نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 15:39 توسط نی نی| |

اول برای نابودی رژیم قاتل صهیونیسم یه صلوات خواهش میکنم بفرستید بعد ادامه رو بخونید

 

پنجشنبه ی  هفته ی پیش بود که الی با پسرش اومد خونمون

من روزه بودم و سحری هم بیدار نمیشم بخورمSmiley

میخواست به سفارش ازول برا خونش کمی خرید تزئیناتی کنه

پسرشو بردیم دادیم به بی بی تو کارگاه نگهش داره و خودمونم رفتیم بازار خرید

تمام بازارو مغازه به مغازه گشتیم و خرید کردیم

یه تابلو دیدم خیلی خوشم اومد قیمتشم مناسب بود منظره ی خیلی قشنگ و طبیعت بود 22 تمن بود

خواستم بخرمش که الی گفت ببین من میخواستم واستون یه هدیه بخرم بجای اینکه پول بدم واسه چیزی که نمیدونم خوشت میاد یا نه بزار اینو من بخرم واستون495019_flirtysmile4.gif

ازون اصرار و از من انکار

بلاخره گفتم بااینکه بی بی ناراحت میشه ولی خب دستت دردنکنه...

 خیلی خرید کریدم مثه لوستر آشپزخونه و بار و تابلوو ... چون بزرگ بودن الی به مصطفی زنگ زد اومد بردمون خونه

رفتیم خونه و بی بی هم مثه اینکه بچه اذیتش کرده بود رفته بود خونه منتظر ما بود

منم که زبون روزه اونم توی این گرمای بی سابقه ی این چنوقته...داشتم هلاک میشدم

نهار واسشون کشیدم و خوردن (بی بی روزه نبود اونروز)

بعدش کمی نشستیم دور هم و بحث از همه جا بود

بعد بحث افتاد سر اینکه الی گفت :

اونروز داشتم به زینب (همون فامیل لج درار کرجی) میگفتم بی بیهرچی که داره از نی نی داره، اونه که قشنگ خرج میکنه و بلده چجوری خرج کنه و ....

گفتم وا !

گفتم بخدا داشتم همینارو بهشون میگفتم

بی بی هم پرید وسط گفت آره، من گاهی میمونم با این حقوقی که من میارم خونه معدل ماهیانه بگو800تمن با اینهمه قسط و اجاره و خرج و ... نی نی چجوری میرسونتمون!!!

اگه دست من بود به هیچ جا نمیرسیدیم، هم قناعت میکنه و هم بلده چجوری خرج کنهSmiley

هرچی دارم خدامیدونه بخاطر نی نیه..Smiley

الی گفت بی بی قبلا که اینجوری نبود ولخرج بود بدجور، رفیق باز هم بود 

الان ببین چقـــــــــدر تغییر کرده دیگه اونجوری نیست همش بخاطر توه

اگه بگم خرکیف نشده بودم واقعا دروغ گفتم!!!

منم بخاطر این تعریفشون ازشون تشکر کردم مخصوصا از الی

خیلی سعی میکردم ذوق تو صورتم مشخص نباشه و گوشه های لبم به سمت بالا متمایل نشن !!!!شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه تصمیم گرفته شد که توی خونه نمونیم و بریم بیرون

پسرش هم خیلی فضول بود فک کردم که ببریمش بیرون بهترهSmileys

بی بی دوست داشت پسر الی رو ببریم باغ وحش

گفت که بریم پارک ارم اوونم چی؟ با دربست چون ظهر و گرم بود

راستش من کمی ناراحت شدم و راضی نبودم اینجوری خرج کنیم

چون 200تمن پس انداز داشتیم و همش داشتیم ازون خرج میکردیم

بماند اینکه آخرش که مهمونا رفتم فقط 30 40 تمن از پس اندازمون موند ..

دیدم اینقد دوسداره منم پاپیچش نشدم

با دربست رفتیم پارک ارم و دیدیم ورودیم میگیرن

اونجاهم بی بی باز داد

رفتیم که بریم توی باغ وحش اونجا هم ورودی نفری 5تمن بود که بی بی بازم خودش داد البته این سری قیافش دیدنی بود چون چاره ای جز این نداشت و مثه اینکه خودشم فهمیده بود زیادی خرج کرده

ینی کلا الی اصلا تعارف نمیکرد که بخواد بده

خلاصه همین اول کاری حدود 40 تمنی خرجمون شد

کارد به من میزدی خونم درنمیومد

چون من همیشه به بی بی میگم با ماشین هم نه! با مترو اینور اونرو بریم که خرجمون زیاد نشه!

و اینکه من از باغ وحش متنفر بودم همیشه بی بی بهم میگفت بیا بریم میگفتم دیدن حیوونا توی قفس برام اصلا جالب نیست

گشتیم و گشتیمو گشتیم بیشتر از دوساعت پیاده روی کردیم نمیدونم میدونید اون موقع من گرسنــــــــــــــــــــــــه لب تشنه خسته و گرما زده چه حالی داشتم!

گاهی جلوی چشمام سیاهی میرفت

رفتیم تا رسیدیم به شهربازیش

تا الی پسرشو برد کمی تابش بدم منو بی بی دراز کشیدیم روی علفا وای که چقد اون لحظه آسمون به چشمم خوشگل اومد

نمیدونم احساس کردم منو یاد خاطرات خیلی دور انداخت

توی روستامون همیشه آسون این شکلی بود

به بی بی گفتم دیگه بیشتر  ازین نمیتونم راه برم دارم میمیرم دوسدارم چشامو ببندم باز کنم خونه باشم

وایسادن جایی آب بخورن چقد دلم آب میخواست

بی بی گفت تورو میبینم دلم نمیاد آب بخورم بعدنا بهم گفت داشتم از تشگنگی هلاک میشدم خودم اما نمیتونستم من آب بخورمو تو تشنه بمونی

بچه ها اومدنو پیاده رفتیم تا مترو

راستش بغیر از یه 5 تمنی دیگه پولی تو جیبمون نمونده بود

برگشتیم خونه و خداییش بی بی هم کمکم میکرد توی کارا که اذیت نشم چون موقع افطار رسدیم

الی هم واسم آب جوش آماده کرد

الی میدید بی بی پامیشه کمک میکنه اونم پامیشد کمک

فرداش صب بازم رفتیم خرید

به بی بی گفتم پسر الی رو ببره پارک چون دیگه ازبس فضولی کرده بود تحملشو نداشتم!

اونم چی ؟ منی که اینهمه رو وسایل خونم حساسم گیر یه بچهی 6 7 ساله ی بیش فعال افتادم!

یا روی بالا تکیه گاه مبلا داشت میپرید

یا روی میز وسط داشت میپرید

یا با وسایل ور میرفت

یا توی جاکفشی بود

یکی یکی در کابینتا آشپزخونه رو بازمیکرد و تا توی کشوهارو هم نگاه میکرد به وسابلا دست میزد

همش به وسالای آشپزخونه ی روی اوپن ورمیرفتاونم وسایلای تیز

تزئیناتیای روی یخچالم از دستش در امان نبودن با جیغای وحشتناک و کشتی گرفتن با بی بی میرفت دروشن میاورد

یا آویزون در یخچال بود

یا غذاهارو دستمالی میکرد

چندبارم با لگد زد تو پهلوی من که دل درد گرفتم و به بی بی گفتم خوبه من باردار نمیشم اگه باردار بودم الان 10بار بچه مو کشته بود!!!

یا اینکه موهای بلند بی بی رو میکشید و بزور از دستش در میاوردیم

یا آویزون ریش بی بی میشد و اونم چه ریشی ! یه مثلث کوچیک پایین لب بی بی آویزون همون میشد تو هوا 

ینی کشتش!

بی بیهم هیچی نمیگفت من حرص میخوردم چقد بهش بکن نکن کردم مامانش که ریلکس بود!

جالب اینجاست که خونواده بی بی فک میکنن شیطون معمولیه و من کم حوصله م

نمیدونن خودشون عادت کردنش به فضولیاش و به چشمشون نمیاد بقیه کم طاقت نیستن این بچه ی اوناست که ....Hanging

ینی یبار دیگه دلم میخواست واقعا میزدمش !!! یدجوری رفت تو اعصابم اونم چی ؟ تو خونه ی 50متری

توی هال 12 متری که نصفشو هم مبلا گرفتن

سردرد گرفتم

بدتر از همه این بود که فهمیدم بدون دمپایی میرفته دستشویی اینهمه مدت!!!!

شما بودین کار میکردین؟؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

جالبه یاد اون خانمی میفتم که سر جریان فاطیما اومد کلی بهم حرف زدم که تحمل ندارم و با خونواده ی بی بی بدرفتاری میکنم

دوسدارم ببینم جای من بود چکار میکرد!

سرسام گرفتم

ینی اگه بچه ی من این رفتارا رو کنه بااینکه هیچ اعتقادی به زدن ندارم و مخالفشم ولی بنظرم دیگه میزدمش!!!

چون اصلا حرف نمیشنید چندین بار خواستم به روش مشاورم خانم پوری باهاش حرف بزنم دیدم بچه اصلا انگار گوشاش نمیشنوه! کلا صدای اطرافیایانو نمیشنوه!

خلاصه اینکه بی بی بردش پارک تا من نفس بکشم و ماهم رفتیم خرید بازم

کمی خرید کردیم و دیدم یه آقاهه (چون زیاد به پسر جوون نمیخورد جقله ای نبود) افتاده دنبالمون

چندبار هی دست الی رو گرفتم صبر میکردیم تا رد شه بره میدیدم دم یه مغازه ماساده تا ماهم بیایم

هرکاری کردیم رد نمیشد ازمون!!!

منم خیلی بدم میاد اینجوری زود از کوره درمیرم ، نمیتونم بی تفاوت باشمشکلک های شباهنگShabahang

هی رد میشد میگفت چیه؟ خوشتون نیومد؟

رفتیم توی کیف فروشی و من یه کیف انتخاب کردم خریدم فک میکردم تاحالا رفته باشه!!

دیدم عین بیل وایساده در مغازه منتظر ما

شلوغ هم بود

منم صاف رفتم تو صورتش (روی سکو واساده بودم قشنگ فیس تو فیسش شده بودم!) گفتم آقا ؟

اینور اونورشو نگاه کرد تعجب کرد با اونم!

گفتم آقا ببین ایشون و من دوتامون فقط از شوهرامون خوشمون اومد که اونم باهاشون ازدواج کردیم دیگه تموم شد رفت خب؟؟؟؟؟

شوکه شده بود! قیافش دیدنی بود!

هی اطرافو نگاه میرد چون خلوت نبود

ماهم راهمونو کشیدیم رفتیم 

اومد رد شد گفت ببخشید و خدافظ

رفت

ماهم رفتیم خونه

تابلورو نصب کردیم رو دیوار

بی بی هم کیفمو دید گفت خیلی خوشگله

نهار دادم به الی و پسرش وبعدشم دیگه بیکار بودیم تو خونه

قرار شد شب قدرت بیاد دنبالشون که وسایلارو با ماشین ببره

اول خواستیم باهاشون بریم چون شنبه هم تعطیل بود

بعد دیم واقعا حوصله ندارم برم جایی که باز این پسر الی اونجا باشه

سردرد گرفته بودم و خونمم مثه جنگل شده بود

به بی بی گفتمو گفت باشه

خلاصه اینم از این مهمونی

خدایا زودتر این بچه هارو بزرگ کنشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

بخاطر من !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 15:33 توسط نی نی| |

اونشب توی رختخواب، بی بی کمی ساکت بودو پشت به من خوابیده بود...

بعد از چند دقیقه برگشت روبه منو گفت نی نی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

گفتم چی؟!

گفت توی ذهنم داشتم با چند نفر بحث میکردم

بهشون میگفتم حالا فهمیدید هرچی که درباره نی نی گفتید اشتباه بود؟

دیدی نی نی اونجوری که شما به من میگفتید نبود؟ حالا فهمیدید؟

(اینجوری که داشت میگفت فهمیدم منظورش با باباشو اکول و مامانش بود چون وقتی بهشون گفت برید واسم خواستگاری یه عالمه دلیل میاوردن که این خوب نیست و بدرد نمیخوره و مناسب نیست و... که رای شو بزنن)

گفت داشتم باهاشون بحث میکردم و خوشحال بودم بخاطر اینکه تو تونستی خودتو نشون اونا بدی و اونا فهمیدم اشتباه میکردن و اینکه اون کسان دیگه ای رو که نشون من میدادن که از تو بهترن (که بره خواستگاری) بعد از گذشت زمان اونا تغییر اخلاق دادن و اگه چادری بودن چادرشونو بعد ازدواج کنار گذاشتن یا خیلی راحت میرگردن یا بقول بی بی عکس عروسیشونو زدن تو پذیراییو ...

خلاصه خوشحال بود ازینکه خونوادش فهمیدن درمورد من و درمورد کیس های انتخابیشون اشتباه میکردن

برگشت و بهم گفت : به خدا اگه صدبار بمیرم دوباره زنده بشم و بخوام از اول زندگی کنم بازم باتو ازدواج میکردم

بزرگترین چیزی که توی زندگی بهم دادی اعتماده...

چیزی که من همیشه با دیدن زندگی بقیه و دخترای این دوره زمونه ازش میترسم و از ازدواج وحشت داشتم...

همیشه فک میکردم نمیتونم به همسرم اعتماد کنم که حتی بزارم تنهایی بره خونه ی مادرش!

اما زندگی با تو جوری بود که خداروشکر به حد چشمام بهت اطمینان دارم و آرامش خاطر دارمSmiley

گفت و گفت و گفت ....

و من آروم آروم اشک ریختم

اشک شوقSmiley

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 17:29 توسط نی نی| |

سلام بچه ها ببخشید چندوقت نبودم

چنوقت پیش میخواستم پست بزارم بلاگفا تا چنروز برام باز نمیشد حتی وب خودم و شما هم باز نمیشد 

منم اعتصاب کردم و از حوصله رفتم....

علت غیبتم این بود

خبرا اینکه:

شوهر پریمان اومد تهرانو رفت پیش دکتر گفت از اول باید بری عکس بندازی

عکس که گرفت گفت باید از پات رگ برداریم و پیومد بزنیم اما وضعیت پات جوری نیست که بشه الان پیوندش کرد

باید با دارو مدارا کنی

یا بهتر میشی یا اینکه خدایی نکرده بدتر میشه که پیوند بزنن

اونم برگشت خونشون

ماه رمضونم دارم با تنهایی میگذرونم چون بی بی که دیگه ظخرا بخاطر اینکه هوا خیلی گرمه گفتم نیاد تا خونه

نهار هم که نمیپزم تا عصر بیکرم و خیلی اذیت میشم تنهایی

زندگی معمولی داره میگذره...

