نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر۱۳۹۱ساعت 15:39 توسط نی نی| |

دیروز دوباره بلند شدم رفتم بیمارستان اما نوشته بود مامایی نداریم امروز 

اینکه بعد از شنبه ی خسته کننده ش چقد کفری شدم بماند

برگشتم خونه تا امروز برم واسه چکاپ

امروزم پاشدم رفتم بیمارستان به هزار زور دوباره نوبتا داشت تمام میشد مسئول پذیرش داد زد هرکی مامایی میخواد بیاد جلو

منم دیگه مثخ شنبه از ترس لی لی واینسادم عقب ! بدو رفتم جلو گفتم هرچه بادا باد

دفترچمو بزور دادم جلوییا گفتم واسم مامایی بگیرین خودمم دستامو گرفتم دور شکمم کسی بهم نزنه

با هزار بدبختی و له شدن بعد نیم ساعت که اومده بودم تونستم نوبت بگیرم

حالا ازونور جلوی در مامایی اینقد شلوغ بود مسئول اتاقا نمیذاشت بریم تو سالن اونور گفت بشینید صدا میزنم شماره 

از 9 تا 10 نشسته و ایستاده منتظر بودیم کمرم داشت داغون میشد پاهام داشت میشکست دیگه اما صدا نمیزد !

تا اون خانمه که مال خدماته میاد سر کلاسا اسمامونو مینویسه منو دید

گفت خانم ناظمی خیلی از دستت عصبانیه میگه چرا نیومد !

گفتم خب دیروز که نبود ! الانم خودش صدا نمیزنه !

گفت بیا داخل

بلاخره تونستم با کمک این خانمه از سد در سالن و اون آقاهه رد شم 

تا ساعت یه رب به 11 هم جلوی اون یکی دره منتظر بودم تا نوبتم بشه

یکی از خانما که سر کلاسم همو میدیدم گفت اگه بفهمه تو پشت دری بدون نوبت صدات میزنه بری داخل

گفتم نه بابا! اینجوری نیست!

دیگه اشکم داشت درمیومد که صدام زد حس میکردم تهوع دارم دیگه

سونوی رنگیمو نگاه کرد گفت خیلی خوبه مشکلی نیست بچتم 3کیلوه رااااخت میتونی یه زایمان فیزیولوژی خوب داشته باشی

وزنمو گرفت فک کنم دلش میخواست یه چک بزنه در گوشم ! خودمم خشکم زد!

76 کیلو !!!!!

ینی از هفته ی پیش تا الان 2/5 کیلو بیشتر شدم!

گفت تو که کلاسای تغذیه رو اومدی داری چیکار میکنی؟ آخه مگه چی میخوری تو ؟!!!!!

گفتم باور کن آب میخورم چاق میشم :(

صدای قلب لی لی رو هم گوش داد خداروشکر خوب بود گردوله ی بابا

قرار شد بشه مامای همراهم با هم صحبت کردیم

شماره موبایلشو بهم داد و گفت بعدا شماره کارت بهت میدم باید 100 بریزی اما من دارم بهت میگم بنظر من تو هیچ نیازی به مامای همراه نداری پولتو بزار تو جیبت

گفتم نه اینجوری خیالم راحت تره کسی بالا سرم باشه

(ماماو بی بی هم اصرار داشتن که مامای همراه بگیرم...پریمان هم که واسه پوریا گرفته بود بهم میگفت اگه هزینه ش برات مشکلی نداره حتما بگیر)

خلاصه اینم ازین

یک ساعت تموم هم واسادم تا داروهامو داروخونه داد فشارم داشت میفتاد که دیگه بی بی مسج داد بیام دنبالت

اومد رسوندم خونه اما واقعا نای اینکه از سه طبقه برم بالا رو نداشتم :(

با بدبختی خودمو کضوندم بالا دوتا موز خوردمو رفتم تو رختخواب یه ساعتی دراز کشیدم

خدا کمک کرد خستگیم بدون خوابیدن برطرف شد

پاشدم نماز خوندم و یه سوپ مرغ گذاشتنم

آخه دیگه از برنج و ماکارونی و نونو سیب زمینی و شیرینی جات ممنوع شدم

بهم گفت ممکنه یهو فشارت بره بالا مجبور شی سزارین کنی !!!

توی رختخواب که بودم میگفتم خدایا کاش یکی بود یه سوپی چیزی میداد دستم

خودم ضعف داشتم لی لی هم تو شکمم همش لگد میزد، اینکارو وقتی میکنه که گرسنه باشه آخه صب بجز یه لیوان شیرو عسل چیزی نخورده بودم تا الان !

تازه گفت باید بری دکتر بیهوشی هم چکت کنه فرمتو پرکنه

واسه ساعت 4ونیم هم واسه اون نوبت گرفتم که باید برگردم بیمارستان

همش میگم دیگه واسه بچه ی بعدیم پامو بیارستان نمیذارم میزارم دردم گرفت بعد اورژانسی میرم

آدم داغون میشه تو این بیمارستانا اه :(

ماما دیروز پریروز بهم گفت بلیط قطار گرفتم واسه 15هم که 16هم میرسید

بهش گفتم من حس میکنم تو به من نمیرسی ! وقتی میرسی که دیگه باید بیای برا لی لی فِرنی درست کنی !!!!!!

اینقد که دیر بلیط گرفتی!

ظهر زنگ زد گفت رفتم بلیطمو عوض کردم انداختم واسه 5شنبه ی هفته دیگه ینی 10هم که جمعه ش میرسم

گفتم خب خداروشکر اینجوری خیلی بهتره

اینجوری هفته ی آخر ماما هست که بهم برسه و ببرتم بیرون و ..

بی بی هم خیالش اینجوری راحت تر میشه

واسم هم عرق شاطره و کاسنی خریده بود گفت هرچی نیاز داری بگو واست بگریم بیارم

چه خوبه یکی توی روزای سخت آخر بارداری کنار آدم باشه و به آدم برسه

خدایا ممنون

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 15:33 توسط نی نی| |

پریشب با بی بی رفتیم بازار که ابر وان و برس و چیزای ریز بخریم

برس خریدیم یه کوچولوی جنس الکی 7500

بقول بی بی اگه این برس مردونه بود دوتاشو میدادن دو تمن !

ابر حمام هم پیدا کردیم یه ابر ناااازک کوچولو که فقط وسطش کمی گوده میگفت 19 تمن

چن جا قیمت کردیم دیدم همین قیمته

بی بی خواست بخوره گفتم به هیییییچ وجه من جا اسفنج 20تمن نمیدم! چه خبره آخه !

اگه آدم ندونه این جنس ارزشش چقده پول بده اذیت نمیشه! اما وقتی میدونم این از همون اسفنجاس که میزدیم دور کولر خاک نیاد داخل! فوق فوقش 2تمن 3تمن میشه قیمتش ! من بیام 19 20 تمن بدم جاش!!!

عممممرا!

یه رختخوابی پیدا کن که ابر بفروشه یه مقدار ازش میخریم اول و آخرش که باید بچه رو بزاریم روش فرو میره نقش وسطش مشخث نمیشه تازه بیرونیا کمی ضخیم ترن! والا فقط پول کلاسشو دارن میگیرن!

ابر حمام نوزاد ...!

اینقد بدم میاد برا پول مردم کیسه میدوزن !!!!

آخر نذاشتم بخره و برگشتیم خونه

شب هم بی بی کمکم حمام و سرویس بهداشتیو با وایتکس برق انداخت، جارو برقی کشید، تمام خونه رو با دستمال و چند منظوره تی کشید واسم و تمیز کرد، فرداشم پرده رو درآورد شستم اتو کردم گذاشت سرجاش ،رو رختخوابیارو واسم درآورد شستم گذاشتم سرجاشون....

اووووووووه ....

خلاصه دستش درد نکنه تا تونست کمکم خونه رو تمیزو مرتب کرد...انشالا خدا همیشه بهش تن سالم بده تا همیشه بتونه کمکم کنه :)

جمعه عصر هم کخ طبق معمول هروز رفتیم بیرون قدم زدیم...دیگه شبا میریم بیرون یه ساعتی قدم میزنیم

امروز صبح هم پاشدیم بردم بیمارستان که چکاپ هفتگی شم

اون رفت سرکار منم رفتم سر صف

از هشت و نیم تا 9 سر صف بودم بعد گفت نوبت مامایی تمام شد

دوباره باید وامیسادیم تا 10ونیم که دوباره نوبت دهی شروع شه

اینقدم شلوغ بود نسبت به روزای قبل که جا تکون خوردن نبود تو سالن

منم کمی نشستم رو صندلی ، شانس من یه پیرزنی درب و داغون و چاق بزور رامیرفت مستقیم اومد سمت من گفت تو برو رو صندلیا اونور بشین من بشینم سرجات پام درد میکنه

منم پاشدم دیدم اصن اونور جا نیست ! صندلی خالی نبود ! ماشالا بقیه که از جاشون جُم نمیخوردن!

خودمم همون اول دوس داشتم بلند شم اما کمر درد جدیدا نمیزاره ازین کارا کنم که بخوام خودم سرپا واسم

خلاصه یه ساعت و نیم علاف شدیم و رفتم سر نوبتم هی این پاو اون پا کردم از درد تا دوباره نوبت بدن

اینقد شلوغ بود چنتا خانم سن بالا که جلوو پشت سر من بودن هی حواسشون به من بد با بقیه دعوا میکردن کسی بهم نزنه

خانمه بنده خدا میگفت تو بیا جلوی من نوبت بگیر و برو واست خطرناکه میزنن بهت

دوبار هم دعوا شد اونجا اینقد تو هم تو هم و شلوغ و بی نظم بود

زنا هم که ماشالا فقط بلدن بقیه رو هول بدن برن جلوتر واسن

شروع کرد نوبت دهی همه هجووووووم آوردن یکی هول مبداد یکی دستش رفت تو پهلوم اصلنم صدامو نمیشنیدن که خانم بابا نوبتیه !!!

باز همون حانما دیگه دیدن اینجوریه کفری شدن دفترچمو بزور گرفتن چن نفر مونده بهم برام نوبت بگیرن من ازونجا برم !

شانس من گفت مانایی دیگه نوبت نمیدیم و بجاش دکتر زنان داد!

