی بود از دیدن من یجوری شد و لبخند زد...

حتی الان که دارم مینویسم از یادآوریم اون لحظه دوباره اشکام سرازیر شدن

شاید تو تماااااام عمرم شنیدن هیچ جوابی از دهن کسی به ایـــــــــــــــــــنحد برام سخت نبوده باشه

واقعا غلو نیست!

اونایی که این شرایطو درک کردن کامل میفهمن حس منو

مخصوصا اینکه 2هفته قبلش بهت بگن قلبش نمیزنه باید 2هفته صبر کنی...

از اتاق زدم بیرون بی بی یخ زده وایساده بود صورت منو نگاه میکرد که خوشحالم یا ناراحت

فقط تونستم بگم بود بود! و پریدم تو دستشویی!

دروغ نگم ربع ساعت تو دستشویی بودم از درد مثانه به خودم میپیچیدم

باورمم نمیشد نی نیه من سالمه خدایا !

خواستم بیام بیرون ایندفه در روم قفل شده بود باز نمیشد تا به هزار زور باز شکردم مطب هم شلوغ از زن و مرد یکی هم قبلش هی در میزد !!!

رفتم بیرون بی بی گفت بابا آبرومو بردی ! من خودمو زده بودم به اون راه فک نکنن من با توام اینقد که موندی تو دستشویی

اینم از شووَر ما!

نتیجه رو که دستم دادن نشستم همونجا از اول تا آخرشو خوندم....

بنظرم قشنگ ترین و آرامش بخش تریم متن دنیا بود چون میتونستم با خوندنش یه نفس راااااحت بکشم...

بی بی گفت چقد دیر اومدی داشتم روانی میشدم اینقد استرس داشتم یهو راست صورتم تیر کشید و بی حس شد زد به چشمم نفسم یهو بند اومد داشتم از ترس میمردم گفتم یچیم نشه اینجا!

دیر اومدی گفتم نی نی نشسته اونجا داره گریه میکنه بهش گفتن کنجت نیست...

گفت بحدی اذیت شدم از انتظار داشتم قالب تهی میکردم دیگه ...

تصمیم گرفتیم کنجت که بدنیا اومد انشالا، اول بگیریم یه فصل کتک سیر بزنیمش که اینقد زجرمون داد !

اون از عدد بتا

اینم از قلب!

وحشتناک خوشحال بودیم !انگار دیگه هیچی نمیتونست ناراحتمون کنه! اصن هیچی مهم نبود!!!!

دم راه رفتیم بازار تره بار شاعباسی و میوه و خرت و پرت خریدیم

یه مغازه دار کلی انار چیده بود و چنتا انارسرخ هم گذاشته بود روشون

گفتم آقا همه اناراش همینقد سرخن ؟

گفت آره

بی بی گفت بکش برامون

6تا انار شد یه کیلوو نیم

منم خواستم مطمئن شم شروع کردم نیش گاز زدن به تک تکت انارا

اولی سفید بود

دومی هم صورتی کمرنگ بود

سومی هم ...

به مرده گفتم انار قرمزات همینان آره؟

گفت نه قرمز داره اونجوریم داره

گفتم میخوای 3تای بقیه رو هم جلوت گاز بزنم؟؟

هیچی نگفت

بقیه رو پس دادیم نامرد یه نوع انار دیگه گذاشته بود رو انارا ملتو گول میزد...

رفتیم کله پاچه ای سیرآبی خوردیم واسه شام

چقد چسبید ! آخه سارا گفته بود سیرآبی واسه تهوع خوبه

خلاصه برگشتیم خونه و مگه دیگه شب از خوشحالی خوابمون میبرد!

بی بی بخاطر اینکه سر کار هم بود زودتر خوابش برد اما من تا نصف شب از فکر و خوشحالی پلک رو هم نذاشتم

قرار شد پس فردا صبح که میشد جمعه ی پیش بی بی با دوستش بره چیتگر واسه ماشین دیدن...

شاید خدا خواست یه چیزی ازینجا پیدا کردیم!

نوشته شده در سه شنبه 15 مهر1393ساعت 13:42 توسط نی نی| |

سختی کار ازونجایی شروع شد که من حالم به شدددددت بد بود و داداش کوچیکه ی بی بی زنگ زد گفت دارم میام تهارن میخوام بیام خونتون

اگه بگم خوشحال شدیم دروغ گفتم!

بااینکه این داداشش بعد از 2سال و نیم که از ازدواج ما میگذره اولین باره داشت میومد خونمونو همیشه هم خودمون بهش اصرار میکردیم بیا سربزن

اما جدا توی این موقعیت هم بی بی کمی گرفته شد و هم من

حالم جوری نبود که بتونم خودمو خوب نشون بدم یا تظاهر کنم حالم خوبه

چنروز دمیترون میخوردم بخاطر تهوع شدیدم و بخاطر دمیترون دل دردای شدید میگرفتم و از درد دل گریه میکردم

تصمیم گرفتم فعلا قرص نخورم و یجوری تحمل کنم

فردا صبحش که میشد جمعه ی 2هفته پیش داداشش رسیدو بی بی رفت راه آهن جلوش چون راهو بلد نبود

کمی حالم بهتر بود صبح که پاشدم

یه قرمه سبزی با روغن سیاه درست کردمو شب قبلشم که با کمک بی بی خونه رو تمیز کرده بودیم

اینچنوقت بی بی شده کدبانوی خونه! بنده ی خدا تمام کارای خونه به گردنشه و دم نمیزنه

خلاصه که اومدن ظهر و نهار خوردیم کمی حرف زدیم  و یه جورایی اون روزو رد کردیم

عصرش هم بی بی بردش بازار کمی گردوندش

فرداش باهم رفتن سر کار بی بی و تا عصر نیومدن

حال من شروع شد به بد شدن چون قرصمو قطع کرده بودم حالت تهوعم شدید و شدید تر میشد

از صبح تهوعام شروع شد ....

هرچی میگذشت من داشتم عصبی تر میشدم تا جایی که واسه شام کوکوی سبزی براشون درست کردم و از بوش خودم رفتم تو حمام گلاب به روتون هی .....

تمام اون روز من بجز میوه و نصف لیوان آب و نصف لیوان شربت اونم به زور داداش بی بی چیزی نخوردم همونارم آوردم بالا

جوری شد که تا ساعت 9شب من 4بار حالم بد شد و رنگم شد زرررررد و دست و پام یخ!

سرمم گیج میرفت جلو چشام سیاهی رفت بی بی گفت ببرمت بیمارستان؟

حالم اینقد بد بود دیگه به فکر این نبودم داداشش چه فکری میکنه گفتم اره

رفتیم بیمارستان گفت فشارت 11هستش و طبیعیه چون هیچی نخوردی ضعیف شدی حالت بد شده

دوتا آمپول زدو دوتا قرص داد

یکم که حالم بهتر شد اومدیم خونهو داداش بی بی بنده خدا نگران نشسته بود منتظر ما هی میگفت چی شد چی شد ؟ چی گفتن؟

ماهم نمیدونستیم چی جوابش بدیم ! گفتم دوتا آمپول زدو قرص داد دل دردم خوب بشه

دفترچه مو برداشت هی وراندازش میکرد میگفت من یچیزایی سرم میشه از داروها

منو بی بی مردیم از ترس که یچیزی درباره بارداری پیدا نکنه توش!!!!

بعدش همش میگفت پاقدم من بد بود براتون تا اومدم بی بی سرما خورد تو هم حالت بد شد اینجوری شد.... خییییلی دلم سوخت براش ینی اگه سونو داده بودم و خیالم از بابت کنجت راحت بود حتما بهش میگفتم و میگفتم به کسی نگه

شب زود خوابیدم و بنده ی خدا داداش بی بی که اصلا بهش خوش نگذشت فردا هم میخواست بره کرج خونه ازول مجبور شد زود بگیره بخوابه...

فردا صبحشم پاشد باهام خدافظی کردو با بی بی رفت سر کار که ازونجا هم بره خونه ازول

واقعا بهش بد گذشت خیلی بد شد ....

نوشته شده در دوشنبه 14 مهر1393ساعت 15:42 توسط نی نی| |

سلام بچه ها

ببخشید کامنتارو بعد تایید میکنم

این روزا یکم حالم سرجاش نیست

این یه هفته حالت تهوع و فشار پایین و دل درد و .. ولم نمیکرد

حالا بماند استرس سونویی که رفتم....

این روزا کارم شده گریه کردن

مثلا اونروز بی بی از سر کار اومد بعد یکی دوساعت من رفتم تو رختخواب اومد ببینه حالم خوبه یانه منو بگو یهو زدم زیر گریه

اونم چه گریه ای....!!!

بی بی میگفت ترو خدا بگو چته؟

میگفتم تو خلیل اذیتم میکنی !!!

حالا چی؟ دقیقا همون روزی که بی بی کوفته و دربو داغون از سر کار با کلی خرید واسه من اومده خونه

با همون خستگی نشسته سبزیارو پاک کرده خیسونده شسته خشک کرده برداشته ، میوه هارو شسته ، موادو جاگیر کرده، غذا پخته، ظرفارو شسته، خونه رو مرتب کرده.... وقتی نشست رو مبل گفت آاااااااااااااخــــــــــ ...

ینی داغوا از کار

بعد من همون روز میزنم زیر گریه که بی بی تو منو خیلی اذیت میکنی

گریمم بند نمیومد

انگار دلم یهو پرشد دلم میخواست گریه کنم!

حس میکنم از عوارض بارداری باشه ! چون خیلی بی مقدمه و الکی بود!

3 4بار آروم شدم دوباره بدتر از قبل زدم زیر گریه با صدا بلند و هق و هق و نفس بند اومدنا !!!

بی بی بنده خدا هم دستپاچه بالا سر من هی میگفت غلط کردم نی نی ببخشید هرکاری تو بگی میکنم فقط گریه نکن تروخداااا

منم که سیستم عصبی به هم ریخته ! میخواستم اما نمیتونستم گریه نکنم!

لابلای گریه بهش گفتم برو دستت خیس کن بزن به صورتم (نفسم بالا نمیومد دیگه)

خیس کرد کشید به صورتم دستشو گرفتم رو صورتم دوباره بزن زیر گریه بلـــــــــــــــــــــــــــــــند !!!

اینقد هق هق زدم که خودم مونده بودم چمه!!

به بی بی گفتم ببرم تو جمام

بلندم کرد بی حال بودم بردم تو حمام همونجا با لباس نشستم زیر دوش آب

یکم یکممممم آرومتر شدم

اومدم بیرون دیدم بی بی نشسته یه گوشه اتاق چشماش سرخ انگار اشک ریخته بود

جیگرم کباب شد براش

ینی واقعا چیزی نبود که دست خودم باشه !

یکم باش حرف زدم سربسرش گذاشتم تا از ناراحتی دربیاد! انگار من نبودم تا 2 دقه پیش بیهوش گریه بودم !!

البته با اینکه روزای بعد هم بازم گریه کردم البته نه اونجوری !

اینقد هم گفتم ویار ندارم تهوع ندارم خودمو چشم زدم همه جور ویاری دل درد و تهوع و ... اومده سراغم

فشارمم که همش پایینه

دیگه فک کنم بشه تشخیص داد بی بی بنده خدا تو این مدت چه کشید

از سر کار میاد تازه ظرفا نهار منو میشست !

بخدا همش میگم خدایا این نینی رو سااالم به بی بی ببخش

نه بخاطر من ! فقط بخاطر این مرد که اینقد بچه دوسداره و داره از جون مایه میزاره...

دوستای نینی سایتیم این چنروز خیلی بهم دلداری دادن که واسه سونوی قلب زود بوده رفتم و وقتش 2هفته دیگست

اینقد باهام حرف زدن الان شکر خدا حالم دیگه خوبه و امیدم اومده سرجاش و حس میکنم 2هفته دیگه برم همه چی نرماله

برام دعا کنید همینطور باشه...

ممنون از کامنتای پر انرژی و خوشگلتون

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر1393ساعت 11:50 توسط نی نی| |

تازه از سونو اومدم

گفت 7 هفتشه و باید تاحالا قلبش تشکیل میشد اما من هرچی میگردم پیدا نمیکنم

گفت برو 10روز دیگه بیا

خیلی دلم گرفته

برام دعا کنین قلبش تشکیل شه و سلامت بزنه...