هفته ی پیش الی خواهر کوچیکه ی بی بی اومد کرج خونه ازول بعد چنروز بی بی بهم گفت اگه میتونی یه مسج بهش بده تعارفش کن بعدا حرف درنیارن...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

منم تعارفش کردم و گفت حتما میام، امروز بهم مسج داد فردا صبح میام خونتون

دفعه ی پیش که اومد با خودش فامیلای کرجی روآورد و کلی حرف و زخم زبون بهم زدو باعث دعواهای بین منو بی بی شد که بعدش کارمون به مشاوره شد (عدو شود سبب خیر)

این دفعه بهش گفتم قربونت اگه میشه 1روز قبل اومدنت بهم خبر بده و فعلا نمیخوام فامیای کرج رو دعوت کنم با ازول بیا

گفت باشه

روزه هم نیست باید نهار بپزم فک کنم بعدشم باهاش بریم کرج چون شنبه هم تعطیله ، البته اگه بخواد بره...

امشب شب قدره خواهش میکنم اول برای فرج آق امام زمان و بعد واسه مریضامون دعا کنید ، برای منم دعاکنید

چندروز پیش رفتم سونو بهم گفت تنبلی دارم

باید از ماه دیگه دارو مصرف کنم

مگه اینکه معجزه بشه که با این حال من مامان شم ...

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 16:16 توسط نی نی| |

پنجشنبه تا ظهر خواب بودم با زنگ گوشی بیدار شدم

مامان بی بی بود سلام علیک کرد گفت از مهمونتون چه خبر؟

گفتم چی؟! مهمون؟! مهمون نداریم !

گفت اِ ! ندارید!

گفتم نه ! منظورت کیه؟

گفت بابای بی بی اومده تهران گفت در حد یه صبحانه خوردن میرم بهشون سرمیزنم

گفت ااااااا ! اومده ! اما نیومده پیش ما! الان بهش زنگ میزنم گفت آره خوبه

انگار برای همینم زنگ زده بود که یجوری تو لفافه بهم بگه اگه میتونی یه زنگی بهش بزن که ناراحتیا تموم شه

زنگ زدم به باباش گفت کرجم خونه ازول اینا گفتم خب باشه پس خودتو ازول اینا واسه شام بیاین اینجا

ینی کلی ذوق کرد مثه یه بچه! ذوق کردنو از طرز حرف زدنش میشد حس کرد! گفت باشه باشه بزار بهشون بگم ببینم چی میگنHappy Dance

ازونور بی بی هم مسج داده بود که بابا اومده بهش گفتم آره یدونم بهش زنگ زدم دعوتش کردم اونم کلی خوشحال شد

وقتی خبر دادن که دیگه حتما میان کمی بعدش هم بی بی اومد خونه

کارارو تقسیم کردیم تمیز کردن خونه با بی بی و غذا و خوراکیا با منSmiley from millan.net

من قرمه سبزی گذاشتم و طالبی درست کردمو سالادو آماده کردم و دلمه گذاشتم و میوه هارو آماده کردم

بی بی هم خونه رو تمیز کردو جارو برقی کشیدو مرتب کرد

اگه کمک نمیکرد واقعا اذیت میشدم اونهمه کارو خودم بکنم

اینقد وقت اضافه آوردیک که ظهر کمی هم استراحت کردیم

شب ساعت تقریبا 8 به بابای بی بی مسج دادم که کی میاین؟ هروقت خواستیم بیاین یه مسج بده

گفت ما 5 دقه دیگه ردر خونتونیم!!!!!!!!!!!!!!

منم با لباس خونه و موها به هم ریخته ولو بودم رو مبل

انگار گذاشتنم رو دور تند بدو بدو لباس پوشیدمو کمی آرایش کردم آیفونو زدن

خلاصه اینکه دور هم بودیم کلی هم خوش گذشت و حدود 12 شب بود گفتن میخوایم بریم

هرچی به باباش اصرار کردیم گفت کار دارم باید برم

وقتی رفتن هیچ کاری نداشتم بکنم ظرفاهم شسته شده بودن

رفتیم بیهوش افتادیم تو رختخواب

بی بی فرداش که جمعه بود یه کاری گرفته بود از ساعت 10 صبح رفت تا 8 شب که داغون و بی حال اومد خونه

مشخص بود خیلی اذیت شده بود اما بخاطر اینکه واسه پول پیش خونه کم داشتیم و از قدرت قرض گرفته بودیم باید جور میکردیم رفت انجام داد

منم از صب تا شب تو خونه تنها بودم دیگه دلم پکید روز جمعه ای

شب که خواستیم بخوابیم توی رختخواب بی بی شروع کرد به حرف زدن

گفت نی نی؟ یه چیزی میخوام بهت بگم

گفتم بگو

بی بی :نه ولش کن

من:بگو دیگه واااا!

بی بی :باشه اما خب ناراحت نشی

من:حالا بگو

بی بی : چنوقته به دلم افتاده که من عمر طولانی ندارم و تو جوونی میمیرم

چندبار خواستم وصیت نامه بنویسم

خدامیدونه با این حرفش چجوری دلم هوری ریخت پایین!

خواستم باهاش دعوا کنم بعدش گفتم بزنم به شوخی گفتم ت چی داری که میخوای براش وصیت نامه بنویسی!

گفت نه اینکه تو کارگاه همه جی قروقاطیه بدونی چیا مال منه و چیا مال شریکمه و اینکه بدونی به کی قرض دارم یا از کی چقد پول میخوام

گفتم این چه حرفیه آخه نصف شبی میگی !

گفت آخه طبق قانون بعد از مرد همه چی به ولی میرسه ینی پدرو مادر

اما خب نباید اینجوری باشه همه چی باید به تو برسه!

گفتم دیگه نصف شبی بس کن تروخدا این چه حرفیه آخه انشالا خدا از عمر من برداره و بزاره روی عمر تو

گفت نگرانم

گفتم خب خیلیا اینجوری میکنن!

وقتی زنی میمیره هیشکی نمیاد بگه مال و اموال چی داشت

اما اگه مردی بمیره همه میرن سراغ زنشو ببینن چی ازش مونده و بعضیاهم اموالشو از زنش میگیرن

براش چنتا مثال هم آوردم

گفت آره میدونم اما خونواده ی من اینطوری نیستن....

اگه بخوام راستشو بهتون بگم اون لحظه توی دلم گفتم چرا ..باباتو اکول اینجوری هستن.. اما بقیه شون نه

راستش با چیزایی که ازشون دیدم اصلا بعید که نمیبینم هیچ، میدونم مثلا باباش همچین آدمی هست که بخواد بگه اموال پسرم مال منه و زنش شرعا و قانونا حقی نداره

مثلا قبلنا بی بی که کار میکرد و پس اندازشو برای خودش طلا خریده بود باباش با یه سیاستی طلاهارو ازش گرفت و فروخت دیگه هم پولشو بهش نداد

سر جریان عروسیم که ....

همین چنروز پیشم داداش بی بی زنگ زده بود بهش ناراحت بود، دوتا داداشاش تو گرما دارن کار میکنن پول جمع میکنن جوونن! میاد باهاشون جروبحث میکنه ازشون پول میگیره و میره

کلا آدمی نیست که بخواد بفکر کسی باشه و حاضره پول بچه هاشو برداره و عین خیالش نیست....

مطمئنم خودشم ته دلش میدونه همپین آدمی هست که حالا نگرانه و اومده این چیزارو بهم میگه...

شاید بخاطر همینه که ماشینو که خریدیم زد به اسم من

چنوقت پیش هم میگفت قرارداد خونه رو به اسم تو بنویسیم! که من خیلی تعجب کردم و دیگه ادامه ش ندادم!

بهش گفتم اگه بخوای اینجوری بگی راستش منم همش فکر میکنم بچه دار میشیم بعد من میمیرم تو بچه مونو بزرگ میکنی

زد زیر خنده

گفتم نه! منظورم این نیست سر زا میرم! ینی کلا میمیرم

شروع کرد بلند بلند خندیدن به حرفای من!

یکم حرف زدیم کردیم

بهش گفتم بی بی از عدالت خدا به دور میدونم که یه بلا رو دوبار سر کسی بیاره...

 بعد اون از خستگی بیهشو شد و من از فکر تا نصف شب خوابم نمیبرد

من یه بار مرد خونمونو از دست دادم، پدرمو

تمام عمرمو اونجوری گاهی خیــــــلی سخت گذروندم

ینی خدا دلش میاد کسی رو 2بار با این روش امتحان کنه!

اونقدی سختی کشیدم که بنظرم حقی از من گردن خدا افتاده ، اینکه حق داشتن پدرو از من گرفته و منو بسختی به اینجا رسونده

تو دلم گفتم خدایا اگه پدرمو ازم گرفتی درعوض همسرمو بهم ببخش و بزار تا زمانی زندم کنارم باشه

فک کردم و فک کردم و فک کردم...خدا رو به هزار چیز قسم دادم....

خدایا آخه چرا این مرد اینجوری میکنه بامن!

همه فکری از ذهنم میگذشت داشتم دیوونه میشدم

یه بار بیدارش کردم گفتم بی بی چرا اینجوری به میگی من خوابم نمیبره

یه کش و قوسی اومد و گفت بابا یه چی پروندم بگیر بخواب اصن

بازم گرفت خوابید من از شدت ناراحتی خوابم نمیبرد

اینقد تو فکر من بودنشو این عاقلانه فکر کردنشو خوشحالم واسش اما این حرفا مال جوونی به این سن نیست! چرا باید اول زندگیمون بیاد ازین حرفا بزنه یا اصلا به چنین چیزایی فکر کنیم!

اینقد همه چی مثه یه فیلم از جلو چشمام رد شد که نفهمیدم کی خوابم برد...

نوشته شده در یکشنبه 15 تیر1393ساعت 10:13 توسط نی نی| |

پستی برای سالهای بعد خودم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 14:25 توسط نی نی| |

کاملا خصوصی.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 16:46 توسط نی نی|

5شنبه بی بی گیر داده بود بیا بریم دربند هی بهونه آوردم و باشه یکم دیگه، باشه یکم دیگه، کردم تا شب شد شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

کلا حوصله نداشتم

جمعه ظهر پاشدیم و دوباره بی بی هی میگفت بیا بریم بیرون اما حوصله نداشتم بازم

اینقد لفتش دادم تا شد 5عصر!!! 

قرار شد بریم بام کرج

تاحالا نرفته بودم

بی بی گفت بیا بریم یکم دلت واشه همش نشستی تو خونهSmiley

پاشدیم رفتیم کرج و ازونور آدرس پرسون رفتیم تا بالا

دیدیم همه با ماشین اومدن  نشستن دارن یا قلیون میکشن یا بلال میخورن

یکم رفتیم بالا دیدیم هیشکی نیست چندان طبیعتیم نداره (با دربند مقایسه میکردم) هوا هم داشت تاریک میشد

2تا بلال خریدیم و کم کم اومدیم رو به پایین که ماشینی چیزی بیاد سوار شیم بریم

همه شم سراشیبی بود پاهامون برید

مغازه هم کارتخوان نداشت زیر 10تمن هم تو جیبمون مونده بود!

یه نیم ساعتی روی سراشیبی تند با هزار بدبختی اومدیم پایین یه عالمه هم دادو بیداد کردیم ماشینا سوارمون کنن اما ویــــــــــــژ ویــــــــــژ ! حتی یه ون خالی رد شد داد زدم آقا بیا مارو ببر تا پایین ، نبرد!

مسیرش زیادی طولانی بود

ماشیناهم خیلیاشون لوکس بودن و بهله...

دم راه یه ماشین لوکس دیدم که یه پیرزنه پشت فرمون نشسته بود داشت خودشو تو آینه نگاه میکرد

بی بی گفت زشته! چرا اینجوری به مردم زل میزنی؟!

گفتم آخه تعجب داشت پیرزنه اصلا بهش نمیومد ماشین سوار باشه!

(خدایا منو ببخش) تیپ و قیافش مثه اینا بود میان خونه رو تمیز میکنن!

آخه پیرزن ژیگولی نبود که بگم بخودش رسیده بود! ساده ساده ساده!

یه ربع دیگه رفتیم پایین هوا تتریک شده بود دیگه بریدیم دیدیم یه ماشین بوق زدYah

نگاه کردیم دیدیم همون پیرزنه ست!

گفت از همون بالا دیدم دارین میرین پیاده این، خسته شدین سوار شین

دروغ نگم یکم ترسیدم چون واقعا هیچیش به هیچیش نمیخورد!

شروع کرد به حرف زدن صدای ضبظشم بلند بود بزور میشنیدم چی میگفت

سرمو بردم جلو دیدم داره میگه انشالا که بزودی ازدواج میکنین و یه ماشین خوبم میخرین میاین اینجا باهم شکلک های شباهنگShabahang

خندم گرفت گفتم ما ازدواج کردیم!شکلک های شباهنگShabahang

گفت نه ازدواج کردین بدون ماشین میاین بیرون؟! انشالا ازدواج کنین(فک میکرد الکی میگیم!)

این بار بلند خندیدم و گفتم ما 2ساله ازدواج کردیم !!!!

گفت عیبی نداره باشه! حالا ازدواج میکنین کاشین میخرین بچه دار میشین....

دیدم گیر داده منم فقط خندیدم بلند گفتم انشالا

رسوندمون تا پایین یکمی هم دردو دل کرد که 30سال از جوونیمو کار کردم و بچه بزرگ کردمو ...

پیاده که شدیم به بی بی گفتم خدایا منو ببخش پشت سرش حرف زدم!(اینچنوقت اینقد که خبرای بد شنیدم دیگه واقعا از همه چی میترسم!) راستش من بش شک کردم ترسیدم سوار شم حالا چی ؟ خوبه 7تمن بیشتر تو جیبمون نیست

گفت بنده خدا 7تمن کجا بود!!!! 2تمن! و زدیم زیر خنده

بی بی گفت دیده جوونیم میخندیم فک کرده مجردیم و داریم خوش میگذرونیم یاد جوونی خودش افتاده نمیدونه اگه براش تعریف کنیم میشینه به حالمون گریه هم میکنه ، پیرزنم هست هیچی دیگه!!!