رفتم پیش ماماهه گفت نه برو فردا زودتر بیا پیش خودم اگه تکونای بچت مشکلی نداره

(آخه پرونده مو پیش ماماهه تشکیل دادم و تاحالا پیش زنان نرفتم که الان بدونم من در چه وضعیتیم)

اینم از شانس من بعد اینهمه بدبختی نوبتم گیرم نیومد و دست از پا درازتر خواستم برگردم خونه

زنگ زدم بی بی گفت مشتری بالا سرمه دستم گیره (یه آقاییه صب و شب، هروزو جمعه هم! هی زنگ میزنه کارم چی شد پدر بی بی رو درآورد این چنروز....همون آقاهه بالا سرش بودو کارش زیر دستش)

صب زودم زنگ زده بود فک کنم بی بی رو از خواب بیدار کنه بره واسه کارش!!! با اینکه کارشم عجله ای نبود!

خلاصه بی بی نتونست بیاد دنبالم منم تقریبا هیچی پول باهام نبود یه مقدار شیر خریدم و دیگه بجز چنتا سکه هیچی تو کیفم نبود بخوام با تاکسی برم

بعد از اون همه سرپا وایسادن و خستگی و شلوغی مجبور بودم تمام مسیرو پیاده برم تا خونه

آروم آروم گفتم برم دیگه راهی ندارم!

وسطای راه دیگه پاهام نمیکشید حالت تهوع گرفتم از خستگی

حس میکنم 10کیلو شیر این دستمه و کیف خودمم 10 کیلوه روی این شونم

دیگه داشتم گیج میزدم که پارک دم راه خونه کمی نشستم روی صندلی

همش میگفتم خدایا ینی میرسم خونه؟

دلم میخواست تو خیابون از درد و خستگی زار زار گریه کنم

خواستم به بی بی دوباره زنگ بزنم میدونستم نمیتونه بیاد فقط اذیت میشه از فکر من ... پشیمون شدم

فقط میدونم منو با اون حالم خدا رسوند خونه 

دست به دامن فاطمه زهرا هم شدم !

مسیر خونه مون هم که ماشالا همش سربالایی

وقتی کوچه مونو دیدم باورم نمیشد خدا منو رسونده باشه خونه هی میگفتم خدایا شکرت شکرت ممنونم 

تازه رسیده بودم به سه طبقه پله ی بدون آسانسور... :(

وقتی رسیدم بالا تقریبا دیگه بیهوش بودم

دلم گرفت ازینکه مامانم پیشم نیست کمکم بیاد بیمارستان و واسم نوبت بگیره و بالا سرم باشه

آخه روزای آخر بخاطر سنگینی آدم خیلی کلافه و اذیت میشه

بیهوش افتادم تو رختخواب از خستگی

داشتم از گرسنگی ضعععععععععععععف میرفتم اما جون تو تنم نبود پاشم یه چیزی بردارم

همونجا خوابم برد از ساعت 11تا 2 که بیدار شدم اونم چه خوابی از درد پا هی میپیچیدم به خودمو خوابای آشفته میدیدم

انگار تو خواب هی میگفتم خدا کنه زودتر بدنیا بیاد راحت شم دیگه

هرجوری میخوابیدم پادرد راحتم نمیذاشت

این وسط بی بی هم هی زنگ میزد خونه و موبایلم و مسج میداد نگران بود رسیدم حالم خوبه یانه

فقط تونستم گوشیمو ریجکت کنم بفهمه زندم !!!

بعدشم که پاشدم کمی از ساک بیمارستان خودمو تکمیل کردمو یه لیست از کسایی نوشتم که یادم باشه موقع بدنیا اومدن لی لی براشون دعا کنم...ولی بنظرم اینقد طولانی شد که من تو اون حالت درد مزیتونم همه اینارو دعا کنم!!!

لی لی دختر گل باباش هم که ماشالا بزرگ شده و سنگین شده واسه همین انگار جاش کمتر شده و تکوناش خیلی محکم و سفت شده

جوری که کامل با تکوناش شکممو قلمبه میکنه یه ور 

بعدشم اینقد محکم تمون میخوره حس میکنم تمام دل وقلوه م داره چنگ میخوره

محــــــکم و سفت...

آدم یجوری میشه....گاهی جیغم درمیاد!

گاهی هم نمیدونم دستش یا پاش از پهلوی راستم محکم و قلمبه میزنه بیرون وآروم دست میکشم روش مشخصه یه جای سفتی از بدنشه وقتی دست میکشم آروووووم میبرش تو  ♥

امروز رفتم توی 38مین هفته از بارداری

هفته ی دیگه 9 ماه تمام میشه و باید ببینم لی لی خانم بدنیا میاد زودتر یا میخواد 9ماه و 10روز رو پر کنه

اینم از امروز ما

وای خدایا ...

فردا روز از نو روزی از نو ... 

نوشته شده در شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:59 توسط نی نی| |

از وقتی برگشتم ورزشامو جدی تر دنبال میکنم

از دیروز هم میکس فیلم عروسیمو میزارم و جلوی تلویزیون نیم ساعت با آهنگای تندش رقص عربی (رقص کمر) انجام میدم

دیروز که اینکارو کردم شب موقع خواب کمی دردم کمتر بود

البته بغیر از رقص عربی نیم ساعتی هم ورزشای قبلیمو انجام میدم

ولی خودمونیما خیلی خنده داره یکی با شکم رقص عربی بره اما خب دکتر گفت توی راحتی زایمان خیلی موثره

چنروز پیشا صابخونه مستاجر فرستاده بود واسه دیدن خونه

بی بی هم راه نداد

گفت من برج 10 به صابخونه گفتم مستاجر پیدا کنه خاننمو ببرم شهر خودمون الان یه ماه مونده به بدنیا اومدن دخترم دیگه چجوری اثاث کشی کنم !

دیگه باید منتظر موند که لی لی از چله بزنه بیرون و یه سری کار دیگه تا ببینیم چی میشه...

واسه تمیز و مرتب کردن خونه یکم بی حوصله و تنبل شدم

دوسندارم کار کنم انگار

دیروز غذا درست نکردم

امروزم حوصله ندارم !

با این وجود پیاده رویای یک ساعته مو میرم ! حالا من که هیچی بی بی بنده خدا میشه پوست استخون

دیشبم واسه اولین بار ساک بیمارستان وسایل لی لی رو چیدم

مونده ساک خودم

نمیدونم چرا چنروزه همش خوابم میاد :|

همه توی این دو سه هفته آخر درد دارن من خواب آلودگی شدید و تنبلی اومده سراغم

بی بی میگه لی لی 10هم بدنیا میاد حالا یه روز قبل یا یه روز بعد اما تا 18هم اینا نمیکشه

میگه حالا ببین کی گفتم بقیه چیزاییم که گفتم درست درومد به من اعتماد کن !!

خودمم دیگه کم طاقت شدم

از طرفی دلم نمیخواد از دلم بره و دیگه فضولیاشو حس نکنم

ازطرفی هم اذیتم هم بی طاقت واسه دیدنش

حالا میفهمم دوستام چرا روزای آخر اینقد بی قراری میکردن و من تو دلم میگفتم اوووووه! اینا 9 ماهو تحمل کردن همی چنروزو نمیتونن تحمل کنن!!!

وای خدایا خونه چقد کثیف و به هم ریخته شده کمک کن بتونم تمیزش کنم 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 11:42 توسط نی نی| |

سلام به همــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

سال نو پشتاپشت مبارک 

چهارشنبه ی هفته ی پیش رسیدم تهران و بی بی اومد دنبالم اما چون نت نداشتم نمیشد بیام تازه دیروز شارژ کردم اونم سر یه مسئله حیاتی وگرنه الانم در خدمت شما عزیزان نبودم 

اینقد تنبلیم میشه که حوصله ندارم بنویسم عید امسال چی شد

همینو بگم که خوب بود دیگه 

چنروزش خونه ما بودیمو چنروزشم خونه بی بی اینا

با خونواده خودم رفتیم مسجد سلیمانو جاهای دیگه گشتیم و با خونواده ی بی بی ایناهم رفتیم بیرون شهر گشتیم

وسایلی که مامانم هم برام آماده کرده بودو دیدیم خیلی قشنگن... با خودمون یه ماشین پر وسیله بچه آوردیم آخه پریمان هم یه مقدار وسیله و لباس واسمون آورده بود

خونواده بی بی ایناهم یه عالکه خوراکی بر ماشین کردن خلاصه دست پر برگشتیم

وان حمامشم پریروز رفتیم خریدیم و وسایلای بهداشتیشم همینطور

تقریبا بجز شونه و اسفنج حمام چیزی نمونده

پتویی که اینجا دلم میخواست بگیرم همه جا 60 70 تمن بود (ازینا که خیییییلی نرمن) و قیدشو زدم اونجا یه دست فروش دیدم روز عید بساط کرده بود 20 تمن خریدیمش هنوز که هنوزه باورم نمیشه اون پتورو با قیمت 20تمن خریدم چون خیلی ازشون دوس داشتم اما قیمتش بالا بود خب

خداروشکر قدمش سبکه و وسایلاش نفهمیدیم چجوری جور شد 

همه از دیدن نی نی با شکم گنده کلی ذوق کردن و یکی لپمو میکشید یکی نمیدونست چیکار کنه هی بهم میخندید مامان بزرگمم که تا رفتم داخل خونشون بدو رفت واسم اسفند دود کردو یکی میگفت چقد صورتت تپل شده کاش همیشه همینجوری بمونیو ازونور مامان خودمو ازینور تا خونه ی بی بی اینا بودم کار مامان بی بی هم کارش همش اسفند دود دادن واسه من بود

آخه واقعا همه به زبون میاوردن واااااااااااای چقد عوض شدیییی واااااااای چه خوشکل شدی وااای چه تپل شدی مطمئنی بچت دختره؟ شاید پسره که خوشکل شدی و ...

