نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 15:39 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 9 بهمن1393ساعت 0:50 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 7 بهمن1393ساعت 14:19 توسط نی نی| |

روزمره ی معمولی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 4 بهمن1393ساعت 14:51 توسط نی نی| |

دیروز بی بی بلاخره دوچرخمو فروخت

440 تمن فروختش

دلم براش تنگ شده دوسش داشتم اما میدونم با بچه دیگه زیاد نمیتونستم ازش استفاده کنم...

ولی خب یادگاری و هدیه بود از بی بی...

دیشبم بی بی رفت جواب آژمایشامو گرفت

خودم نگاه کردم یکم کم خونی گرفتم ویلی بقیه ش خوب بود شکر خدا

امروزم بردم نشون دکتر دادم گفت یکم کم خون شدی باید قرص آهناتو دوبرابر بخوری

غربالگری گلوکزم هم مفی بود شکر خدا مشکلی نبود

بااینکه دکتر بهم گفت بازم باید رعایت کنی چون زیاده روی کنی توی خوردن شیرینی ممکنه بگیری بعدا! بااینجال دم راه برگشت خونه یه عالمه ویفرو روکش کاکائویی گرفتم وااااای دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم

دو تا خانم اومده بودن تو مطب میخواستن دکتره بیاد زایمان طبیعی خواهرشونو انجام بده براشون خصوصی

دکتره بهشون گفت 2ملیون و خورده ای میگیرم!!!!!

شوکه شدم!

چون چنوقته دارم دنبال ماما ی خصوصی میگردم که همه ی کارای بدنیا اومدن لی لی رو خودش با صبرو حوصله انجام بده و کمک دستم باشه همش پیش خودم باشه اما هنوز موفق نشدم تو تهران پیدا کنم..

خواهرم که ماما خصوصی گرفت 300تمن شد اما ماماهه از وقتی دردش گرفت بالا سرش وبد همه کاراش کرد تا بچه ش بدنیا اومدو داد دستش شیر خورد و خوابوندش و خیالش از بابت خواهرم راحت شد بعد رفت

بنظرم من که خیلی ارزششو داره آدم 300 400 بده اما خیالش راحت باشه یکی تمام وقت بالا سرشه!

کاش گیرم بیاد یه ماما ی کاربلد

نوشته شده در سه شنبه 30 دی1393ساعت 14:3 توسط نی نی| |

بی بی امروز با صابخونه حرف زد

اونم فت پول دستش نیست که به ما بده باید خونه رو بزاره بنگاه

 بی بی هم گفت باشه بزار ...

خدایا هرچی خیره همون کن

نوشته شده در دوشنبه 29 دی1393ساعت 14:30 توسط نی نی|

5شنبه شب با بی بی رفتیم بازارو بازم کلی گشتیم واسه لوازم

چون پول کم دستمون بود تصمیم گرفتیم بنا به قیمت وسیله ها ساک وسیله ها ، پتو، و حوله ی حمامو فعلا بخریم

کیف که ازخیلی مدلای ساده خوشم نمیومد اینقد گشتیم تا بلاخره چیزیو که دوسداشتم پیدا کردیمو خریدیم

سبز خریدیم چون مامانم سرویس رختخوابی که واسش دوخته بود سبز فسفریه

بعدشم یه سرویس حوله ی حمام براش خریدیم که بنفشه و روش تیکه های عروسکی داره

پتو هم خواستیم بخریم اما پیش ما هممممممهی مغازه ها فقط یه نمونه پتو داشتن و من اون نمونه رو دوسنداشتم طرح دیگه ای دلم میخواست کمی رنگ قشنگ تر و کمی شلوغ تر و عروسکی تر

اما انگار یه کارخونه اومده کل منطقه ی مارو پتو داده و رفته!

البته خاجیشم بود که جنسش فوق العاده بود بین 50تمن تا 70 تمن ! بی بی گفت ازینا بخریم 

گفتم آخه چه خبره وایه بچه 70 تمن پتو بگیریم واسه چنوقتش هم بیشتر بدردش نمیخوره! البته رنگ رنگی هم نبودن! تک رنگ بودن و مثلا صورتی خییییلی کمرنگ تنها حسنشون جنس خیییلی نرمشون بود

خلاصه اینکه ساک رو 42 تمن و سرویس حوله رو 27 تمن خریدیم با تخفیف

پتو هم گذاشتم وقتی رفتم کرج ببینم اونجا چه نمونه هایی دارن

فردا ظهر که جمعه بود درحالی که ما هنوز خواب بودیم دوست بی بی زنگ زد که ما میخوایم خونوادگی بریم بیرون واسه نهار خانمم هم واسه خانمت آش رشته درست کرده شما هم بیاین (همون 3ماه و نیمیم که از اهواز اومدم تهران هوس آش رشته کردم خانمش از همون موقع تو فکرم بود تا برام آش درست کنه)

ماهم پاشدیم صبحانه خوردیم و نماز ظهرو خوندیمو آماده شدیم رفتیم کمی تخمه ومیوه خریدیم رفتیم جایی که گفته بودن

روستای وردیج بود میگفتن رودخونه داره خیلی قشنگ و با صفاست رفتیمو منتظر موندیم تا اومدن دنبالشون رفتیم تا اونجایی که مد نظرشون بود

آب رودخونه هه رو بسته بودن ، بخاطر سردی هوا درختا هم خشک و زمینم خاکی و خشک بود..یه چیزی مثل چیتگر توی زمستون

همونجا نشستیمو چای تخمه و... خوردیم کمی حرف زدیم عکس گرفتیم 

نهار هم که آش بود و کشک .... وایی

منم که نسبت به کشک حسسسسساسم تعارفو گذاشتم کنارو بیشتر کشکو خودم تنهایی خوردم

میدونستم کسی هم کاری به کارم نداره حتما میگن بارداره و دوسداره بزار بخوره :) خخخخ منم که عاشق کشک ...سوء استفاده کردم :) 

البته قبلش بهشون توضیح دادم که من دوسدارم یه کاسه کشک داشته باشمو بعد روشو با آش تزئین کنم بخورم !

قبل ازینکه هوا تاریک بشه هم برگشتیم خونه...

دیروزم که صب خیلی زود پاشدیم بی بی منو برد آزمایشگاه باید آزمایش غربالگری گلوکز میدادم

جوابشو سه شنبه هبم میدن انشالا که مشکلی نباشه چون دیابت بارداری و اینکه رعایت کنی چیزی نخوری وااااقعا سخته منم که فعلا سینه سوخته ی شیرینی جات شدم !!!

برام دعا کنین مشکلی نباشه :(

خانم دوست بی بی بنده ی خدا دیابت بارداری گرفته بود گفت آخراش فقط میتونست روزی یه کف دست نون و یه میوه بخوره :(

اومدم خونه و ظهر هم جلسه ی دوم آموزش بارداری وزامیان توی بیمارستان بود ساعت1 رفتم بیمارستان خییییلیم شلوغ بود

این جلسه چیزای خیییلی باارزشی بهمون یاد داد

ینی با شنیدن این چیزا فهمیدم من از 0کیلومترم اونور ترم !