نوشته شده در شنبه 29 شهریور1393ساعت 9:50 توسط نی نی| |

چنوقت پیشا بی بی با شریکش بحثش شد 

چون ممکنه یه هفته کامل اصلا سر کار نیاد بعدشم که میاد شروع میکنه به شیره مالیدن سر بی بی و بهونه آوردن

معمولا هم 12 میادو 3 4 میره

بی بی که اصصصصصلا بکشیش دعوا نمیکنه و خودشو درگیر نمیکنه بحدی آمپر چسبوند که فشارش رفت بالاو حالش بد شد گفت مصطفی هی معذرت خواهی میکرد خیلی ترسیده بود

از همون روز سر درد ولش نمیکرد تار میدید

بزور رفت دکتر و دکتر بهش گفت فشارت رفته بالا عصبی شدی؟

گفت آره و ...

دکتر بهش چنتا قرص داد و گفت به هییییییییچ عنوان نباید عصبی بشی برات خیلی بده، خب به رگای سرش فشار اومده دیگه

خیلی نگرانش بودم

دیشب باباش زنگ زد و گفت اون 3تمنی که قبل عروسی از اکول قرض گرفته بودی اکول پولشو میخواد ، پولشو بده

(البته من رو مبل دراز کشیده بودم اول نمیدونستم درباره چی حرف میزنن آخرش از حرفای بی بی دوزاریم افتاد و اصلنم خودتم قاطی نکردم یه کلمه هم دربارش با بی بی حرف نزدم)

بی بی گفت 3تمن بود اکول گفت 2تمنشو بابا میده منم خودم چنوقت پیش 1تمنشو دادم به اکول تو که هیچ کاری نکردی پول بقیه چیزارو ندادی حداقل اینو بده !!!

مثه اینکه باباش گفت ندارم

بی بی گفت بابا بخدا منم ندارم ازکجا بیارم بابا بده دیگه !

بعدشم عصبی شد و سریع خدافظی کرد

به 1 دقه نکشید دوباره زنگ زد به باباش

گفت سند موتورم پیش کیه؟ (بی بی مجردیاش یه موتور داشت که از وقتی اومد تهران گذاشتش واسه بقیه)

به باباش گفت از مسافرت که برگشتی سندو میدی دست احسان ببره بفروشه هرچقد شد فعلا بدین به اکول تا بعد

مثه اینکه باباش هی داشت بحث میکرد

بی بی هم با ناراحتی هی میگفت کاری نداری؟ کاری نداریییی؟ خدافظ  و تق گوشیو گذاشت

معلوم بود به شدت داره حرص میخوره

دیگه مثه قبلا نبودم سریع خودمو قاطی کنم و خط و نشون بکشم و بدتر اعصاب بی بی رو خرابتر کنم

جیک نزدم

گفتم هرکاری خودش صلاح میدونه، چون دیگه مثه قبلا بی زبون نیست شکر خدا

تازه مهمتر از همه اعصابش بود که دوسندارم بخاطر پول فشارش بزنه بالا بازم

اگه این 2تمنم ما بدیم دقیقا میتونم بگم باباش واسه عروسی ما 80 هزار تمن فیکس خرج کرد و البته بدون کادو که نداد بهمون

که اون 80تمنم قبلش زنگ زد از خود بی بی قرض بگیره بی بی کفری شدو.....

به جرات میتونم قـــــــــــــــــــسم بخورم که توی تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام عمرم آدمی به بخیلی بابای بی بی ندیدم که برای خونواده خودش آب از دستش نچکیدو ذره ای خرج نکرد

ینی بی بی واسه باباش به اندازه 2ملیون ارزش نداشت 

چرا آدم الکی خودشو گول بزنه

یاد قبلا میفتم که بی بیمیگفت بابام از رفتارش معلومه پشیمون شده...

دیشب یاد این حرف بی بی افتادم..... مشخصه که ذره ای پشیمون که نشده هیچ، همون رویه رو هم در پیش گرفته

خدایا فقط به بی بی کمک کن که توی این بی کس و کاری و بی پشتوانه ای و شرایط سخت تحمل کنه و بلایی سرش نیاد

خیلی براش نگرانم

بعضی پدر مادرا فقط اسم پدر و مادریو یدک میکشن

وگرنه اگه به گشنه نموندم بچه ها باشه که بچه های دور از جون تو یتیم خونه هم گشنه نمیمونن و بزرگ میشن...

بی بی هم باتوجه به شرایط من که نباید استرس داشته باشم هیچی بهم نمیده و هرچی بشه فعلا داره به دل میکشه

همین جریان فشارشم نمیخواست من بفهمم

خدایا مواظب بی بی باش...

نوشته شده در سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 11:6 توسط نی نی| |

سلام به همه

مرسی از کامنتاتون :)

ماما و پارسا اومدن پیشمون و این چنوقت کلی گشتیم

گاهی راحت بودم و گاهیم مثه دیشب از دل درد به خودم پیچیدم

چندبار باهاشون رفتم بازار

چندبارم بهونه آوردم و ماماو پارسا خودشون تنهایی رفتن

5شنبه جمعه هم که کرج بودیم خونه ی ازول اینا (شوهر ازول پسر عموی مامانمه)

جمعه هم همه با هم رفتیم پارک و بچه ها بازی کردن و شام بیرون بودیم وای که چقد سرد بود شب!!!

بی بی هم از بستنی نعمت واسمون بستنی گرفت من تا یه قاشف خوردم یادم افتاد زعفرون برام بده و مجبور شدم فقط به بستنی خوردن بقیه نگاه کنم چون ساده نداشتن

مامارو که میذاشتی صب و شب میرفت بیرون !!!!

راستش من گاهی که اذیت بودم واقعا بداخلاق میشدم

دیشب بحدی دل درد داشم که بی بی دست بهم میزد جیغ میزدم

ماما گفت چته؟!!! گفتم دلم درد میکنه

اونم فکر کرد درد ... هستش خخخخخخ :)

البته چون مثه همیشه بپر بپر نمیکردم و زیاد بیرون نمیرفتم ماما ازم پرسید نی نی چته چرا اینقد بی حالی؟ یجوری شدی!!!

منم یجوری پیچوندم اما حس کردم بهم شک کرده

منم الکی بهش گفتم ماما کتاب ریحانه بهشتی واسه کارای قبل بارداریم هست که من شروع کنم بخونمش؟

ذهنشو راهی راه کج کردم :)  :)

بعدشم با دل درد دیشبم کلا شکش برطرف شد

اونروزم از خالم با مسج پرسیده بودم من فشارم 9هستش ، فشار طبیعی چنده؟

فرداش مامان بزرگم زنگ زد که مریم از دیشب دیوونم کرده هی شیرم میکنه میگه نی نی بارداره من میدونم چون فشارش پایینه، زنگ بزن ازش بپرس

مامان بزرگ منم بنده خدا جرات نداشت زنگ بزنه ازونجاییکه من چنبار پاچه شو گرفتم!!! :l

اینو که به م گفت یخ کردم من نمیتونم دروغ بگم

اگه سوالی میپرسید که آره بارداری یا نه لو مبرفتم چون نمیتونستم بگم نه!

شانس آوردم نپرسید منم گفتم وای شماها چقد برا آدم حرف درمیارید!!! (با لحن شوخی و خنده) از دست این خاله  :)

اینم اینجوری پیچوندم

دوباره پریشب ماما خواب دید

صب گفت خواب دیدم پریمان داره بهت میگه من مطمئنم این ماه باردار شدی

تو میگفتی نه

اونم هی اصصصصرار میکرد و هی قسم میخورد که به جووووون خودم به جوووووون خودم تو بارداری!!!

ینی من با این خانواده موندم چیکار کنم!!!!

مامانم معمولا ازین خوابا میبینه!

ینی فک کنم اولین باره خواب بارداری منو دیده!

فقط کم مونده بود بهش وحی برسه !!!!

بی بی رو هم که مهار کردنش جونمو به لب آورد 10بار داشت لو میداد که جلو دهنشو گرفتم

بقول خودش میگه تو به چند نفر (دوستای نت) گفتی بزار حداقل منم به یه نفر بگم دلم پکید بابا !!!!

خداروشکر تونستم مهار کنم و لو نده

یک ساعت پیش ماما اینا رفتن ره آهن، انشالا بسلامت برسن

هفته ی دیگه باید برم ببینم که کنجت سالمه و انشالا که باشه و صدای قلبشو بشنوم

بعدش که بریم اهواز چه صحنه ای میشه ماما که بفهمه این یه هفته اینجا بود من باردار بودم :)

کلی بهش بخندیم

خفمون میکنه

مطمئنم ...  :l

نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 10:48 توسط نی نی| |

امروز بلاخره رفتم پیش دکترم

برای 2 3 هفته دیگه واسم سونو نوشت که ببینیم انشالا قلبش تشکیل شده یانه

و یه عالمه آزمایش خطرناک دیگه مثه ایدزو هپاتیت و....

امروز ساعت 11 ماماو پارسا حرگت کردن دارن میان

احتمالا نصف شب میرسن انشالا

برام دعا کنین کجنت سالم و قبراق باشه که برم سونو و بیام خبر خوش بدم.

راستی این اولین دیدار مامانم با کنجت خواهد بود

الااااااااااااااااااااااهی :)

نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 13:40 توسط نی نی| |

 

یکی از بهترین حسایی که اینروزا دارم اینه که ...

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

وقتی نماز میخونم میتونم در آن واحد به اندازه ی دونفر ، با دو بدن در یک زمان به پای خدا سجده کنم ...

و این حسیه که برای اولین بار توی زندگیم دارم 

نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 11:28 توسط نی نی| |

امروز موعد پری بود

رفتم تجدید آزمایش واسه اطمینان

به طرز فجیعی استرس داشتم

بی بی هم اومده بود که منو آروم کنه خودش بدتر بود !

بتام شده بود 224

خدایا شکرت

باورم نمیشه ینی من دیگه یه مامانم؟؟ 

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 16:37 توسط نی نی|

بچه ها مامانم وححححححشتنااااک اهل گشتن هستش

ینی تو خونه به هییییچ عنوان بند نمیشه

بیاد اینجا شده منو با گیس بکشه میبره بیرون

بی بی همیشه میگه ازین اخلاق ماما خوشم میاد خسته نمیشه همیشه پایه ست از شما بچه هاشم پایه تره واسه گردش

الان میخواد بیاد تهران که نمیمونه تو خونه همش میخواد بریم بیرون بگردیمSmileys

منم نمیخوام فعلا چیزی بهش بگم

خدایا خودت کمک کن

من باید چیکار کنم که بهم فشار نیاد؟Hanging

خیلی تو فکرشم ....

من زورم به مامانم نمیرسه تو آپارتمان بندش کنم 

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 12:7 توسط نی نی| |

دیروز روز 29 از موعد پری بود 

همیشه که میخواستم بیبی چک بزارم میگذاشتم بگذره بعد

اما نمیدونم چرا دیروز که از خواب پاشدم به دلم افتاد با اینکه هنوز 3روز مونده اما بیبی بزارم

با این ذهنیت که مطمئن 99 درصد بودم دارم بیبی چکو حروم میکنم و منفی میشه

با چشمای پف کرده و کرو کثیف (که خودتون میدونین) پاشدم رفتم دستشویی

بیبی گذاشتم دیدم منفی شد خندم گرفت

تو دلم گفتم منگل! تو که میدونستی چرا الکی حرومش کردی

گفتم میدونستم ....

بعد دیدم یه هاله خیلی کمرنگ افتاده واسه خط دومش!!!

منم چشمام کثیف بود هنوز صورتمو نشسته بودم خخخخ درست نمیدیدم!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هی با دست چشمامو میمالوندم هی پخش میشد بدتر کثیف میشد دیگه هیچی نمیدیدم!!!

هی میگرفتم تو نور حس میکردم یه خط کمرنگ هست اما باورم نمیشد میگفتم نه بابا الکیه ! چشمام اشتباه میبینه

اما انگار اشتباه نمیدیدم !!!