شاید اون زمان اوضاعش بهتر ما بوده باشه نمیدونه ما خونه نداریم کمی از پول پیش خونمونم قرضیه و ماشینم نداریم و کلی هم قسط و بدهی داریم و یه عالمه مشکلات دیگه

فقط چون میدید میخندیم شاید کمی دلش گرفت...

تا شاه عباسی پیاده روی کردیم و حرف زدیم

بقول بی بی اینم از بام کرج ، که کسی گفت حداقل بگیم ماهم رفتیم وگرنه جایی نبود که از دیدنش آدم به وجد بیاد !!!

 

 

راستی اینو یادم رفت بگم

دم راه که داشتیم آدرس میپرسیدیم ببینیم از کدوم طرف بریم اومدیم از یه پلیسه آدرس بپرسیم

بی بی ازش پرسید بام از کجا سوار شیم؟ Hello

همچین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون انداخت و یه لبخند ملیح اومد

بعد آدرس داد

ازش رد شدیم بی بی گفت آدرس اشتباهی داد

بام ازونوره این آدرس برعکس داد

نمیدونم چرا ما اینقد به چشم بقیه بد میایم !!!!!

عایا بخاطر کفشای تابلو و جلف بی بی نیست ؟

نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 16:13 توسط نی نی| |

بلاخره دیروز بی بی قرارداد خونه رو تمدید کرد

خداروشکر نیازی به اثاث کشی نداریم تو این موقعیت

خدایا ممنون

 

(ادامه مطلب چیزی نیست فقط یه نیم خط واسه یادآوری خودم گذاشتم)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعت 10:29 توسط نی نی| |

شوهر پریمان خواهرم که گفتم عمل کرد خوب نشد و دکتر گفت رگای پات باز نمبشن باید بری تهران با دستگاهای پشیرفته عمل کنی

یه دکتر بهش معرفی کردم که خوزستانم مطب داره و رفت پیشش گفت خرج عملت 10تمن میشه اما عمل نکنی ممکنه دوتا پاتو از دست بدی

بنده ی خدا جوونه نمیدونیم چرا یهو اینجوری شد....

خیلی خیلی ناراحتم نشستم گریه کردم براش

پسر عمه ی خودمم هست

همش میگم خدایا به دوتا بچه ی کوچیکش رحم کن

خونوادمون توی ناراحتی فرو رفته

میشه خواهش کنم سر نمازاتون یا هروقت دیگه ای واسش دعا کنین ؟

 

و اینکه اگه دکتر و فوق تخصص جراحی عروق خیــــــــــــلی عالی توی تهران میشناسید خواهش میکنم بهم معرفی کنید

کسی که خودتون کارشو دیده باشین خوبه

 

******

پی نوشت:

مشکل مالی دارن فعلا نمیتونن عمل کنن

و اینکه خواهرم نگران اینه با پدرشوهرش بیان خونه ی ما مزاحمت برای ما ایجاد نشه چون بی بی و پدروشوهرش باهم خوب نیستن آخه پدر شوهر پریمان پدر شوهر اکول هم میشه و اوایل ازدواج خیلی کنتاک داشتن

پریسا زنگ زد گفت خودت به پریمان بگو بیان خونتون

حالا میخوام با بی بیحرف بزنم ببینم چی میگه البته مطمئنم بی بی آدمی نیست وی این موقعیت در قید و بند این چیزا باشه

و اینکه خداکنه واممون دربیاد و بی بی اجازه بده پولو قرض بدیم بهشون تا زودتر عمل کنن

محتاج دعا بچه ها...

*****

پی نوشت 2:

با بی بی حرف زدم گفت انشالا واممون زودتر جوربشه بتونیم کمکش کنیم یا حتی شده طلاهاتو میفروشی کمکشون میکنی بعدا دوباره خودم واست میخرم

گفت این چه حرفیه که میگی پدرشوهرش نیاد ! کی مهمانی اومد خونمون و من گفتم چرا این اومد! الان موقع این حرفاست!!!

منم زنگ زدم به بانک مشکلمونو گفتم گفتم اگه میشه وام مارو سریعتر بدید گفت یه هفته دیگه زنگ بزن شاید شد یکاریش کنیم

من که این 2روز همش کارم گریه کردنه...

خدایا ...

نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 15:14 توسط نی نی| |

گوش شیطون کر ، چشم حسود کور (میگم چرا)! اگه خدا بخواد قرار گذاشتیم 5شنبه و جمعه بریم شمال

اینجوری دعا میکنم چون از وقتی که ازدواج کردیم هربار خواستیم بریم مسافرت برنامه به هم خورد یا جور نمیشد برعکس دوران عقد که هربار یه استان بودیم و افتادیم رو زبون!!!! 

به بی بی گفتم من حاضرم پول یارانه رو بدم باهاش بریم یه روز سفر، حالا هرجایی که میخوای رو انتخاب کن

من گفتم اصفهان، بی بی گفت دوره، بریم شمال

با عرض شرمندگی باید بگم اینمه سال ازخدا عمر گرفتم اما الان اولین باره میخوام برم شمال! تاحالا نرفتم واسه همین هیچ ذهنیتی ازش ندارم

حالا اگه جایی رو میشناسین که زیادم دور نباشه و جای باصفایی باشه لطف کنین و بهم پیشنهاد بدیدShark Island

اصن کرایه ش تا اونجا چقده؟

بودجه ی ما زیر 200 هستش! هتلاش شبی چنده؟ رسیدیم اونجا باید دنبال خونه بگردیم یا هتل؟ اصن هوا چطوره؟ 

آخه من هیچی نمیدونم 

 

 

********

پی نوشت :

بچه ها اصن بدجوری حالم گرفته و دمغم

هم اینکه واقعا حوصله ندارم بریم هم اینکه میگن شمال خیلی گرمه و خوش نمیگذره

فک نکنم بریم

شاید جمعه صب رفتیم قم

شاید اونجا دعام مستجاب بشه

ممنون از همه تون

نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 11:1 توسط نی نی| |

ازول گفت قدرت نمیتونه بیارتمون خیلی دیروقت از سر کار میادSmiley

گفت بیایم اونجا هم بچه ها وسایلو خراب میکنن هی دست میزننSmileys

خلاصه ما رفتیم اونجا

 

نشستیم داریم هندونه میخوریم، من آخرای قاچ هندونه رو دوسدارم که گاز بزنم

به بی بی میگم اینو نخوریا! من میخوام بخورمش

میگه باشه اینو که دیگه گاوا میخورن !!!! 

میگم بیتربیت ! جدیدا خیلی شوخیات با حیووناست!

میگه خو تو هم هی مسخرم میکنی میگی موهات شبیه گوسفندا شده!

میگم خب باشه من گوسفند باشم توگاو 

میگه بابا چه فرقی میکنه دوتاشون حیوونن !!!!!  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من :

 

 

من در قهر بسر میبردم و روی مبل طبق معمول وقتی که قهرم به پشت خوابیده  بودم

بی بی هم داشت هندونه میخورد

هندونش که تمام شد اومد منت کشی!!! 

در چه حالی؟

درحالی که آب هندونه از فکش میچکید و دستاشم تا زانو خیس هندونه ای بودن

بیشتر بهش میخورد هندونه هه اونو خورده باشه تا این هندونه خورده باشه!!!!

شروع کرد منت کشی با همون دهن خیس منو بوسیدن و بغل کردن ....Smiley

منم جییییغ جییییغ ، ول نمیکرد که ! 

هرچی جیغ زدم ولم کن بابا موچم کردی بیشتر ذوق میکرد و بدتر میکردHappy Dance

از زور حرص خوردن افتادن به خندیدن اینقد خندیدم از دستش که داشتم خفه میشدم

خوب که دست و دهنش تمیز شد ولم کرد رفت

همچین شوهری دارم من .....Whoop De Doo

نوشته شده در شنبه 31 خرداد1393ساعت 14:41 توسط نی نی| |

نمیدونم چه مناسبتی بود من به اکول پیام دادم بعد از من بی بی پیام داد در جواب بی بی گفت من الان جمکرانم

خلاصه با پیام فهموند که  قم هستن و ممکنه قدرت بره دنبالشون بیارشون کرج

بی بی هم نه گذاشت نه برداشت گفت اگه قدرت نیومد بگو خودم میام دنبالتون

من اینو که دیدم حرص خوردم !! یکی نیست بگه اولا بچه که نیست ! دو ساعت راهه از اونجا سوار شه اینجا برن جلوش

دوما قدرت (شوهر ازول) ماشین داره تو میخوای با چی بری بیاریشون اینجا آخه؟

کفری شدم اما سعی کردم جلو خودمو بگیرمو ناراحتیمو نشون ندم

بی بی رو صندلی آشپزخونه نشسته بودو منم رفتم رو اپن نشستم روبه روش خواستم باهاش حرف بزنم

به بی بی گفتم مگه اکول میترسه این مسیرو بیاد که حتما باید یکی اینهمه راهو بره و دوباره برش گردونه ؟ اینجوری هم خودش راحت نمیتونه سفر کنه هی باید منتظر باشه بقیه جابجاش کنن همه بقیه اذیت میششن اینهمه مسیرو برن و بیان!

گفت آره میدونم اما بابام از بچگی نمیذاشتشون تنهایی برن جایی واسه همین این عادت مونده روشون و ....

فرداش خواستم با بی بی حرف بزنم دوباره

بهش گفتم بی بی ؟ احساس میکنم یجوری رفتار میکنی که میخوای اشتباه نکرده ی دفعه پیشتو جبران کنی!

ما که کار اشتباهی نکردیم که حالا بخوایم جبران کنیم که هی مسج میدی کجایی کی میای بیا اینجا بیام بیارمت و ....

(دفعه ی پیش که اکول بی خبر اومد کرج من از قبلش بلیط داشتم واسه اهوازو مجبور شدم واسه کاری برم، اونم فک کرد چون نخواستم اون بیاد خونمون ول کردم رفتم و کلی ناراحتی درست کرده بود پیش مامان بی بی اینا)

گفتم ببین بی بی ! وقتی اینقد از خودت مایه میزاری هی مسج میدی و میخوای سرویس دهی کنه فردا اگه یبار نتونستی یا نشد اینکارارو بکنی فک میکنن داری کم میزاری یا داری بی احترامی میکنی

گفت حالا چرا ناراحتی؟ عیبی داره به خواهرم مسج بدم ببینم اومده یا نه؟ ناراحتیت از چیه؟

گفتم راستشو بهت بگم این چنوقت من همش درحال مسج دادن و زنگ زدن به اکول بودم اونروزم من قبل تو مسج بهش دادم اما دیدم به تو گفت یکم ناراحت شدم چون با اینهمه مایه گذاشتن از خودم کمی انتظارم ازش بالا رفته بود

الانم اگه بخواد بیاد به تو مسج بده یا زنگ بزنه بگه من از چشم تو میبینم! چون معمولا به خانم خونه زنگ میزنن و میگن میخوایم بیایم خونتون نه به آقا! حتی خودم که بچه بودم یادمه بااینکه با زنداییم (اون یکی) راحت نبودیم اما میخواستیم بریم خونشون به داییم میگفتیم گوشیو بده به زندایی و به اون میگفتیم که میخوایم بیایم خونتون

گفت خب چیکار کنم؟

گفتم آخه واسه چی تو همش خودتو میندازی وسط؟ همش میگی احترام بزاریم ناراحت نشه زشت نباشه ....

اصلا به من مهلت نمیدی؟ همش خودتو میندازی وسط رابطه ی من و خونوادت !

خونوادت تورو خییییلی دوسدارن و منتظر یه زنگ یا مسج از توان! وقتی من اینهمه دارم سعی میکنم رابطه مو باهاشون خوب کنم و در تلاشم ! تو با یه زنگ زدن یا مسج دادن بهشون تمام زحمتای منو به باد میدی!

میبینی که میام سمت تو بجای اینکه بیان طرف من !

همش خودتو قاطی میکنی! اصن خونواده ی من باید واسه تو باشه و خونواده ی تو واسه من

تو کاری به کار خونواده خودت نداشته باش

گفت بخدا دیگه نه مسج میدم زیاد نه اصلا زنگ میزنم! گفتم خیالت راحت به همون اندازه ی که تو زنگ نمیزنی من بهشون زنگ میزنم و رابطه دارم

من باید بتونم راه خودمو باز کنم نه تو ! اونارو بسپار به منو اینقد خودتو تو همه چی دخالت نده! بزار مجبور شن کاری باشه به من زنگ بزنن!

گفت تو راس میگی حق باتوه ! باشه هرچی تو بگی

خلاصه راضیش کردم اینقد در عرصه نباشه و یکم آروم بشینه!

بهش گفتم اگه تا فردا خبری نشد خودم بهش زنگ میزنم تو دیگه کاری نداشته باش

قرار شد اگه بیان فیلم عروسیو هم براشون بزارم اما بی بیگفت اگه نزاری بهتره چون حتی خودشونم قیافه ی خودشونو ببینن و یادشون بیاد ممکنه ناراحت بشن

چون توی فیلم عروسیمون مامان بی بی و اکول انگار اومدن عزاداری بسکه خودشونو ناراحت گرفتن، بخاطر همون جریانای عروسی و ...

اما اتفاقا من دوس داشتم فیلمو ببینن

گاهی آدما باید یادشون بیاد جایی بد بودن تا بفهمن باید روششونو عوض کنن چون اینجوری به چشم بقیه هم آدم جالبی نمیان

درهرصورت هرچی بود گذشت...

عصر قدرت به بی بی گفت میخوام برم دنبالشون قم اگه میتونی تو هم باهام بیا

بی بی هم زنگ زد از م پرسید که بره یا نه؟

منم گفتم کاش میشد منم میومدم زیارت اما الان که عجله ای شده برو و مواظب خودت باش

بی بی و قدرت اینمه راهو رفتن تا قم و اکول اینارو آوردن

به بی بی گفتم بیارشون مستقیم خونه ی ما که جور نشد...

دم راه بی بی برگشت خونه و اونا رفتن کرج

پس فرداش مسج دادم به اکول گفتم غذا میپزم با ازول بیاین اینجا

گفت نه داریم میریم !

زنگ زدم بهش گفت عمو گفته بیاین قم باید زودتر برگردیم !

گفتم وا! مگه میشه !شما که هنوز خونه ی ما نیومدین !!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اگه میدونی راهو بلد نیستین و وقت هم نیست خودم میام کرج دنبالتون اشکالی نداره !

گفت نه !!!! اینهمه راه بیای تا اینجا نه عزیزم !بزار ببینم چی میشه بهت خبر میدم!