بنظرم کسی این آموزشارو ببینه و بچه ی اولش باشه و کسی نیاد کمکش خودش میتونه از پسش بربیاد!

بی بی هم که مشتااااق! هر سری میرم و میام خونه شب باید هرچیزیو یاد گرفتم براش توضیح بدم تا اونم یاد بگیره....دوسداره بدونه ...کلا بی توجه نیست

این اخلاقشو مامانم خیلی دوسداره :)

از لی لی هم چه بگویم که بی بی باهاش حرف میزنه و صداش میکنه اونم با لگد میزنه زیر دستش بی بی هم غش و ضعف میکنه براش... این وسط منم که بخاطر ارتباط این دوتا از داخل دارم منهدم میشم !!!

گاهی حس میکنم در آن واحد هم سمت پهلوی راستم لگد میزنه هم سمت پهلوی چپم !

چندباز اینجوری شده ! میگم نکنه دوقلوان!!!!؟

وگرنه چجوری میشه دو جهت مختلفو باهم لگد بزنه ! ینی بچم پاهاشو 180 باز میکنه لگد میزنه ؟!

یا ازینور با مشت ازونور با لگد؟!

ای خدا دیدی به باباش رفت و شر از آب درومد ؟

البته دخترم به قرآن خودن هم حساسه

وقتی قرآن میخونم حتی اگه از صب هم تکون نخورده باشه شروع میکنه به تاب خوردن...

این دومین باریه که دارم قرآنو به کمک خدا ختم میکنم

بعد ازین میخوام ختم صوتی کنم ینی بزارم جزء جزء بخونه با صداش ختم کنم که لی لی هم بشنوه

راستی بی بی قراره امروز با صاحبخونمون حرف بزنه ببینه 5ماه از قراردادمون مونده قبول میکنه پولمونو بده ما بریم اهواز دنبال خونه بگردیم و پول اون دوستمونو قرض بگیریم یانه

دیگه همه چی بستگی به این داره....

پایان نقطه سرخط . 

نوشته شده در یکشنبه 28 دی1393ساعت 13:49 توسط نی نی| |

امروز کارگاه آموزشی روانشناسی داشتم

ظهر بی بی نیومد

دیشب نصف شب پاشد ژلوفن خورد

باز درد دندون اومده سراغش

امروز که برمیگشتم بهش زنگ زدم جواب نداد

بعد مسج داد رفتم دندون عقلمو کشیدم :0

شوکه شدم !

بنده خدا از دندون هیچ خیر ندید

گفت فردا هم میرم اون یکیو میکشم

منم پاشدم دارم براش آش رشته درست میکنم که نرم باشه بتونه بخوره...

دیشب نشسته بودیم داشتیم با بی بی حرف میزدیم یهو بلوزم پرید بالا!

بی بی قربون صدقه بود که حواله دخترش میکرد!!!!

اونم نمیدونم اون داخل داشت تکنو میزد چیکار میکرد اینقد تکون خوردو تکون خورد که بلوزم هی میپرید

بی بی: ای جوووووون دلم بابایی ای قررربونت بشم ایششششالا دخترم فدات بشم تکون بخور برا بابا ای جااااان دلم ای ....

منم این وسط شلغم!

 

****************

دیشب بی بی سر صحبتو باز کرد، میگفت اگه مامان بابام وقتی لی لی بدنیا بیاد چیز خوبی براش نگیرین یا کم بزارن یا نشون بدن زیاد دوسش ندارن دیگه این بار وااااقعا از دستشون ناراحت میشم و باهاشون قهر میکنم

ایندفعه دیگه پای دخترم درمیونه من نمیگذرم.....چون واسه خودم واقعا کم گذاشتن...

گفتم میتونی ناراحت بشی! اما نباید یوقتی بی احترامی کنی یا چیزی بگی ناراحت شن ...

گفت اگه بابام براش کاری نکنه خیلی ازش ناراحت میشم و دیگه تحمل نمیکنم..

منم نه اینورو گرفتم که بگم نه نباید ناراحت شی عیبی نداره

و اونورو گرفتم که بگم آره باید براش خرج کنن و اگه نکنن باهاشون قهر کنیم و حق بچه مونه و ...

سعی کردم میانه رو باشم

فک کنم اینجوری بهتره...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 24 دی1393ساعت 15:46 توسط نی نی| |

دیشب نشسته بودیم با بی بی روی مبل و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم 

لی لی هم داشت اون داخل آروم ورجه وورجه میکرد! 

نگاه کرد به سمت شکمم گفتم خدایا چرا تکوناش هنوز مشخص نیست که بی بی ببینه احساس کرد یهو شکمم تکون خورد ! 

شوکه شدم!

کف دست بی بی رو گرفتم گذاشتم رو شکمم

یکم منتظر موندم یهو لی لی یه لگد محـــــــکم زد منو بی بی باهم جیغ زدیم ! title=

بی بی دستشو یهو کشید و جییییییغ : ووووووووووووووووییییییییییییییییییی 

بعد یهو از ترس و خوشحالی باهم، سرخ شد صورتش ! 

هی میگفت حس کردم ! تکون خورد ! حس کردم!!!!! 

اولین بار بود تکونای لی لی رو حس میکرد

باورش نمیشد ! چشاش سرخ شدن 

دوباره دستشو گذاشت رو شکمم یکم منتظر موند دوباره لی لی یه لگد زد زیر دستشBaby Girl

بی بی که قش قش میخندید و شوکه شده بود!Happy Dance

منم خوشحال ازینکه بی بی بلاخره وجود دخترشو با دستای خودش حس کرد و نمیدونست باید چیکار کنه از شوق! 

آخرشم گفت وای چقد وحشتناکه تو شکمت تکون میخوره .....!!!

خدایا شکرت 

نوشته شده در دوشنبه 22 دی1393ساعت 15:1 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 21 دی1393ساعت 17:0 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 17 دی1393ساعت 13:47 توسط نی نی| |

دیروز آماده شدم که عکس ماه پنجمم رو بگیرم

3 4روی از ماه پنجم گذشته بود Baby Girl

دوربینو آماده کردم گذاشتم رو تایمر که عکس بگیرم چنتا هم گرفتم

میبینم بی بی میاد از بغل وامیسه دستشو میزاره رو شکمش که من ازش عکس بگیرم !

خیلی خندم میگیره به این مرد خدایا!

ماه پیش هم همینجوری از بغل عکس گرفته بود

فک کنم هرماه میخواد بامن تغییراتشو ثبت کنه

خداروشکر که این مرد اینقد شوخ و بامزست وگرنه من اینجا دلم میپوسید! Smiley

هنوزم که نگاش میکنم ته ته دلم براش قنننننچ میرهزبانکده محصل

واقعا نمیدونم چرا !

بعدشم که خواستیم بریم کرج لباس پوشیدیم بعد شال گردنایی که خودم بافته بودمو گذاشتیم گردنمون و شال لی لی رو هم گرفتیم دستمون و عکس گرفتیم...

البته اینقد هوا گرمه که فعلا فعلنا خبری از شال و دستکش و لباس گرمو اینا نخواهد بود!

ما که بخاری روشن نمیکنیم حتی شبا!

الانم پنجره بازه تا هوای خنک بیاد تو

دارم از گرما خفه میشم!