خودمو از دستشویی پرت کردم بیرون بیبیو گرفتم زیر نور اتاق 

وایی خدایا انگار واقعا خطه!!!
دیگه بهتون نگم که قلبم قشنگ داشت تو دهنم میزد!!!

من این ماه میدونستم امکانش نیستو ناامید بودم!!!!
خودم تنها تو خونه همینجوری زل زده بودم به بیبی تو دستم خشکم زده بود جای خودم !!!

کاش یکی بود یکی میزد تو گوشم ببینم راسته؟!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زنگ زدم آزمایشگاه گفتم میام واسه تست بتا اما جوابو زود میخوام

تا آماده شدم و رفتم تقریبا یه ربع به 1 بود که ازم خون گرفت

خدا میدونه که چه حالی داشتم نفسم بند اومده بود قلبم داشت به سینه م فشار میاوردSmiley

نه میتونستم به بی بی بگم نه میتونستم به خونوادم بگم مجبورم بودم خودم تنهایی این 1ساعتو تحمل کنم

دیدم دیگه نمیتونم رفتم بیرون کمی قدم بزنمشکلک های شباهنگShabahang

اینقد گیج و منگ بودم که نزدیک بود برم زیر ماشین!!

این 1ساعت نمیگذشت داشت دیوونم میکرد به اندازه یه روز طول کشید

برگشتم آزمایشگاه و یه نیم ساعتی رژه رفتم جلو چشم پرسنل!

بدنمم یخه یخ بود هیچیم حالیم نبودBegging

گفتم بابا بدن اصلا جوابو میخواد منفی باشه یا مثبت فقط ازین حال دربیام !!!!

جوابو آوردن دکتره اومد مهر کنه من دیدم بتامو زده 47 خشــــــــــــــــــکم زد!!!

همیشه فک میکردم وقتی جواب آزمایشم مثبت شه درجا میزنم زیر گریه

اما الان نه خندم میومد و نه گریهاونقد شوکه بودم حتی نتونستم خوشحالی کنم!!

اینقد قیافم بد بود که مَرده دکتره نگام کرد گفت بچه نمیخواستید؟!!!!

فقط تونستم بهش بگم من شوکه م!!!! 

جوابو گرفتم صاف صاف چشا وا عین مرده ها متحرک رو به جلو شروع کردم را رفتن!

ینی این جواب آزمایش منه؟!!!

ینی راس میگن؟ الکی نیست؟

اینایی که میگن من الان نی نی دارم راس میگن ؟ اشتباه نمیکنن؟Surprise

میخوای یه آزمایش دیگه بگیر!!!

من ؟!!!!

خدایا الکی نگیا!!!

دم راه یه شاخه گل صورتی خریدم تا نقشه ی ای که آرزوشو داشتم واسه بی بی انجام بدم بعدشم نمیدونم چجوری خودمو به خونه رسوندم

ساعت 2ونیم بود دیگه تقریبا....

خواستم خونه رو تمیز کنم دست گل کنم یه غذای خوشمزه بپزم و خوشگل کنم تا بی بی6بیاد

اما دیدم واقعا حوصله هیچ کاری ندارم!!!
کی حوصله جاروبرقی داره!

من نمیتونم الان غذا بپزم!!!

وای خدایا چجوری تحمل کنم تا 6 که بی بی بیاد!!!

تازه 5شنبه و جمعش هم بحثمون شده بود سر گوشیش و باقهر خوابیده بودم 

خیر سرم ینی الانم باهاش قهر بودم!!!

مثه مرغ پرکنده ازین اتاق به اون اتاق

به هیشکیم نمیتونستم بگم چون نمیخوام خونوادم تا آخر 3ماه بفهمن...

وقتی خیالم راحت شه به همه میگیم

پاشدم نماز شکر خوندمو بعدش اسم تماااام کسایی که میدونستمو بردمو از ته دل براشون دعا کردم همون خدایی که منو شاد کرد بزودی دل اونارو هم شاد کنه

دیگه تا 4 بیشتر تحمل نکردم به بی بی مسج دادم بیکاری؟

آره

اگه میتونی بیا خونه ببیرم دکتر حالم اصلا خوب نیست نمیتونم درست نفس بکشم قلبم داره میترکه (دروغم نگفتم!!)

بی بی هم خودشو سریع رسوند

منم پاشدم لباس عوض کردم

جواب آزمایشو با بیبی چک و یه عکس بچه گونه از یه مامان و بابا با یه نینی تو شکم مامانه کشیدم و گذاشتم روی دسته مبل که تا میاد تو ببینه

و شاخه گل رز هم روشون گذاشتم

با مداد چشم روی شکمم نوشتم "سلام بابا، من اینجام"

دوربینم گذاشتم رو اوپن و خودمم پشت اوپن قایم شده حرکات بی بی رو ببینم

درو هم باز گذاشتم

قلبم تا بی بی برسه بالا داشت میومد تو دهنم !!!

وقتی اومد داخل چشمش خورد به کاغذا و گل توجه نکرد (بعدنا گفت فک کردم جواب آزمایشاته میخواستی ببری پیش دکتر که الان نشون بدی، گل رو هم فک کردم واسه من گرفتی که از هم ناراحت بودیم، گفت اینقد ناراحت بودم حالت بده که ذهنم به چیز دیگه ای نمیرسید)

رفت تو اتاق خواب دنبالم

بعد در حمامو باز کرد

بعدم دستشویی

دنبال من میگشت (بعدش گفت همش منتظر بودم حالت بده یه گوشه نشسته باشی و درحال گریه کردن باشی!!!)

اومد بیاد تو آشپزخونه چشمش خورد به دوربین

یهو یه خنده ی شوکه زد

برگشت به گل اینا نگاه کرد

برشون داشت نگاه کرد بعد همینطوری اومد سمت آشپزخونه....خشک!!!!

منم با اون نوشته روی شکمم پریدم جلوش

بچه مردم ضعف کرد هی میگفت الکی میگی ! دروغ میگی!!!

منم هی میخندیدم

نشست وسط هال هی میگفت بگو به خدا !!!

حالش بد شد!!! دستشو گرفتم بزور گذاشتمش رو مبل

بیحال افتاده بود رو مبل!!!!

چقد آدم میتونه بی جنبه باشه آخه!!!

گفت از کجا مطمئنی؟ گفتم بتام باید 25 باشه الان 47 هستش

اینو که گفتم بچه تشنج کرد ....

گفت حالم بده یه لیوان آب بده !!!

دبیا حالا باید آب قندم براش درست کنم!!!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بهش دادم خورد مگه بهوش میومد!!!! داشت گریه میکرد تو بغلم 

اصن تو بگو یه ذره این بشر ذوق کرد ! خندید ! جیغ کشید!!!

تمام مدت هی فقط داشت بیحال منو قسم میداد من هی بادش میزدم بهش آب میدادم!!!

بعد میگم بابا پاشو یکم بپریم ذوق کنیم

گفت نه ترووووووخدا نپر !!!

گفتم نگا اینو !

همین بود با این هیکلش دو دقه پیش کولش کردم انداختمش رو مبل حالا به من میگه نپر!!!

یه کم سرحال اومد ازون حالت منگلی درومد .... گفت تا گفتی حالم بده مشتریو تو مغازه ول کردم در مغازه هم بازه بدو اومدم خونه

بزار برم درارو ببندم و خودتم آماده شو اومدم شام ببرمت بیرون ....

دیدم بعد کمی زنگ زد گفت وای در حیاطو بستم انگار از خواب بیدار شده بودم!

سوار دوچرخه شدم برگردم یهو گفتم وای مواظب باشم تند تند رکاب نزنم برا بچه ممکنه بد باشه ...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

عایا دیگه من چی بگم؟

ینی همچین شوهری دارم من

فک کنم با این حرف فهمیده باشین کاملا که چه حالی داشت و توی چه حالی بود ...

فک کرده من خبر بارداری بهش دادم بچه تو شکم اونه ...!

خدایا بی بی رو بزار اول لیستت، قربون دستت..شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه اینکه شب شام رفتیم بیرونو کمی هم خرید کردیم و برگشتیم خونه

بزور جلو بی بی رو گرفتم میگفت بزار فقط به ماما بگم (مامان من) گفتم نه گناه داره بهش بگی بعد بگی به کسی نباید بگی

اینجوری اذیت میشه

بزار یه موقعی به همه میگیم که بتون راحت به همه خبر بدن

آخه هفته ی پیش واسه مامتو پارسا بلیط قطار گرفتم اینترنتی انشالا قراره هفته ی دیگه 2شنبه برسن اینجا و یه 1هفته ای پیشمن

نمیدونم حالا چجوری اینهمه مدت سوتی ندیم !!!!

خدا به خیر کنه ماماهم تو خونه بند نمیشه حالا هی میخواد منو ببره پیاده روی و گردش و خرید ....

دیشبم تا نصف شب خوابمون نمیبرد

اونم بی بی که تا سرش به بالشت برسه داره خواب میبینه تا نزدیک صب از فکر نخوابید

کلی با هم حرف زدیم

قرار شد ازین ببعد منو صدا کنه ننه کنجت 

خدایا .... هرکاری دوس داری با زندگیم بکن

حتی اگه من دوسش نداشته باشم

بهت اعتماد دارم عزیزم

نوشته شده در یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 11:2 توسط نی نی| |

از واتساپ متنفرم

چون بی بی رو از من گرفته

خودم کردم که لعنت بر خودم باد....

نوشته شده در پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 17:14 توسط نی نی|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 12:31 توسط نی نی|

سال پیش که زمزمه های انتقال آب از کارون به اصفهان بود خوزستان زنجیره ی انسانی همراه با شعارهای مختلف فارسی و عربی تشکیل دادن تا ناراضایتی خودشونو به گوش مسئولین برسونن

من خودم به شخصه کسی بودم که از این راه دور حرص و جوش میخوردم و تا تونستم مسج دادم به کسانیکه اونجا بودن تا طبق زمان مقرر توی زنجیره ی انسانی شرکت کنن

مردم هم اینجوری که من توی نت دیدم با شعارای مختلفی مثه هوا را از ما بگیر کارون را نه ، کارون نجاتت میدهیم و ... حرفاشونو زده بودن

پارسال هم آقای روحانی به خوزستان رفتن و گفتن فعلا کنسل شده این اقدام

باز امسال به گوش میرسه که مسئولین مجلس و نمایندگان اصفهان قصد دارن به آرامی و بدون رسانه ای شدن آب کارون رو ببرن برای زاینده رود

البته با اون همه سدی که روی کارون زدن میشه گفت بیشتر کشاورزای خوزستان زمیناشونو از دست دادن و خشکسالی اونم توی این هوای گرم بدجوری داره مردمو اذیت میکنه و برداشت محصولات به کمترین حد خودش رسیده 

"اختصاصی شوشان: در حالی که خوزستان به گفته کارشناسان و مسئولین محیط زیست ، آبی برای انتقال ندارد و در صورت انتقال آب کارون ، محیط زیست و کشاورزی خوزستان آسیب جدی می بیند اما نمایندگان اصفهان همچنان بر اجرای این طرح و طرح های دیگر انتقال آب پافشاری می کنند."

"به گزارش ایرنا ˈسیدمحمدطاهر موسوی زادهˈ مدیرمسوول و سرمقاله نویس این روزنامه می نویسدˈ مسوولین و منتفذین استان اصفهان به منظور وارد کردن آخرین فشارها بر دولتمردان برای تسریع در انتقال آب از سرشاخه های کارون به زاینده رود ، عزم خود را جزم کرده اند و در عین حال برای فضاسازی و توجیه افکار عمومی از همه ابرازهای موجود بهره می برند به طوری که برنامه ورزشی 90شبکه سه نیز با پخش تصاویری از خشکی زاینده رود برای القا ضرورت انتقال آب به این رودخانه به کار گرفته شده است."