تا اوتنجا بودم هم زنجیر گردنبندم پاره شد هم حلقه م از دستم افتاد نگینش جدا شد که درست کردنش کار حضرت فیله چون اهواز بردمش گفت باید بفرستمش تهران

دیگه نمیدونم اینا ربطی به بلا از سر گذشتن داره با نه :|

واسه برگشتن دیدم نمیتونم با ماشین برم چون این اواخر خیلی سنگین شدم و اذیت میشدم خاله زهرام رفت با خرج خودش واسم بلیط قطار گرفت و هرچی اصرار کردم گفت نه این عیدی لی لی هستش ازت نمیگیرم

دیگه هیچی با قطار برگشتم اما خب چشمتون روز بد نبینه فقط زیر گریه نزدم اینقد که اذیت شدم و خسته شدم تو قطار باز خداروشکر با ماشین برنگشتم وگرنه از کمر میترکیدم

اونجا هم رفتم چکاپ کردم و گفت همه چیز خوبه فقط وزنت زیادی داره میره بالا مواظب باش و کنترل کن

تا اونجا بودم 3 کیلو اضافه کردم

اونجا که همش جیگر گوسفندو کبابو بستنی و مرغو ماهی و ... اینا بود که به خوردم میدادن

یه هفته ای که خونه بی بی اینا بودم وقتی برگشتم اهواز پریسا بهم گفت شکمت بزرگتر شده من متوجه میشم ..! چون ماه آخرم هم بود روز به روز تغییر میکردم

الان توی هفته 37 هستم ینی دقیقا 36 هفته و 4 روزمه

چیز دیگه ای یادم اومد میام اضافه میکنم

سال تحویل که خونه ی ممانم بزرگم بودیم و 12 بدر هم با خونواده ی خودم بودیم و 13 بدر هم با خونواده ی بی بی

رفتارشونم خوب بود بغیر از بعضی حرفای حرص درار باباش که بی بی میگفت من میشناسمش به جون دوتامون داره باهات شوخی میکنه اما بلد نیست چی بگه ..میزنه خراب میکنه :|

وقتی برگشتم هم رفتم بیمارستان چکاپ و مامام گفت همه چیت خوبه و واسم بخاطر قدامی بودن جفت سونوی داپلر نوشت

گفت طرح مامای همراه هم اومده توی بیمارستان داره اجرا میشه

میتونی با 200تمن مامای همراه داشته باشی که تمام مسئولیتت و کارات به عهده ی همون مامائه و دیگه خیالت راحته که کی میاد بالا سرت، موقع دردات هم کمکت میکنه حوله ی گرم میزاره ماساژ میده ورزشارو باهات انجام میده و ...

به بی بی گفتم گفت خیلی خوبه حتما بگیر

واسه سونوی داپلر هم خیلی استرس داشتم چون اگه چسبندگی جفت داشتم مجبوز بودم هفته ی دیگه سزارین کنم

سزارین واسه من معنی شکست میده البته هرکسی یه نظری داره اما خب من اولین و آخرین تصمیمم با خواست خدا فقط زایمان طبیعیه و گزینه ی دومی توی ذهنم وجود نداره

با یه عالمه استرس و نذرو نیاز امروز بزور التماس یه جا نوبت بهم دادن و صبح سونو رو دادم

شکر خدا همه چی عالی بودو مشکلی هم نبود

مطمئنم کرد که دختره

وزنشم گفت 4 گرم از 3کیلو کمتره ینی تقریبا همون 3 کیلو دیگه 

جدیدا یه جاییش که نمیدونم پاشه دستشه کجاشه از پهلو خیلی تیییییییز میزنه بیرون مجبورم آروم نوازش کنم تا ببره داخل چون واقعا بیش از حد میزنه بیرون ! گاهی میترسم !

از سونوگرافه پرسیدم گفت دستاشنو پاهاشم اونورن :)

بخاطر بالا رفتن وزنش حرکاتش خیلی سنگین تر و محکم تر شدن نمیدونم باید چجوری مثال بزنم انگار یکی با مشت بزرگ داره دل و قلوه تونو چنگ میزنه و هل میده !!!

عید هم راستی رفتیم آتلیه که عکس سومین سالگرد عروسیمونو بگیریم که دیگه هم شد عکس سالگرد و هم عکس ماه آخر بارداری...

چقدم قیافم چاق و زشته :( بی بی که میگه کاش همیشه صورتت هیمنجوری بمونه من که خیلی دوسدارم تو بی سلیقه ای :|

آها اینم بگم از وقتی رسیدم اهواز دیگه زانو درد شدیییییید گرفتم و نمیتونم نمازامو ایستاده بخونم! ازون موقع تاحالا دیگه مثه ننه ها نمازامو نشسته میخونم

از زانو دردو تیر سوزنی کشیدن لگنو بی خوابیای شبونه و یفت شدن عضله پشت ساق پا موقع بیدار شدن از خوابو احساس خورد شدن استخونای کف پا موقع از تو رختخواب بلند شدنو هلاک شدن از درد کف لگن موقع این پهلو اون پهلو شدن و نشتن توی خوابو ...... ازیناهم که دیگه نگم

بیشترین چیزی که زندگیمو تحت تاثیر قرار داده و درست به هیچ کاریم نمیرسم زانو درد خیلی شدید و بیش از حدمه که بخاطر اضافه وزن 20 کیلوییمه :|

الان وزنم حدود 73 و نیم هستش :0

مامانم که همش مسخرم میکرد چون باید موقع بلند شدن یکی دستمو میگرفت و سنگینی مو مینداختم رو دستای اون تا بتونم با درد بلند شم ...میگفت من شدم عصای پیری دخترم :)

شدم مثه پیرزنا که میخوان بلند شن 10تا قر به لگنشون میدن آخرم خودشونو آویزون یه جایی میکنن با هزارتا آخ و ناله بلند میشن :(

هربار بلند شدن و نشستن اینقد برام درآوره

اما بازم شکر....

بعدا همه ی اینا میشه واسم خاطره..

منو بی بی سخت و بی قرار منتظریم این 2 3 هغتخ ی آخرم بگذره و انشالا بسلاااااامت لی لی رو بغل کنیم

با آماده کردن وسایلاش و چیدن کشوش دیگه دارم از تحمل میرم

ماه آخر تحمل بالایی میخواد

خدایا بخاطر همه چیز ممنون 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 15:10 توسط نی نی| |

امروز رفتم جواب آزمایشمو گرفتم

خواستم به خانمه بگم زود این جواب مینور بودنو منو بده میخوام برم هزارتا کار دارم بابا!

جوابو داد از خود دکتر آزمایشگاه پرسیدم مینور دارم؟ گفت نه ! سالمی !

و من شوکه!!!!

99 درصد مطمئن بودم مینورم !

خواستم بگم مطمئنی؟! الکی نگیا !!!

خلاصه خواست خدا بود که مینور نباشم خدایا ممنون

اما با این شرایط پس کمی کم خونی گرفتم که باید قرص آهن مصرف کنم

بیمارستانم که وححححححشتناااااک شلوغ بود! اصن یه وضی !

دکتر هم ویزیتم کرد و وزنمو اندازه گرفت هی منتظر بودم فلش بره جلوو جلوتر!

نرفت !

موند روی تقریبا 70!!!

باورم نمیشد! بلند گفتم چه خوووووووووووب !!!!!

دکتره گفت ببین وقتی رعایت کنی میتونی کنترل کنی ! شدی 70 و نیم

نیم کیلو اضافه کردی...همونی که بهت گفتم 

حالا ببینین من تو این دو هفته چقد نخودرم که فقط نیم کیلو اومده روم!!!

بی بی دیشب میگفت صورتت کمی لاغرتر شده

گفتم خداروشکر چیه شبیه خرس شده بودم چشام وا نمیشدن! الان صورتم تپل معمولیه ضایع نیست

خلاصه اینم از وزن ما ...

بعدشم گفت دراز بکش صدای قلب لی لی رو گوش بده

دیدم صدای قلبشو راحت تونست پیدا کنه و شنید !

دقیقاااااا هم وسط شکمم بود !

ینی دیگه جاش از پهلو اومده بود وسط خیلی خوشحال شدم اینم نتیجه این همه ورزشی که هروز میکنم

بهم گفت وضعیت بچه ت عالیه صدای قلبشم خیلی خوبه همه چیز خوبه 

بچه تم اومده سرجاش ینی همون جایی که باید قرار بگیره

خدایا ممنون که این دم رفتنی همه چیو درست و خوب برام قرار دادی با اینکه خیلی خسته شدم از صب تا الان اما بخاطر این خبراش خوش سرحالم و انرژی دارم

فقط گفت مواظب باش داری کم خون میشی باید پروتئین اینا بیشتر بخوری و قرص آهن

اومدم خونه کلی هم کار داشتم انجام دادم و فقط مونده آماده شم که بی بی بیاد دنبالم بریم راه آهن

اینم از امروز من 

راستی امروز رفتم توی 33 هفته 

وقتی از سفر برگردیم انشالا، من دیگه توی ماه نهم هستم :)

همه منتظرن ببین من چقد گنده شدم :|

اونروز خاله مریم میگفت یه عکس از شکمت بگیر برامون بفرست :|

منم گفتم اول خودت یه عکس از شکمت بگیر برا من بفرست بعد من میفرستم ! خودت حاضری اینکارو کنی !!!

خاله بزرگمم هی اصرار میکرد عکس بفرست ببینیم چقد تغییر کردی

پریسا هم دوس داشت ببینه یا حتی خونواده بی بی هم بهش گفتن عکس از نی نی برامون بفرست ببینیم چه شکلی شده

نه من نه بی بی اینکارو نکردیم گفتیم باید صبر کنید تا عید عکس نمیفرستیم !

آخه راستش خوشمم نمیاد ! همه منتظر باشن ببینن آدم شکمش چقد گنده شده ! ضایس دیگه :|

امیدوارم کسی با شکم من کاری نداشته باشه :| چون روش حساسم 

 

اینم از آخرین پست امسال من

خدایا آخر سالی همه رو به خیر سپری کن...