اصن یه وضی شده! پارسال این موقع درحال یخ زدن بودیم!

این بود انشای من ....! 

نوشته شده در شنبه 13 دی1393ساعت 14:29 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 11 دی1393ساعت 12:25 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 11 دی1393ساعت 12:11 توسط نی نی|

هرچی واسه بارداری من خریدیم بی بی میخوره

هیچی نمیزاره!

مامانم واسم تخمه خریده بود با یه ننه من غریبم بازی از چنگم درآورد نشست همممممه رو خورد

خواستم ازش بگیرم گفت تو چقد کافری ! تو چطططططور دلت میاد اینارو از من بگیری ! خب برات میخرم ! واقعا میخوای از جلو من برشون داری ! تو بی رحمی ..... آخرشم قهر کرد !!!!! Whoop De Doo

هیچی دیگه مجبور شدم تخمه هارو دادم بش تهشونو درآورد بعد رفت یه سری دیگه گرفت ته اونارم خودش درآورد! یه سری دیگه هم باز گرفت نشست پاشونو با لذذذذت همه رو خورد !Happy Dance

بعله .....

مویزامو هم میاد میخوره

تقویتامم دستکاری میکنه 

هروز میشینه با من شلغم میخوره ! مثلا من یه دونه کوچولو بخورم که فقط ویتامینش بهم برسه اون میگه من دوسه تا میخوام یکی کممه !

هروز با من شیر میخوره و سیب سرخشم که سر جاشه

از وقتیم اشتهام زیاد شده میشینه با من میزنه ها!!!! بعدم چپ میکنه یه ور وااااای پکیدم!

کندورم که از قبل میخورد !

دیگه چی بگم؟!

عین یه زن حامله ای داره به خودش میرسه 

صبح اومدم با چاییم بیسکوییت بخورم میبینم بستش خااااالیه ! فقط چن دونه توش مونده بود ! چشام گرد شد!

مسج دادم بیسکوییتا من کو؟!!!!

جواب نداد

گفتم تو که هرکاری من کردم کردی هرچی خوردم خوردی فقط مونده درد زایمان بگیری !

گفت نهههههههه !! 

من دیگه دست به وسایلت نمیزنم 

گفتم تا همینجاشم خوب اومدی

تو الان آماده ی زایمانی

دیگه دیره !

میگه زایمان نه 

(مگه اینکه از زایمان بترسونمش که نره سر خوراکیام دیگه )

نوشته شده در پنجشنبه 11 دی1393ساعت 11:57 توسط نی نی| |

سلام به همه ی خواننده های خاموش !

اینجور که مشخص شد من دیگه تقریبا خواننده ی روشن ندارم !

جز یکی دوتا از بچه ها!

البته بانهایت احترام به همه تون که واسه من وقت میزارین و میاین وبم و میخونین اما تعداد نظرات دوتا پست قبلیو ببینین که اعتراض کردن بچه ها!

بعد حالا برید تعداد نظرات 4  5 تا پستای قبل ترشو ببین! هرکدوم یه نظر !

خب شما باشین اینهمه بیاین عمومی بنویسین بعد هربار یه نظر بزووووور دونظر داشته باشین دیگه میگین چه کاریه عمومی نوشتن!

یکم مرددم نمیدونم شاید ازین ببعد بعضی از پستامو خصوصی کنمو راحت توشون بنویسم و بقیه عمومی

شایدم بعضیا خصوصی و بعضیا رمز دار عمومی

فعلا نمیدونم میخوام چیکار کنم....

ممنون از همه تون که خودتونو روشن کردین 

نوشته شده در چهارشنبه 10 دی1393ساعت 12:37 توسط نی نی| |

ازین به بعد پستام رمزی میشه.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 9 دی1393ساعت 14:52 توسط نی نی| |

امروز ظهر میوه و نسکافه و تخمه برداشتیم رفتیم دریاچه چیتگر

البته وقتی از خونه زدیم بیرون قصد جایی نداشتیم

بعد خواستیم بریم پارک از بریدگی نرفتیم مجبور شدیم بریم جلوتر...نهایتا سر از دریاچه چیتگر درآوردیم

چقدم خوشحال شدیم ! چون تاحالا اونجا نرفته بودیم

خیلی باحال بود...

ولی خب وحححححححشتناااااک سرد بود ینی دوتامون منجمد شدیم خداروشکر نسکافه ی داغ برده بودیم وگرنه همون یه ساعتم دووم نمیاوردیم!

و اینکه وقتی داشتیم دنبال آدرس میگشتیم یه قسمت از پارک چیتگر رفتیم که خیلی خلوت بود

سرویس بهداشتی بود و یه نفر کارگر اونجا

بی بی شیشه ماشینو آورد پایین ازش سوال بپرسه اومد گفت سلام خسته نباشی آقا .... بعد از اینکه جوابمونو داد بی بی گفت اینجا سرویس بهداشتیه؟

مرده یکم ساده بود گفت آره تازه تمیز کردم خییییلی تمیزه بیا برو ببین

(بااینکه اینجاشو نباید بگم خخخخ :).....) بی بی رفت و اومد مرده رفت جلوش گفت دیدی گفتم خیلی تمیزن؟

بعدم اومد در ماشینو خودمونو واسه بی بی باز کرد گفت بفرمایید آقا ...خدافظ

خدامیدونه چقد ناراحت شدم ازین رفتارش...واااااااااقعا دلم گرفت

حتی الانم سعی میکنم اون صحنه رو یادم نیاد خیلی اذیت میشم :(

خیلی براش دعا کردم....انشالا خدا 10برابر 100 برابر از الانش بهش بده خیلی ناراحت شدم درو واسه بی بی باز کرد انشالا خدا بیشتر از ما بهش بده انشالا خدا هم مال بهش بده و هم ظرفیتشو

وقتی آد مای ینجوری ساده دل و مهربون میبینم از ته دل ناراحت میشم... ای کاش دخترمونم یاد بگیره همیشه و هرچقد در توانش هست به آدما کمک کنه و یادش باشه همیشه به چنین آدمایی احترام بزاره

بعضی از آدما که ما هروز میبینیمشونو به چشممون نمیان خیلی قابل احترام تر از آدمایی هستن که شاید ما بخاطر مقام یا مالشون بهشون احترام میزاریم

بعضیا هم قابل احترام ترن و هم نیازمند احترام و محبت دیگران

دخترم تروخدا این جز مهمترین دغدغه های زندگیت باشه....

قربونت بشم که همین لحظه که اینو نوشتم شروع کردی پشت سر هم لگدای محکم میزنی :)

میدونم الان بیداری....

میدونم وقتی حتی توی دلم باهات حرف میزنی میشنوی...

اینروزا اینقد بی بی یه روز درمیون تعطیل رسمی بودو خونه بود خیلی بهش عادت کردم فک کنم هفته دیگه اذیت شم از تنهایی....

نوشته شده در جمعه 5 دی1393ساعت 0:32 توسط نی نی| |

سه شنبه که تعطیل بود دیگه جایی نرفتیم فقط بی بی پول آورده بود میخواستیم بریم خرید کنیم واسه خونه...