اینم صحنه های از کارون عزیز که واقعا خشکه خشک شده و مقدار آبی هم که داره میخوان ببرن تا زاینده رودو نجات بدن

ارومیه که خشک شد

زاینده رود هم که خشک شد

کارون هم باید خشک کنن تا بفهمن واقعا هیچ سیاست مدیریتی ندارن و فقط برای فشار آوردن نمایندگان اصفهان دارن اینکارو میکنن

اونم شهری که مثه اهوازه و دمای هوا توی تابستون به 60درجه میرسه اگه آب و رطوبتی توش نباشه مردم از گرما میمیرن ، بگذریم از دامداری و کشاورزی که به کل نابود میشه

میدونستین خوزستان سومین قطب کاشت برنج در کشور هستش؟

و یا رتبه ی اول در برداشت خرما رو داره توی کل کشور؟

یا اینکه رتبه ی اول کشاورزی رو توی کل کشور به خودش اختصاص داده؟

و همچنین در طرح توسعه کشاورزی....

و رتبه ی پنجم دامداری در کشور

این آماری که گفتم بین 31 استان کشوره !

توی شرایطی که دیگه زمینهای اطراف خوزستانو بخاطر مخارجش مارش پاشی نمیکنن تا هزینه شو خرج جاهای دیگه بکنن و توی همین شرایط بسیاری از مادران دارن بچه های با مشکلات تنفسی بدنیا میارن و بماند که خیلی از مردم به مشکلات ریوی و بیماری هایی مبتلا شدن که هیچکس نمیدونه راه درمانش یا حتی اسمش چیه!

خیلیا هم جونشونو از دست دادن !!!

فقط و فقط بخاطر اینهمه گردو خاکی که از سمت عراق میاد و از پول خودمون برای آسایش و سلامتی خودمون خرج نمیکنن!!!

توی شرایطی که ایننننهمه سد روی کارون بستن و انرژیش واسه استانای دیگه میره

توی شرایطی که روزانه هزار ها ملیارد نفت خام از خوزستان و از زیر پای خودمون برمیدارن و میبرن

توی شرایطی که امسال بودجه ی خوزستانو از پارسال هم کمتر دادن و به حرف نمایندگان خوزستان برای استئفاشون و اعلام شکایتشون هیچ اهمیتی ندادن

توی شرایطی که نفت خوزستان تمام مخارج کشورو میپردازه اما بیاین و امکانان شهر خودمونو ببینید که ذره ای رسیدگی نمیکنن

واقعا بردن آب کارون ظلمی در حق مردم خوزستان ومخصوصا کسانی که از این راه امرار معاش میکنن نیست؟

یکی از دوستان اصفهانی که برادرش توی خوزستان توی شرکت نفت کار میکرد خودش به زبون میگفت که : بیا ببین نفتو از زیر پاشون میکشن اما ابتدایی ترین امکاناتو براشون محیا نمیکنن...

آدم چی میتونه بگه؟

خوزستانی که توی جنگ تحمیلی بیشترین آسیبو خورده و هنوز که هنوزه بخشاییشو نساختن اما تمام نفتیو که از خرمشهر و آبادان جنگ زده برمیدارن خرج پایتخت میکنن... کجای این انصافه خدایا

آدم باید اهل خوزستان باشه و این دردارو با جون و پوست خودش حس کرده باشه تا بدونه چقدر سخته تحمل این بی عدالتیایی که در حق مردم محروم و روی نفت خوابیده ی خوزستان میشه

توی مسجد سلیمان از توی جاده ش که رد بشی شبا همش روی زمین آتیشای گُر گرفته میبینی تعداد زیادی ازین آتیشا روی زمین در حال سوختن هستن

میدونین چرا؟

بحدی نفت زیاده که امکان داره از زمین فواره بزنه بیرون و خونه ی مردمو برداره واسه همین آتیش میزنن که همونجا بمونه و مشکلی پیش نیاد

بعد فکر کنید در این حد وفور نفت مردمش خونه هاشون گِلی هستن و جاده شون خاکیه و هیچوقتم هیچ مسئولی برای رسیدگی بهشون نیومده

ینی در اصل بودجه ای آنچنانی وجود نداره که بخوان صرف مردم و ساخت و ساز کنن...

"در فرایند تجمعات اعتراضی نسبت به انتقال آب کارون، مردم تجمع کننده در آرامش کامل با در دست داشتن پلاکاردهایی حاوی شعارهایی درباره مخالفت با اجرای طرح انتقال آب اعتراض خود را نشان دادند. این شعارها به دو زبان عربی و فارسی بود. «کلنا لِکارون»؛ «هوا را از من بگیر، کارون را نه»؛ «کارون خط الأحمر»؛ «کارون را نجات می‌دهیم»؛ «نطالب الحکومه به عدم بناء السدود» «نحن معاک یا کارون»، «کارون، شاهرگ ایران زمین»، «بلروح بلدم نفدیک یا کارون»و... از شعارهایی بودند که در هنگام تجمع سر داده می‌شدند. در این زنجیره که با حضور هزاران شرکت کننده بود، مهدی یراحی از خوانندگان پاپ ایران نیز برای حمایت از کارون حضور داشت "

میدونید اگه ایران خوزستان رو نداشت به هیچ عنــــــوان امکان نداشت بتونه تحریمهای 30 ساله بعد از انقلاب رو تحمل کنه؟

تمام فشار بار تحریما با نفت خاموش میشده توی اینهمه سالها

اون هم با فروشش به چین با کمترین و بی ارزش ترین قیمت...

بیشترین مقدار پول نفت خرج پایتخت میشه تاحالا از خودتون پرسیدید تهران چه منبع درآمدی به جز کارخونه هاش داره؟

کشاورزی داره؟

دامداری داره؟

آب داره؟

گاز داره؟

نفت داره؟

چه چیزی داره که بشه بهش تکیه کردو یه کشورو باهاش چرخوند؟

کارخونه هاشم که یکی در میون یا ورکشت شدن یا مشکلات مالی دارن و دارن با وضع اقتصادی بد کشور دست و پنجه نرم میکنن

اما بهترین امکانات و بیشترین خرجها برای تهران هستش

خوبه که برای همه ی کشور خرج بشه اما نه در زمانی که کمترین بودجه و بیشترین محرومیت برای خود استان باشه و بی محبتی و کم توجهی دل مردمشو به درد آورده باشه....

به این میگن عدالت

عشق من کارون

متاسفم.....برای کارونم

برای نفت، ثروتی زیر پای من

برای محرومیت استانم در عین ثروت

برای تمام مسئولین

برای همه ی سوء استفاده ها

هوا را ازما بگیر ، کارون را نه

نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 12:29 توسط نی نی| |

mvm  یا پراید ، مسئله اینست 

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 12:8 توسط نی نی| |

امروز صبح پاشدم رفتم پیش متخصص زنان

همون دکتر خودم

سونوی ت.گ این ماه و ماه قبلیمو پیشش بردم و همچنین آزمایش بی بی رو

ویه سری آزمایش قبل بارداری دیگه که 90تمن پام افتاده بود مثه قندو تیروئیدو میزان ویتامین D بدنمو .......

این ماه اولین ماهی بود که لتروزول مصرف کردم

و سونوم نشون میداد که کمی نسبت به سونوی ماه قبل بهتر شده ت.گ م

ماه پیش روز 14همم سونو دادم و دوتا فولی داشتم 7و8 میل

این ماه روز 12همم 16 و10میل

خداروشکر بهم گفت شوهرت هیچ مشکلی نداره

خودتم هیچ مشکلی نداری بجز ویتامین دی بدنت که باید قرص استفاده کنی

واسه ماه بعد هم که اگه خبری نشد لتروزول و سونو نوشت

دوتا هم آمپول hcg زدم که جاش تا یه روز درد میکرد... :(

اینم متوجه شدم که خداروشکر تنبلی ندارم و مشکل فقط دیر بالغ شدن فولیهام بود

فعلا هیچ کس در جریان آزمایش دادن و نتایج آزمایشام نیست بغیر از بی بی 

نمیخوام کسی بدونه تا وقتی که انشالا مامان شم و 3ماه از بارداریم بگذره

این پست فقط جنبه ی یادآوری واسه خودم داره

لطفا واسم دعا کنین 

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 13:50 توسط نی نی| |

دوستم 7 ماهشه و داشتیم با مسج با هم حرف میزدیم درباره نی نی ش

گفتم اسم چی انتخاب کردی؟

گفت هنوز انتخاب نکردیم ایرانی قدیمی دوس داریم برامون پیدا کردی بهم بگو

گفتم باشه

3 ساعت رفتم نشستم تو نت براش اسم قدیمی گلچین کنم

حالا که بهش مسج میدم میگم قدیمی قابل استفاده اینان:

آریو

آراد

پاکان

رُهام

آرتا

آرسین

شروین

ماکان

آبتین

اهورا

اوستا

باربد

سورنا

آرتین

میگه نه اینارو بلدم ، تکرارین، جدید تر میخوام ...

بهش میگم مُنگل ! ایرانی قدیمی که قرار نیست ورژن جدیدش بیاد! همونایین که بودن

تکراری نباشه ینی کسی زیاد نذاشته باشه!!!!Smiley

میگه آره همون...

میگم باشه جدید :

آستیاژ

آذر گسب

گیو

ایرانیار

...

میگم من بی صبرانه منتظرم ببینم تو اسم بچه تو چی میذاری که تکراری نباشه!

طرف اسم ایرانیِ قدیمیِ جدید میخواد ....

ینی الان من برم بدبختارو از تو گور دربیارم اسمشو بپرسم ببینم جدید چی پیدا میکینم؟عایا؟

یا اینکه تو فامیلشون همه آریو یا سورنا یا رُهام میزارن؟

 

خدایا .... واقعا تو خوبارو میبری 

نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 13:55 توسط نی نی| |

5شنبه گفتیم بزنیم بریم بیرون

از سارا پرسیدم کجا بریم؟ گفت بوستان آب و آتش

ماهم راه افتادیم بریم

فواره های آبش خیلی بنظرم جالب اومد

بچه ها که کلی ذوق کرده بودن و همه خیس آب بودن!Happy Dance

کمی گشتیم و رفتیم پیست اسکیت و دوچرخهSmileys ...زیاد حرفه ای کار نمیکردن،اینارو که از نزدیک دیدم تازه فهمیدم خارجیا چه میکنن!!!

یه دختره هی میگفت وااااای آقا آفرین باریکلا! (پسره هی دور خود دور میزد)

به بی بی گفتم به بعضیا میگن "شما انگار فیلم زیاد نگاه میکنی!"

به این دختره باید گفت "خانم شما انگار تلویزیون اصلا نگاه نمیکینی!!!"

بی بی عااااشق دو قلوه... از عوارض دارویی که من دارم مصرف میکنم دوقلوزایی هستش

وقتی رفتم پیش دکتر بهش گفتم اونیو برام بنویس که درصد دوقلو زاییش کمتره

بی بی فهمید فقط خفم نکرد! که چرا جلوی دوقلو شدن بچه هامونو گرفتی!!!

آخه هم توی خونواده پدری و هم مادری من ارث دوقلویی داریم!!Smiley

به سختی قبول کردم این دارو رو مصرف کنم!

شانس من توی پارک یه عالمه بچه ی دوقلو از کنارمون رد میشدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

با رد شدن هرکدوم بی بی اخم میکرد و یه غرشی به من میرفت ...که تو نذاشتی ...!!!

مَردن دیگه !!! نمیگن زنه بدبخت پیر میشه تا دوقلو رو بزرگ کنه! فقط دلشون میخواد!

گفتیم شام بخوریم رفتیم توی کافی شاپش دیدیم زده بستنی 9تمن....!!!!title=

رفتیم منوی غذارو دیدیم جوجه 29 تمن!

به سرعت خوردمونو ازون منطقه دور کردیم !!!

رفتیم ولو شدیم رو علفاوو درازکشیدیم زیر آسمون

کسی هم درورومون نبود

(اگه خوشتون نمیاد از نون به هم قرض دادن لطفا ازینجا به بعدشو نخونین !)

بی بی گفت میدونی از چیت خوشم میاد؟ زبانکده محصل

حدس زدم بخواد همون همیشگی رو بگه...

گفتم اینکه بدون برنامه ریزیم؟495019_flirtysmile4.gif

گفت آره ...سخت نمیگیری که با برنامه ریزی کامل بریم گردش

میزنی بیرون هرچه باداباد.... خوشم میاد...پایه ایSmiley

فضا کاملا رمانس بود و منو بی بی توی علفا زیر نور ماه توی چمن و یه جای خلوت چشم تو چشم هم بودیم ...