الاهی آمین 

نوشته شده در شنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:52 توسط نی نی| |

نمیدونم بازم وقت میکنم بیام قبل رفتن بنویسم یا نه

هنوز چیزی برای مامانم نخریدم

امروز قراره با بی بی بریم کمی بگردیم ببینم چیزی پیدا میکنم یانه

شنبه صب هم باید برم جواب آزمایشمو بگیرم واسه مینور بعدم برم آخرین چکابمو پیش دکتر بیمارستان انجام بدم و بیام خونه و آماده شم که ظهر بی بی ببرتم راه آهن که برم پیش مامانم اینا هوراااااااااا

بی بی هم چنروز بعد من میاد

پس همین الان به همه تون میگم عیدتون مبارک

از ته دل دعا میکنم همه مون سال خوب و شادو پر خیر و برکتی رو شروع کنیم

سالی که همش توش خوشحال و راضی باشیمو به آرزوهامون برسیم

بلاخره سومین سالگرد ازدواج منو بی بی هم داره میرسه ... :)

خدایا بابت همه چیز شکرت

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:41 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:19 توسط نی نی| |

دیروز آخرین جلسه کلاسم بودو رفت تا بعد عید که دلم بخواد بازم برم یانه چون فک کنم دیگه میره از اول درس میده

دیشب که بی بی اومد خونه بهش گفتم دیگه باید ساک یا چمدونو دربیاری هم لباسای زمستونه رو جمع کنیم و لباس خنکارو در بیاریم و هم اینکه کم کم وسایلمونو جمع کنیم واسه سفر که نشه واسه روز آخری هول هولی

هی چنبار گفتم گفت چمدونو میخوای بیاری یا ساکو ؟ کدومو میخوای

میگفتم نمیدونم !

بعد یخورده بعد دوباره گیر میدادم :|

آخرش تو رختخواب بودیم گفت میخوای همین الان برم همه رو بیارم پایین ؟! نمیگی کدومو میخوای آخه!

و من تصمیم نگرفته هی غر زدم .... :)

دیروز سرم خیلی شلوغ بود خیلی کار داشتم تا وقتی بی بی اومد همش درحال رفت و آمد بودم

حس کردم لی لی زیاد تکون نخورده بعدشم هرچی نشستم تکون نمیخورد یکم نگران شدم!

رفتم رو دست چپم دراز کشیدم شروع کرد به فضولی کردن آخه میگن رو دست چپ بچه راحت تره و لی لی هم که توی سونو نوشته بود چرخیده و سرش از ماه 4 پایینه ، خب وقتی من ایستاده باشم یا نشسته باشم سیخ سرجام اون بنده خدا سرو تهه و راحت نیست واسه تمون خوردن! اما وقتی دراز میکشم اونم حالتش دراز کشیده میشه و راحت میتونه فضولی کنه

دیدم خیلی داره میکوبه و ورجه وورجه میکنه بلوزمو زدم بالا که بی بی هم ببینه

ازین فیلما دیدین که عجیب غریبن بعد مثلا یه چیزی میره زیر پوست یه آدمی هی تکون میخوره و جابجا میشه؟ آدم میترسه

دقیقا شکم من همونجوری یه چیز قلمبه میومد بالاو ازینور تا اونور میرفت و ما با چشم دنبالش میکردیم ! راستشو بگم خودمم میترسم گاهی زیادی میاد بالا و یه قلمبه ی بزرگ میشه ! آخه یبارم داشتم نوازشش میکردم مثلا که اینجوری کرد بعد من کامل زیر دستم اون قسمت بدنشو حس کردم بااینکه مشخص نبود دستشه یا پاشه اما حس کردم یه قسمت بدنش زیر دستمه و داره جابجا میشه خیلی ترسیدم !

اینجوری احساس میکنم به پوستم خیلی نزدیکه واسه همین نگران میشم اونروزم که کرج بودیم ، همیشه حواسم به بچه ها هست نزنن بهم اونروز ثانیه ای رومو کردم به دختر ازول یا بی بی دقیق یادم نیست، پسر ازول با این توپ کوچیکا که توش یه ماده ایه و روشن میشه و سنگینن پرت کرد دقیقا کوبید رو شکمم! جاشم درد گرفت بعد ازون دیگه همونجا گاهی یهو درد میگره و گاهی پهلوم تیر میکشهبعد ازونم یه ماشین اسباب بازیشو پرت کرد دوباره خودر تو شکمم که دیگه یکم بهش اخم کردم مثلا دعوا کردم بترسه چیزی پرت نکنه

پسرشو خیییییلی دوسدارم خیلی شیرینه اما جالبه برام آدم هرچقدرم بچه های اطرافیانشو دوس داشته باشه پاش که بیفته بچه خود آدم براش عزیزتره اون لحظه دوس داشتم خفش کنم هی پیز پرت میکرد سمتم و دقیقا میخورد تو شکمم و دردم میگرفت 

بی بی بنده خدا هم دیگه همش چسبیده بود به من و دستش جلوی من بود بلایی سرم نیاد هرچیم بهش میگفت اینکارو نکن بچه دوساله که حرف گوش نمیکنه

خلاصه از کجا به کجا رسیدم!

داشت زیر پوستم تکون میخوردو بی بی هم جفتم بود داشت با چشما گرد نگاه میکرد !

بهش گفتم دستتو آروم بزار روش احساسش کنی 

گفت نههههههه میترسم !!!! تو بچه مو قورت دادی ! چه وحشتناکه !!!

:|

ولی در کل جالب بود چون هرچی بزرگتر میشه تموناش بیشتر مشخصن گاهی پتو رومه و دراز کشیدم یهو پتو میپره بالا :)

امروز پاشدم گفتم بزار وسایلامو جمع کنم بزارم گوشه اتاق ببینم چه اندازن که ساک ببریم یا چمدون 

چون همیشه چمدون با وسایلای من پر میشد بی بی بنده خدا باید وسایلاشو توی کوله پشتی خودش میاورد 

خورده ریزه هارو جمع کردم و رفتم سراغ لباس هرچی نگاه کردم دیدم من خو هیچی ندارم بیارم اونجا بپوشم که جلو بقیه مناسب باشه !

هرچی الان تو خونه میپوشم یا آستین حلقه ای یا کوتاه و خلاصه راحتین 

فقط تونستن دوسه تا لباس بزور جدا کنم که اوناهم واسه عید اونجا گرمن!!!!

مثلا حالا لباسامو جمه کردم دیدم چنتا لباس انداختم گوشه اتاق که خیر سرم ببینم تو چمدون جامیشن یا ساک :| !!!!

با اونهمه غری که دیروز به بی بی زدم الان میاد مسخرم میکنه!

البته ماما گفت پریمان و پریسا چند دست لباس دیگه برات گذاشتن اینجا که اگه خواستی بپوشی ...

باز یکم امیدوار شدم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:11 توسط نی نی| |

5شنبه رفتیم کرج خونه ازول اینا و تا جمعه ظهر پیششون بودیم

ازول این چنوقت مثه یه خواهر بهم رسید واف-قعا دستش درد نکنه و خدا واسه بچه هاش وزندگی خودش جبران کنه

پسر کوچولوش که حالا دو سالش شده یه پتوی نوزادی داشت که دیگه اندازش نیست ازول هم بقول خودش دو روز خوابوندش تو آب و کف و بعدم تمیز شستش بهم گفت چرا 70 80 تمن بدید جای پتو، این که نو مونده منم دیگه استفاده ش نمیکنم یا ببرش واسه خودت یا اگه دوسش نداری ببر تا وقتی که بخوای بخری یه چیزی داشته باشی استفاده کنی

منم اول باب دلم نبود بعد رفتم قایمکی نگاش کردم دیدم بد نیست به بی بی هم گفتم گفت بیارش فوقش خودمونم یکی میخریم اینو میزاریم واسه تو خونه ش

مانتویی که یه ماه پیش بی بی واسه تولدم خریده بود از پشت کتف و کمر و مخصوصا آستینا وحشتناک تنگ و آزار دهنده شده جوری که میخوام برم بیرون عزا میگیرم که باید لباس عوض کنمو اونو بپوشم

آستیناشم تا زیر آرنجن و مجبورم آستینچه باهاشون بپوشم همین باعث میشه بیشتر گرمم شه و کلافه شم

ازول بهم گفت حتما برو یه مانتوی دیگه پانچ بخر که عید اذیت نشی ، همیشه بهم میگه کاریو کن که خودت راحتی نه اینکه بی بی میگه ، بقول ازول مردا که این چیزارو متوجه نمیشن بفکر خودت باش بی بی رو ول کن ! :)

یا بهم میگفت واسه برگشتتم بلیط قطار بگیر با ماشین برنگردی اذیت بشی بفکر خودت باش

وقتی آدم میبینه خواهر شوهرش داداشم داداشم نمیکنه و اول منافع داداش خودشو در نظر نمیگیره دیگه چرا باید نسبت بهش حساس باشه یا توی مواقعی ازش ناراحت شه

مثلا ازول تولد منو تبریک نگفت من ناراحت نشدم واقعا چون میدونم چقد محبت در حقم کرده و اخلاقش جوریه که تولد هییییچکشو تبریک نمیگه چون یادش نمیمونه

ما اکول تبریک نگفت ناراحت شدم چون ازش انتظار داشتمو میدونم که تولد همه رو یادش میمونه و تبریک میگه واسه منم فقط سال اول تبریک گفت، حتی بی بی هم گفت فک میکردم اکول امسال تولدتو تبریک بگه ...!

خلاصه بحث خواهر شوهرا رو بزاریم کنارو برگردیم سر بحث خودمون..

جمعه ظهر هم منو بی بی اینهمه راه تو ترافیک وحشتناک دو ساعت تو راه بودیم

بی بی داشت از یه ماشین سنگینه سبقت میگرفت و همزمان جاده هم باریک میشد ینی بی بی باید با حواس جمع رد میشد

یه ماشینه ازون راننده ها یهو کشید بغل بی بی و خواست زودتر بی بی سبقت بگیره بعدم دستشو گذاشت رو بوووووووووق که بی بی برگرده عقب تا اون رد شه اول...چسبوند بهمون

خیلی ترسیدیم یه آن بی بی حواسش نبود مونده بودیم بین اونو ماشین سنگین

مارو پرت کردو اونور خودش زودتر سبقت گرفت رفت...

هیچی کفری و عصبی شدیم اما گذشت

اینهمه کار خطرناک کرد رفت جلومون شروع کرد رفتن! دیگه عجله نداشت انگار !