بی بی گفت تو بشین (پشت فرمون)

منم نشستم

داشتیم میرفتیم تو خیابون اصلی بودیم هر چندمتری یه فرعی سمت راستمون بود

معمولا (قانونش و عاقلانش) ماشینا صبر میکنن ماشین جلوییشون بره رد شه و بعد اونا میپیچن تو کوچه ای که میخوان

داشتیم میرفتیم که یهو یه ماشینه با سرعت از پشت سر ما اومد از سمت چپ من پیچید اومد با زرنگی به سرعت بزنه از جلوم که که فقط هم یه متر به فرعی مونده بود بره تو فرعی !

نمیدونم میتونم خوب توضیح بدم یانه! مثه اینه که لقمه رو دور دهنت بپیچونی 

از پشت سر ما اومد بزنه از جلوی ما بره تو فرعی ماهم خب تو خیابون اصلی باخیال راحت داشتیم میرفتیم! فاصله اینقد کم بود که تا من ترمز گرفتیم زدم تو چرخش !

حالا چی ! پیاده میشه میگه اشکال نداره فدا سرتون ولی ای چه وضع رانندگیه؟ چرا از عقب زدین به من ؟

بی بی هم کفری شد میگه باشه الان زنگ میزنن مامور ببیاد بگه تقصیر کیه! از عقب اومدی یهو با سرعت میگیری جلو ما تو خیابون اصلی بعد میگی زدی پشتمون !!!

مرده هیچ حرف تو گوشش نمیرفت !

مردم اومدن بزور جمو جور کردن

ماشین ما یکم فرو رفته شد اما لامصب به قول بی بی اون فقط قالپاق ماشینش شکست که اونم 3500 خرجشه

از رانندگی اینجا میترسم راستش استری میگیرم هر آن ممکنه یکی یه کاری کنه اصلا به عقل جن هم نمیرسه !!!

سوار شدیم بریم ..بی بی گفت عزیزم ! ترسیدی ؟

گفتم نه! واسه تو ناراحت شدم!

..

بعدا که جو آروم تر شد بازم برا اینکه مطمئن شم از بی بی پرسیدم تقصیر من بود؟

گفت نه بابا افسر میومد تقصیر اون بود نباید تو خیابون از پشت سر بیاد از جلوی آدم بره تو کوچه !

خیالم راحت شد چون سعی میکنم تا اونجایی که بتونم درست رانندگی کنم

البته آخر ماه صفر هم بود

میگم ماه صفر خیلی سنگینه اول و آخرش آدم باید صدقه بده

خداروشکر صب هم صدقه هروزمونو دادم هم یه صدقه جدا واسه آخر ماه صفر

به خیر گذشت ...

و سر نترس من اینکه امروزم کارگاه مشاوره آموزشی بود توی فرهنگسرا بدون اینکه به بی بی بگم ماشینو برداشتم تنهایی رفتم ...

همچین آدم خجسته ای هستم !

خب اتفاقه پیش میاد ! نمیتونم که بگم اینجوری شد حالا تا مدتها نشینم و بترسم !

بعدشم ! گفتم الان همین مرده با این رانندگی غیر معقولش میره میشینه پیش بقیه میگه آره بابا زنا با این دس فرمونشون ! اه اه ! امروز یکیشون زد بهم ....هیچی بارشون نیست !!!

والاع !

 

************

پی نوشت :

عصر که بی بی اومد :

من :

بی بی :

من :

بی بی: تو یه گندی زدی ! چیکار کردی ؟

من :

بی بی: بگو چه خرابکاری کردی ؟ اصن از قیافت معلومه

من : امروز با ماشین رفتم دَدَر 

بی بی:

من: چیه ؟! 

بی بی: دیروز داشتم فک میکردم نی نی دیگه تا مدتها پشت فرمون نمیشینه ترسیده ! 

همچنان من :

بی بی: خیلی پرررررررویی بابا ! 

و من : 

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی1393ساعت 16:29 توسط نی نی| |

ائن نذریه که گفتم رفته بودیم کرج خونه ی عموی مامانم ینی همون بابای قدرت نذری داشتن

من و بی بی از صب بچه ها رو گرفتیم تا اول شب که ازول رفت کمکشون کرد توی پختن نذری

اینکه چی به سرمون آوردن تا عصر دیگه بماند ! اینکه ما الان دو عدد روانی هستیم بماند !!

شب که توی دوتا قابلمه بزرگ غذارو آوردن (خورش قیمه بادمجون) من دیگه بقیه رو ول کردم غذا کشیدم تو بشقاب واسه خودمو بی بی و نشستم زدم

منم که عااااااشق گوشت مثه خشایار :)

بی بی اومد بخوره بشقاب کوچیک بود جا مانور دادن نداشت رفت یه بشقاب دیگه واسه خودش آوردو کشید

گفتم واااای من اینهمه به اندازه دونفر کشیدم!!!

خوردم و خوردم و خوردم یهو دیدم همه ی غذایی که واسه خودمو بی بی بود تموم شد !!!

بازم دلم میخواست !!!! الکی هی ته دیگ بر میداشتم خورش میریختم میخوردم تا قدرت و بی بی رفتن

یکم دیگه دس دس کردم بعدشم نشستم پیش ازول تا تونستم ته دیگه خوردم!

بی بی بعد 10دقه یه ربع اومد منو دید بالا دیگ چشاش گرد شد گفت وااااای بسه ! الان وَترکی !!!!

ازول بهش گفت ولش کن بزار بخوره چیکارش داری! بخور بخور 

منم خوشحال نشستم تا جایی که خوردم که دیگه قورت میدادم همون دم دمای گلوم میموند نمیرفت پایین

قشنگ شکمم داشت میترکید واااااقعا خوشمزه بود چنوقت بود هوس غذای نذری کرده بودم

به زور از جام بلند شدم.....کم کم برگشتیم خونه خودمون اللبته ازول از غذا برام گذاشت با خودم آوردم :)

10روزی میشه که کاملا و هروز تکون خوردنای لی لی رو حس میکنم

خداروشکر

اون شب میخواستم بخوابم ایننننقد این بچه وول خورد که پاشدم نزدیک به دوتا نون با پنیر و گردو خوردم تا ساکت شد گذاشت بخوابم !!!

بااینکه عادت ندارم تو خونه که تنهام بلندبلند حرف بزنم اما دارم سعی میکنم کم کم باهاش صحبت کنم...

یکم منگلانه به نظر میاد ...! اما خب اون میشنوه..

خدایا واسه همه چی ممنون :)

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی1393ساعت 16:16 توسط نی نی| |

هیچی بجز بی بی و لی لی و من که داشتم خودمو با نذری خفه میکردم .....!

 

نوشته شده در دوشنبه 1 دی1393ساعت 15:42 توسط نی نی| |

5شنبه هیچ جا نرفتیم موندیم خونه

جمعه هم مثه تنبلا تا 12 خواب بودیم

ظهر پاشدیم بریم بیرون یکم بگردیم

زدین بیرون اما نمیدونستیم کجا

بی بی گفت بریم چیتگر

من گفتم نه الان دوچرخه هارو میبینم نمیتونم سوار شم حسرت میخورم !!

رفتیم بالای کوههای اونور تهران ! پرنده پر نمیزد !