خلاصه کمی منتظر موندم بعد از مدتی دوباره زنگ زدم گفت شرمندم نشد که بیایم خیلی دوس داشتیم بیایم اما عمو میگه با ماشینا بیاین که شب اینجا باشینو فردا برگردیم

گفتم وای! کاش ماشین داشتیم حداقل خودمون میومدیم دنبالتون که ببینیمتون

گفت مصطفی (همکار بی بی و شوهر خانم خود شیرین=زینب) داره میاد برسونتمون ترمینال دیگه دوسندارم کسی بخاطر ما اذیت شه مسیر دوره ممنون عزیزم

بقول بی بی از ناراحتیای ما بعضیا خیلی سعی کردن سو استفاده کنن و مارو بدتر نشون بدن و خودشیرینی کنن

مثلا دفه قبل که اکول اومد من نبودم، همین زینب با ماشین شوهرش برد کل کارای اکولو براش انجام دادو هی اینور اونورشون میکرد و تحویلشون میگرفت و ازونور اکول که تفاوتو میدید بیشتر از ما ناراحت میشد

آخه ماهم ماشین زیر پامون نبود که بخوایم ازین اداها دربیاریم و خوش خدمتی کنیم !

بقول بی بی زینب و مصطفی زندگیشونو ول میکنن میفتن دنبال کارای هرکی از خوزستان میاد که نشون بدن خیلی همه رو تحویل میکردن و احترام میزارن و ....

مثلا اکول نمیدونست که اگه مصطفی ازونور میبرشون میگردونشون ازینور کارگاهو ول کرده رو دوش بی بی تنهایی که خودش بره اون خوش خدمتی کنه

بعدشم منتشو سر ما میزارن مه مثلا خواهر بی بی رو بردن کاراشو انجام دادن و  بیبی  حق نداره گله کنه که چرا من و دست تنها تو کارگاه ول کردیو رفتی

خلاصه اینکه اکول رفت

با بی بی پای تلویزیون بودیم دیدم اکول زنگ زد بهم گفت خواستم بگم سوار شدیم داریم میریم انشالا دفعه ی بعد میایم پیشتون ازطرف من با بی بی خدافظی کن بگو ببخشید نیومدیم و ...

وقتی قطع کردم لبخند پیروزمندانه ای زدم از تماس اکول به من و خبر ندادن به بی بی

همینکه حرفای من به بی بی براش درست درومده بود واسه من کافی بود

اما تنهایی حوصلمون سر رفته بود فردا پس فرداش خواستم زنگ بزنم به ازول بگم اونا بیان، جالب بود که بی بی گفت نگی چارشنبه بیان من از سر کار میام خستم اگه دوسداری بگو 5شنبه بیان

گفتم بابا غریبه که نیستن!

گفت نه حوصله ندارم

من :  !!!!

اولین بار بود میدیدم بی بی درباره خونوادش اینجوری میگه بنظرم اینم از اثرات این بود که میبینیه من خودم خواهان رابطه با خونوادشم و مشکلی نیست!

زنگ زدم به ازول گفتم اکول خو رفت ! حداقل تو پاشو با بچه ها بیا اینجا

اونم گفت با شوهرم حرف میزنم ببینم میارمون یا نه اما اگه نشد شما بیاین

حالا آخر هفته منتظریم ببینیم میان یا نه

یه نتیجه ی اخلاقی واسه ی تازه عروسا:

هیچوقت فک نکنین میتونین با قلدری و زبون تیز زندگیو به دست بگیرین و شوهرتونو مطیع حرف خودتون کنین

شاید مطیع کلمه ی بجایی نباشه اما کلمه ی بهتری به ذهنم نرسید، منظور همونه که حرفتون واسش حجت باشه

خلاصه اونجوری به هی جای مثبتی نخواهید رسید!

تنها کاری که میتونه به حرف شما قدرت و ارزش بده در برابر همسرتون اینه که فقط "زن" باشید!

همین کافیه!

یه زن میتونه با آرامشش با زبون نرم و حتی چربش با سیاستای زنونش کاری کنه همسرش به حرفاش و خواسته هاش نه نگه

ای کاش من زودتر به این نتیجه میرسیدم....

نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 13:32 توسط نی نی| |

شب رفتم از مامان بزرگم خدافظی کردم و کمی بخاطر رفتار اونروز خالم بهش غر زدمو جریانو براش گفتم

خلاصه اینکه تو دلم گفتم بزار این رفتنی با ناراحتی نرم رفتم اتاق خالم داشت واسه امتحاناش درس میخوند

گفتم دارم میرم اول فک کرد دارم مسخره میکنم ! بعد که جدی بهش گفتم که بلیط هواپیما گرفتم گیر داد که باید بقیه پولشو ازم بگیری من خواستم که برات بخرم، گفتم نه دیگه خودم خریدم نمیخوام

این سری هم باز برام یه مقدار خرید کرده بود دوسنداشتم بیشتر ازین هم خرج کنه واسه من و هم منتی بشه بعدا البته تاحالا که منت نذاشته اما خب بهتره آدم بیش از حد هم خودشو ...نکنه !!! 

همون روزای اول گفت میخوام طلا بخرم باهام بیا رفتیمو یه پلاک قلب کج با یه زنجیر انتخاب کردم خریدشون بعدم یه گوشواره انتخاب کردم اول میگفتن زشتن گفتم باشه تا گرفتم به گوشم دید تو گوش قشنگن نفهمیدم چجوری از دستم قاپیدو حسابشون کرد!

واسه منم یه جفت کفش خرید و یه سرویس طرف ازینا که میزاری تو یخچال بقیه غذارو میزاری توش(اسمشو یادم رفت !!!!)

خلاصه اینکه کلی خرج رو دست همه انداختم مامان بزرگمم بهم پول داد به یه پفک گننننده که گفتم خدایا من اینو چجوری جا بدم ببرم! آخه با کیف کوله پشتیم رفته بودمو بسکه وسیله بهم داده بودن مجبور شدم لباسام گذاشتم تو کیسه مشکی ! مثه بدبخت بیچاره ها ! وسایلو گذاشتم تو کوله پشتی و یه کیف شونی هم که پر ! 

اونروزم یه پفک بزرگ برام خریده بود اونو بزور جا دادم تو وسایلا که ببرم واسه بی بی!

این چنوقت اونجا پفک بارون شدم !

پریمانم برام یه شیشه ترشی آورده بود

ماماهم که چندکیلو گِمنه (بلغور گندم) و عسل و گردو شکن و برگ انگورو ...خریده بود میگفت باید ببریشون! خودمم کمی خرید کرده بودم

ینی کوله پشتیو نمیتونستم چندثانیه هم نگه دارم بسکه سنگین بود!!!

زنگ زدم فرودگاه گفت 2ساعت تاخیر داره عزا گرفتم ....

رضا هم اومده بود اونجا گفت منم باهاتون میام تا فرودگاه

خاله زهرا خواست برسونم گفتم دیروقت میشه واسه تو اذیت میش با ماشین حسن میریم

بزور این 2ساعتم گذشت و منو مامانو رضا و کیا با ماشین حسن رفتیم فرودگاه

رضا بنده خدا وسایلا منو میگرفت هی اینور اونور میکرد

گفتن این کیسه رو(لباسام) نمیشه همینجوری بزاریم تو بار باید بری بدی کارتون بگیرن

رفتم کارتون بگیرم گفت 6تمن میشه

گفتم چی؟!!!!! همین کارتون فسقلی 6تمن؟! نمیخوام (خودم بودم و 10هزار تمن پول تو جیبم که باید منو میرسوند تا تهران، بدجور پول کم آورده بودم!)

خلاصه کوله رو گذاشتم تو بارو با کیسه زباله گفتم یا علی رفتم سوار شدم!!!!

نیم ساعت دیگه هم تاخیر داشت ینی ساعت 2و ربع شب من تازه حرکت کردم!

با یه خانمی دوست شدم و گفتیم پیش هم بشینیم

اول جدا بودیم منو گذاشتن قسمت فرست کلاس!!! دیدم یه آقایی اومد فِرتی نشست جفتم!!! منم به مهماندار گفتم من میخوام برم پیش اون خانمه بشینم اگه ممکنه

جای منو عوض کرد و ...

ساعت 3و خورده ای رسیدم تهرانو بی بی اومده بود جلومSmiley

سریع وسایلو برداشتیمو تا ساعت 4 رسیدیم خونه

تا وسایل خوراکیو باز کردم گذاشتم تو یخچال و ... ساعت 5 شد دیگه خوابیدیم

خواب چیه؟ بیهوش شدیم ! بیهوش چیه؟ مردیم!!! 

من که تمیز تا 4عصر فرداش بیهوش بودم بی بی بنده خدا صب ساعت 8 رفت سر کار مثل اینکه اونجا هی چرت میزده!

جریان وام من هم یه یک هفته ای طول کشید تا کی جعل سند کنه خخخخخ بعد که رفت بدش به بانک مثه اینکه رییس بانک نبوده گیر بده اینم همون اصلیه رو داده

گفت خدا کنه فقط رییسه نبینه و گیر نده دوباره

خلاصه اینکه اینم از وضعیت زندگی ما !

چندروز بعد اومدنم اکول اومد قم خونه ی خواهر شوهرش (با پدر شوهرش اینا) خواهر شوهرش= دختر عمه ی من

از بار قبلی که اومده بود وهمزمان شده بود با رفتن من به اهوازو بعدشم ناراحتی درست شده بود، خاطره ی بدی مونده بود 

نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت 17:1 توسط نی نی| |

از اونجا برگشتیم خونه و بازم من رفتم دنبال کارای میکس فیلم و تحویلش گرفتم قرار بود عکسارو هم تحویل بدن گفت عکسا پاک شدن باید بری از اول بیاریشکلک های شباهنگShabahangtitle=

منم دیگه قاطی کردمو گفتم باشه پول آژانسمو بدین میرمو میارم

دیگه از دست بدقولیاشون از عروسی تا الان خسته شدم کارشون خیلی خوبه اما بدون برنامه ریزی دقیق و بی نظمن! 

یکم باهاش بحث کردم البته آروم! گشت و عکسارو پیدا کرد گفت نصفشون رفتن واسه چاپ و نصفشون جاموندن، برو بعد بیا تحویلشون بگیر

دیگه کفرمو درآورده بودن

از یه طرف کارای وام از یه طرف میکس فیلم از طرفی دنبال ضامن گشتن و رو زدن به ملت و از طرفیم این عکسا و از همه مهمتر هرروز غر زدن بی یی که دیگه از تنهایی دارم دیوونه میشم کی برمیگرد و زود بیا و تحمل ندارمو ....

منم که 2هفته بود اونجا مونده بودم و بی بی دیوونم کرده بود از بابت ضمانت کیا که خیالم راحت شد رفتم پیش خالم که بلیط اینترنتی قطار بگیرم دیدم  تا یک هفته همه قطارا پرُن!

انگار یه لیوان آب یخ ریخته بودن رو سرم بعد از 2هفته!

خاله گفت میخوای واست بلیط هواپیما بگیرم؟ گفتم بابا پول ندارم با قطار برگردم تو میگی هواپیما!

گفت خب من بقیه شو میدم

زنگ زدو گفت واسه فردا ساعت 11و 45 دقه شب و پس فردا ساعت 7 صب

بهش گفتم بگو 2دقه دیگه بهت خبر میدیم تا با بی بی هماهنگ کنم ببینم کدومو میتونه بیاد دنبالم

خالم کمی ناراحت شد البته نابه جا!

که چرا من همون موقع نگفتم با کدوم پرواز چون آشناشون میخواست رزرو کنه و یکم بحثمون شدو (یکم بیشتز از یکم) چون من میگفتم ما که داریم اینهمه پول میدیدم و دوتاشونم زمن درستی نیستن !هیچ اشکالی نداره مشورت کنم و 2دقیقه دیگه بهشون زنگ بزنیم ! کار زشتی نکردیم!

اما خاله یکم حساسه و گفت من جلوی اون خانم شرمنده شدم و ....شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خلاصه سعی کردم به اعصاب خودم مسلط باشمو جیغ و واقای خاله منو مجبور به تند رف زدن یا بالا رفتن صدام نکنه

چون واقعا بدجوری باهام دعوا کردو جروبحثمون شد

منم پاشدم وسایلمو برداشتمو درحالی که هنوز داشت چیز بهم میگفت در اتاقو بستمو اومدم بیرون

توی کوچه اشک تو چشمام بود چون بعد اینهمه که از بی بی دور بودم و اینجا برای وام و فیلم و عکس و ضامن و .... بهم سخت گذشته بود دیگه دلم تحمل اینکه کسی اینجوری باهام برخورد کنه رو نداشتم

وسطای خیابون بودم که صدای مامان بزرگم اومد هی صدام میکرد! اما برنگشتم 

چون کافی بود برمیگشتم عقبو مامان بزرگم بگه چته دخترم!؟ من همونجا تو خیابون میزدم زیر گریه

رفتم خونه ماما هم خونه نبود

دلم داشت میترکید

این چنوقت اونجا ازبس دلم برای بی بی تنگ شده بود بسکه همش باهم تنهاییم دیگه دوریشو نمیتونم تحمل کنم، چندبار زدم زیر گریه

یکی این بار بود به بهونه ی خاله

یه بار هم دلم پر شده بود الکی با مامانم بحث کردم بعد رفتم نشستم زیر دوش حمام و تا تونستم گریه کردم دلمو خالی کردم

دیگه تنهایی نمیتونم جایی باشم بدون بی بیSmiley

خلاصه دلم داشت میترکید

زنگ زدم به رضا پسر داییم اومد دنبالم و بردم خونشون

یکم با دایی و زندایی حرف زدم و شوخی کردیم تا آروم شدم

خالم مسج داد نمیخوای بیای فیلم عروسیتو بزاری؟

منم جواب دادم : دارم فیلم میبینمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

گفت پس نمیای؟

دیگه جوابشو ندادم...

فرداش با پریسا جایی قرار گذاشتم و با پولی که از ماما قرض گرفته بودم رفتم همون بلیط هواپیما ساعا 11.45 دقه رو گرفتم و بعدم رفتم عکسامونو تحویل گرفتم و ازونجا هم رفتم بانک یه سری بزنم ببینم جریان وامم چی شد که ماما زنگ زد کیا میگه بیا بانک دارم گواهیو میارم

مدارک باهام نبودن مجبور شدم برگردم خونه مداروکو بردارم دوباره برم بانک که فهمیدم رییس بانک به یه کلمه توی گواهی کیا گیر داده و میگه باید ببری عوضش کنی!