بعد گیر کیرد پشت چنتا ماشین و بهش راه نمیدادن...دقیقا جلوی ما

بی بی هم خیلی از دستش عصبانی شده بود بوق میزد واسش که ببینه وقتی آدم راه جلوش باز نیست نمیتونه به ماشین عقبی راه بده

به بی بی گفتم نزن درست نیست اینجوری بقیه هم اذیت میشن اوناهم حق دارن

بی بی گفت ندیدی چیکار کرد اگه همین دوتا بوقم نزنم خفه میشم (راس میگفت واقعا نزدیک بود بریم تو چرخ ماشین سنگینه!)

حس کردم دارم از استرس خفه میشم نفسم بالا نمیاد

خیلی ترسیدم..نمیدونم جدیدا چرا اینقد ترسو شدم مخصوصا وقتی جلو میشینم ! حتی اگه با ماشینای دیگه سوار شم هی خودمو میچسبونم به صندلی و پامو جای ترمز ناخودآگاه فشار میدم!!! (واکنش ناخودآگاهمه!)

خلاصه اینقد ترسیدم ازون فضاوو استرس گرفتم یهو زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن

ازون گریه ها که فک آدم میلرزه و انگار دست خودش نیست! همینجوری نیشسته بودم ربع ساعت تمام اشک بود که از چشام میومد پایین!

هرچی بی بی معذرت خواهی کرد شوخی میکرد حرف میزد دوباره میگفت ببخشید دستمو میبوسید بحثو عوض میکرد ...هیچ!

من همچنان اشک میریختم! بهشم گفتم باور کن ناراحت نیستم ! خیلی ترسیدم الانم اصلا دست خودم نیست گریه میکنم!

شاید اینقد حساس و ترسو شدن هم از تغییرات هورمونی باشه چون من اینجوری نبودم!!!

نمیدونم!

رفتیم امامزاده حسن و دوباره مانتو فروشیارو گشتیم 

اصن به حدی شلوغ بود که اگه میشد به بی بی میگفتم برگردیم خونه اما چون بی بی خیلی اذیت شد تا آوردم تا اونجا دیگه روم نبود

پانچ هم پیدا نکردم :|

ینی بود اما خیلی گل باقالی بودن یا اینکه قیمتشون بالای 100 بود

آخر سر شانسی رفتم توی یه مغازه و بعضی مانتوهای قدیمی شو حراج کرده بود یه مانتوی بارداری خیییییلی خوشگل دیدم پرو کردم خیلیم از مدلش و راحتیش خوشم اومد تنها عیبش این بود که سفید بودو تاپ زیرم مشخص میشد توش

وگرنه عاشقش شدم ! قیمتشم 39 تمن بود فقط!

حیف شد .. :(

دس از پا درازتر برگشتیم خونه.

امروز باید دوباره صب زود پامیشدم میرفتم بیمارستان واسه امضای دکتر واسه تشکیل پروندم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:0 توسط نی نی| |

امروزم ساعت 8 بی بی سه ساعت نشست بالا سرم تا بیدارم کرد ببرم آزمایشگاه

دکتر گفت این آزمایش غربالگری گلوکزو کم خونی اورژانسیه باید سریع بدی

دیشب خیلی بد خوابیدم...تا صب 20 بار بلند شدم این پهلو اون پهلو شدم اصلا راحت نبودم نمیدونم چرا

صب نمیتونستم زود بیدار شم

بی بی دوباره دیشب ساعت 10 11 بیهوش شد

شکر خدا اینچنروز کارش خیلی زیاد شده وقتی میاد خونه جون به تنش نیست زود بیهوش میشه البته منتنها میمونم اما خب...

حس میکنم ازون روزی که به خدا گفتم من به شوهرم غر نمیزنم تا دلش نشکنه و معامله با تو ... بخاطر تو.... کار بی بی خیلی بیشتر شده...حس میکنم خدا عوضشو داره بهم نشون میده

خلاصه با بدبختی پاشدم و باید ناشتا میرفتم آزمایشگاه

گفتم اگه گفت آزمایشت 20 30 تمن بیشتر میشه آز نمیدم چون واقعا الان نمیتونم خیلی خرج کنم واسه آزمایش اینا

بهش گفتم میخوام ببینم هزینه ش چقد میشه؟

گفت باشه بشین بعد 5 دقه دوباره رفتم گفتم چی شد گفت باشه

بعد 10 دقه گفتم خانم من فقط یه قیمت خواستما! (بی بی هم منتظر تو مشاین دم در!)

گفت دفترچتو گذاشتم سر نوبت خانم!

گفتم نوبت چیه بابا ! فقط قیمت میخوام !

گفت اینهمه آدم جلوتن !

گفتم بابا حدودی بگو نمیخوام اصلا دقیق !

گفت33 تمن

گفتم پس پذیرش کن

بعد گفت بیا نوبتته 22تمن بده

کارت بهش دادم آخرم 21700 حساب کرد !

حدودیش تو حلقم!

ازم خون گرفتن و بهم یه لیوان گلوکز داد بخورم

خواستم برم که بعد یه ساعت بیام گفت نه حق نداری بری بیرون نباید اصلا راه بری ! همینجا باید دو ساعتو بشینی!

هیچی دیگه به بی بی گفتم بره بنده خدا نیم ساعت علاف شد

ساعت 9 و25 دقه شربته رو خوردم

آز بعدیم رفت واسه 10 و 25 دقه

منم چنان گیج خواب بودم که تا اونجا بودم 60 بار خمیازه کشیدم همه رو گیج کردم

شانس یکی از بچه های کلاس بارداریو دیدم یه یه ساعتی باهم حرف زدیم اونم واسه همین آزمایش اومده بود

بهم گفت چندماهته؟ گفتم تازه رفتم توی 8

گفت وای من فک کردم 9 ماهته! گفتم چه خوب ! تواولین نفری که میگی بهت میاد بیشتر باشی :)

گفت چن سالته؟ گفتم فلان ...:)

گفت واای بهت نمیاد ! بهت میاد کمتر باشی :|

منم سریییییع شالمو درست کردم مو سفیدامو هل دادم داخل یوقت نبینه نظرش عوض شه 

آخه از عید پارسال که رنگ نکردم و بعدشم بارداریم موهام مشکی مونده بودو از وقتی باردار شدم موها دقیقا دوبرابر همین جلوی سرم هم از شانس بدم همه سفید شدن جوری که هر چنروز یبار یکی بهم میگه واااااای چقد موهات سفید شده!

منم هی باید واسه همه توضیح بدم که ارثیه 

واسه عید همکه نمیتونم رنگ کن ملعبه ی خاص و عام میشم اونم فامیل ما که به کش تمبانت هم کار دارن 

خیلی خوابم میومد به خانمه گفتم کاش تخت بود دراز میکشیدم چشام وانمیشن اصن !!

خلاصه یه ساعت گذشت و اون رفت آخرین آزشو دادو رفت

منم بعد 10 دقیقه رفتم دومین آزمایش خونمو دادم و دوباره نشستم

حس کردم حالم داره به هم میخوره هی روی تنفسام دقت کردم که حواسم پرت شه دیدم یهو انگار سرم خالی شدو جلو چشمام داره سیاهی میره

قبلا هم اوایل بارداریم اینجوری شدم که دیگه بی حال بعدش میفتادم یکی باید جمم میکرد

ترسیدم

به خانمه گفتم خانم حالم خوب نیست چشمام سیاهی میره

گفت بیا برو رو تخت دراز بکش نباید بیاری بالا

منم خوشحال ازینکه تخت گیر آوردم بدو رفتم دراز کشیدم 

یه ساعت آخرم گذشت و سومین آز خونو دادم و به بی بی زنگ زدم حتی وقت نداشت درست جواب بده گفت یه دربست بگیر برو خونه

منم رفتم، ساعت 12 رسیدم خونه

مقدار ناچیزی  ماکارونی با ماست خوردمو راستش حس کردم ماکارونیا افتادن اون ته تهه معدم ! همون موقع که غذام تمام شد هم احساس ضعف میکردم آخه باید رعایت کنم مثلا دیگه!

بعد را به را چپ کردم دو ساعت خوابیدم

امیدوارم که آزمایشم خوب باشه فردا جوابش میادو شنبه باید دوباره برم بیمارستان 

این بود داستان ما 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:38 توسط نی نی| |

اول این بگم با اینکه هیچ ربطی نداره!! تازه یه تخم بلدرچین از بالا از دستم افتاد رو سرامیکا کف آشپزخونه قل خورد رفت زیر یخچال

پوستش تمااااام خورد شد ریز ریز شد اما نشکست !!! مثه شیشه ماشین که خورد میشه سر جا خودش

خیلی برام جالب بود! بعدشم رب ساعت آبپزش کردم ازش هیچی نزد بیرون !

اینم یک تجربه !!!

****

امروز جواب سونوی دیروزمو بردم بیمارستان پیش خانمه

پروندمو تاحدودی تکمیل کردو دوباره آزمایش تحمل قند (غربالگری گلوکز) واسم نوشت 

وای نمیتونستم بهش بگم بابا پول ندارم دیگه ننویس :(

گفت فردا صب ناشتا باید بری

صدای قلبشو هم گوش داد گفت عالیه (خداروشکر) بعدشم گفت ببین !!!! اومده وسط تر قلبش دیگه یه طرف نیست...هرچی قلب بیاد وسط شکم وضعیت قرارگیری جنین بهتره

گفتم خب آره ورزشایی که گفتینو روزی دو سه بار انجام میدم

رفتم روی ترازو ...

چشمتون روز بد نبینه...

دو هفته پیش که پیش دکتر خودم بودم 65 شده بودم از 60ماه پیشش

الان بعد دوهفته ....  (البته ترازو با ترازو فرق داره اما خب ...!)

قشنگ مثه تو کارتونای موش و گربه قرنیه چشامو در اومدو کش آورد رو صفحه مانیتورش و برگشت سرجاش !!! گفتم هیییییییع!!!!!!!

بچه ها ...

من دیگه آخرامه ...

بعد دو هفته شدم 70

دو هفته !!!

5 کیلوگرممممممممم!!!!

خدایا منو داری به کجا میبری ؟!!!!

آخر سر هم بهم گفت دو هفته ی دیگه که میای باید فقط نیم کیلو اضافه کرده باشی 

فک کن !