همه تهران زیر پامون بود

پیاده که شدیم همش دکلا برق فشار قوی بود با یه صدای ویز وحشتناک!!!
بی بی گفت برات اصلا خوب نیست برگردیم !!!

برگشتیم و رفتیم کرج چشمم افتاد به سینما گفتم بریم فیلم ببینیم

فیلم "آنچه مردان درباره ی زنان نمیدانند"

حالا چقد پول کللللللللا داشتیم؟ 10تمن !!! اونم تو کارت بی بی!

950تمن هم تو کیف بی بی بود

اعتماد به نفسو حال کردم آدم با جیب خالی بیاد بیرون

بلاخره هزار اتفاقه

اما خب ما دیگه عادت کردیم اگه بخوای با جیب پرپول بری بیرون باید همش بشینی تو خونه!

رفتیم با 8تمنش فیلمو دیدیم

خییییلی عالی نبود اما واسه سرگرمی خوب بود

با 500 دیگه هم یه پفک واسه من خریدیم :)

بعدشم برگشتیم خونه و دوباره شروع کردیم به دونات درست کردن! فعلا گیر دادیم به دونات :)

ایندفه دوبرابر مواد

کمرمون برید!!

بی بی دندون درد دوباره اومد سراغش

بنده خدا عصبی شده بود

داشت فوتبال 120 نگا میکرد دیدم یهویی رفت تو اون اتاق خوابید !

شبم تا نصف شب هی میلولید تو خودش از درد

ینی ژلوفنم خورده بود

خیلی غصه خوردم براش

هرچنوقت یبار یکی از دندوناش ....

بمیرم براش خیلی درد کشید دیشب ..

امروز ظهرم پاشدم دیدم مسج داده ببخشید عزیزم معذرت میخوام شرمنده که دیشب بداخلاق بودم خیلی دندونم درد میکرد عصبیم کرده بود

دلم بیشتر سوخت آخه بداخلاقی ای هم نکرده بود!

بهش گفتم این چه حرفیه ! میریم دندونپزشکی خرجش هررررچقد بشه مهم نیست اما درستش میکنیم درد نکشی

ظهرم نیومد واسه نهار

کلی با لی لی حرف زدم

فک کنم مخشو خوردم !!!

به همه زنگ زدمو حالشونو بعد از 2 هفته پرسیدم

آخه هم تولد و هم سالگرد عروسی پریسا هم بود...

به اکول هم زنگ زدم خونه مامانش اینا بود با الی

خوشحال شد بهش زنگ زدم

گفت واسه نی نی تون اینقد خوشحالیم که هردقه هی خوابشو میبینیم ....

خلاصه اینکه احتمالا عصر هم بی بی بیاد بریم خونه ازول اینا ...

معلوم نیست

البته امیدوارم بی بی اذیت نباشه :(

خدایا نمیتونم درد کشیدن شوهرمو ببینم

تروخدا یکاری کن دردش آروم شه اینقد زجر نکشه

لی لی ، مامان، تو هم واسه بابا دعا کن دختر گلم 

نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 15:34 توسط نی نی| |

مامان بی بی از کربلا اومد

دیروز بهش زنگ زدم باباش جواب داد گفت نیست ، دارم اخبار گوش میدم وقت ندارم بعدا خودمون زنگ میزنیم

نزد

امروز زنگ زدم بازم باباش جواب داد گفت نیست

گفتم دیروز گفتی خودمون زنگ میزنیم هرچی منتظر موندم نزدین!!!

گفت نه تو باید زنگ بزنی ....

بعدشم گفت ای چه اسمیه که انتخاب کردین؟

خوب نیست

باید بگردین یه اسم دیگه انتخاب کنین...

منم گفتم بی بی انتخاب کرده...

زیاد صحبت نکردیم

خوشم نیومد ازینقد رک تو ذوق زدن

اینچنوقتم داداش کوچیکه بی بی هی بهش زنگ میزنه اسم لی لی رو مسخره میکنه میخنده

میگه ای چیه بابا !! لی لی (همون اسم دختمون منظورمه نه لی لی) نمیتونستین یه اسم بهتر پیدا کنین؟

دوباره فرداش زنگ میزنه شروع میکنه به مسخره کردن میگه خودم میگردم تو شاهنامه براش یه اسمی پیدا میکنم

ماهم هی با شوخی و خنده بهش میگیم نه اسمیو که انتخاب کردیم دوسداریم بازم مسخره میکنه

منم یه بار با قش قش خنده و شوخی بهش گفتم تو چیکار داری اخه وقتی یکی میگه اسم بچمونو گذاشتیم فلان تو فقط باید بگی مبارکه قشنگه...همین

با شوخی بهش فهموندم چیزی نگه دیگه

بعد بی بی بهش گفت تو وقتی خودت بچه دار شدی اسم واسه بچه هات انتخاب کن

میگه نه باید صبر کنین ماما از سفر بیاد بعد ببینیم اسمی که گذاشتین ماما میتونه راحت تلفظ کنه یانه

باید یه اسمی انتخاب کنین که ماما بتونه تلفظش کنه

دوباره فرداش زنگ میزنه شروع میکنه به ایراد گرفتن و مسخره کردن هرچیم منو بی بی با شوخی بهش میفهموندیم بسه ...عین خیالش نبود !!!

تا پریشب که باز داشت مسخره میکرد و غر میزد

بی بی هی داشت بهش میفهموند بازم هیچ ....

بعد تماسش به بی بی گفتم من دیگه دارم ناراحت میشم میخوام یه مسج بهش بدم

گفت بده

نشستم کنار بی بی براش پیام نوشتم:

دیگه به اسم دخملکمون گیر نده

ناراحت میشیما !

دیگه انتخاب آخرمونه

قطعیه :)

دو خط آخرشو بی بی گفت که بنویسم

فرستادم

جواب نداد

فرداشم بی بی بهش مسج داد جوابشو فقط با یه "آ" داد

مثه اینکه ناراحت شده!

امروزم که باباش اونجوری گفت دیگه بهم برخورد واقعا

بااینکه اسم لی لی رو بی بی انتخاب کرده بود

میگم آدم نباید بزنه تو ذوق کسی! ما نمیتونیم اسمی انتخاب کنیم که همـــــــــــــــــــه خوششون بیاد!

حتما خودمون خوشمون اومده که گفتیم ! همینجوری که نگفتیم ! بعد بگی ای چه اسمیه ! زشته!!!!!

و اینکه پدر مادرا  ما هرکدوم اسم 5 6 تا بچه ها خودشونو انتخاب کردن ما دوتا دونه بچه بیاریم بازم به سلیقه اونا بزاریم ؟! ظلم نیست؟

به بی بی گفتم ....

گفت خودتو الکی ناراحت نکن اصلا هم جواب کسیو نده بزر به عهده خودم منجواب همه رو میدم مثه اینکه بچه منه ها !

گفت تو بگی از تو ناراحت میشن اما از من نه

 فعلا من دیگه خودمو قاطی نمیکنم وقتی بی بی جواب میده و نظرشو محکم میگه

اما اصلا از کارشون خوشم نمیومد

چون تصور نمیکردم اینجوری کنن وقتی از الان اسم انتحابی مونو بگیم

ما گفتیم اسمشو بگیم که به بچمون شخصیت بدیم با اسم نینی صداش نکنن

اما انگار بعضیا ظرفیتشو ندارن ...

