X
تبلیغات
نی نی و بی بی


























نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به هم

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 15:39 توسط نی نی| |

شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهتولد خانم فاطمه زهرا و روز مادر رو به همه تبریک میگم

انشالا سایه ی مامانا همیشه بالای سرمون باشه

723519_yawnflower.gifروز زن رو هم به همه ی دوستام تبریک میگم

نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 11:58 توسط نی نی| |

پریمان اینا که صبح روز دهم رسیده بودن از سفر

ماهم که عصر رفتیمو شام خونه ی دایی محمد اینا همه دعوت بودیم

ازونجایی که همه میدونن من گوشت مرغ دوسدارم و عاشق کبابم و آدم ضایعی هستمHappy Dance بدستور دایی غذا کباب بود

توی حیاط داشتن کباب میکردن که بارون شدید شروع شد

کیا و رضا مثه معتادا رفتن زیر پلاستیک و چادر  بالا سر منقل مواظب کبابا بودن

کبابو زدیم به بدن و از دور هم بودن لذت بردیم

فردا عصر رفتیم عکسامونو تحویل گرفتیم و بقیه رو هم به حساب آشنایی واسم زد رو سی دی

اومدیم خونه 

بی بی اومد تسبیح عقیق مامارو نگاه کنه تو دستش پاره شد همش پخش و پلا شد بزور نشستیم با هزار بدبختی تا درستش کردیم و نخش رو عوض کردیم

گفتم خدایا چرا فقط ما هی باید تو خونه ی ماما خراب کاری کنیم آخه

به ماماهم گفتم لطفا دیگه چیزی نه دست من بده نه دست شوهرم!!

با پریمان اینا اون 2روز آخرو رفتیم خونه مامان بزرگه دوباره و خونه ی خاله بزرگه و خاله کوچیکه و خلاصه گشتیم

سیزده بدر هم همه با هم سوار ماشین پریمان اینا شدیم کیا پشت فرمون، منو بی بی جلو، حسن و مامام و پریمان و پریسا و پارسا پوریا هم عقب

ماشین داشت میترکیدtitle=

بارون شدید شروع شدو همه زمینا خیس شد از ماشین پیاده نشده مجبور شدیم دور بزنیم برگردیم

اومدیم و توی راهرو خونه بازم کباب کردیم بزور رفتیم دور هم تو اتاق (آخه ما جنوبیا کباب خیلی دوسدارم و خیل یهم میخوریم از کباب گوشت گوسفند گرفته تا مرغ و ماهی وقتی دور هم جمع میشیم خانمامونو زحمت نمیدیم به غذا پختن! همون گوشتو کباب میکنیم )

سیزده بدر هم نتونستیم جایی بریم بیشتر شهرای خوزستان بارونی بود

اومدم وسایل سفره رو جمع کنم لیوان دوغ از دستم لیز خورد افتاد ریخت رو فرش خنده ملت بود که رفت هوا

دیگه آبرو ندارم همه میدونن من چجوریم!

دیدین وقتی یه مصیبتی بارها سر آدم میاد دیگه آدم از ناراحتیو حرص خوردن خسته میشه بجاش میزنه زیر خنده از تکراری بودنش؟

دیگه واقعا از دست پا چلفتی بودن خودم خسته شدم منم که لیوان دوغو ریختم رو فرش دیدم ماما یهو قیافش رفت تو هم و زد زیر خنده

نمیدونست چیکارم کنه دیگه فرشش بازم کثیف شده بود هیچ جا خونشو سالم نذاشته بودم!

منم بریده بودم از خنده تکیه دادم به ماما دوتامون سست کردیم حالا نخندو کی بخند

منم جلو مهمونا دراز به دراز پهن شدم وسط اتاق و هی ریسه میرفتمشکلک های شباهنگShabahang

میخندیدیم، ماما از بچه تربیت کردنش و من از بیشعوری !!!