من !

دوهفته 5 کیلو

دوهفته نیم کیلو...

بهش گفتم خب پس هیچی نخورم دیگه!!! گفت نه کربوهیدراتتو کم کن و پروتئین بیشتر بخور

عید هم آجیل شور و شیرینی اینا نمیخوری

من هیچی نخورم فقط نفسم بکشم و بی بی رو حین غذا خوردن نگاه کنمم 2 3 کیلو میاد روم چجوری من تا دو هفته دیگه نیم کیلوووووو 

اصن یه وضی !!!!

تازه درک میکنم یکی مثه خالمه و یا کساییو که میگفتن ما آب هم میخوریم چاق میشیم ! بدبختا 

من از امروز فقط دیوارو لیس میزنم دیگه....تمام شد رفت پی کارش 

 

***

تازه داشتم با مامان بزرگم تلفنی حرف میزدم حال دخترمو میپرسید گفتم رفتم سونو گفت خوبه تپله

گفت ای جووونم ای قربونش ای عزیزم .... گفت با داییت که میاد اینجا میشینیم دربارش حرف میزنیم میخندیم ذوق میکنیم

بعد اونروز داییت میگفت خب حالا چیا باید براش بخریم 

گفتم بابا هیچی !

داییم خودش دختر نداره...ولی اینننننقد عاشق دختره که نگو

بچگیام همش با داییم بودم یا تو بغلش بودم همیشه هم برام هدیه های جورواجور میخرید و با زندایی مهربونتر از خودش میبردنم پارک و حتی سفر قم ! حتی وقتی خودشونم بچه دار شدن بازم محبتشون کم نشد

خلاصه خیلی دختر دوسداره

داشت حرف میزدم که یاد سونوی دیروز افتادم گفت شک دارم کمی که دختره ...تو دلم گفتم وای خدایا ذهن ملتو آماده ی ورود دخترمون کردیم !! حالا اگه پسر باشه ملت ضایع میشن  حالا من چکار کنم

به بی بی که گفتم گفت نه بابا خیالت راحت دختره هنوز به من اعتماد نداری! ....

*****

راستی الحمدلله ...خدارو هزار بار شکر قسط وام هم این ماهو هم ماه آینده که تا از سفر میایم باید بدیم رو گذاشتیم کنار بلاخره و خیاااااااااااااالمون راحت شد

هم من هم بی بی 

بزرگترین دغدغه ی فکریمون رو خدا برامون هموار کرد

حالا دیگه میمونه یه پولی واسه سفر که تیو دستمون باشه و کمی پول هم واسه اینکه اگه چیزی خواستیم وایه لی لی بخریم

اونم میرسونه....مثه همیشه

و من روسیاه و شرمنده که اینقد کم طاقت بازی درمیارم..

البته گاهی دلم میگیره یهو دست خودم نیست...

***

الانم به مامانم زنگ زدم چه جالب که توی بازار بودو منم در همین رابطه کارش داشتم

گفتم حوله ربدوشام مردونه واسم قیمت کن ببینم اونجا چقدره واسه عیدی بی بی میخوام اما بهش نگی یه وقت!

قبلا که منو بی بی واسه عیدی ماما گرفتیم 30و خورده ای بود

الان فک کنم حدود 60 تمن شده باشه

نمیشه ازینجا بخرم ببرم چون وسایلارو بی بی با ماشین میاره تابلو میشه میفهمه

مجبورم وقتی رفتم اونجا تا هنوز بی بی نیومده برم بخرم

اینم از عیدیش البته اگه نظرم عوض نشه..

ختم جلسه 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:46 توسط نی نی| |

امروز نوبت سونو داشتم

از وقتی 4ماهم بودو برای تعیین جنسیت رفته بودم دیگه سونو نرفته بودم!

امروز هم برای مایع آمنیوتیک هم جنسیت! هم وزن و وضعین لی لی میخواستم برم 

اون خانمه که واسم سونو نوشته بود چون کارشناس ارشد ماماییه بیمه بادفترچه حساب نمیکرد یجا گفتن 35 تمن یجاهم گفتن 28 تمن

منم رفتم تو صف طویل بیمارستان همون روز تا پزشک عمومی برام نوشت تو آخرین برگ دفترچم آخه با دفترچه 19 تمن میشد خیلیم خسته شدم تو صف سرپا بعدم تو نوبت منتظر...

خلاصه اینکه دفترچم تموم شده بودو دیروز صبح چاشدم رفتم دفترچمو عوض کردم قبلش ازش پرسیدم دارین عوض میکنین این نسخه ی سونومو قبول میکنن یانه ؟! گفت آره قبول میکنن!

امروز ساعت 11و 45 دقه نوبت سونوم بود

منم 10ونیم تازه از خواب بیدار شدم چون قبلا هم پیش این سونوگرافه رفته بودم همیشه آدمو معطل میکنه و دیر میاد اونبار دوساعت دیر اومد که منشیش هی میگفت اذیتی یا نه؟

امروز تولد مامانم بود بهش پیام تبریک دادم و بعدشم بهش زنگ زدم گفتم ما اومدیم اونجا کیک میخوایم ها!

بی بی خداروشکر سرش خیلی شلوغ بودو اصلا نمیتونست جواب تلفنمو بده درست چه برسه باهام بیاد ،ساعت یه رب به 12 رفتم مطب و دیدم بازم مثه اونبار دکتره دقیقا 2ساعت دیر اومده و همه ی بیمارا باید با دوساعت تاخیر برن تو ینی نوبت من میشد یه رب به 2 !!

نمیدونم دکتره چرا اینقد تنبله همیشه دیر میاد با اینکه میدونه مراجعینش خانمای باردارن که نمیتونن دو سه اعت بشینن رو صندلی ! تازه واسه همه هم جا نبود خیلیا مثه من ایستاده بودن سرپا !

تازه سونوی توی دفترچمم قبول نکرد گفت چون اعتبارش فرق داره بیمه قبول نمیکنخ باید آزاد حساب کنیهرچی گفتم خودشون گفتن مشکلی نداره گفت نه نمیشه خانم!!!

28 تمن دادم :|

رفت و رفت و رفت شد ساعت 1ونیم که تِق ! زدو برقا رفت!!!

خاک وچوکم شد !!! حالا که نزدیک نوبت من شد !!!! منشیه زنگ زد سازمان برق گفت تا دو ساعت دیگه برقا نمیان :(

الان مثلا این شانسه من دارم ؟

همه بیمارا یکی یکی رفتن تا دوساعت دیگه بیان من راهم دور بود نمیتونستم برم و برگردم نشستم همونجا

حدود یه ساعتی نشسته بودم که دیگه داشتم از کمر درد کلافه میشدم:(

پاشدم جامو عوض کردم

یه خانمه که 4ماهش بود (به منشیه گفته بود من شنیدم) ازم پرسید بارداری؟

تو دلم گفتم اینم سواله میپرسی آخه 4ماهه !؟!!! مَــــی ای شکم معلوم نیست ؟!!!

فک کنم یکم از قیافه ی متعجبم شوکه شد به شکمم نگاه کرد راستش با این مانتوی گشاد خودمم به خودم شک کردم !

گفتم آره تازه رفتم تو 8 ماه 

گفت بسلامتی...

برقا اومدن هوراااااااا

هه هم رفته بودن خونه اگه شروع میکرد به خوندن اولین نفر من بودم

اسمو خوندو رفتم داخل

اما نمیدونم تاریخ زایمانو چرا برد عقب تر ! قبلا 20 اردیبهش واسم زده بود خود همین خانمه، این دفعه واسم زد 14 اردیبهشت!!!

ای کافر ! وزنشم 1600 واسم زد که فک کنم کمی از طبیعی بیشتر باشه

ینی اینقد لاغر بودم هرچی که اضافه شده همش بخاطر وزن بچه ست نه چربی و اینای خودم!

جنسیت گفت بزن دختر

بعد کمی گفت نه جنسیتو پاک کن !!!!!

چشام گرد شدن !!!!

بهم گفت جنسیتو مطمئن نیستم !

گفتم دفعه پیش خودتون گفتین دختره

گفت آره احتمال زیاد دختره اما یکم شک دارم چون یکم تپله ممکنه پسر باشه ! درست مشخص نیست

و واسم جنسیتو قید نکرد تو سونو چون شک داشت !!!

لی لی ؟  تویی یا داداشته ؟!!!

حالا من چکار کنم؟

 بایانکه دیگه واقعا برام فرقی نمیکنه اما آدم دوس داره مطمئن باشه! تازه من به لی لی دل بستم!!!

دم راه هم رفتم کمی واسه خودم خرید کردمو اومدم خونه...

نمیدونم گفته بودم یانه!

چنروز پیش صبح تا دیر وقت خواب بودم معمولا صبا اینقد لگد میزنه که نمیزاره بخوابم فک کنم از گرسنگیه منم که تنبل !

ماشالا لگداش محکم تر شدن ینی گاهی شکمم گاهی هم بی بی میبینه لباسم یهو میپره بالا

اونرووووووز !!! 

دراز کشیده بودم صبح خیر سرم خواب بودم! ینی همچین زد ! همچین زدا !!!! احساس کردم یکی منو از کمر گرفت کوبید زمین!!!

دوبار محکم رفتم تو هوا کوبیدم زمین  ....ینی قشنگ اولش کمرم از زمین بلند شد بعد پَــــق کوبیدم زمین!

قشنگ تا چند ثانیه شوککککککه مونده بودم !!! که خدایا این بچه (ماشالا) مگه چقد زور داره !!!!

بعد که بی بی گفتم کلی ذوق کرد که دخترم قویه مثه باباشه و ازین اُلدورم کردنا !

بهش گفتم بی بی این بچه لاغر و کم وزن نیست ببین کی گفتم ! اونجوری که منو زد زمین میدونم وطنش زیاده!

الانم رفتم سونو خیلی دوسداشتم وزنشو بدونم

دکتره هم بهم گفت بچتون هم سالمه هم ماشالا تپله :)

برا سلامتی گردالیه مامان صلوات :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:29 توسط نی نی| |

اول تا یادم نرفته بگم دور سوم ختم قرآن لی لی خانم هم تمام شد و ازین ببعد دیگه پراکنده خوانی میکنم...