-----------------------

بی بی گفت بزار مامانم دیگه خودش بهت زنگ بزنه

گفتم نه اون از زیارت اومده خودش بیاد به من زنگ بزنه که من بهش تبریک بگم !

خودم باید زنگ بزنم

زنگ زدم سه ساعت باهم حرف زدیم گفتیم خندیدیم

بنده خدا تو همون بلبشوو شلوغی رفته برا لی لی لباس خریده

آخرشم فهمیدم باباش اصلا بش نگفته من دوبار زنگ زدم

بی بی خیلی خوشحال شد من به مامانش زنگ زدمو احترام گذاشتم بااینکه خودش گفت نزن

باباشم ازونور داد میزد به لی لی سلام برسون

داداششم میگفت مامانم تونست تلفظ کنه تایید شد اسمتون ...

بهله ....  :|

بی بی عصر میخواست زنگ بزنه به باباش بگه چرا اینجوری گفته و ...

گفتم نه نباید زنگ بزنی و ناراحتی درست کنی

خداروشکر که نزد و به خیر گذشت

البته تا به اینجا...

حرفو حدیثای بقیش بماند...

نوشته شده در سه شنبه 25 آذر1393ساعت 20:6 توسط نی نی| |

دیشب 5 دقه قبل از ورود باشکوهم به رختخواب ... 

بی بی رو فرستادم توی جام بخوابه و گرمش کنه تا من برم ...

اونم سر جای من خوابش برد منم رفتم بیدارش کردم فرستادمش روی جای یخ خودَش و خودمم در جایگاه گرم خود آرَمیدم 

بلی ...

اینست زندگی متاهلی 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 24 آذر1393ساعت 12:31 توسط نی نی| |

5شنبه رو یادم نمیاد چیکار کردیم ...!

اما جمعه صبح که عرض کنم ظهر که پاشدیم تا آماده شدیم و وسایلو جمع کردیمو یه نهار جموجوری تهیه کردیم اذان ظهرو گفت و نماز خوندیم راه افتادیم

گفتیم بریم جاده چالوس

آخه من تاحالا نرفتم جاده چالوس

اصن شمال نرفتم تاحالا

فقط اونروز اول جاده چالوس نزدیک کرج رفتیم آش خوردیم و برگشتیم

جمعه رفتیمو رفتیمو رفتیم

انتظار داشتم از تعریفای دیگران خیییییییلی قشنگ باشه و بهم گفته بودن محشره مثه جاده های خارج میمونه و.... ازینا

اما شانس من پاییز بودو فقط شاخه خشک دیدم!

ولی من تصور دیگه ای داشتم فک میکردم دو طرفش جنگل باشه...وقتی ازچیزی خیلی برای آدم تعریف کنن انتظارش هی بالاتر میره

من فقط ازون قسمت کوهستانیش خوشم اومد که میریم توی کوه ها و بالای سرمونم کوهارو تراشیدنو از زیرشون رد میشیم

یه حس خاصی بهم میداد

از نارنگی و پرتقال و لواشک و کاپوپینوو سیب ونهار که ساندویچ فلافل بودو دوناتی که با بی بی پختیمو !!!! (یادم اومد!!! 5شنبه تا ساعت 9 شب با بی بی داشتیم دونات درست میکردیم آخه خیلی دردسر داره) و.... اینقد خوردیم داشتیم میترکیدیم همشم تو ماشین بودیمو راه نمیرفتیم حداقل هضم شه غذامون !!!!

کمی هم بین راه پیاده میشدیم البته اینقد سرد بود همه جا برفی بود زمین یه عکس دو نفره گرفتیم بعد داشتم دوربینو جمع میکردم که پام لیز خورد پار دستوپا افتادم زمین رو برفای یخ زده!

تنها چیزی که به ذهنم اومد....وای خدایا بچم !!!!

بی بی هم وایساده بود بالا سر من !

درحالی که رو زمین پهن بودم بهش میگم بجای اینکه یه دوتا بزنی تو سر خودت، جیغ بزنی بیای منو بلند کنی وایسادی اونجا لبخند ملیح میزنی واسه من!؟

میگه من زود هنگ میکنم :|

اینم از شانس ما برای ازدواج :|

یادتون باشه برای انتخاب همسر میزان هنگیدگی شو توی شرایط بحرانی بسنجید :|

دستم پاره شد از چندجا اما فکرم بیشتر پیش دخمل مامان بود

چنتا آیت الکرسی خوندم...

اما ازونجاییکه هنوز درست تکوناشو حس نمیکنم بیشتر استرس میگریم اگه تکون میخوردو حس میکردم میدونستم سالمه

اما وقتی تکوناشو حس نکنی همیشه استرس داری اونم من که 24 ساعت بلا سر خودم میارم !

خدایا تو که منو میشناسی خودت مواظب لی لی کوچولومون باش!!!!

چه اسم خوبی یهو به ذهنم اومد ! لی لی 

ازین ببعد اینجا بهش میگم لی لی ...

چون ما دیگه نی نی صداش نمیکنیم به اسم صداش میکنیم البته اسم اصلیش ..

خلاصه نهارو یه جایی زیر همون کوهها که گفتم توی یه آلاچیق خوردیم حدود ساعت 3 و بعدشم دیگه چون هوا داشت تاریک میشد برگشتیم خونه

البته خونه نه ازونور رفتیم گوهر دشت همون بازار استوک فروشارو گشتیم

من یه پالتوی بنفش گشاد واسه بارداریم خریدم که از شر این لباسا راحت شم

گفت 42 تمن آخرش 35 تمن حساب کرد بنظرم می ارزه واسه این چندماه چون هم خودم و هم بی بی از قیافش خوشمون اومد...فقط یکم کوتاهه که البته تو خونه متوجه شدم :|

خسته و کوفته از توی ماشین بودن برگشتیم خونه قدرت مسج داد اگه ازول راضی شد فردا بچه هارو میرم خونتون..

فردا صبح ساعت 9و نیم مسج داد که 10ونیم میایم

خداروشکر خونه تمیز بود اما خب بازم جارو برقیو گردگیری و مرتب کردنو که داریم

تقریبا خیلی چیزا تو خونه کم داشتیم

مرغ نداشتیم و سیب زمینی واسه خورش

واسه قرمه سبزیم لوبیا نداشتیم تازه من عادت ندارم قرمه سبزی 2ساعته به مهخون بدم!

روز اربعینم بود بی بی رفت گشت گفت مغازه ها تعطیلن!!!

دیگه یه عالمه گشت تا مرغو سیب زمینی و بادمجون پیدا کرد

من تاااازه داشتم پیازای خورشتو خورد میکردم که مهمونامون رسیدن!

خداروشکر دستم واسه غذا سریعه

خوورش بادمجونو درست کردم و برنجم ....

دور هم نهار خوردیم...