ازروز اول تا روز آخر فقط زندگی مامارو نابود کردم!

فرداش هم عمم و دختر عمم اومدن اونجا و بعدشم خالم اومد خونه شلوغ جای تکون خوردنم نبود منم همون وسط وسایلمو ریختم و چمدون جمع کردم و حسن بردمون فرودگاه و سوار شدیم با 2ساعت تاخیر رسیدیم تهران

ازون ببعدش فقط یادم میاد از خستگی بیهوش بودم و همش خواب!

دلم میخواست منم مثه بقیه خونم همونجا بودو بعد تعطیلات 15 دقه ای میرسیدم خونم و بعدشم که همه باهم رفتن بیرون منم توی جمعشون بودم (پررو) چون میدونستم اونا اهل تو خونه موندن نیستن!

بعدشم رفتن 15 بدرو بعدشم رفتن اسکله و کنار دریا

اما خب سرنوشت خواسته من اینجا باشم و اونا اونجا

بی بی هم ناراحتی منو میدید بهم قول میداد که همه سعیشو کنه وام جور شد جمع کنیم و بیایم کنار بقیه

با همه ی قهر و آشتیاشون

با همه ی خنده ها و غماشون

بازم خونواده ی منن

آدم بدون خونواده به هیچی دردی نمیخوره...

خدایا امسال عید خیلی خوش گذشت و همه چیز عالی بود

عالی بودن همه چیز رو از نگاه تو میبینم

شُکر


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 12:20 توسط نی نی| |

فرداش که منتظر خبر الی بودیم خبر رسید که الی توی سالن فشارش افتاده و حالش بد شده بردنش بیمارستان و فعلا از خبر، خبری نیست!

ظهر ازول خواست کمی با امین حرف بزنه که امین قاطی کردو پرید به ازول و گفت ولم کنید کسی حق نداره منو مجبور کنه اصلا من زن نمیخوام

همه مات و مبهوت موندیم به همشکلک های شباهنگShabahang

بازم کمی با امین حرف زدم و آرومش کردم

به قول بابای بی بی که میگفت اگه اکول بود میتونست درستش کنه اما ازول برخلاف رفتار آرومش نمیتونه با آرامش در این باره حرف بزنه و زود عصبانی میشه

(اکول اینا دیگه برگشته بودن خونه ی خودشون)

و از این رو این وظیفه به من داده شده بود ، بابای بی بی بهم گفته بود کاریو که شروع کردی تمومش کن و درستش کن

شب فضا جوری شد که باباشون شروع کرد با امین حرف زدن گفت نمیدونم این چیزی که اینا میگن تا چه حد درسته اما من این کارخونه رو نمیخوام با خوردم ببرم که! من خودمو کیفم همین! حاضرم بیام ثبت امضا بدم هیچی ازینجا نمیخوام همش برای بچه هامه

امین گفت نه تو منتظری میدونم میخوای منو بیرون کنی یکی دیگه بیاری جای من

باباشم تا تونست باهاش حرف زدو نظرشو گفت

درباره ی مبینا هم گفت ببین اینایی که اینجان مامانت بی بی نی نی ازول احسان الی اکول همه راضین به مبینا و ازهمه بیشتر من!

امین بلند گفت هیشکی حق نداره منو مجبور کنه

همه ساکت شدن

منم جرات پیدا کردم گفتم ببین امین هیشکی نمیخواد مجبورت کنه ! هرچی تو بگی! هرجور تو دوست داشته باشی! ما همه فقط منتظر حرف توییم!