داشتیم حرف میزدیم گفتم علف باید به دهن بزی شیرین بیاد

عاشقانه نگام کردو گفت :تو شیرین ترین علفی به دهن منه بزی ...

منم اومد درستش کنم گفتم : نه! برا بز درونت ...

و ریـــــــــــــــــسه رفتیم از خنده و پاشدیم رفتیم به سمت خونه ....

نوشته شده در شنبه 18 مرداد1393ساعت 16:51 توسط نی نی| |

فردا صبحش ینی صبح روز سوم پاشدیم و من قایمکی یه بیبی چک گذاشتم دیدم منفیه خیالم راحت شدو دغدغه فکریم برطرف شد و رفتیم کلیسای وانک

ورودی نفری 3تمن بود

من انتظار داشتم الان با یه کلیسا مثه تو فیلما مواجه شم که کلی صندلی داره و ... به اون شکل

یه حیاط بزرگ بود با یه برج و ناقوس وسطش

یه سالن بزرگ داشت که چیزای ارزشمند از دوران قدیمشون مثه تکه لباسای پدر روحانیاشون توش نگهداری میشد

یه جایی دیدم ملت صف گرفتن و هی از توی میکروسکوپ یه چیزیو نگاه میکنن

خیره شدم دیدم یه تار موهه

تابلوی بالاشو خوندم دیدم نوشته فلان شخص با قلمی از جنس الماس که 20برابر از موی انسان طریف تره روی این تار مو این جمله رو در سال فلان حک کرده

منم که عاشق همچین چیزا

نیم ساعت واسادم تو صف و بلاخره دیدم

از توی میکروسکوپ ، مو، اصلا شبیه مونبود! ینی یجوری بود!

مثه یا استوانه مانند دراز بود که یه سری کلماتو به زبون خودشون روش نوشته بودن

ولی خب خیلی برام جالب بود

ازونجا رفتیم توی یه سالن دیگه که امگار سالن اصلی شون بود

مثه چهل ستون تمام درو دیواراش منقوش بود

نقاشیای قدیمی که گاهی هم عکسای مبتذل و برهنه بود

از برهنگیشون جدا یه عکس خیلی بزرگ نظرمو به شدت جلب کرد

انگار عکس رستاخیز بود اما کامل متوجهظ نمیشدم

با جمعیتی که توی هم میلولیدن از شلوغی بزور خودمو به مسئول اونجا رسوندم تا بپرسم 

دیدم داره با یه پسره حرف میزنه

منتظر موندم حرفشون تموم شه، پسره پاشد رو به صلیب بزرگ ادای احترام کرد و دستاشو پسبوند به همو آورد بالا و دعا میکرد بعد هی صلیب میکشید رو سینش

فهمیدم مسیحی یا ارمنی هستش

هی ادای احترام میکردو یه قدم میومد عقب و مثه فیلمای کره ای که عقب عقب میرن بیرون تا به امپراطوراشون پشت نکنن اونم همینجوری عقب عقب میومد و تعظیم میکرد

خیلی برام جالب بود تاحالا از نزدیک ندیده بودم

از مرده سوال کردم جریان اون نقاشی چیه؟

گفت روز قیامته و اونا ینی 7 آسمونن

اون پایین نیکان به بهشت و گنهکاران به جهنم میرن

گفتم نه اونایی که اون بالان و نور دور سرشونه کیان؟

گفت حضرت مسیح و حضرت مریم

اطرافشونم حواریون و پیامبرا هستن

گفتن اون بالا بالایی که تختشو دوتا فرشته گرفتن کیه؟

گفت اون خداست (نعوذ بالله)

یه پیرمرد بود با ریشای سفید که دو طرف تخت یا بالشت یا هرچیزیشو که خوب متوجه نشدم رو دوتا فرشته گرفته بودن

عکسه خیییییییییلی منو به فکر فرو برد

جالب بود که چجوری خدارو کشیدن!

و اینکه پایینش حضرت مریم و مسیح رو کشیدن ینی اعتقادشون به اینکه مسیح پسر خداست...!!

جالب بود که چرا تمام کسایی که دارن میرن تو بهشت عصای مسیح دستشونه...پس آدمای عادی کجان

ینی همه کسایی که میرن تو بهشت از دید اینا مسیحین؟!

به بی بیگفتم بی بی ! ببخشید پس امام حسین این وسط کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی بی هم کلی بهم خندید!!!

بعد گفتم خب اینا هم به دین خودشون نقاشی کشیدن دیگه!

هرکسی با تفکرات خودش میسنجه....

و به این فکر کردم که احتمالا مسیحیا با سوره ی توحید کلی مشکل دارن

لم یلد و لم یولد.... خدا نه فرزند کسیست و نه فرزندی دارد

اونقدی فکرمو مشغول کرد که شب خواب این عکسو هم دیدم...

(عکسو توی ادامه ی مطلب میزارم)

عصر پاشدیمو رفتیم کوه صفه

پارک مانند بودو باغ وحش و شهر بازیو تله کابین

گفتیم بریم سوار تله کابین شیم

بلیط که خواستیم بگیریم دیدیم وااااای نفری 11 تمنه! اما خب تجربه های جدید ارزش پول خرج کردنو دارن

برای منو بی بی اینکه توی هتل چندستاره باشیمو کلی موقع خواب جامون مجلل باشه مهم نیست....چون واقعا فقط موقع خواب میرفتیم مهمونسرا

ترجیحمون بر اینکه که از خرج چیزای بی خورد بزنیم و پولمونو صرف چیزای جدید و هیجان انگیز کنیم

واسه همین مهمانسرا بودن یا حتی دو وعده خیار پنیر گوجه خوردن اصلا برامون مهم نبود

این مهم بود که خیلی جاهارو گشتیم و بهمون خوش گذشت و خاطره ش واسه همیشه برامون میمونه

به قول بی بیچندسال دیگه من یادم نمیاد اینجا اومدم نهار چی خوردم یا حتی کجا خوابیدم

اما این یادم میاد کجاها رفتمو بهم خوش گذشت و خاطره ی خوبی دارم...

خلاصه توی صف یک ساعته ی تله کابین واسادیمو به مرده گفتم آقا ما اولین باره سوار میشیم میخوایم راحت باشیم اگه میشه تنها بزارینمون (چون هر تله کابین ظرفیتش 6 نفر بودو اونا نهایت خانواده ی های 3 نفریو تنها سوار میکردن)

مرده گفت سوارشین حالشو ببرین :)

بی بی هم که ترس ارتفاع !!!

اما ارتفاعش از سطح زمین زیاد نبود چون دقیقا کنارمون و پایین پامون کوه بود واسه همین ارتفاع زیادی متوجه نمیشدیم

رفتیم بالاوو دیدیم مراسم ارگ و بزن و برقصه و جشنواره ماننده

رفتیم دیدیم آره کمی اونجا بودیم و مردم دور هم بودن و شوخیو مسخره بازیو ... خوش گذشت

چقدر عربای عراقی توی اصفهن ریخته بودن!

ینی جایی نبود بریمو یه عالکه عراقی نیبینیم!!

نه اینکه ارزش پولمون پایین اومده و ارزش پول اونا بیشتر شده ، واسه سفر و تفریح میان ایران و اونجا بهترین و گرونترین هتلارو (از زبون یکی از خود اصفهانیا) میگیرن هتلای شبی 600 تمنو پپپپپپپر از عراقی بودن

بهترین امکاناتو داشتن با پولشون و توی رستوراناهم شلوغ ترین و مفصل ترین میزارو برا خودشون تدارک میدیدن مثه میزای شاه های دربار ایران تو فیلما! اونم برای خونواده ی مثلا 3 نفری یه میز 6 نفره پـــــُــــــر !

نمیدونم چرا اروپایی میدیدم آدم خوششم میاد اما از دیدن اینا فقط و فقط حرص خوردم که چرا اینقد پول ما بی ارزش دشه که ایا بیان و اینجوری 10برابر ما بتونن تو کشور خودمون خوش بگذرونن

حیف ....

رفتیم رستوران بالی کوه و قیمت غذاهارو دیدیم دود زا کله مون بلند شد و اکتفا کردیم به نون تنوری و یه ماست موسی که همون 3500 برامون آب خورد!!!

آخه بی بی عاشق نون محلیه و وقتی دید مرده داره درست میکنه فقط میخواست یجوری خودشو به نون برسونه!!!!

زنه گفت خالی نمیدیم مجبور شد یه ماست موسیرم بخره که فقط نون بهش بدن...!

بعد از کمی با تله کابین برگشتیم پااین و به هزار زور خودمونو از توی بزرگراه که میرفت بیرون شهر رسوندیم اونور و برگشتیم توی شهر

شب آخر بودو من هوس اون آبمیوه ترشا زد به سرم

به بی بی گفتم بریم نقش جهان آبمیوه بخوریم اونم قبول کرد

رفتیم گرفتیم اولا که آب میوه ش گرم بود و دوما اصصصصلا ترش نبود ینی با همون نفس اول نصفشو خوردم

کلی خورد تو ذوقم

به مرده گفتم میدونی از کجا اومدیم فقط بخاطر آبیمیوه! چرا اینجوریه!

گفت حتما خوب جا نیفتاده میخوای واست عوضش کنم

دیگه خورد تو ذوقم و دلم نخواست

همونو شور کردم خورد

بی بی هم که شیرین میخوره آب زردآلو گرفت

یادم نمیاد شب آخری دیگه کجا رفیتیم فک میکنم دیروقت بودو برگشتیم مهمانسرا

چون بلیط نداشتیمو فردا صبحش که جمعه بود باید میرفتیم ترمینال تا بلیط بگیریم

صبحشم پاشدیم آماده شدیم و اتاقو تحویل دادیم

رفتیم کلی کشک و لواشک و ترشی خریدیمو رفتیم ترمینال کاوه و به هزار گشتن بی بی دوتا بلیط اتوبوس معمولی پیدا کرد اونم واسه 3 ساعت بعدش

اون موقع به یاسمن مسج دادم و قرار گذاشتیم که من برم توی شهرو همو ببینیم 

من یه جایی روی سکو منتظر نشسته بودم تا یاسمن برسه دیدم یه دختر چادری تمام چارخونه موبایل به دست هی میدوه اینور هی میدوه اونور تشخیص دادم این همون کیس مورد نظره خخخخ

بهش زنگ زدم دیدم جواب داد

گفتم ببین من اینور نشستم هی کیپرید اینور میپرید اونور گفتم اینجا اینجا ! دست بلند کردم بدو بدو اومد پیشم و روبوسی کردیم

چقه بامزه بود :)

به قول یاسمن اینقداز زندگی هم خبر داشتیم که هیچ چیز جدید نداشتیم به هم بگیم!

یه ساعت و نیمی باهم قدم زدیمو حرف زدیم نمیدونم مشکل از حرف زدن من بود یا گوشای یاسمن لهجه داشت :) چون حرفای منو سخت متوجه میشد

ینی گاهی دوبار باید جمله مو تکرار میکردم آروم تا متوجه شه چی میگم

آخه بقیه همشهریاش باحرف زدن من مشکلی نداشتن (یاسمن داشته باش خخخخخخ (: )

خیلی مهربونو پرهیجان بود خیلی اصرار کرد که واسم یه یادگاری بخره دستشو گرفتم هی از مغازه ها میکشیدمش بیرون دلم نمیخواست واسه من تو خرج بیفته

خیلیم کوچیکتر از سنش میزد ینی من جای میدیدمش میگفتم 16 یا 17 سالشه!!!

البته فک کنم بخاطر این بود که اصلا به صورتش دست نزده بود

بهش گفتم شهرتون دوتا چیزش هست جالبه

یکی اینکه چرا سطل زباله هاتون اندازه صندوق صدقاته و اینقد کوچیه !!!! :)

دوم اینکه خیلی خوشم اومد هر 100 متر یه آب سردکن بود توی خیابونا

منم که گرمایی و خوشمم میومد!

به قول بی بی میگفت تو از تمام آب سردکنای اصفهان آب خوردی تو این چنروز!!!

از اولی خوردم از آب سرد کنی بعدی هم میخوردم

نمیدونم چرا خوشم میومد! نه اینکه اینجوریشو ندیده بودم!