سعی میکردم به توصیه های خانم پوری مشاور فک کنم که میگفت زیاد به خودت سخت نگیر ، واسه مهمان وسواسی نشو کاری کن که هم خودت اذیت نشی و هم به مهمونت خوش بگذره

با اینکه مدام آب از لب و لوچه امیرمحمد که درحال چیزخوردن بود آویزون بود روی فرشی که یه ماه پیش شستیمش....اما خب سعی کردم ذهنمو درگیر نکنم....اونم توی شرایط الانم که نباید حرص بخورم

بنظرم اینجوری مهمونی راحت تر برام گذشت

چون ازول خودش هی دنبال بچه ش میدوید و مواظب بود کثیف کاری نکنه

تازه من بهش میگفتم بابا ول کن اشکالی نداره!!!

اونقدی راحت گرفتم که وقتی عصر رفتن دیگه هیچ کاری برا انجام دادن نداشتم....

راستی مامان بی بی رو دیشب ساعت 1شب یر مرز دیدن ....گوشیش که قطه

اما هنوز خبری ازش ندارن

خیلی نگرانشن

انشالا بسلامت برسه...

"لی لی مامان چرا تکون نمیخوری محکم مامان جان؟"

"بخاطر مامان"

نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 15:8 توسط نی نی| |

لامصب یجوری شده شبا انگار دراز میکشی رو قالب یخ !!!!

دیشب قبل خواب رختخوابمو با سشوار گرم کردم 

مجبورم میفهمی؟؟؟؟؟؟  مجبــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووور 

نوشته شده در پنجشنبه 20 آذر1393ساعت 10:57 توسط نی نی| |

امروز رفتم جواب آزمایشامو گرفتم

ویتامین D نرمال شده بود شکر خدا

قندم هم کم بود

رففتم پیش دکترم صدای قلب خانوم خانومارو گوش دادو فشارو وزن و آزمایشاوو همه چیو چک کردو راضی بود

برام سونوی آنومالی نوشت که قصد رفتن ندارم !

همون سونو و آزمایش NTبرا هفت پشتم بس بود!

وزنمم که توی ماه دوم کم شده بودو به 50 رسیده بود الان اومده بود روی 57 ، بهم گفت مواظب باش زیادی وزنت نره بالا

خلاصه اینکه 65 تمن فقط مولتی ویتامینو فرفولیکو ... برام نوشت

تا حالا 1 و خورده ای خرجمون شده توی 4ماه

قشنگ دارن میچلوننمون! بعدم میگن بچه بیارید :|

خدایا خودت برسون !!!

سعی میکنم هروز شیر و خرما و سیب سرخ و گاهی به و آجیل تقویتی و مویزو گاهی کندر و گاهی شلغم و ... بخورم

دیگه اینکه بی بی اسم دخملیو اعلام کرد و به چند نفر گفت

خداروشکر اسم خوشکلی انتخاب کرد :|

اینچنروز دیگه دارم از لباسای بی بی استفاده میکنم :0

الانم شلوار برمودای بی بی پامه :)

شلوارای خودم کمرشون خیلی اذیتم میکنن، هرچقدم گشادشون کنم یذره هم که تنگ باشن موقع نشستن طولانی مدت به شکم فشار میارن و احساس خفگی میکنه آدم

خلاصه اینکه بدتیپ شدم رفت :(

مانتو هم دیگه ندارم فقط یه پالتو دارم

حالا من چی بپوشم :((((

-----

دیشب مامان بی بی تنهایی عازم کربلا شد

بی بی خیلی نگرانه چون مامانش یکم بی سروزبونه واسه تنهایی جایی رفتن

انشالا بسلامت بره و برگرده

اینم از پاقدم دخملک :)

نوشته شده در سه شنبه 18 آذر1393ساعت 14:18 توسط نی نی| |

ویتامین D بدنم کم بود دکترم واسم چندماه پیش ویتامین نوشت 

حالا باید میرفتم دوباره آز بدم ببینم خوب شدم یانه (برام دعا کنین کمبود ویتامین دی برا بچه خوب نیست) که هی امروز فردا میکردم خونمون همونجور که قبلا گفتم خیلی بد مسیره نه تاکسی روه نه اتوبوس رو یه مسافت خیلی طولانیو باید برم تا برسم به جایی که بتونم سوار ماشین شم

اینچنوقتم از بس راه نرفتم خیلی تنبل شدم البته اذیتم میشم !

دکتر آزمایش هم نوشت واسه دیابت بارداری که خدا واسه هیشکی نخواد....شکلک های شباهنگShabahang

دیشب هی بی بی میگفت صب دیگه حتما برو ها! اینقد تنبلی نکن !!

صب پاشدم دیدم اصلا حوصله ندارم ربع ساعت پیاده برم تا سر اون خیابونه 

دیگه پول واسه تاکسی سرویسم نیست !

چشم افتاد به سوئیچ و برق زد 

بی بی هم مسج داد پاشو برو دیگه !

گفتم با ماشین برم ؟

گفت برو ولی مواظب باش

قبلش یکم استرس داشتم و نمیخواستم واقعا تنهایی با ماشین برم چون از آخرین باری که تنهایی نشستم یه سال و نیم میگذره ! 

دیدم بی بی گفت برو منم شیر شدم !

منم که عاااااشق ماشین همونجور که مستحضر بودید 

 

فقط مامانمو آجیام اگه بفهمن کلی دعوام میکنن چون میگن بارداری خیلی خطرناکه حق نداری پشت فرمون بشینی اونم چی ! تنها !!!!!

پاشدم بدو لباس پوشیدمو رفتم 

اصلا اذیت نشدم....نترسیدم ...هولم نشدم

تنهایی چیزی که هم واسه رفت هم واسه برگشت خیلی اذیتم کرد قفل فرمون بود 

سر پیچا خیلی اذیت میکرد 

 

 

-------------------------

پی نوشت:

بی بی واسه نهار اومده خونه میگم نمیشه من برم مسافر کشی؟؟؟ 

تا عصر پول قسطو جور میکنم !

4 5 روز دیگه باید 500وخورده ای قسط بدیم اما فقط 200تمن داریم  خو من برم مسافر کشی تا عصر پولشو جور میکنم !!!

گفت باشه برو! فقط کم کم که داری میری برو سمت خونه مامانت اینا 

منم برج 2 میام بچه مو میبرم ....Baby Girl

 

 

-------------

واقعا فک کردین میخوام برم مسافر کشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 12:26 توسط نی نی| |

الان رفتم وبلاگم آرشیومو نگاه کردم دیدم اِ !!!! وبلاگم دوساله شده !!!

title=

دو سالگی وبلاگمم بخودم تبریک میگم 

Gun ToutingBalloons

نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 16:2 توسط نی نی| |

سه شنبه شب که اول ماه پنجمم حساب میشد با بی بی لباس پوشیدیمو عکس گرفتیم

ازین عکسا که آخر هرماه میگیرن و تغییراتو نشون میدن...Gemini

دیگه هیچ کدوم از لباسام اندازم نیستن   بخوام برم بیرون یا مهمان بخواد بیاد خونم هیچی لباس ندارم 

دلمم نمیاد اینهمه پول بدم جای لباسای گله گشاد ....!! مخصوصا پالتو یا بافتنی واسه بیرون یکی دیدم 122 تمن! آخه بعدش دیگه بدرد آدم نمیخورن 

....