امروز ظهر هم هفتمین جلسه ی کلاس بارداریمه

پنجشنبه شب طبق معمول ساعت 11شب یهو چنان دوپس دوپس موزیکی تو ساختمون پخش شد که ... زیرپامون میلرزید و صداش درگوشمون بود

بازم مهمانی و سوصدای موزیک در حد عروسی توی ساختمون از واحد پایینیا

تا ساعت 12 شب صدا تو سرمون بود جوری که صدا به صدا نمیرسید تو خونه خودمون!

یهــــــــو ساعت 12 صدا قطع شدو ایندفعه صدای پا بود که انگار قیامت شده بزرگ و کوچیک میدویدن طبقه بالای ما و میدویدن پایین (طبقه پایینمون)

فهمیدیم خبریه بین خونه ی صابخونه هه و دخترش که بالا میشینن

هرچی نشستیم دیدیدم نه انگار تموم نمیشه ! نیم ساعت مثه قوم مغول میدویدن!

منم که فوضوووول! سنگینی نمیذاشت پاشم ! اما بلاخره فضولی بر سنگینی مستولی شدو من پاشدم رفتم از چشمی نگاه کردم که اینا چشونه؟!!!

دیدم دارن وسایل میبرن و میارن 5 6 تا مرد هی بدو بدو وسیله میبردن

کمد بچه و یه عالمه وسیله و بعدشم کریرو روروئک و یه عالمه کارتونو .... (که البته من به آخراش رسیدم)

فهمیدم دخترشون باردار شده جشن گرفتن بازم فامیلا جمع شدن و بعدم داشتن سیسمونی شو میبردن بالا

حتی صابخونه یخودمون هم که برادر این صابخونه پایینیه ست هم بود تو پله ها داد میزدن همو صدا میکردن

تا ساعت دوازده و خورده ای رفتن و اومدن تا تمام شد 

هم از سروصداشون کلافه شدم هم راستش کمی دلم گرفت..

خلاصه گذشت و جمعه تا ساعت 12 خواب بودیم پاشدیم بی بی صبحانه آماده کردو خوردیم و ساعت 1 بی بی رختخوابشو پهن کرد جلو تلویزیون و گفت من چرا اینجوری شدم؟! چشاش وا نمیشد

هی میگفت بزار بخوابم 

گفت تازه پاشدی حق نداری بخوابی

دیدم نه این بیدار بمون نیست

خوابش برد تااااااا ساعت 4ونیم عصر

 دلم تو پذیرایی قفس کوچیکمون داشت خفه میشد! هی بغض میردم هی خودمو آروم میکردم

همش فکر میکردم پس امروز من با بقیه روزایی که بی بی سر کاره و خونه نیست چه فرقی کرد؟!

اینروزا هم که دیگه نهار خونه نمیادو شب هم ساعت 7 اینطوریا میاد...ینی وقتی دیگه هوا تاریکه

صب تا شب تنهام و خیلی تو خونه اذیت میشم...هفته رو به امید جمعه میگذرونم

امروزم که ....

هی اشک میومد تو چشام هی به خودم دلداری میدادم...تا جایی که دیگه دلم میخواست بی بی بیدار هم بشه پاشه بره سر کار جلو چشمم نباشه چون واقعا حالم داشت بد میشد از شرایط

خوب که فکر کردم دیدم دلم از دیشب هم پره...نمیدونستم چرا؟!

بش فکر کردم...

شاید بخاطر دیدن این صحنه ای که دیدم

جشن برای بارداری

دورهمی فامیل و تبریک

و جور شدن سیسمونی بدون دغدغه ی مالی..

و میدیدم اینروزا بی بی سخت داره کار میکنه تا فقط بتونیم پول قسطامونو جورکنیم و باخیال راحت بریم مسافرت عید!

خرید عید واسه منو بی بی که پیشکش

پول توی دستمونم که فعلا هیچی.. :(

دو هفته دیگه باید بریم درحالی که پول قسط هم هنوز کنار نذاشتیم

بی بی هم دلش میخواست شلوار و تی شرت واسه عیدش بگیره که از پول خبری نیست

منم واسه عید کفش ندارم و چنتا تیکه لباس واجب نیاز داشتم که هنوز نتونستم بخرم

سیسمونی واسه لی لی هم پیشکش... 

هنوز واسه دخترم هیچی نتونستم بخرم :( هنوز پولش جور نشده که جتی چنتا تیکه لباس براش بگیرم چه برسه به وسایل درشت تر...

وقتی دیدیم اینقد بی بی داره سختی میکشه واسه پول درآوردن و منم توی خونه از تنهایی سختی میکشم که بی بی بتونه بیشتر سر کار بمونه و آخرشم روز جمعه مون میشه این دلم خیلی گرفت

از دیدن سیسمونی دختره هم که تازه باردار شده و سیسمونیشو راحت بدست آورد هم راستش دلم شکست که من هنوز نمیتونم تو ماه های آخر هم چیزی واسه لی لی بگیرم..

نمیدونم همه فکرا قروقاطی شد تو سرم...

بی بی راست میگه ..هروقت دست و بالمون تنگ میشه همه غم و غصه ها و بی حوصلگیا میاد باهم سراغ آدم و بدتر ناراحتت میکنه

مثلا همین بی بی روزایی که کار براش نیومده و خسته نشده تو کارگاه ، وقتی میاد خونه کم حوصلست و کمک نمیکنه

اما میبینی روزایی که خیلی کار کرده و خیلی خستست میاد خونه همه ی کارای منو کمکم انجام میده!

بقول خودش وقتی کار میکنه و میدونه پول هست انرژی میگیره با همه ی خستگیش!

(چقد حرف زدم!)

خلاصه اینکه جمعه دلم خیلی گرفت درحدی که وقتی بی بی بیدار شد باهام حرف زد و من جوابش ندادم

گفت قهری؟ خو اصلا دست خودم نبود ! گفتم بنظرت امروز با بقیه روزا چه فرقی کرد واسه من؟

سرشو انداخت پایین گفت راس میگی ببخشید اما اصلا نمیتونستم چشامو باز نگه دارم اصلا حالم عادی نبود یه ساعت پیشش بیدار شده بودم! ببخشید :(

احساس کردم گوشه چشمام داره گرم میشه و منم دلم نمیخواد هردقه جلو بی بی اشک بریزم رفتم دراز کشیدم 

دیگه نشد جلوشو بگیرم ...اشکام از گوشه چشام میریخت رو گوشه ی بینیمو میرخت پایین

بی بی اومد بالا سرم هی دستمو میبوسید هی معذرت خواهی میکرد تروخدا نی نی گریه نکن :(

گفتم گریه نمیکنم :|

گفت چرا خب اینا! داری گریه میکنی نفهمیدم چی شد خوابم برد ببخشید تروخدا کریه نکن :(

خواستم بهش بگم دلم از چیا پره....بگم از دست خالی بودنو دیدن وسیله های نی نیه همسایه و ...

دلم نیومد

دلم نیومد بهش بگم از بی پولی که اون به خودش بگیره و غرورش بشکنه فک کنه نتونسته نیازای خونوادشو تامین کنه و بره تو خودش

تو دلم گفتم خدایا بخاطر تو هیچی نمیگم، سکوت میکنم تا شوهرم ناراحت و خجالت زده نشه 

بخاطر تو...

نمیدونم چرا وقتی تو دلم داشتم با خدا حرف میزدم و سپردم به خودش خیلی زودتر حالم خوب شد و تونستم بخندم !!!! بی بی هم که دید خندیدم خوشحال شد با کلی قربون صدقه و بوسیدن بلندم کرد و غذارو گرم کرد بخوریم

الا بذکر الله ، تطمئن القلوب ...♥

آماده شدیم بریم کمی بازار بگردیم دیگه تحمل خونه رو نداشتم

رفتیم بازارو کمی گشتیم ....هنوز واسه مامانم هم نتونستم عیدی بخرم...و عیدی حج واسه خالم

تازه سونو هم باید برم دوشنبه تا ببینم لی لی در چه وضعیه ..خیلی دوسدارم وزنشو هم بدونم، ببینم لاغره یا معمولی...چاق که نیست چون نه باباش تپله و نه مامانش!

پریمان هم اونروز بهم گفت اگه دستتون تنگه واسه عید اومدن یا خرید عید یا وسیله های نی نی تون هرچقد میخوای به من بگو میریزم حسابت اصلا تعارف نکن من پول دستم هست گفتم نه ممنون هست 

ماما هم بهم گفت آره اگه پول نیاز دارین بهم بگو من دارم...

نه اینکه میبینن هنوز واسه لی لی هیچی نخریدیم..

اما ازونور خونواده بی بی تعارف پول که هیچی ...که بخوان تو فکر باشن پسرشون دستش خالی هست یا نیست زنش بارداره و دم عیده و چنوقت دیگه هم بچه ش قراره بدنیا بیاد و خرجا هم زیاده..

تو فکر خرج پسرشون که هیچی ...یه زنگم نمیزنن درست حال آدمو بپرسن! هربار هم بی بی به مامانش غر میزنه که شما حتی یه زنگ نمیزنین حال دخترمو بپرسین! اونم هی میگه سرم شلوغه ..

واقعا مهربونی و مسئولیت پذیری و همدردی از خرجای زیاد از خونواده بی بی میباره ...

دیشب هم آماده شدیم و عکسای پایان ماه هفتم لی لی رو با بی بی گرفتیم

امروز فردا لی لی انشالا میره توی هشت ماه

لباسایی که میپوشیدم واسه عکس دیگه اندازم نیستن و هی شکمم تو عکس معلوم میشه هم خندم گرفت و هم کفری شدم عکسامون خراب میشد :)

بی بی هم کلی مسخره بازی درآورد و من بریدم ازبس خندیدم :)

خدایا مثه همیشه که ولمون نکردی به حال خودمون بازم میگیم پناه بر خدا

همیشه رسوندی

اینبارم میرسونی

ببخش کم حوصلگی مارو ...