و اینکه چرا شهرتون اصن سوپر مارکت نداره! مردیم تا دوتا پیدا کردیم !!!!

حرف زدیم و حرف زدیم تا دیگه داشت دیر میشد

یاسمن گفت وایسا یکم نگات کنم چون رفتی دیگه همش چشم بند رو چشماته دیگه نمیتونه ببینمت  خخخخ

خدافظی کردیم و اون رفت خونه و من رفتم ترمینال

اوتوبوسه که دیدم شوکه شدم

عایا ما واقعا میرسیم تهران؟!!!!
توضیح زیاد نمیدم فقط بگم کولرش کار نمیکرد

گرمای هوا وححححححححشتناک

همه نفسا تو هم بود

صدای موتورم که بلنـــــــــــــــد تو مخمون بود تا رسیدیم

همه مسافرا کلافه

همه داشتن اعتراض میکردن لامصب یبارم وانساد که م ردم پیاده شن!!!

کارتون آبمیوه ها رو تیکه تیکه کردن مردم و با همونا خودشونو باد میزدن

ینی جهنمی بود 6 ساعت

منکه دکمه ها مانتومو واکرده بود و پاهام رو صندلی جلو ولو شده بودن و فقط شالمو پهن کرده بودم رو خودمو داشتم نفسای آخرمو میکشیدم !!!!

بلاخره رسیدیم تهرانو رفتیم خونه

شب بود دیگه

از بیرون غذا گرفتیم و لباسارو ریختم تو لباسشوییو گرفتیم بیهوش شدیم سر جامون

بیچاره بی بی که فرداش 8 صبح باید میرفت سر کارو من تا یک و نیم همچنان خروپف میکردم !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 13:5 توسط نی نی| |

فرداش دیر و بازم به سختی از رختخواب کنده شدم

قرار شد چون دیروز توی لباسام کفک زدم و مانتومم مشکی و ضخیم بودو امکان شستنشم نبود بریم مانتوی تابستونه بخرم

صبح پاشدیم رفتیم بازارو تمم بازارو گشتیم و مغازه هارو نگاه کردیم

از چند دونه مانتو بیشتر خوشم نیومد که هم بلند و توی دست و پا نباشه و هم نرم و لطبف باشه بخاطر گرما اما خب قیمتاشون 60 70 به بالا بودو من نمیخواستم الان اینقد خرج مانتو کنم

بیخیال مانتو شدم و یه نصفه مرغ سوخاری گرفتیمو رفتیم تو پارک نشستیم بخوریم

چند لقمه خنورده بودیم که یدونه ازین فال گیرا خانما اومد گیر داد گفتیم نه و رفت

داد زد پشت سریشو صدا کنه اسم منو گفت!!!

بی بی بعدش گفت که همون لحظه گفتم وای چه رمال خوبیه! اسمتو گفت خخخخخخ بعد فهمیدیم من هم اسم دوستمشم :)

پشت سریش اومد نشست جفتمون هی قسم میداد و میگفن و باردارم بخاطر بچشم...

بی بی هم گفت ما فال نمیخوایم اما چون میگی بخاطر بچم بیا اینم پول

زنه گیر داد اسمتو بگو منم گفتم توباید بگی من واسه چی بگم !

خلاصه یکم پرت و پرت تحویلمون داد و خواست یه نخ کاموای دو رنگ ببنده دور دستم که ترسیدمو یهو دستمو کشیدم عقب

گیر داد بزور میخواست ببنده که دیگه داشت میرفت تو اعصابمون و نذاشتیم

گفت باشه بابا یه لقمه ازون غذات بده

دادم و داد به دوستش

گفت یه لقمه دیگه بده.....بهله ....

بزور تا ردش کردیم و بازم رفتیم تو بازار

آها یادم رفت بگم موهای بی بی که 7ماه بود کوتاه نکرده بود و فر بودن و تا روی شونه ش بودنو قبل اومدن کوتاه کردم اما مدل خاصی ندادم گفتم اونجا برو آرایشگاه

حالا پرسیدیم گفتن فلان جا کارش خوبه رفتیم دیدیم 30 نفر تو صفن!!!

قرار شد من برم مهمانسراوو بی بی بره موهاشو کوتاه کنه و بیاد

من قایمکی از چشم بی بی رفتم به هزار زور نیم ساعت گشتم تا یه داروخونه پیدا کردم و دوتا بیبی چک خریدم

چون تنبلی دارم امکان نی نی داشتنمون شاید به صفر میرسید اما میخواستم مطمئن شم . رااااحت توی سفر بپر بپر کنم

از آروم بودن هیچ لذتی نمیبرم آخه ...مخصوصا توی سفر

من رفتم مهمانسراوو رفتم دوش گرفتم و داشتم از توی سالن برمیگشتم توی اتاق که دیدم یه نفر کچل نشسته تو لابی !!!

ینی خُشـــــــــــــــــــــــکم زد ، خشکا !!!!!!!

آرایشگره رت و پیتش کرده بود !!!!

این همون بی بی بود که تا دیروز مو داشت آااااه ! تا رو شونه ، فرررررر ....!!

دور سرشو با ماشین زده بود سفید کرده بود که پوست سرشم مشخص بود

بالاشو مثه این مدل جدیدا بلند گذاشته بودم

خداویکیلی شوکه شدم فقط تونستم بگم چرااااااااااااااا؟؟؟؟!!!!!

تاحالا بی بی رو این شکلی ندیده بودم!

ینی اصن عادت نداره موهاشو اینقد کوتاه کنه

چشمم عادت نداشت

بعد یه یک ساعتی که تو شک بودمو بهش زل میزدم دیگه چشمم عادت کرد دیدم نه خیلیم بد نیست

صورتش واشده بود رنگ پوستش انگار روشن تر شده بود

زیبایی صورتش بیشتر به چشم میومد تا یه مشت موی فر بلند دو طرف صورتش باشه

خلاصه کنار اومدیم دیگه ...

کمی خوابیدیمو عصر بازم دیر پاشدیم و رفتیم کلیسای وانک

اما انگار دیر رسیدیمو درو بستن چون فقط تا ساعت 7 میشه بازدید کرد

ماهم که دیگه بیکار بودیم رفتیم مانتو فروشیای اونجارو با دقت گشتیم

نمیدونم چرا بعضی از دخترا با اینکه میدونن طرف زن داره اینقد تابلوو ضایع میخ میشن تو صورت یه مرد!

انگار نه انگار دست همو گرفتیم!!!
همچین با یه حاتی زل میزنن به شوهر مردم انگار میخوان بهش پیشنهاد بدن!!!!

یه دختره مانتو فروشه هی از زوایای مختلف زل میزد به بی بی ...یتی تابوها!

چندبار وایسادم جلوی بی بیو زل زدم تو صورتش که بفهمه میبینم و خوشم نمیاد

تا رومو میکردم اونور میدیدم تو صورت بی بیه

منم رفتم کمتر یه متر فیس تو فیسش واسادم و زل زدم بهش (تو اینجور مواقع من اصلا شوخی حالیم نیست رک عمل میکنم) اینقد زل زدم بهش که هی پایین اینور اونور نگاه میکرد و فشنگ خرفهمش کردم 

بی بی هم که بدبخت دستپاچه میشه و هی رو زمین دنبال یچیزی میگرده و تاحالا نشده توی این مواقع بخواد چیزی بگه یا چیزی به روم بیاره میزاره قشنگ کارمو بکنم :)

با کفری شدن و اعصاب خورد از مغازه زدم بیرون و قید مانتورو زدم

اینقد که شوهر پیدا نمیشه دیگه بعضیا گیر مدن به شوور مردم!!! والا !

ازونجا رفتیم مهمانسراوو قرار شد عصر بریم نقش جهان که حالا دیگه خود مردم اصفهانم عادت کردن بگن میدون امام...

 بازک کمی استراحتو عصری رفتیم میدون دولت پیاده شدیمو بقیه شو پیاده رفتیم تا نقش جهان

ینی انگار تاسوعایی عاشورایی چیزی بود آدمو وول میخوردن تو هم ینی جای سوزن انداختن هم نبود از جمعیت!!!

کمی توی بازاراش گشتمیو برگشتیم بیایم توی ورودیش یه آبمیوه طبیعی فروشی هست انواع میوه های ترشو ملس و شیرین به همرا آبشون توی یه لبوان

لیوانی 2500

من آب آلو جنگلیو که از همه ترش تر بود انتخاب کردم بی بی هم بستنی گرفت

یه قلپ خوردم......

چشمتون روز بد نبینه

چنـــــــــــــــــــــــــــــــــان تـــُــــــــــــــــــــــــــــرش بود تمااااام بدنم به رعشه افتاد

جوری تکون خوردم فروشنده هه متوجه من شدو واساد نگام کرد فک کرد احتمالا سکته مغزی ای چیزی کردم!!!

خیالش راحت شد سالمم رفت!

تووورش توووورش تووووررررررش منم که خوره ی ترشی و توی فامیل معروف !!!

اما خوشمزه ها ! ینی آبمیوه ترش به این وشمزگی به عمرم نخورده بودم جدی !!

فک کنین به حدی ترش بود که یه لیوان یبار مصرفو من ! منی که توی کل فامیل معروفم به ترشی خوردن! تمر و آلوچه و لواشمو با بستنی و شیرو هلیم و همه چی قروقاطی میخورم و معدم آخ نمیگه... نتونستم بخورم !!!

تا نصفه بیشتر نتونستم بخورم!

ینی بیشتر ازون جراتشو نذاشتم!

ینی بدنم دیگه پاسخگو نبود :)

ینی دیگه کششو نداشتم :)  :) !!

هرچی اصرار بی بی کرده لب نزد اون آلو هم نمیخوره چه برسه به ترشی!

لیوان تو دستم راه میرفتیم

نه دلم میومد بریزمش بسکه خوشمزه بود نه جرات داشتم بخورم ازش

بلاخره خوردمش

خوردن همانا و افتادن فشارم همانا

دیگه چشام نمیدید

دربست گرفتیم برگشتیم مهمانسرا

دیگه هیچی یادم نمیاد :)

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 13:33 توسط نی نی| |

سه شنبه هفته پیش ساعت 9 صبح بلیط اتوبوس داشتیم به سمت اصفهان

و ما با در نظر گرفتن ترافیک سمت کرج بخاطر جاده چالوس قرار شد که 2ساعت زودتر مسیر 20 دقیقه ای رو بریم

ساعت 6 صبح بیدار شدیم و آماده شدیم، وسایل که توی کوله ها بودن، بی بی گیر داد من میخوام کفشامو بیارم!!!!

بابا بی بی !! پدرت خوب ! مادرت خوب! کفشا تو یه چمدون تکی واسه خودشون میخوان ! ما بااینهمه وسیله با دوتا کوله چشتی کفشارو مجای دلمون بزاریم آخه!

اون از وزنشون اون از سایزشون! یه کیف فقط واسه کفشا تو میخواد!

 

هی باش حرف زدم بابا مهمانی نمیخوایم بریم صندلاتو بپوش که راحت باشی و ... مخشو زدم تا راضی شد کشتی هاشو نیاره !!!

ساعت 7 راه افتادیم

هوا خنک بود و ماشین گیرمون نمیومد قدم زنان به جاده ی اصلی رسیدیم و بعد از حدود نیم ساعت بلاخره ماشین گیر آوردیم

ترافیکم که وحــــــــشتناک بود کلا قفل شده بود

اینقد که جاده شلوغ بود داشتیم به ساعت 9 نزدیک میشدیم و ما هنوز فقط 5 دقیقه از مسیر 20 دقیقه ای رو رفته بودیم اونم در عرض 1 ساعت و نیم تقریبا!!!

ینی ما از ساعت 7 و خورده ای تا ساعت 9 و خورده ای که دیگه قید اتوبوسمونو زده بودیم تو راه بودیم و همون مسافتو پیاده میشد توی 15 دقه رفت!!!!