هرچیم باهاش بحث کردیم قوبل نمیکرد

منم شب پرواز داشتم و اینجوری کارم نصفه کاره مونده بود

خدایا من فکر میکردم امروز همه چی درست میشه و من برمیگردم با خیال رااااحت! اما حالا یه گره افتاده بود تو کار

کیا گفت شرکت فقط همینجوری گواهی میدی اینا از پیش نوشته شدن! نمیاد که واسه من متنشو عوض کنه!

خلاصه گفت میرم ببینم چیکار میتونم بکنم

منم آویزون و ناامید برگشتم خونه

مامان بی بی زنگ زدو گفت من تازه از اکول فهمیدم اینجایی! اگه دوسداری بیای پیشمون احسانو بفرستم که با ماشین بیارتت اینجا؟ (1.داداش کوچیکه ی بی بی 2.تازه ماشین خریدن 3.یه شهر دیگه ن)

گفتم دستت دردنکنه زنگ زدی اما امروز بلیط دارم باید برگردم ممنون

نمیدونستم چیکار کنم با اینمه برنامه ی به هم ریخته

کیا ظهر اومد و بهم گفت خیالت راحت هرجوری باشه درستش میکنم تو راحت برو پیش شوهرت

گفت حتی اگه شده با فتوشاپ درستش کنم پرینت رنگی بگیرم بدم بهشون اما درستش میکنم! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدگفتم تروخدا خودتو نندازی تو مخمصه بخاطر من !شکلک های شباهنگShabahang

اون میگفت خیالت راحت اما من بعد از 2هفته دوندگی واقعا خیالم راحت نبود!

پریمان اینا هم اومدن اونجا چون حسن فرداش عمل جراحی داشت و باید رگای پاش که گرفته بودن بالن میزد

توی 14روزی که اونجا بودم فقط همون 2روزی که رفتم خونه ی پریمان تونستم به خونوادم برسم و کنارشون خوش بگذرونم بحدی درگیر کارا بودم که حتی از اونجا بودن نتونستم لذت ببرم!

روز آخری همه دور هم جمع شدن اما استرس ضامنو درست نشدن وامو پرواز دیروقت من و چطور بی بی بیاد نبال من نمیذاشت آرامش داشته باشم

از سروصدا و شوخی و خنده و مسخره بازیای خونوادم خوشحال که نمیشدم برعکس عصبی هم میشدم

اونا دور هم داشتن صفا میکردن و من اونقد درگیری ذهنی داشتم فقط میخواستم که زودتر همه چی تموم شهشکلک های شباهنگShabahang

نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 14:40 توسط نی نی| |

توی قطار که ایندفعه 6تخته بود من بودم با 6تا خانم دیگه

البته یکیشون طرفای اراک سوار شد

تا نصف شب دور هم حرف زدیم از همه چیز

چنتا دستور پخت غذا گرفتم از بزرگترین خانمه

یکی شون بچه ی خواهرشو با خودش آورده بود بدون اینکه براش بلیط بگیره فک میکرد براش جا پیدا بشه

و اینگونه بود که ما 7نفر در یک کوپهی 6نفره بودیم!!!

یکی شون داشت جریان زندگیشو تعریف میکرد گفت شوهرم رفته استرالیا داره کار میکنه حدود 1سال و 7ماهه همدیگه رو ندیدیم

اقامت که بگیره میاد دنبال من زرفای عید نوروز و منو با خودش میبره و ازونجا میریم کانادا بخاطر درس من

همه مون جییییغ ! که تو حدود 2ساله شوهرتو ندیدی!!! مگه میشه !

من یکی که بی بی صبح میره سر کار تا ظهر که بیاد اذیت میشم !!!!

خلاصه ساعت 5 این حدودای صبح رسیدم و گفتم کسی نیاد دنبالم چون مامانم خونه پریسا اینا بود

زنگ زدم آژانس پیش خونمون که اشتراک داشتیم ماشین فرستاد دنبالم و رفتم خونه ی مامان بزرگم اینا که توی کوچه ی خودمون هستن

مامان بزرگم رختخواب واسم پهن کرد جفت خودشو تا وقتی هوا روشن شد یه 2ساعتی باهم از همه جا حرف زدیم 

بعدش که صبح شد دیدم یه پفک بالا سرمه! با یه نامه!

نامه رو مامان بزرگم برام گذاشته بود که دردت بجونم مجبور شدم برم تا جایی و بیام یوقت ازم ناراحت نشی بیدار شی ببینی کسی نیست! اول فک کردم پفکو هم مامان بزرگ گذاشته بعد فهمیدم که رضا پسرداییم اومده دیده من اونجا خوابم آروم پفکو گذاشته بالا سرمو رفته

ای جانم الاهی ! از دل خیلی مهربونه اما از زبون نه بدتر از خودم گاز میگیره!

البته ما کلا خانوادگی اینجوری هستیم! نمیتونیم زبونی به هم اظهار محبت کنیم اما از دل محبتمون زیاده نسبت به هم....=

ماما اومدو رفتم پیشش

روز اولی که رسیدم 3شنبه بودو تعطیل رسمی بود نمیشد برم بانک پس افتاد واسه فرداش

فردا صبحش رفتم دنبال کارای واممو بهم گفت برو ضامنتاتو پیدا کنو مداروکشونو بیار

من میخواستم دوتا وام بگیرم

هر وام 5تمنیه، یکی به اسم خودم و یکی هم بحساب ماما

ازونطرف هم فیلم خام عروسیو بردم آتلیه عروسیمون که واسم میکس کنه و کنه عکسای از بعد عروسیمونو چاپ کنه

قبل از اومدن بهش گفتم که دارم میام چون فیلمم پیش خودشون بود از عید قرار بود میکس کنه

گفت باشه 4 5روزه بهت میدمش حالا که میرم میگه سیستممون خرابه و هنوز درستش نکردیم!! بعد 2ماه کلی حرص خوردم از دستشون

از طرفیم دوستمو بعد از چندین ماه میدیدم گاهی اون میومد با من دنبال کارای وام و گاهی من با اون میرفتم بیرون واسه کارای بیمه ش

هوا هم ناجوانمردانه گرم! 47 درجه با رطوبت 90 درصد باعث میشه وقتی زیر آفتاب وایسادی حس کنی مغزت داره ذوب میشه و جلو چشمات سیاهی میره!

یه شب هم دایی محمدو زندایی اومدن پیشم که ببیننم و یه پفک بازم آوردن واسم و یه بسته بستنی

داییم از بچگیم خیلی دوسم داشت زنداییمم که مهربون

خاله بزرگمم چندبار تا اونجا بودم اومد بهم سر زدو رفت اما من واقعا وقت نمیکردم برم خونشونو بهشون سربزنم

 ماما تونست از جایی که بیمه میگرفت برای من گواهی بگیره و ضامن من بشه اما من نتونستم با جواز کسبم ضامن ماما بشم چون رییس بانکه ضربدری قبول نمیکرد

 به خالم گفتم و گفت نه دیگه بهم گواهی کسر حقوق نمیدن

 به داییم گفتم و اونم بازنشسته بودو بنده خدا اینهمه باهم رفتیم بگیره واسم گفتن فقط میتونی ضامن خونواده ی درجه یکت بشی و اونم نتونست ضامن من بشه

 دوس نداشتم بعد جرین پول قرض دادن برم و به کیا روز بزنم

اما خود پریسا اومد بهم گفت اگه ضامن میخوای بگو کیا بیاد ضامنت بشه

 منم دیگه از مجبوری گفتم باشه

 این جریانایی که دارم میگم همه توی 2هفته اتفاق افتادن و کش اومدن و کش اومدن اما من دارم مختصر تعریف میکنم

 ازونور رفتم بعد از یک هفته تازه فیلممو نگاه کردم که نطر بدم خوبه یانه

 چنتا مشکل داشت که باید درستش میکردن

 عکسارو هم دادم واسم چاپ کنن

 اون 4شنبه و 5شنبه ای که تعطیل بود رفتم شهر خواهرم اینا همون شهری که اکول و الی هم اونجا بودن

 یه 2روزی پیش خواهرم موندمو گفتم اگه بشه برم یه سری هم به اکول اینا بزنم شاید بابی بشه برای بهتر شدن رابطه ها

 ازطرفی نمیخواستم مامارو بلند کنم ببرم خونه ی اکول بعد از جریان ناراحتی ها چون زن بزرگیه و بنظر خودم جالب نبود اون پاشه بره خونه ی اکول و از طرفیم روم نبود به حسن بگم اینهمه راه منو برسونه چون خونشون یه 45 دقه یا 1ساعتی دور بود و اینکه توی اون گرمای وحشتناک هم نمیتونستم برم با ترمینال برم چون جز شهرمای اطراف محسوب میشد و رفتن بهش راحت نبود

 به اکول مسج دادم که دوسدارم بیام پیشت بهت سربزنم اما اومدن تا اونجا کمی واسم سخته چون مسافت دوره حالا اگه شد انشالا میام سرمیزنم (گفتم حداقل بدونه قصد رفتن داشتم)

 دیدم جواب نداد، به الی هم مسج دادم چون سالنش نزدیکتر بود گفتم برم پیشش سالن ، یه مقدار هم وسیله از سالن خودم مونده بود مثه رنگ و پودر دکلره و ... برده بودم براش اگه بدردش میخوره استفاده کنه

 اونم جواب نداد

 به بی بی گفتم جواب نمیدن

گفت بخاطر اینکه بددل نشی یه زنگ به اکول بزن، د.سنداشتم اما بخاطر بی بی گفتم چشم

زنگ زدم و اکول جواب داد گفت ببخشید ختم کسی بودم تازه رسیدم خونه شارژم نداشتم کی اومدی و خوش اومدیو .... ازین حرفا

گفتم اومدن تا اونجا واسم سخته وگرنه میخواستم بیام پیشت

گفت عیبی نداره اگه تونستی بیای که قدمت رو چشمامون ، خوشحال میشیم اگه نشد هم اشکال نداره خودتو اذیت نکن

الی هم مسج داد که من خونه ی مامانم اینا هستم

وسایلو گذاشتم پیش پریمان و گفتم اکول بعدا ببرشون بده به الی

ازونجا برگشتیم خونه و ....

نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 15:49 توسط نی نی| |

سلام به همه ی دوستــــــــــــــــــام

ببخشید که خیلی طولانی شد و نگران شدید

از کامنتاتون خیییییییییییلی ممنون

میام و واستون مینویسم جریاناروComputer

اگه اجازه بدین کامنتاتونم با حوصله جواب بدم

دوستتون دارمHappy Dance

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 11:16 توسط نی نی|

این چنروزه که بی بی گوشی دار شده بود نه اینکه برنامه های واتس آپ و وایبرو تانگوو.... براش تازگی داشت و میتونست با دوستاشو خونوادش چت کنه همش دور اونا بود

ینی ظهر میومد واسه نهار با وایمکس میرفت چت میکردو حسابشو چک میکرد

عصر میومد دوباره وصل میشد هر چند دقه یبار هم براش پیغام میدادن و دور هم جمع میشدن و دیگه از 8 9 به بعد با بچه ها هی حرف میزدن و میخندیدن و عکس میزاشتن

اصل قضیه که آدم بتونه با کسایی که ازش دورن رابطه داشته باشه مشکلی نداره

مشکل از وقتی شروع میشه که دیگه زیاده روی بشه

این چنروز تا میومدیم یکم کنار هم بشینیم صدای گوشیش میومدو بی بی میرفت تا مدتی سرگرم چت کردن میشد

انگار هوو پیدا کررده بودم

بی بی از عصر که میومد خونه تا قبل خواب همش 5 ساعت با منه که معمولا نصفش برای غذا خوردن استراحت و فیلم دیدن و کارای شخصیش میره و نصفشو میذاشت واسه من و حرف میزدیم و شوخ یو خنده و محبت به همدیگه

ان چنروزا وقت من نصف شده بودو احساس میکردم با هر بار صدای گوشیش که انگار دوستاشو فامیلا همینجا وسط زندگی ما پلاسن! انگار همش پیش ما بودن! انگار حریم خصوصی مون ازبین رفته بود

هرچیم اعتراض میکردم نتیجه ای نداشت

تا دیروز

دیروز برای رفتنم بلیط گرفتم، واسه فردا ظهر که برم و کارای وامو انجام بدم و تمام که شد برگردم

(راستی وام مامانم جور نشد سود 30درصد داشت منم گفتم نمیخوام)

کمی هم آهنگ گذاشتم میخواستم واسه فیلم عروسیمون که درحال میکسه آهنگ انتخاب کنم

هی من آهنگ میذاشتم و بی بی میرقصید و از هرکدوم خوشش میومد میگفت اینم بزار رو فیلم

کلی خندیدیدمو مسخره بازیای بی بی در حال رقصیدن

بعد ازون صدای گوشی بی بی و دیگه بی بی بی وقفه همش درحال چت کردن

احساس تنهایی شدید میکردم درحالی که بی بی کنارم نشسته بود

مثلا میخواست باهام حرف بزنه اما سرش تو گوشی بود  و هی میگفت خب؟  ینی بگو حواسم هست

کدوم خانمی میتونه اینجوری با شوهرش حرف بزنه!

دیگه خسته شدمو ساعت 11 رفتم که بخوابم شاید بی بی دست از چت کردن برداره

من خودمو زدم به خواب تا نزدیک 12 بی بی سرش تو گوشی هی مینوشت

یاد خودم میفتادم که قبلا بی بی از سر کار میومد خسته گرسنه من غذا درست نکرده بودم و همش پای نی نی سایت درحال چت کردن بودم

حتی وقتی میومد درو روش باز میکردم و بدو برمیگشتم تا ساعت ها پای لب تاب پت میکردم با دوستام و کلا زندگیمو یه مدت اینجوری میگذروندم

بعد به خودم اومدم و سعی کردم وقتی بی بی کنارمه دیگه اینکارو نکنم ، تونستم! اما حقیقتش این بود که وقتی که مدت زیادی توی خونه تنها بودم تمـــــــــــــــــــام مدت توی سایت در حال چت کردن بودم

همیشه هم از بی کاری و حوصله سر رفتنم مینالیدم

چون کشش سایت بهم اجازه نمیداد اوقات بیکاریمو جای دیگه ای بگذرونم!

نه کلاسی نه بیرون نه خریدی ! هیچی!