 

****************

دوستان عزیزمممممممم

ازینکه با این پستم ناراحتتون کردم معذرت میخوام

ما خانما گاهی یهو دلمون پر میشه و میگیره و باید حتما حرف بزنیم

چه بنویسم چه حرف بزنیم با کسی و دردو دل کنیم

من عادت ندارم به خونوادم درباره ی مسائل خصوصی زندگیم چیزی بگم و غر بزنم و ایراد بگیرم

به بی بی هم نمیشه همیشه گفت بلاخره ناراحت میشه

اینجا تنها جاییه که میتونم دلمو خالی کنم

ماها وقتی غرزدیمو دلمونو خالی کردیم بعد حالمون خوب میشه پس نگران نباشید الان عالیه عالیم :)

بازم اگه ناراحت شدید ببخشید ... :)

نوشته شده در شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:6 توسط نی نی| |

اوایل سال بود یا آخرای پارسال یادم نیست که رفته بودم همین بیمارستانی که الان میرم... رفته بودم واسم آزمایش و چکاپ قبل بارداری بنویسن

همین خانمی که الان آموزشمون میده و من خیییییلی از آموزشاش راضیم توی اتاق بود

یادمه خیلی بداخلاق باهام برخورد کرد و سوالمو جواب نداد فقط تند تند چنتا چیز الکی تو دفترچم نوشت و یجوری بهم گفت پاشم برم که بیمار بعدی بره تو

منم از همون موقع قید این بیمارستانو زدم چون از رفتارشون خیلی بدم اومد

دیگه رفتم تحت نظر پزشک خصوصی ..

همه کسایی که میان کلاس آموزش بارداری رو همین خانمه گفته بااااااید بیان و آموزش ببینن

ینی وقتی میرن و براشون پرونده تشکیل میده به اجبار میفرستشون همین کلاسه و باید برگه امضا کنن

اما من که پیشش نمیرفتم و خودسرانه این کلاسارو میرفتم بدون اینکه توی این بیمارستان پرونده داشته باشم آخه بنظرم چیزایی که آموزش میدن وااااقعا جالب و بدرد بخورو کارآمده اونم واسه کسی مثه من که زیر صفره اطلاعاتش!

خلاصه قاچاقی کلاسارو رفتم و همش نگران بودم سرکلاس خانمه ازم بپرسه تو که بیمار من نیستی اینجا چیکار میکنی؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همیشه یه جوری نگاه میکرد که میگفتم واییییی این الان میخواد بپرسه ... 

اما سر کلاس تک تک جمله هاشو مینوشتم و کامل با دقتی مثل جغد !به حرفاش گوش میکردم ! مثه بچه درس خونا هم صندلیای اول مینشستمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه قشنگ فیس تو فیس خانمه 

بعضی وقتا از مراحل زایمان یا شیردهی یا هرچی چیزایی که میگفت بچه ها هرهر میخندیدن و مسخره میکردن اما من هیچوقت جلف بازی درنمیاوردم چون برام مسخره نبودو مسئله جاافتاده بودن خب (نمیتونم بیشتر توضیح بدم)

ینی وقتی همه داشتن میخندیدن من قشنگ زل زده بودم تو چشمای خانمه و دستم هم تند تند مینوشت Reading a Book

قبلنا هم یه سری بلندم کرد گفت پالتوو روسریتو دربیار بیا اینجا و بعد ورزشای دوران بارداریو رو من انجام میداد تا به بقیه ببینن (چقد خجالت کشیدم)

دیروز ششمین جلسه ی کلاسم بود البته روز قبلش برای تشکیل پرونده رفته بودم پیش همین خانمه بیمارستان

نمیدونم چرا رفتم اما از اطلاعاتش خیلی خوشم اومد...کم حوصله و خییییلی جدیه اما خب انگار کار بلده...از هرکیم میپرسیدم میگفت اینجا بیمارستان خوبیه و ما راضی بودیم

پریروز که رفتم تو اتاقش داشت با خدمه بیمارستان حرف میزد بعد بلند شد واسه کاری درحین خرف زدن...

بعد با تعجب نگاه کرد به من گفت من چرا بلند شدم؟!!!

منم خندیدم گفتم نمیدونم!

زد زیر خنده (من شوکککککه که وای این بلاخره خندید!!!) و بعد اومد از جفتم رد شه لپمو گرفت کشید(که الان صورتمم لپو شده خخخخ) گفت خب حالا چی شد تصمیم گرفتی بیای اینجا؟

من    .... 

یکم توضیح دادم و واسم سونو نوشت وقراره که برم بدم و بعد با کل مدارم برم پیشش

برسیم به دیروز...

دیروز هم سرکلاس باز من خط مقدم تشریف داشتم 

اصن همیشه عادت داشتم جلو بشینم بغیر از دبیرستان و هنرستان که بخاطر شیطنتم کمی عقب تر رفتم 

خلاصه شروع کرد به درس دادن

یه چیزی درباره ی تنفس های مخصوص زایمان گفت همه دوباره هررررهرررر زدن زیر خنده یهو روشو برگردوند گفت کی بود خندید ؟  پاشه تنفسارو انجام بده تا یاد بگیره دیگه نخنده !

یهو همه ساکت شدن از ترس !

بعدش به من نگاه کرد گفت تو! تنفسارو انجام بده بقیه ببینن

باز بچه ها یچیزی گفتن و خندیدن

خانمه گفت نه ببینید همیشه بین یه گروه یکی هست که مشخصه فقط گوش نمیکنه و میتونه چیزایی که یادگرفته رو انجام بده و از بقیه  یه پله بالاتره (بمن چه خودش گفت  )

فک کنم تو اون لحظه همه ی بچه ها به خون من تشنه شدنشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه !!! دقیقا حس اون ترول رو داشتم که توی کلاس جلوی همه میشینه و میگه خانم اجازه امروز امتحان داشتیم  خخخخ  بچه ها همه بد نگاش میکنن!

با توضیح تنفسارو انجام دادم و خانمه گفت آفرین

بعد دوباره شروع کرد ادامه ی درس...ایندفعه ورزش ها مناسب برای زایمان... گفت و گفت 

بعد دوباره نگاه کرد به من گفت تو ! روسری آبی ! پاشو بیا اینجا

(حس کردم با گفتن آهاااااای روسری آبییییی بازیگر نقش روسری آبی جلوی عزت اله انتظامیم !!!!)

پاشدم رفتم دوباره همه ی ورزشارو رو من پیاده کردو حتی یه نرمشه بود که دست اون روی شونه های من و دوست من روی پهلوهای اون و به قول خودش حالت رقص دو نفره قِر میدیم !بعدشم کلی ماساژم داد واسه توضیح دادن 

رفتم بشینم جفتیم بهم خندید و گفت خسته نباشــــــی! :|

و اینگونه کل کلاس برعلیه من شورانده شد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همیشه تو فکر مامای خصوصی بودم اما توی این بیمارستان کسی رو نمیشناختم

آخر کلاس از خانمه پرسیدم نظرتون درباره ی ماما خصوصی چیه؟

گفت خب ماما میاد همین چیزایی که من بهتون یاد دادمو میگه ! قرارداد ببندی یه مقدار هم ازت میگیره!

گفتم آره اما آدم خیالش راحت تره یکی تو اتاق زایمان بالا سرش باشه خب :(

اگه خواستی موقع زایمانت اگه صبح یا عصر بودو من توی بیمارستان بودم بگو خودم میام بالا سرت 

(بچه ها گفته بودن این خانمه توی این بیمارستان واسه کسی زایمان انجام نمیده!!)

خلاصه اینکه عاااااشُق من شده انگار 

خدایا بخیر بُگذران 

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:59 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:14 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:30 توسط نی نی| |

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:57 توسط نی نی| |

متن درباره ی مسائل مالیه. چیز خاصی نیست

ببخشید دوستان


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:44 توسط نی نی|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:47 توسط نی نی| |

 

همه بخاطر برف و بارون تصادف میکنن

تو شهر ما بخاطر گردوخاک و نبودن دید ...

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:35 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:13 توسط نی نی| |

غلو نمیکنم!

هربار که ضربه میزنی

حس میکنم یک مادرم ...

06300000

نوشته شده در یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:6 توسط نی نی| |

کاملا خصوصی

رمز داده نمیشه به هیچ وجه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:25 توسط نی نی|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:53 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:4 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 0:50 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:19 توسط نی نی| |

روزمره ی معمولی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:51 توسط نی نی| |

دیروز بی بی بلاخره دوچرخمو فروخت

440 تمن فروختش

دلم براش تنگ شده دوسش داشتم اما میدونم با بچه دیگه زیاد نمیتونستم ازش استفاده کنم...

ولی خب یادگاری و هدیه بود از بی بی...

دیشبم بی بی رفت جواب آژمایشامو گرفت

خودم نگاه کردم یکم کم خونی گرفتم ویلی بقیه ش خوب بود شکر خدا

امروزم بردم نشون دکتر دادم گفت یکم کم خون شدی باید قرص آهناتو دوبرابر بخوری

غربالگری گلوکزم هم مفی بود شکر خدا مشکلی نبود

بااینکه دکتر بهم گفت بازم باید رعایت کنی چون زیاده روی کنی توی خوردن شیرینی ممکنه بگیری بعدا! بااینجال دم راه برگشت خونه یه عالمه ویفرو روکش کاکائویی گرفتم وااااای دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم

دو تا خانم اومده بودن تو مطب میخواستن دکتره بیاد زایمان طبیعی خواهرشونو انجام بده براشون خصوصی

دکتره بهشون گفت 2ملیون و خورده ای میگیرم!!!!!

شوکه شدم!

چون چنوقته دارم دنبال ماما ی خصوصی میگردم که همه ی کارای بدنیا اومدن لی لی رو خودش با صبرو حوصله انجام بده و کمک دستم باشه همش پیش خودم باشه اما هنوز موفق نشدم تو تهران پیدا کنم..

خواهرم که ماما خصوصی گرفت 300تمن شد اما ماماهه از وقتی دردش گرفت بالا سرش وبد همه کاراش کرد تا بچه ش بدنیا اومدو داد دستش شیر خورد و خوابوندش و خیالش از بابت خواهرم راحت شد بعد رفت

بنظرم من که خیلی ارزششو داره آدم 300 400 بده اما خیالش راحت باشه یکی تمام وقت بالا سرشه!

کاش گیرم بیاد یه ماما ی کاربلد

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت 14:3 توسط نی نی| |