دیگه کلافه شده بودیم داشتیم به این فکر میکردیم که رفتیم اونجا احتمالا بلیطامونو فروختن و ما پولشونو میگیریم و بجاش کجا بریم

 به بی بی گفتم بیا یه زنگی بزن به همسفر بهشون بگو بلیط مارو بفرشون برامون (تقریبا ساعت 9 بود)

بی بی هم زنگ زدو مرده گفت اتوبوسمون تو ترافیک مونده و معلوم نیست حرکت کی باشه

ماهم کمی خوشحال شدیم اما خب فرقی به حال ما نمیکرد چون با این ترافیک تا 2 ساعت بعدش هم نمیرسیدیم!!!
همینجوری داشتیم حرص میخوردیم و خودخوری میکردیم ساعت شد 9 و نیم بی بی بازم زنگ زد گفت نه هنوز نیومده و اونجا ما تازه رسیده بودیم به ایستگاه مترو اتمسفر 

از ماشین پیاده شدیم و به سرعت رفتیم و سوار شدیم و ایستگاه ماهدشت پیاده شدیم

خواستیم دربست بگیریم واسه ترمینال و بی بی بازم زنگ زد گفت نه آقا هنوز اتوبوس نیومده خوشحااااااال شدیمو دربست گرفتیم رسیدیم به ترمینال

رفتیم همسفرو بلیط اینترنتی رو شمارشو دادیم هرچی میگشت گفت چنین اسمی ثبت نشده!!! (بلیطو من خریده بودم)

یهو یه هیــــــــــــــــــــــــع!!!! کشیدمو گفتم بی بی فک کنم از سیرو سفر خریده بودم نه همسفر!!

تو دلم گفتم دیدی بدبخت شدیم اینهمه مدت به همسفر زنگ میزدیم میگفت اتوبوسمون هنوز نرفته در حالی که بلیط ما مال سیروسفر بوده و اونم همون ساعت 9 رفته!!!

رفته سیرو ... بلیطو نشون دادیم گفت اتوبوسمون هنوز نیومده

باورمون نمیشد گندی که من زده بودم خدا کمک کردو ماس مالی شد :)

ساعت تقریبا 10 بود آخه!

کمی منتظر موندیم تا اتوبوس اومد و سوار شدیم و حرکت به سوی اصفهان

حدود 6 ساعتی توی راه بودیم

بااینکه بتوی اتوبوس واقعا عادت نداشتیم اما خب vip بودو به نسبت ینی راحت بودیم

کلی حرف زدیم و خندیدیم و اما خب خستگی از صبح توی تنمون مونده بود 

حدود 3 ساعت توی راه بودیم تا فقط تونستیم به اتوبوس برسیم !

وقتی رسیدیم به اصفهان ساعت 4ونیم عصر بود

تمااااااااام اصفهانو هتلاوو مسافرخونه هاشو یکی به یکی گشتی اما هیچ خبری از یه اتاق خالی حتی تک نفره هم نبود!!!

2ساعت و نیم تمام محله هاس مهمانسرا دار اصفهانو پیاده گز کردیم اما هیچ خبری از جایی واسه استراحت نبود

ماهم از خستگی با دوتا کوله پشتی فوق سنگین داشتیم میترکیدیم

من تو اینجور مواقع گریم میگیره از خستگی

هیچی دیگه فقط گفتیم یه پارک پیدا کنیم کمی بشینیم استراحت کنیم و بی بی گفت برگردیم تهران بریم با یکی از بچه ها شمال

درحدی جای خالی پیدا نمیشد که دیگه برگشتنمون داشت 100درصدی میشد واقعا هیچ امیدی به موندن نداشتیم!

وقتی فکرمیکردم بازم باید سوار ماشینی اتوبوسی شم و برگردم اینهمه راهو دوسداشتم زمین دهن واکنه من برم توش

همه مغازه ها هم بسته بودن بخاطر عید اصن شهر هیشکی نبود

یکی یه آدرسی داد یه مسافرخونه یه جای پرت شهر ماهم دربست گرفتیم رفتیم گفت یه اتاق سه تخته دارم اگه میخواین ولی بدون حمام و دستشویی!

من اول خوشم نیومد بعد که فکر رفتنو کردم و رفتم تو اتاق چشمم به تخت و فکر دراز کشیدن افتادم گفتم ولش کن باشه اشکالی نداره

اونجارو واسه سه شب گرفتیم و بی بی گفت یکم استراحت کن که عصر بریم بیرون

چون روز اولمون همینجوری الکی گذشت

نفهمیدیم کی خوابمون برد حدود 3 ساعتی بیهوش بودم و به زور صدا کردن و تکون دادنای بی بی از خواب بیدار شدم

هوا دیگه تاریک بود فک کنم ساعت 9 شب بود

اصن نمیتونستم فک کنم باید پاشم برم بیرون بگردم و تازه بهم خوش هم بگذره !!!!

فقط دلم میخواست بخوابم

به زور بی بی پاشدم و آماده شدم رفتیم اولین جا سی و سه پل

فک میکردم از 3سال پیش که اومدیمو خشک بود الان آب اومده توش! وقتی دیدم هنوز خشکه تعجب کردم

کمی اطرافش گشتیم و توی پارک کنارش نشستیم 

خیار و گوجه و نون از تهران آورده بودم قرار شد بی بی بره یه سوپری پیدا کنه پنیر بخره بیاره

ینی نیم ساعتی طول کشید تا برگشت

گفت بابا اینجا اصن سوپر مارکت نداره ! مردم تا یکی پیدا کردم!

نشستیم نون پنیر خیار گوجه خوردیمو کمی قدم زدیم و مغازه هارو نگاه کردیم و حدود 12 شب برگشتیم مهمانسرا

دیگه یادم نیست کی خوابم برد....

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد1393ساعت 13:10 توسط نی نی| |

راستش کمی به شک افتاده بودمو ترسیده بودم

تصمیم گرفتم با بی بی حرف بزنم

بهش گفتم یه چیزی بهت میگم لطفا به منظور نگیرو ناراحت نشو495019_flirtysmile4.gif

ینی ما بچه دار شیم تو همونجوری با بچه ی خودمون رفتار میکنی که با بچه ی الی رفتار میکردی؟؟؟؟

منظورمو گرفت

گفت ببین ، اون بچه ی من که نبود ! من داییش بودم، پدرو مادرش وظیفه دارن تربیتش کنن نه من ! من که نمیتونم توی یه روز که مهمونمونن بکن نکنش کنم یا تربیتش کنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من خیلی سخت گیرم روی تربیت بچه مون!!!! خیلی برام مهمه که رفتارش با بقیه چجوری باشه ... خیلی برام مهمه مودب باشه

شیطون باشه اما از کارای بی ادبی خوشم نمیاد!!

منم گفتم آخه من خیلی حساسم از طرفی دوست بچم خواهم بود از طرفیم رفتاری باهاش خواهم داشت که وقتی صداش کردم مثه میخ جلوم حاضر شه

شاید خیلیا بگن این طرز تربیت قدیمیه و کاربرد نداره اما من به همین تربیت قدیمی معتقد ترم

بچه باید وقتی پدرومادرش صداش میکنن چنان حساب ببره سیخ شه سر جاش ببینه چکارش دارن ولی درعین حال باهاشون دوست هم باشه

یه عالمه حرف زدیم و خیالم راحت شدSmiley

بازم فهمیدم بی بی همونه که میخوام Smiley

آخرشم درومد گفت ولی نی نی بزار اونی که ازش حساب میبره تو باشیو اونی که فقط ازش محبت میبینه و باهاش رفیقه من!!!! (آخه بچه باید از یکی از پدرو مادرش حساب ببره)

همچین شوهر با اقتداری دارم من !!!!

 

شکر خدا، شکر خدا بلاخره بلیط اتوبوس گرفتیم واسه اصفهان و انشالا به امید خدا سه شنبه صبح حرکت مکنیم سمت اصفهان

ازونجاییکه ما ادمای پایه ای هستیم و سخت گیرم نیستیم، میریم ببینیم مسافر خونه یا هتل ارزون قیمت چی گیرمون میاد که به پولمون بخوره

چون ما که اهل نشستن تو هتل نیستیم فقط وسایلامونو میزاریم میریم بیرونو شب برمیگردیم میخوابیمشکلک های شباهنگShabahang

اونجا برا همه تون دعا میکنم 

امیدوارم بعد 2سال ونیم بهمون خوش بگذرهHappy Dance

اتفاقا آخر هفته هم باید برم متخصص که برام لتروزولی چیزی بنویسه مصرف کنمWhoop De Doo

امیدوارم خللی توی سفرمون ایجاد نکنه

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 14:44 توسط نی نی| |

اول برای نابودی رژیم قاتل صهیونیسم یه صلوات خواهش میکنم بفرستید بعد ادامه رو بخونید

 

پنجشنبه ی  هفته ی پیش بود که الی با پسرش اومد خونمون

من روزه بودم و سحری هم بیدار نمیشم بخورمSmiley

میخواست به سفارش ازول برا خونش کمی خرید تزئیناتی کنه

پسرشو بردیم دادیم به بی بی تو کارگاه نگهش داره و خودمونم رفتیم بازار خرید

تمام بازارو مغازه به مغازه گشتیم و خرید کردیم

یه تابلو دیدم خیلی خوشم اومد قیمتشم مناسب بود منظره ی خیلی قشنگ و طبیعت بود 22 تمن بود

خواستم بخرمش که الی گفت ببین من میخواستم واستون یه هدیه بخرم بجای اینکه پول بدم واسه چیزی که نمیدونم خوشت میاد یا نه بزار اینو من بخرم واستون495019_flirtysmile4.gif

ازون اصرار و از من انکار

بلاخره گفتم بااینکه بی بی ناراحت میشه ولی خب دستت دردنکنه...

 خیلی خرید کریدم مثه لوستر آشپزخونه و بار و تابلوو ... چون بزرگ بودن الی به مصطفی زنگ زد اومد بردمون خونه

رفتیم خونه و بی بی هم مثه اینکه بچه اذیتش کرده بود رفته بود خونه منتظر ما بود

منم که زبون روزه اونم توی این گرمای بی سابقه ی این چنوقته...داشتم هلاک میشدم

نهار واسشون کشیدم و خوردن (بی بی روزه نبود اونروز)

بعدش کمی نشستیم دور هم و بحث از همه جا بود

بعد بحث افتاد سر اینکه الی گفت :

اونروز داشتم به زینب (همون فامیل لج درار کرجی) میگفتم بی بیهرچی که داره از نی نی داره، اونه که قشنگ خرج میکنه و بلده چجوری خرج کنه و ....

گفتم وا !

گفتم بخدا داشتم همینارو بهشون میگفتم

بی بی هم پرید وسط گفت آره، من گاهی میمونم با این حقوقی که من میارم خونه معدل ماهیانه بگو800تمن با اینهمه قسط و اجاره و خرج و ... نی نی چجوری میرسونتمون!!!

اگه دست من بود به هیچ جا نمیرسیدیم، هم قناعت میکنه و هم بلده چجوری خرج کنهSmiley

هرچی دارم خدامیدونه بخاطر نی نیه..Smiley

الی گفت بی بی قبلا که اینجوری نبود ولخرج بود بدجور، رفیق باز هم بود 

الان ببین چقـــــــــدر تغییر کرده دیگه اونجوری نیست همش بخاطر توه

اگه بگم خرکیف نشده بودم واقعا دروغ گفتم!!!

منم بخاطر این تعریفشون ازشون تشکر کردم مخصوصا از الی

خیلی سعی میکردم ذوق تو صورتم مشخص نباشه و گوشه های لبم به سمت بالا متمایل نشن !!!!شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه تصمیم گرفته شد که توی خونه نمونیم و بریم بیرون

پسرش هم خیلی فضول بود فک کردم که ببریمش بیرون بهترهSmileys

بی بی دوست داشت پسر الی رو ببریم باغ وحش

گفت که بریم پارک ارم اوونم چی؟ با دربست چون ظهر و گرم بود

راستش من کمی ناراحت شدم و راضی نبودم اینجوری خرج کنیم

چون 200تمن پس انداز داشتیم و همش داشتیم ازون خرج میکردیم

بماند اینکه آخرش که مهمونا رفتم فقط 30 40 تمن از پس اندازمون موند ..