وقتی بی بی میومد خونه من همش از تنهاییو تو خونه بودن مینالیدم بجای اینکه کاری کنم خستگی کار از تنش دربره

با اینکه هروزو هررزو بی بی سر این مسئله باهام حرف میزد غر میزد قهر میکرد گاه یدعوا میکرد که تروخدا پاشو از خونه برو بیرون برو بگرد قدم بزن خرید کن برو کلاس یا هرجا که دوسداری

منم تو خونه پای لب تاب از جام جُم نمیخوردم!

وقتی بهش فکر میکنم ماه ها بی بیمیومد خونه تا کنار من باشه و من جفتش سرم توی لب تاب بودو در حال چت کردن بودم از خودم بدم میاد

چقدر در حقش کوتاهی کردم خدایا....

الان اینبار نوبت من بود تا با این اخلاق اونم در حد 4 5 روز به نهایت تنهایی برسم!

خسته شدم کلافه شدم احساس میکردم دارم همسرمو از دست میدم ذوقی برای حرف زدن با من نداشت دیگه!

من توی همین 4 5 6 روز تنهاتر از قبل شدم

دیگه ذوق نداشتم عصر بشه بی بی بیاد خونه کنارم باشه

به خودم لعنت میدادم که چرا گوشی گرفتم واسش و دعا میکردم بسوزه و پولش حروم شه، اما شوهرم برگرده پیش من و حواسش پیش من باشه!

واقعا اذیت شدم که دارم اینقد دربارش مینوسم! شاید یک هفته مدت کمی باشه اما دور شدن همسر و به چشم دیدنش و نتونستن کاری کردن واقعا داشت روانیم میکرد!

توی رختخواب بودم دیدم بی بی بیخیال نمیشه برخلاف نظرم که نباید زنوشوهر تحت هرشرایطی جاشونو دوتا کنن ، رفتم و توی اون اتاق تنها خوابیدم

راستش فکر میکردم میاد سراغم

اما تا نزدیک 1شب حواسم بود پای واتساپ بود

خدامیدونه چقد بدون گریه کردن اشکام ریخت پایین و چقد سخت ذهن مغشوشمو آروم کردمو سعی کردم تنها بخوابم

توی رختخواب با خودم عهد بستم که دیگه ازین ببعد بجای روزی 4 5 ساعت نهایت روزی 1ساعت بیام نت و پست بزارم

تحت هر شرایطی بیشتر نشه

اگه نیومدم، نیومدم

اما بیشتر 1 ساعت نشه

اینم میدونم که ممکنه توی این 1ساعت فقط بتونم روزانه هامو بنویسم و حتی وقت نشه شاید دیگه شکلک بزارم یا ازینی که میام به دوستام سرمیزنمم کمتر بشه

یا نتونم برم سایت و با دوستام حرف بزنیم

اما زندگیم....

دیگه دوسندارم رنجیو که من توی این یک هفته تحمل کردم به بی بی وارد کنم

2سال از زندگیم واقعا بیهوده گذشت

پای لب تاب

امیدوارم وقتی برمیگردم هنوز به این عهدی که با خودم بستم پای بند بمونم

وقتی برگشتم تصمیم دارم کلاس یوگایی که مشاورم بهم اجبار کرده بودو حتما برم

انشالا بتونم ازین وضع تاسف بار دربیام

امروز که بیدار شدم تمام خونه رو تمیز کردم کمی بخودم رسیدم تا ظهر شد که بی بی اومد

غذاشو گذاشتمو خودم نخوردم

رفتم توی اتاق تا وقتی که غذاشو خورد و خواست بره

بدون خداحافظی رفت

دلم داشت میترکید

دوست داشتم همین امروز با اتوبوسا برم اهواز

به بی بیمسج دادم و گفتم میشه امروز با اتوبوسا برم؟

گفت نه خطرناکه این چنوقت همش آتیش میگیرن نمیشه بری

گفت چرا تصمیمت عوض شد؟

گفتم زودتر برم بهتره

:داری از من فرار میکنی؟

:آره

:خانمم من اشتباه کردم زیاده روی کردم اینچنوقت چون برام تازگی داشت کم گذاشتم اما تو زود از کوره در رفتی نباید زود قهر کنی ای کاش درست دربارش حرف میزدیم تو هم خیلی وقتا پای نی نی سای بودیو منو تنها میذاشتی اخه

:منم تصمیم گرفتم ازین ببعد تا اونجایی که میشه کمش کنم تا رنجیو که من کشیدم تو دیگه نکشی

:فدات بشم منم دیگه نمیرم زندگی شیرینمون مهمتره

:نمیگم اصلا نرو ! اما هر شب تمام وقتتو بزاری واسه اونا ، مگه من کیو غیر از تو اینجا دارم که دلم خوش باشه کنارش باشم

:میشه منو ببخشی؟ ببخش از بزرگانه....بانوی بزرگوار من

 

و این شد که دوتامون یه تصمیم درست واسه این مشکل گرفتیم

الانم میدونم برم گاهی بازم میشینه پاش

من با اصل موضوع هیچ مشکلی ندارم

تا وقتی که بش از حد نشه و باعث دور شدنمون از هم نشه

دلم واقعا براش تنگ شده بود

واسه همون مردی که از کار میومد خسته و کوفته و هلاک از گرما روی مبل مینشست و میگفت خانمم بیاد بغلم کنه تا خستگیم در بره ....

این آخرین پست من قبل رفتن خواهد بود

برام دعا کنید ...

نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393ساعت 16:43 توسط نی نی| |

این روزها در تب و تاب خونه هستیم

صابخونه هم گذاشتمون تو خماری که شاید بهتون رهن کامل بدم، هنوزم جواب قطعی نداده

دیشب ماما زنگ زد و گفت از طرف فنی حرفه ای میخوان بهم یه وام بدن اگه بدن تو میخوایش ؟

منم که امکان نداره جواب منفی بدم گفتم شرایطشو برام بپرس اگه بدون سوده آره

خلاصه اینکه احتمالا توی این چندروزه برم اهواز و کارای وام خودمو درست کنم و این یکی وام ماما اگه جور شد...

انشالا که خیر باشه و ایندفعه با دست پر برگردم

دیروز هم پاشدم و با برگ انگورایی که از خونه ی ازول چیده بودیم دلمه ی برگ مو درست کردم

خیلی خوشمزه شده بود چون برگاش ظریف و تازه بودن و نرم شده بودن

به مامانم مسج دادم گفتم خوب شدن جات خالی

در نهااااایت تعجب مامانم بهم مسج داد و گفت : نوش جان تو ازونایی هستی که دس به هر غذایی میزنن خوشمزه میشه

منم شوکـــــــــــــــه شدم title=چون مامانم به هیـــــــچ وجه اهل زبون بازیو تعریف کردنو ناز کردن ما دختراش نیست!اونم درحالت جدی!

ینی بحدی شگفت زده شدم ازین مسجش که به بی بی میگفتم فک کنم اولین باره تو عمرم ماما اینجوری رک ازم تعریف کرده خداییش کلی ذوق کردم! شاید بنظرتون بی مزه بیاد اما در شرایط رابطه ی من با مامانم این یه قدم فوق العاده بود!

منم بهش مسج دادم نوشتم : مرسی چون سعی میکنم غذاهام مزه شون مثه مال تو بشه ...

خلاصه اینم از این.....Yah

امروز همسایه جفتی مون بازم دعواشون شد

چندروزی نبودن و الان تا درو واکردن رفت تو چنان صدای پایی میومد که گرومپ گرومپ میکرد انگار باهم درگیر شده بودن

بعد چنان صدای وحشتناکی اومد انگار بلندش کرد و کوبیدش زمین ! زمین زیر پهام لرزید

صدای خورد شدن وسایل میومد و جیغ زدن زنه و فوش دادنش

البته چون فارسی حرف نمیزد نمیفهمیدم چی میگه

اما خب گریه میکرد و بلند بلند یه کلماتیو تکرار میکرد

دوباهر هی صدای و پا و جیغ و گریه....

اول صبحی خیلی استرس گرفتم ینی قشنگ تپش قلبمو حس میکردم همیشه از دعواهای زنوشوهر وحشت داشتم

خیلی خیلی ترسیدم توی دلم چنتا صلوات فرستادم که آروم شن و خداروشکر آورم شدن اما صدای گریه های زنه قطع نمیشد

خیلی بده روزتو اینجوری شروع کنی....

دیروزم این دختر برادر صابخونه که طبقه بالای مان شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن برای اولین بار

همون که پارسال عروسیشو همینجا تو ساختمون گرفتن

هی گریه میکرد و توی گریه یه چیزایی میگفت

صداش بحدی بلند بود که از طبقه 4 به طبقه دوم که خونه مامانش ایناست رفت و صدای پاشون گرومپ گرومپ اومد که 3 4 نفر دویدن بالا

ینی خواب بودیم و دیروزم منو بی بی با صدای دعوای اونا بیدار شدیم و روز جمعه مونو شروع کردیم

بعدم صدای دعوای چند نفر میومد یه رد به مادر دختره میگفت تو به این چی یاد دادی به من میگه تو غلط میکنی!

و چندبار هی این جملشو تکرار میکرد

هی صدای گریه و دعوا میومد 

یه تعداد هی میدویدن بالا هی پایین انگار مهمانم داشتن

بعد یهو صدای مامانش بلند شد که با مشت میکوبید تو در و میگفت اصن خوب کرد گفت

و دوباره همه با سروصدا اومدن رفتن پایین

اینجا من داشتم به یه نکته ای فکر میکردم اینکه اصلا خوب نیست دختر و پسر کنار خونواده پسر یا دختر زندگی کنن

اوایل زندگی خیلی بیشتر بحث بوجود میاد تا دونفر بتونن باهمسازگار بشن

دعوا گریه قهر !

زنو شوهرن دیگه! الان جنگ جهانی میشه فردا همه چی عادیه! انگا رنه انگار دعوا شده بود! چون رو در وری همن مجبورن بلاخره باهم کنار بیان و تمومش کنن

اما وقتی پای خونواده ها وسط کشیده بشه دیگه به این راحتیا درست بشو نیست و کش دار میشه از هم ناراحت میشن و کورت و کینه تو دل خونواده ها میمونه

بنظرم کنار اونا زندگی کردن کار درستی نیست....

بهتون توصیه میکنم قبل ازینکه خونه بگیرید جایی قبلش به اینکه توی ساختمون خونواده نباشه توجه کنید چون فک میکنن صابخونن و ساختمون دربست مال خودشونه و میتونن رااااحت باشن

خدایا ازین دیوونه خونه نجاتمون بده

روانی شدم اینجا

انشالا که وام جور بشه و شرایطمونم جور شه زودتر برگردیم به شهر خودمون

تنهایی توی ظهر تابستون خیلی بده تلفنمونم چنوقته قطعه و به کل ارتباطم با بقیه قطع شده!

دیگه حوصلم واقعا داره سرمیره ازین وضع!Hanging

 **************

دستور پخت دلمه در ادامه ی مطلب اضافه شد 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 13:29 توسط نی نی| |

از وقتی بی بی گوشی دار شده اگه دروغ نگم دارم از حسودی میمیرم ....

میبینم با دوستاش توی واتساپ و تانگوو وایبرو ...اینا حرف میزنه و پیداشون کرده بعد از مدتها

همش دور گوشیشه براش برنامه دانلود میکنه

اصن یجورایی عقده ای شدم جوری که بی بی دیروز بهم گفت : شوخی نمیکنم بزار این گوشی ی مدت دستت باشه تا برات بخریم اینجوری داری اذیت میشی !

فک کن!!!

حالا دارم اتو پرسیمونو تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکه چندین ماهه تو فکر فروشش بودم مبفروشم هرچه سریعتر و بعدم گوشیمو میفروشم و پول یارانه رو هم بدن ببینم میتونم عقده هایم را به واقعیت تبدیل نمایم ؟!...

 

دیشب طبق معمول این چنوقت بی بی از خستگی خوابش برد و منم عین جغد پای تلویزیون دراز کشیده بودم داشتم پیام نمارو میخوندم

خیلی وقته که شبا تا دیروقت بیدارم و خوابم نمیبره

اصن شب میشه عذا میگیرم که باید بخوابم

ازونورم صبح ها تا ظهر ! خوابم و حوصله بلند شدن ندارم

 تو پیام نما بین جمله های قصار بودم که یهو یه جمله واقعا تکونم داد!title=

نمیدونم چندبار خوندمش !

اما دقیقا وصف حال من بود !!!

"مرگ انسان زمانی ست که نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد

و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن...."

اگه اینجوری باشه من خیلی وقته مُردم!!!

نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 17:9 توسط نی نی| |

5شنبه بعد ازینکه که بی بی مسج دادم و اومد خونه رفتیم به سمت بازار علاءالدین واسه مبایل

یه گوشیو بی بی توی نت سرچ کرده بود و مشخصات مورد نظرشو داشت و رفتیم توی مغازه ها قیمت میگرفتیم که ببینیم کی مناسب تر میده

تفاوت قیمت توی مغازه ها تا 150 تمن هم بود!title=

از آنجاییکه همسر مهربانم مثل خود بنده رنگهای جلف را میپسندند گیر داده بود من بنفششو میخوام

تمام بازارو گشتیم تا یه مغازه یه دونه بنفش واسش مونده بود

قیمتشم نسبت به بقیه مناسب تر میگفت

گفتیم ببینیمش! گفت نمیشه ! اگه مطمئنی میخوایش بیارم ببینیش!!!

گفتیم قیمت تمام شده ش چقده ؟ گفت فلان تمن! (قیمت تمام شده ینی با فعال کردن گوشی و نرم افزار زدن و گارانتی و ...)

گفتیم میخوایمش آوردش و سیم کارت بی بی رو سریع پانچ کرد (میکرو میخورد) و گذاشت توش گفت حالا با چه set up ی براتون اکتیوش کنم؟

ماهم تاحالا گوشی اندروید نداشتیم مثه منگلا هی به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم اصن طرف چی میگه!!!

گفتیم خب فرقش چیه؟ الکی چنتا توضیح داد بعد گفت خب قیمتشونم فرق داره

هرچی میپرسیدم چقد فرق داره از زیر جواب دادن در میرفت تا بی بی داشت از کوره در میرفت گفت میگم قیمتش چندهههههههه

گفت 120تمن

دیگه بی بی رو بگو گفت مگه تو نگفتی تمام شدش اینقده؟ حالا بخاطر فعال کردن گوشی میخوای 120 تمن بکشی روش؟

واسه چی از همون اول راستشو نمیگی ؟ تازه سیم کارتمم پانچ کردی و ...