چهارشنبه که تولد بی بی بود صبحش رفتم خرید دنبال دراژه و فشفشه و بادکنک و ...

چون قرار بود عصر بریم کرج پیش ازول اینا دیگه واسه ظهر کاری نکردم

بی بی اومد نهار خوردو رفت بعدش پاشدم کیک درست کردم و تزئینش کردم و ....

بی بی فک نمیکرد من با این بی حوصله ایم پاشم کیک بپزم قرار بود دم راه از محفل یه کیک بخریم و ببریم اونجا تولدشو با بچه ها بگیریم

کیکو گذاشتم توی یه سبد و همراه بقیه چیزا گذاشتم رو اوپن خودمم آماده شدم بی بی که اومد تعجب کرد اما نذاشتم کیکو نگاه کنه

رفتیم اونجا و با فاطیما بادکنکارو باد کردیم چسبوندیم به دیوار و شمعو گذاشتیم رو کیکو فشفشه هارم روشن کردیم و از بی بی عکس و فیلم میگرفتم

خیلی مهمانی آنچنانی ای نشد... خونواده ی بی بی زیاد اهل اینکارا نیستن

ینی زیاد واسه اینچیزا ذوق نمیکنن اگه هم رفتیم اونجا بخاطر بچه ها بود

چون ازول که از اول تا آخرش تو آشپزخونه دور کاراش بود هرچی صداش کردیم نیومد ...کلا زیاد ذوقو شوق واسه این کارا نشون نمیدن برعکس من که واسه همه چی دوسدارم جشن بگیرم.... درحدی براشون مهم نیست که مثلا فقط اکول زنگ زد بهش تبریک گفت و داداش کوچیکش

ازول هم اونجا بود تبریکی چیزی نگفت....نه اینکه بخواد بدجنسی کنه نه! کلا تو این فازا نیستن بدجوووووور

اینم از تولد 31 سالگی بی بی ... فک کنم واسه اولین باره که دارم سنشو اینجا مینویسم...! مینویسم که بعدا بچمون بخونه و بدونه وقتی توی دل من بود باباش دقیقا چند ساله شد...

برگشتیم خونمون و بازم استرس واسه فردا که نوبت سونو داشتم...

صب پاشدم و کمی کار داشتم انجام دادم ....منتظر بی بی شدم اومد ساعت 1 نوبت سونو داشتم... وسایلامونم جمع کردیم بردیم توی ماشین که از همونجا بریم کرج آخه قرار بود 5شنبه جمعه خونه ی ازول اینا باشیم...

خداروشکر دیگه جینگول مامان بزرگ شده و نیاز نیست خودمو با آب خوردن خفه کنم!!! 

بی بی هم استرس داشت نشست سر خودشو با بازی موبالش گرم کرد که حواسش پرت شه

اسم منو صدا کرد اما اجازه ندادن بی بی بیاد داخل

بازم گیر یه خانم دکتر بی حوصله افتادم... نمیذاشت حرف بزنم.... :(

پرسیدم سالمه؟؟؟؟ انگشتشو آورد بالا ینی فعلا ساکت :(

خب استرس داشتم ایناهم که اصلا آدمو درک نمیکنن مگه چی میشه با آدم یکم مهربونتر برخورد کنن 

داشت مواردو برا اون خانمه میخوند که تایپ کنه

گفت sex ، دختر

نیشم تا بناگوش باز شد :) فقط قیافه ی بی بی اومد جلو صورتم که همش بهم میگفت من همش دارم خواب دخترمو میبینم مطمئنم دختره واسه چی الکی میخوای بری سونو؟!!! خیلی جدی هاااا !!!!

اینکه بی بی به آرزوش رسید

خندم گرفت بی بی برنده شد.... 

پاشدم رفتم بیرون با نیش بااااااز بهش گفتم تو برنده شدی

با قیافه ی پرو پرو و حق به جانب گفت : میدونستم! 

بهله .... :|

خوشحال ازینکه جینگول سالمه رفتیم که بریم کرج

بی بی هم شروع کرد دخملمه دخملمه دخمل من دخمل من .... انواع اقسام آهنگای بیخود و بی معنی Gun Touting

تو ماشین به خیلیا مسج دادم و بعد کمی اذیت کردنشون گفتم که دختره

بعضیا هم اصلا نپرسیدن چیه یا خییییلی معمولی برخورد کردن (حتی خونواده ی خودم منظورم فقط خونواده ی بی بی نیست!) بعضیا هم ذوووووق کردن...

رفتیمو به اوناهم گفتیم.... فردا ظهرش برگشتیم خونه و شب اکول بهم زنگ زد چون بهش گفته بودم 5شنبه نوبت سونو دارم...

اینقد ذوق بودو خوشحال ، میگفت بخدا برا ما فرقی نداره چی باشه فقط سالم باشه بقیه ش مهم نیست

یکم سر بسرش گذاشتم بعد که گفتم دختره وااااااای الاهی ....و .....و....و.... :)

مامان بابای بی بی انگار قراره برن کربلا

بهش گفتم ببین پاقدم دختر ماست تا اومد اونا سفر کربلا قسمتشون شد ها ! Arabic VeilBaby Girl

گفت آره بابام میگفت دختره چون قدمش پربزکت بوده تا اومد بی بی اینا ماشین خریدن

یکم حرف زدیمو بعدش خدافظی....

الان یاد داداش بی بی افتادم که توی ماشین بهش زنگ زدم بهش گفتم مبارکه عمه شدی :) خخخخخ

گفت چی؟؟؟؟؟؟!!!! گفتم رفتیم سونو....عمه شدی

گفت هاااا دختره ؟!!! مبارکه و.... .... ... گفت یهو ترسیدم گفتی عمه شدی به خودم شک کردم  و هرهر میخندید

اینم از برادر شوهر ما :)

بعد زنگ اکول رو کمر دراز کشیده بودم احساس کردم دلم یه جوری میشه ! دقت کردم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای داره تکون میخوره !!!! حسش مثه این بود که تو دستت یه پرنده ی کوچیک گرفته باشی بخوره تکون بخوره ...یه همچین حسی !

اصن باورم نمیشد هی میگفتم نه بابا الکیه ! دوباره هم تکون خورد بی بی اینقد ذوق کرد اومد نشست بالا سرم زل زده بود ببینه ! گفتم بابا در اون حد مشخص نیست ! تکون که میخورد یه حسی بود که نمیدونم بگم چجوریه سست کرده بودم از خنده انگار کسی از داخل بخواد سربسرت بزارهHappy Dance

من جیغ میزدم میخندیدم بی بی هم نیش باز وایساده بود منو نگاه میکرد دلم براش سوخت که نمیتونست چیزیو حس کنه 

امروزم اومد پیش شکمم بلند بلند چنتا اسمیو که انتخاب کرده بود تکرار میکرد به دخمل گفت از هرکدوم خوشت اومد تکون بخور مامانت بفهمه

هرچی تکرارشون کرد خبری نشد آخر سر گفت ولش کن هنوز زوده بزار چنوقت دیگه الان کوچیکه نمیتونه تصمیم بگیره  

نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 15:50 توسط نی نی| |