دیدم اینقد دوسداره منم پاپیچش نشدم

با دربست رفتیم پارک ارم و دیدیم ورودیم میگیرن

اونجاهم بی بی باز داد

رفتیم که بریم توی باغ وحش اونجا هم ورودی نفری 5تمن بود که بی بی بازم خودش داد البته این سری قیافش دیدنی بود چون چاره ای جز این نداشت و مثه اینکه خودشم فهمیده بود زیادی خرج کرده

ینی کلا الی اصلا تعارف نمیکرد که بخواد بده

خلاصه همین اول کاری حدود 40 تمنی خرجمون شد

کارد به من میزدی خونم درنمیومد

چون من همیشه به بی بی میگم با ماشین هم نه! با مترو اینور اونرو بریم که خرجمون زیاد نشه!

و اینکه من از باغ وحش متنفر بودم همیشه بی بی بهم میگفت بیا بریم میگفتم دیدن حیوونا توی قفس برام اصلا جالب نیست

گشتیم و گشتیمو گشتیم بیشتر از دوساعت پیاده روی کردیم نمیدونم میدونید اون موقع من گرسنــــــــــــــــــــــــه لب تشنه خسته و گرما زده چه حالی داشتم!

گاهی جلوی چشمام سیاهی میرفت

رفتیم تا رسیدیم به شهربازیش

تا الی پسرشو برد کمی تابش بدم منو بی بی دراز کشیدیم روی علفا وای که چقد اون لحظه آسمون به چشمم خوشگل اومد

نمیدونم احساس کردم منو یاد خاطرات خیلی دور انداخت

توی روستامون همیشه آسون این شکلی بود

به بی بی گفتم دیگه بیشتر  ازین نمیتونم راه برم دارم میمیرم دوسدارم چشامو ببندم باز کنم خونه باشم

وایسادن جایی آب بخورن چقد دلم آب میخواست

بی بی گفت تورو میبینم دلم نمیاد آب بخورم بعدنا بهم گفت داشتم از تشگنگی هلاک میشدم خودم اما نمیتونستم من آب بخورمو تو تشنه بمونی

بچه ها اومدنو پیاده رفتیم تا مترو

راستش بغیر از یه 5 تمنی دیگه پولی تو جیبمون نمونده بود

برگشتیم خونه و خداییش بی بی هم کمکم میکرد توی کارا که اذیت نشم چون موقع افطار رسدیم

الی هم واسم آب جوش آماده کرد

الی میدید بی بی پامیشه کمک میکنه اونم پامیشد کمک

فرداش صب بازم رفتیم خرید

به بی بی گفتم پسر الی رو ببره پارک چون دیگه ازبس فضولی کرده بود تحملشو نداشتم!

اونم چی ؟ منی که اینهمه رو وسایل خونم حساسم گیر یه بچهی 6 7 ساله ی بیش فعال افتادم!

یا روی بالا تکیه گاه مبلا داشت میپرید

یا روی میز وسط داشت میپرید

یا با وسایل ور میرفت

یا توی جاکفشی بود

یکی یکی در کابینتا آشپزخونه رو بازمیکرد و تا توی کشوهارو هم نگاه میکرد به وسابلا دست میزد

همش به وسالای آشپزخونه ی روی اوپن ورمیرفتاونم وسایلای تیز

تزئیناتیای روی یخچالم از دستش در امان نبودن با جیغای وحشتناک و کشتی گرفتن با بی بی میرفت دروشن میاورد

یا آویزون در یخچال بود

یا غذاهارو دستمالی میکرد

چندبارم با لگد زد تو پهلوی من که دل درد گرفتم و به بی بی گفتم خوبه من باردار نمیشم اگه باردار بودم الان 10بار بچه مو کشته بود!!!

یا اینکه موهای بلند بی بی رو میکشید و بزور از دستش در میاوردیم

یا آویزون ریش بی بی میشد و اونم چه ریشی ! یه مثلث کوچیک پایین لب بی بی آویزون همون میشد تو هوا 

ینی کشتش!

بی بیهم هیچی نمیگفت من حرص میخوردم چقد بهش بکن نکن کردم مامانش که ریلکس بود!

جالب اینجاست که خونواده بی بی فک میکنن شیطون معمولیه و من کم حوصله م

نمیدونن خودشون عادت کردنش به فضولیاش و به چشمشون نمیاد بقیه کم طاقت نیستن این بچه ی اوناست که ....Hanging

ینی یبار دیگه دلم میخواست واقعا میزدمش !!! یدجوری رفت تو اعصابم اونم چی ؟ تو خونه ی 50متری

توی هال 12 متری که نصفشو هم مبلا گرفتن

سردرد گرفتم

بدتر از همه این بود که فهمیدم بدون دمپایی میرفته دستشویی اینهمه مدت!!!!

شما بودین کار میکردین؟؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

جالبه یاد اون خانمی میفتم که سر جریان فاطیما اومد کلی بهم حرف زدم که تحمل ندارم و با خونواده ی بی بی بدرفتاری میکنم

دوسدارم ببینم جای من بود چکار میکرد!

سرسام گرفتم

ینی اگه بچه ی من این رفتارا رو کنه بااینکه هیچ اعتقادی به زدن ندارم و مخالفشم ولی بنظرم دیگه میزدمش!!!

چون اصلا حرف نمیشنید چندین بار خواستم به روش مشاورم خانم پوری باهاش حرف بزنم دیدم بچه اصلا انگار گوشاش نمیشنوه! کلا صدای اطرافیایانو نمیشنوه!

خلاصه اینکه بی بی بردش پارک تا من نفس بکشم و ماهم رفتیم خرید بازم

کمی خرید کردیم و دیدم یه آقاهه (چون زیاد به پسر جوون نمیخورد جقله ای نبود) افتاده دنبالمون

چندبار هی دست الی رو گرفتم صبر میکردیم تا رد شه بره میدیدم دم یه مغازه ماساده تا ماهم بیایم

هرکاری کردیم رد نمیشد ازمون!!!

منم خیلی بدم میاد اینجوری زود از کوره درمیرم ، نمیتونم بی تفاوت باشمشکلک های شباهنگShabahang

هی رد میشد میگفت چیه؟ خوشتون نیومد؟

رفتیم توی کیف فروشی و من یه کیف انتخاب کردم خریدم فک میکردم تاحالا رفته باشه!!

دیدم عین بیل وایساده در مغازه منتظر ما

شلوغ هم بود

منم صاف رفتم تو صورتش (روی سکو واساده بودم قشنگ فیس تو فیسش شده بودم!) گفتم آقا ؟

اینور اونورشو نگاه کرد تعجب کرد با اونم!

گفتم آقا ببین ایشون و من دوتامون فقط از شوهرامون خوشمون اومد که اونم باهاشون ازدواج کردیم دیگه تموم شد رفت خب؟؟؟؟؟

شوکه شده بود! قیافش دیدنی بود!

هی اطرافو نگاه میرد چون خلوت نبود

ماهم راهمونو کشیدیم رفتیم 

اومد رد شد گفت ببخشید و خدافظ

رفت

ماهم رفتیم خونه

تابلورو نصب کردیم رو دیوار

بی بی هم کیفمو دید گفت خیلی خوشگله

نهار دادم به الی و پسرش وبعدشم دیگه بیکار بودیم تو خونه

قرار شد شب قدرت بیاد دنبالشون که وسایلارو با ماشین ببره

اول خواستیم باهاشون بریم چون شنبه هم تعطیل بود

بعد دیم واقعا حوصله ندارم برم جایی که باز این پسر الی اونجا باشه

سردرد گرفته بودم و خونمم مثه جنگل شده بود

به بی بی گفتمو گفت باشه

خلاصه اینم از این مهمونی

خدایا زودتر این بچه هارو بزرگ کنشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

بخاطر من !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 15:33 توسط نی نی| |

اونشب توی رختخواب، بی بی کمی ساکت بودو پشت به من خوابیده بود...

بعد از چند دقیقه برگشت روبه منو گفت نی نی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

گفتم چی؟!

گفت توی ذهنم داشتم با چند نفر بحث میکردم

بهشون میگفتم حالا فهمیدید هرچی که درباره نی نی گفتید اشتباه بود؟

دیدی نی نی اونجوری که شما به من میگفتید نبود؟ حالا فهمیدید؟

(اینجوری که داشت میگفت فهمیدم منظورش با باباشو اکول و مامانش بود چون وقتی بهشون گفت برید واسم خواستگاری یه عالمه دلیل میاوردن که این خوب نیست و بدرد نمیخوره و مناسب نیست و... که رای شو بزنن)

گفت داشتم باهاشون بحث میکردم و خوشحال بودم بخاطر اینکه تو تونستی خودتو نشون اونا بدی و اونا فهمیدم اشتباه میکردن و اینکه اون کسان دیگه ای رو که نشون من میدادن که از تو بهترن (که بره خواستگاری) بعد از گذشت زمان اونا تغییر اخلاق دادن و اگه چادری بودن چادرشونو بعد ازدواج کنار گذاشتن یا خیلی راحت میرگردن یا بقول بی بی عکس عروسیشونو زدن تو پذیراییو ...

خلاصه خوشحال بود ازینکه خونوادش فهمیدن درمورد من و درمورد کیس های انتخابیشون اشتباه میکردن

برگشت و بهم گفت : به خدا اگه صدبار بمیرم دوباره زنده بشم و بخوام از اول زندگی کنم بازم باتو ازدواج میکردم

بزرگترین چیزی که توی زندگی بهم دادی اعتماده...

چیزی که من همیشه با دیدن زندگی بقیه و دخترای این دوره زمونه ازش میترسم و از ازدواج وحشت داشتم...

همیشه فک میکردم نمیتونم به همسرم اعتماد کنم که حتی بزارم تنهایی بره خونه ی مادرش!

اما زندگی با تو جوری بود که خداروشکر به حد چشمام بهت اطمینان دارم و آرامش خاطر دارمSmiley

گفت و گفت و گفت ....

و من آروم آروم اشک ریختم

اشک شوقSmiley

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 17:29 توسط نی نی| |

سلام بچه ها ببخشید چندوقت نبودم

چنوقت پیش میخواستم پست بزارم بلاگفا تا چنروز برام باز نمیشد حتی وب خودم و شما هم باز نمیشد 

منم اعتصاب کردم و از حوصله رفتم....

علت غیبتم این بود

خبرا اینکه:

شوهر پریمان اومد تهرانو رفت پیش دکتر گفت از اول باید بری عکس بندازی

عکس که گرفت گفت باید از پات رگ برداریم و پیومد بزنیم اما وضعیت پات جوری نیست که بشه الان پیوندش کرد

باید با دارو مدارا کنی

یا بهتر میشی یا اینکه خدایی نکرده بدتر میشه که پیوند بزنن

اونم برگشت خونشون

ماه رمضونم دارم با تنهایی میگذرونم چون بی بی که دیگه ظخرا بخاطر اینکه هوا خیلی گرمه گفتم نیاد تا خونه

نهار هم که نمیپزم تا عصر بیکرم و خیلی اذیت میشم تنهایی

زندگی معمولی داره میگذره...

هفته ی پیش الی خواهر کوچیکه ی بی بی اومد کرج خونه ازول بعد چنروز بی بی بهم گفت اگه میتونی یه مسج بهش بده تعارفش کن بعدا حرف درنیارن...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

منم تعارفش کردم و گفت حتما میام، امروز بهم مسج داد فردا صبح میام خونتون

دفعه ی پیش که اومد با خودش فامیلای کرجی روآورد و کلی حرف و زخم زبون بهم زدو باعث دعواهای بین منو بی بی شد که بعدش کارمون به مشاوره شد (عدو شود سبب خیر)

این دفعه بهش گفتم قربونت اگه میشه 1روز قبل اومدنت بهم خبر بده و فعلا نمیخوام فامیای کرج رو دعوت کنم با ازول بیا

گفت باشه

روزه هم نیست باید نهار بپزم فک کنم بعدشم باهاش بریم کرج چون شنبه هم تعطیله ، البته اگه بخواد بره...

امشب شب قدره خواهش میکنم اول برای فرج آق امام زمان و بعد واسه مریضامون دعا کنید ، برای منم دعاکنید

چندروز پیش رفتم سونو بهم گفت تنبلی دارم

باید از ماه دیگه دارو مصرف کنم

مگه اینکه معجزه بشه که با این حال من مامان شم ...

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 16:16 توسط نی نی| |