پسره هم خودش میدونست چیکار کرده وقتی حرف میزد اینور اونور وتو هوارو نگاه میکرد

یه مشت دزد و دروغگو ریختن اونجا(البته نه همه شون) این شکلی سر مردم کلاه میزارن ! جالب اینجاست گوشی همینجوری هم بهت نمیفروشن باید برات فعالش کنن که قیمتش بین 80 تا120 تمن میشه....

ینی باید با کفش میزدم تو دهنش که اینقد قالتاق بازی درنیاره!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بی بی هم یه اخلاق بدی داره وقتی چیزی بخواد بخره و یه مشکل اینجوری پیش بیاد دیگه تو بگو اون چیز بهــــــــــــترینه و 10 ملیون پولشه و ....دیگه از دلش میفته ،وقتیم اینجوری شد دیگه خوشش نمیاد از اون جنسی که خریده، احساس خوبی بهش نداره

 بعدش شروع کرد زیرآبی رفتن واسه یه گوشی یه مقدار گرونتر، چنوقت بود هی میگفت خیلی گوشی خوبیه و دربارش سرچ میکرد و هی دربارش خیال پردازی میکرد!!!

رفتیم قیمت کردیم یه 100تمنی از اون یکی گرونتر بود اولش گفتم نه برگردیم خونه

دیدم غرنمیزنه داره باهام میاد میگه باشه هرچی تو بگی!

دلم سوخت براش گفتم بیا بریم واست بخرمشSmiley

رفتیمو منم که انگار با چماق زدن تو سرم نفهمیدم چی شد واسش گرفتمش و کلی هم برنامه روش ریختن و .... بی بی هم که ذووووووق با احترامات خاص گذاشتش تو کیف که یوقت خراب نشه خخخخخ

برگشتیم رفتیم آزادی و فلافل خوردیم که بارون شروع شد و برگشتیم خونه

حالا قبلش هی میگفت اگه گوشی دار شدم میزارم هی باهاش بازی کنی مگه میذاشت دست بهش بزنم!!!! البته حقم داشت میگفت بعد از چندسال گوشی ای دستم گرفتم که میتونم آهنگ واسه زنگش بزارم عکس پس زمینه داره برنامه داره اصن یجوریم باورم نمیشه!!!!

ساعتشو گذاشت رو 4 صبح که بیدار شه و گوشیو از شارژ اولیه بکشه

همچین شوهر گوشی ندیده ای دارم من!!!!

البته از قبل مطمئن بودم اینکارو میکنه!!!

هیچی خوابیدیم و فرداش بیدار شدیم هوس کردم بریم بیرون کباب کنیم به بی بی گفتم که از دیشب مرغ درآوردم اونم که پایه ! نه تو کار نمیاره!

خلاصه با دوتا کوله پشتی را افتادیمو مرغارم خوابوندیم تو پیاز و آبلیمو و...

رفتیم پارک چمران کرج و اونجا بساط پهن کردیم و بی بی شروع کرد به کباب کردن

یه پیرمرده داشت فال میفروخت که تو دلم افتاد فقط واسه کمک کردن بهش ازش فال بگیریم، یه فال برداشتمو همون لحظه تو دلم گفتم به نیت برگشتنمون

وقتی خوندمش شوکه شدم!!!!

دقیقا جواب چیزیو داده بود که واسش نیت کرده بودم تاحالا توی عمرم همچین فال واضحی واسم درنیومده بود!!

یکم تو بازا گشتیم و بی بی واسه گوشیش یه قاب صورتی جیغ گرفت!

برگشتم خونه و دم راه طبق معمول داشتیم مسخره بازی درمیاوردیمو میخندیدیم

نمیدونم بحث سر چی بود که بی بی شروع کرد به غر زدن که مردم گوشی اس فور (s4) و اس فایو و اس سکس دارن

دیگه من پهن شدم رو زمین و میزدم تو سر خوردم از خنده !!!

گفتم خاک بسرم ! بی بی ! سیکس نه سکس (six نه sex) دیگه اینجوری جلوی کسی نگی آبرو برامون نمیمونه ها !!!!

اینم از مهارت همسر من در زبانهای خارجه.....

و به این ترتیب بی بیهم به جمع گوشی لمسی داران پیوست ...Happy Dance

منم به دارندگان بازی پو !


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت1393ساعت 16:15 توسط نی نی| |

دیروز داشتم نماز میخوندم و بعدم کمی قرآن خوندم 

هم دلم آرامش میخواست و هم راستش میخواستم بی بی میاد خونه سرگرم باشم و نرم پیشش

اومد داخل و آروم اومد کنارم یه چیزی گذاشت کنار سجاده م و رفت

منم انگار چیزی ندیدم سرمو برنگردوندم

بعد که رفت نگاه کردم دیدم یه شاخه گل گذاشته کنار مهرم

خندم گرفت اما ورش نداشتمو و به کار خودم ادامه دادم

اونقد خوندم تا خسته شدم بعدم دراز کشیدم کنار سجاده ....Smiley

دیدم صدای ظرف و اینا از آشپزخونه میاد

بعد ازکمی بی بی اومد بالا سرم و هی میگفت خانمم ؟ نی نی؟ Smileyپاشو بیا اون اتاق واست غذا درست کردم ظهر غذا نخوردی

دلم سوخت واسش چون خودشم ظهر گرسنه برگشته بود اما الان ....

گفتم حوصله ندارم غذا هم نمیخورم

گفت بخدا فقط بخاطر تو غذا درست کردم که گفتم حتما گرسنه ای نهار نخوردی تروخـــــدا بیا اونجا

منه منگل هم هی باهاش بحث کردم و بحث کردم از سر بی حوصلگی

گل رو بهم داد دوباره گفتم ممنون گذاشتم کنار

گفتم ینی من برم؟ گفتم آره برو

اما نرفت و موند و هی منت کشی میکرد

اینقد کشش دادم که از کوره در رفت و با عصبانیت رفت

منم همونجا موندم تا اینکه اومدم واسه فیلم سرزمین آهن که ضایع شدم نشونش نداد

داشتم ضعف میرفتم دیدم گوشت چرخ کرده سرخ کرده منم نشستم خوردم خیلی گرسنم بود

بعدم به رسم خودش که توی قهر هم تشکر میکنه ازش تشکر کردم

دیشبم تقریبا با قهر خوابیدیم

نمیدونم امروز بیاد فضا چجوریه...میریم واسه مبایل یا نه...

چقد این روزا زود اما دیر میگذره....

 

پی نوشت :

کمی پیش به بی بی مسج دادم گفتم دیروز با همه ی ناراحتیم و بی حوصلگیم بهتر بود کوتاه میومدم

برای گل ممنون ....

اونم جواب داد که من میدونم اشتباه کردم اما اومدم اینهمه گفتم ببخشید کاش میبخشیدی

و ...

و به این ترتیب این یکی قهر هم تمام شدزبانکده محصل

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 12:33 توسط نی نی| |

بی بی با صابخونه صحبت کرد و گفت اگه خونه رو رهن میدی ما بلند نشیم

صابخونه هم گفت نه من اجاره میخوام و ما مجبور شدیم بگردیم دنبال خونه

اینجایی که بودیم مسیر خیلی بدی بود نه ایستگاه اتوبوس داشت نه تاکسی رو بود و نه بازاری نزدیکش بود

ینی هروقت میخواستم برم بیرون باید 15دقه پیاده روی میکردم که تازه بتونم سوار ماشین بشم

حالا داریم میگردیم اطراف محله ی خونه قبلی مون که به کار بی بی هم نزدیکتر بود

تابستون داره میادو گرمای زیاد و خونه ی ما هم که سربالاییه و بی بی باید توی این گرما ظهرا با دوچرخه بیاد خونه ، وقتی میاد کبود شده و نفسش بالا نمیاد بنده خدا !

حالا میخوایم جای بهتری پیدا کنیم

یه چنتا خونه دیدیم که همه قوطی کبریت بودن و ماهم عادت نداریم خونه اینقد خفه و کوچیک! همینجاهم که هستیم بزور موندیم فقط چون پنجرههای بزرگ رو به خیابون داره کمی دلبازترش کرده

یه خونه بردن نشونمون بدن دیدیم کارگرا مشغول کارن !

نیمه ساز!

هنوز در هم نداشت!

از تو گچ و سیمانا بردنمون طبقه بالا دیدیم وسط خونه کلی گچ و سنگ و خاک و بیل و ...! اینا ریخته! هی بنگاه داره میگفت شما بپسندین ! بقیه شهم تا یه ماه دیگه تمام میشه!

خونه ش دوخوابه و بزرگ و خیلی نزدیکتر به جاده و کار بی بی بود . طبقه اول هم بود

اما خب هنوز نیمه ساز بود!!!

بی بی بهش گفت بنظرت ماچیو ببینیم بپسندیم! مگه میخوایم خونه بخریم که اسکلت خونه رو ببینیم! نباید درارو بزارین کابینت کنین کلید پریز بزارین که ما ببینیم اصلا خونه ی جالبی هست یا نه؟!!!

چنتا بنگاه دیگه هم رفتیم همونو بهمون آدرس میدادن!

بقول بی بی قیمتش بحد خونه های یه خوابه بود خیلی مناسب گذاشته بودنش اما نمیشه آدم ریسک کنه اومدیم اجاره نامه نوشتیم درست نشد این صابخونه هم بگه برید بیرون!

دیگه موندیم چیکار کنیم! خیلی خسته شدیم! اونشب دیگه من زدم زیر گریه وقتی داشتیم درباره شرایطمون حرف میزدیم با بی بی

الان که میخوایم خونه رهن کنیم پول ماشین هم میپره

اما بی بی میگه رفتی اهواز اون وامو بگیری اونو بردار بجای پول ماشین

و واحد کناریمون هم خواست بره پول پیششو از صابخونه گرفت بعد پشیمون شد بهش گفت میخوام بمونم صابخونه هم نمیدونم چرا خواست بیرونش کنه بهش گفت قولشو به کسی دادم

بعد این همسایه بهش گفت اینا (ما) یه ساله اومدن اگه میخوان برن ما بیایم جاشون

صابخونه هم به بی بی زنگ زد گفت اگه این اومد دم در پرسید بگو ما میخوایم بمونیم 

بی بی گفت حرف آخرتون اجاره بود؟ اونم گفت نه بزار ببینم پول نیازم میشه یانه بهت خبر میدم، اگه نیاز داشتم رهن بمونید

بعد از مدتی بی بی فهمید که این الکی به ما گفته شاید بهتون رهن بدم که ما به این واحد جفتی بگیم میخوایم بمونیم و اینارو دک کنه برن!!

بقول بی بی میگفت اگه وااااقعا منظورش این بوده خیلی آدم پستیه که به ما قول الکی داد که به دروغ به اینا بگیم میخوایم بمونیم و اینارو بیرون کنه به بهونه موندن ما و بعدم مارو! 

اوضاعمون خیلی پیچیده و درهم برهم شده

و اینکه روز مرد میخواستم بلاخره واسه بی بی گوشی بگیرم آخرین بار 5 6سال پیش گوشی خرید که سوخت الان یکی دوسالی هست 1100 نوکیا دستشه

بقول خودش میگه نمونه کار واسم میاد میزنم که خودم کیف میکنم اما دوربین نیست که ازشون عکس بگیرم واسه بعدا که خواستیم بریم اهواز اونجا نشون مشتریا بدم

میخواستم بگیرم واسش که یارانه هارو دیر دادن

آخه یارانه ها مال منه و مال چندماهو جمع کردم و اجاره خونهو قسط آخر ماه رو هم برداشتم که باهاش واسه بی بی گوشی بگیرم

گفتم انشالا خدامیرسونه و اجاره رو میدیم و فوقش یه قسط عقب میفتیم دیگه نیمدونم چیکار کنم!

2شنبه یه آش رشته ی خوشمزه درست کردم بعد چندماه ! و بردیمش کرج خونه ازول اینا و اونجا باهم خوردیمش

امیرمحمدم مریض بود زیاد حال نداشت!

روز مرد بدون کادو پیش رفت متاسفانه!

قرار شد 5شنبه با بی بی بریم پاساژ علاء الدین و یه گوشی واسش بگیریم

حالا ایندفه گوشی منم بازی درآورده وگاهی کسی زنگ میزنه یا خودم زنگ میزنم صدا طرف نمیاد

بی بی میگه یا واسه خودت بخر با این پول یا اینکه رفتی اهواز از آشناتون گوشی قسطی بگیر ولی من فعلا صلاح نمیدونم اینهمه خرج کنیم!

اومدیم خونه سر یه موضوعی منو بی بی از هم ناراحت شدیم و با قهر خوابیدیم!

من برعکس بی بی بالشتمو گذاشتم پایین خوابیدیم ینی پاهام تو دهن بی بی بودن 

ظهرم اومد محلش نذاشتم اومد دید نهار نیست پول آورده بود گذاشت رو اوپن و یه لیوان آب خوردو نهار نخورده تو گرما برگشت

امروز خیلی حس بدی دارم اما گفتم بیام این چنوقتو بنویسم

خیلی وقته ننوشتم

حالا دیگه نمیدونم فردا میریم واسه گوشی یانه چون دلم نمیخواد فعلا آشتی کنم بیشتر از ناراحت بودنم، بی حوصله م ، حوصله هیشکیو ندارم...

نوشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 16:40 توسط نی نی| |

باسلام خدمت "کلیه" دوستان و بقیه اعضا و جوارحشان 

نیت ازین پست هیچی نیست جز اینکه بوگویم در سلامتی کامل به سر میبرم

تبخال نزدم

بی بی هم خوب شد شکر خداSmiley

فقط خواستم بگم سالمم و زنده م چون برخی از دوستان نگران این بودن من چرا آپ نمیکنم

خو هیچ اتفاق خاصی تو زندگیمون نیفتاده جز اینکه صابخونه میخواد اجاره رو ببره بالاکه در اون صورت ما مجبوریم ماهی 700تمن قسط و اجاره بدیم 

و ما داریم بشدت دنبال خونه واسه رهن کامل میگردیم

تماس فِرت . 

نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 14:39 توسط نی نی| |

ورود مجردا ممنوعه 

مجبورم میفهمی؟ مجبور 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 15:17 توسط نی نی| |

اونروز منو بی بی پای شبکه نسیم نشسته بودیم یه پسره خارجی داشت پارکور کار میکرد

کارای وحشتناکیم میکرد از پشت بومای ساختمونای خیلی بلند میپرید به یه پشت بوم دیگه

یا روی میله های خیلی باریک داربست توی ارتقاع خیلی بالا میپریدو خلاصه دوتامون هی از ترس ازجا میپریدیمشکلک های شباهنگShabahang

بعد بی بی بهم میگه منم گاهی ازینکارا میکنم!

گاهی پله هارو دوتا یکی میکنم

بهم افتخار میکنی؟ 

من :

گاهی ازبس بنظرم شیرین میاد دوسدارم خفه ش کنم Smiley

نوشته شده در سه شنبه 9 اردیبهشت1393ساعت 15:22 توسط نی نی| |

دیشب ساعت 11 شبکه نمایش یه فیلم گذاشته بود به اسم جاذبه که ساندرا بولاک و جورج کلونی بازیگراش بودن و 7تا اسکار هم گرفته

تمام فیلم توی فضا بود محشر بود احساس هیجان و وحشت شدیدی به آدم میداد بسکه این فیلم واقعی بودشکلک های شباهنگShabahang

فضانوردارو خارج از سفینه فضایی و شاتل نشون میداد که توی فضا معلق هستنو کره ی زمینو خیلی باابهت نشون میداد

بنظرم تکرارشو حتما ببینید!

خلاصه اینکه ما نشستیم پاش و نگاش کردیم...Smiley

ازونجاییکه تمام فیلم بیرون از سفینه بود همش لباس فضایی تنشون بود و چند دقیقه ی مختصر فقط ساندرا توی سفینه با تاپ بود

شخصیت مرد فیلم هم همون وسطا توی فضا معلق میشه و گم میشه Tornadoو فقط میمونه ساندرا

نگاه کردیم و نگاه کردیم دیدم ساعت 12 و ریع فیلم تموم شد!!!!

ینی 1ساعت و نیم هم نشد!!!

بی بی میگه:

15 دقه سانسور شده!!! این نباید اینجوری باشه قانونا !

فیلم صحنه داری هم نبود!

خودش تنها با خودش ینی چیکار کرده ؟!!!

من: 

نوشته شده در دوشنبه 8 اردیبهشت1393ساعت 14:30 توسط نی نی| |

پریروز با بی بی رفته بودیم پاساژ علاء الدین از بیکاری

روز مرد نزدیکه و دوسدارم پولامو جمع کنم واسه همسرزحمتکشم یه گوشی بخرم

گوشیش یه 1100 هستش که با چسب نواری دکمه هاشو سرجاش نگه داشته!

در این حد داغونه!

توی مترو که بودیم یه پسره حدود دبیرستانی اینا بود داشت آدامس عسلی میفروخت!images/smilies/a54d65a.gif

منم که از بچگی عــــــــــــــــــــاشق آدامس عسلی بودم!

خودشم فک کنم یه بسته کــــــــــــاملشو گذاشته بود توی دهنش و چنان ملچ مولوچی راه انداخته بود و آب دهنشو قورت میداد و داد میزد آدامس عسلی خوشـــمزه دارم!

منم نمیدونم چرا ماتم برده بود به دهن این پسرتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيده! همچین آدامس میجوید انگار داشت هندونه آبدار میخورد!

از رفتارش شوکه شده بودم و بنظرم چشامم تعجب زده بودن!

یهو چشم تو چشم پسره شدم و نفهمیدم چرا زدم زیر خنده!!!

پسره هم خندش گرفت و دهنشو بست!

بقیه مردا هم خندشون گرفت!

خنده م واااقعا غیر ارادی بود!

بی بی هم بلاخره مرده و ناراحت شد و رفت تو خودش

متوجه رفتار بدم شدم و پیاده که شدیم گفتم معذرت میخوام خندیدنم از تعجب بود دست خودم نبود نمیدونم چرا خندم گرفت

خلاصه گذشت و رسیدیم سر خیابونمون  و دیگه هوا تاریک بود ساعت 10 شب بود

بی بی خواست ماشین بگیره

تا روشو کرد سمت من یه موتوری از پشت سرش که دوتا پسر سوارش بودن شروع کردن ادا درآوردن به من و خندیدن!!!

بازم شوکه شدم! مگه نمیدیدن من با یه مرد وایسادم!

چقد بعضیا بی شعور شدن واقعا!

منه مُنگل هم به بی بی گفتم : اینا بهم ادا درآوردن!!!!!

بی بی هم دیگه قاط زد هرچی باشه شلغم که نیست!

بحثمون شد!

سوار شدیم درحال بحث کردن بودیم تا پیاده شدیم بازم داشتیم بحث میکریم

بحثمون بخاطر این بودکه من هرچی میخواستم برای بی بی توضیح بدم پیشامدای امروز تقصیر من نبود و عمدی نبود نمیذاشت حرف بزنم هی مدام پشت سر هم میگفت اصلا چرا تو صورت مردم زل میزنی که آدامس تو دهنشونو ببینی یا ببینی واست شکلک درمیارن؟

گفتم خو بابا چشمم افتاد!

اون میگفت منم هی جواب میدادم
آخرشم گفت اصلا نمیخواد صحبت کنی 
گفتم بابا میخوام بهت بگم که ....
گفت نمیخوام بشنوم....
منم کلی از دستش ناراحت شدم
رفتیم خونه هم که قهر بودیم و شبم پشت به هم گرفتیم خوابیدیم منم هی پتورو از روش میکشیدم که یخ بزنه 
صبح پاشدم حوصله نهار درست کردنو نداشتم اصلا
خونه رو مرتب کردم و دیگه ظهر شد بی بی میخواست بیاد نهار منم اصلا نمیخواستم باهاش رودر رو شم کلا حوصله شو نداشتم!
رفتم تو اتاق خودمو زدم به خواب
اومد درو باز کرد اومد پیشم تو اتاق
هی دستمو میگرفت میبوسیدپیشونیمو میبوسید منم از جام جُم نمیخوردم
دید محلش نمیزارم پاهامو شروع کرد به بوسیدن ! بازم تکون نخوردم !
شروع کرد هی کف پامو میبوسیدو پیشونیشو میزد به پامزبانکده محصل
هم از کارش خندم گرفته بودم هم حوصله شو نداشتم
رفت نهار تخم مرغ درست کرد و خورد و دوباره اومد هی دستمو میبوسید هی پامو میبوسید میگفت اگه میتونی ببخشم....
یه کلمه هم باهاش حرف نزدم!
نه اینکه بخوام ناز کنم ! دلم واقعا از دست حرفاش شکسته بودو واقعا حوصله شو نداشتم!
پاشد رفت درم بست
دیدم صدای پاش نیومد روی پله ها
بعدم یه خش خش آروم صدای شلوارش اومد
گفتم ای بلا برده نرفته فقط درو بازو بند کرده ببینه من میام بیرون از اتاق یانه
هرچی بلند نشدم دیدم نه صداش نمیاد!
با گوشیم زنگ زده به تلفن خونه که مجبور شه بره جواب بده و صدای خش خش شلوارش تابلوش کنه دیدم جواب نداد!
مدت طولانی گذشت دیگه شک کردم !
ولی خب 90 درصدی مطمئن بودم هستش چون صدای کفشاش نیومده بود
پاشدم رفتم که به این بازی پایان بدم فکر میکردم روی مبلا نشسته باشه
صورتم به طرف هال بود دیدم یکی دراز به دراز واساده جفت در ورودی با نیش باز
یه هیـــــــــــع گفتم و قبلمو گرفتم و جلو نیشمم که قدرت خدا نمیتونم بگیرم!
بدو دویدم سر جام
بازم اومد به شِکَر خوردنSmiley ! هرچی وایساد دید نخیر خبری نیست...دیگه واقعا دروبست و رفت و صدای کفشاشم شنیدم
بی بیه جلف ....!

عصر هم اومد خونه دیدم یه چیزی پشتش قایم کرده
منم خودمو گرفته بودم
اومد کنار اُپن دیدم یه پلاستیک گوجه سبز گذاشت جلوم گفت اینو بعنوان گل از من قبول کن
خواستم برات گل بگیرم گفتم گوجه سبز بیشتر دوسداری اینارو گرفتم
منم گفتم ممنون و گرفتم گذاشتم کنار
بعدش که حوصله مون سر جا اومد نشستیم دربارش حرف زدیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد
بی بی گفت میدونم دیروز تقصیر تو نبود اما خب منم مردم حق بده دیدم توی مترو توو پسره نگاه کردین به هم خندیدین بعدشم همه خندیدن من خیلی ناراحت شدم جلو بقیه غیرتی شدم خب
بعدشم جریان موتوریه پیش اومد دیگه سر تو خالی کردم میدونم رفتارم درست نبود ناراحتت کردم
خلاصه همین دیگه....Smiley
اینم از جدیدترین ورژن دعوای ما ! 
نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 16:5 توسط نی نی| |

نمیدونم چرا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم 

5شنبه که بی بی از سر کار اومد باهم رفتم چیتگر بعد از ماهها و کمی دوچرخه سواری کردیمSmileys

چون خیلی وقت بود سوار نشده بودم عضلات پشت زانوم نابود شد و خودمم به هن هن افتادم!

ازونجا رفتیم کرج خونه ازول اینا و شب پیششون بودیم

فردا عصر که میخواستیم برگردیم نمیدونم چرا به دلم افتاد فاطیما (دختر ازول) رو هم با خودم بیاریم خونه مون!!!

با اینکه میدونستم فضوله اما خب زده بود به سرم !

به بی بی گفتم گفت نه فضوله مسئولیت داره(هنوز مدرسه نمیره)

بعدش گفتم بیخیال بی بی ! به ازول گفتم اگه چندروز دخترتو نبینی اذیت که نمیشی ؟

گفت چی؟ چرا اینو میپرسی؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد مگه میخواین ببرینش؟؟!!!

گفتم چه تیزی تو !!! آره 

بیشتر از فاطیما که وسط ار ذوق هلی کوپتری میزد ، ازول بود

اصن قیافش یهو تغییر کرد اینقد خوشحال شHappy Danceد که تاحالا واسه چیز دیگه ای اینجوری ذوق ندیده بودمش

چون شوهرش معمولا نمیبردشون بیرون بگردونه یا بچه ها رو پارک نمیبره ، همیشه میگه بچه هام ازبس تو خونه موندن پوسیدن گناه دارن (راست میگه بنده خدا بچه هاش چندماهی یبار شاید پارک نرن !)

میگفت باورم نمیشه فاطیما میخواد بره مسافرت !!! وای خدایا چقد خوشحالم میخواد بره بگرده!

وسایلشو گذاشت تو کیفشو حرکت کردیم

بیبی هم از پیشنهاد من خوشحال بود خوشحالیشو توی صورتش و حرکاتش میدیدم

اون شب گذشت و فرداش بی بی رفت سرکار و منو فاطیماهم خواستیم کمی بریم بیرون

اول رفتیم بانک به غلط کردن افتادیم از گرما!

من شل و آویزون از گرما خودمو میکشیدم جلوو و دست فاطیمای بیهوش شده هم تو دستم بود

دوتامون بی حـــــــال شدیم از گرما با دربست برگشتیم خونه

عصری که بی بی اومد بردمون پارک و کمی بازی کرد

اونشب هم نگهش داشتیمconnie_feedbaby.gif

شب اول و روز اول خوب بود، یکشنبه دیگه انگار قاطی کرد از درو دیوار بالا میرفت روانیمون کرد!

بی بی رفت سرکار و من باهاش تنها موندم یه حرفای منگلی میزد دیگه مغزم داشت سوت میکشید از دستش !

مثلا گفت زندایی کش مو میخوام

گفتم توی اون اتاق برو از روی میز بردار

رفت تو اون اتاق میگه : زندایی کدوم اتاق؟! شما که یه اتاق بیشتر ندارین؟

من :

الان این که گفتی ینی چی؟ خو منم میدونم یه اتاق بیشتر نداریم !پس کدوم اتاق چیه دیگه بچه !

یا مثلا دراز کشیده بودم داشتم تبلتشو نگاه میکردم یه مرحله از بازیش باید وصل میشد به اینترنت

حوصله نداشتم خودم پاشم بهش میگم پاشو برو دوشاخه رو بزن به پریز برق

میگه چی؟

میگم اون دوشاخه سیاهه که روی ساندویچ سازه بزنش تو برق

پامیشه میره بالا سر اُپن نگاه میکنه ، یه عود نصفه اونجا بود بلندش میکنه میگه این؟ این که یه شاخه ست ! چرا میگی دوشاخه؟!

بنظرتون من باید چه حسی داشته باشم اون لحظه ؟

بعدش خودم بلند شدم برقشو زدم اومدم نشستم پای تبلتش تنظیمات وایمکشو واردش کردم که وصل بشه سه ساعت باش ور رفتم اون قسمت بازی میرسه که باید وصلش کنم اینترنت میگه نه زندایی اینو بزن تِق میزنه رو دکمه ی کنسل !

دیگه اونجا کنترل اعصابم از دستم دررفت یکی (آروم) زدم پس کلش گفتم خاک تو سرت (تکه کلام مامانشه در مواقع منگل بازی بچه هاش)

خدایا تا دیوونه نشدم یکی بیاد اینو ببره ازینجاتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عکس عقدمون به دیوار بود میگه زندایی ؟ واسه عقدت چه تپل مپل بودی! ناز بودی زندایی چرا اینقد لاغر شدی آخه!

یا اینکه نشستم پای نت داشتم نینی سایتمو چک میکردم میگه زندایی این چیه هرروز هرروز اینهمه میشینی پای این تا خسته بشم از دستت ....!!

بی بی مسج داد گفت یکم تحمل کن دارن میان دنبالش 

اومدن بردنش خلاصه و من حالم هیچ تعریفی ندارهشکلک های شباهنگShabahang

احساس میکنم به یه دوره ی مشاوره ی فشرده نیازمندم 

امروز بی بی مشاوره داشت 

خانم پوری خیلی ازش راضی بود کفت هم خیلی خوب پیش رفته و هم اینکه مشکلات رفتاری خودشو فهمیده و داره روشون کار میکنه ....

دیگه فعلا فعلنا خانم پوری نمیاد فرهنگسرامون....نوه ش داره بدنیا میاد آخه 

اینم از خبرای این چنروزه

نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 14:38 توسط نی نی| |

شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهتولد خانم فاطمه زهرا و روز مادر رو به همه تبریک میگم

انشالا سایه ی مامانا همیشه بالای سرمون باشه

723519_yawnflower.gifروز زن رو هم به همه ی دوستام تبریک میگم

نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 11:58 توسط نی نی| |