گفت میخواین دختر خالمو بگیرم که بچمون ناقص بشه

همه هی توضیح میدادیم که بابا آزمایش ژنتیک هست به کسی نمیگیم تا آزمایش بدین و جوابش خوب بود اون موقع نامزد کنید تا هروقت شرایطت جور بود بعد عقد کنید اصن

منم براش مثال زدم از یکی از آشناهامون که آزمایششون منفی بودو خونشون به هم نمیخورد اما دارو مصرف کردن و بچه دار شدن و الانم بچه شون سالمه

سعی کردیم خیالشو راحت کنیم ازین بابت

بی بی آروم گفت از وقتی بهش گفتم باید همه چیو کنار بزاره انگار کمی آشفته شده، انگار دنبال بهونه میگرده، باید بهش وقت بدیم با خودش کنار بیاد و تصمیم قطعیشو بگیره و راهشو انتخاب کنه

شب هم بی بی منو برد خونه ی عموم اینا و کمی پیششون موندم

فردا هم براشون یه کوکو سبزی پختم و بازک ریختن روش خوردنش!

قرار بود دختر خالش عقد کنه و جشن بگیره که ما دیگه از قبل به داییم اینا قول شام داده بودیم و باید میرفتیم اهواز

باباش بهم میگفت نمیشه یه 2ماه بمونی اینجا ازین غذاها بازم برامون درست کنی؟

همه بهش خندیدن و خجالت کشید گفت خو غذاهاش خوشمزن!!

با همه شون خدافظی کردم و سپردم به ازول که پیگیر کارای امین باشه و به امینم گفتم که اگه خواستن باهات حرف بزنن نپری بخوریشون ! بزار حرف بزنن ! موفق باشی 

دیگه رفتیم اهواز و که آخرای تعطیلاتمونو بگذرونیمو برگردیم تهران

نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393ساعت 12:4 توسط نی نی| |

فرداش داداشش رو توی اتاق تنها گیر آوردم که باهاش حرف بزنم

آخه از قبل بهم گفته بود که کسی رو دوست دارهSmiley

بهش گفتم کسی توی زندگیت هست یا پایبند کسی هستی که نمیخوای ازدواج کنی؟

گفت نه

گفتن خو چرا دروغ میگی؟!

خندید

در همین لحظه ازول پیداش شد و هرچی داشتم بهش اشاره میدادم بره بیرون ندید

بعدا دوباره داداشش داشت توی حمام سشوار میکشید دیدم کسی نیست رفتم سراغش

گفتم (خلاصه مینویسم) کسی نیست که دوسش داشته باشی؟ گفت نه گفتم به من دروغ نگو منی که همه اینارو تجربه کردم تورو درس میدم بچه!

گفتم چرا ازدواج نمیکنی سنت هم داره میره بالا دیگه هم سن منی تقریبا!

هی اِن و مِن میکردو میخواست از جواب دادن در بره انگار خجالت میکشیدشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

کلا خیلی کم حرفه

گفتم حرف بزن اینایی که میبینی هی دارن در گوش هم پچ پچ میکنن دوستت دارن و میخوان خوشبخت بشی ، بفکرتن ! تا حرف نزنی که هیچی درست نمیشه!

گفت اول اینکه مطمئنم بابام منتظره من بگم آره زن میخوام تا از کارخونه بندازتم بیرون

شاخ درآوردم ازین حرفش گفتم چرا همچین فکریو میکنیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد؟ گفت نه مطمئنم

گفتم خب تورو بندازه بیرون کی میخواد کارخونه رو بچرخونه؟!!!

گفت کارگر میگیره چه میدونم یکیو میاره میزاره به جای من اما منو بیرون میکنه اگه من بگم زن میخوام

گفتم مگه خواهرات میزارن همچین کاری کن اصلا چنین فکری نکن !

چیز دیگه ای که گفت این بود که گفت من هرچی گشتم دختر پاکی پیدا نکردم که بتونم باهاش ازدواج کنمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اونم که منو میخواست بعد 7سال ولم کرد رفت با یکی دیگه

هروقت بهش میگفتم خونوادم بیان خواستگاری تفره میرفت

گفتم ماما اینا میگن مبینا (دختر خالش، خواهر کوچیکتر همون که عقدشه) خیلی دختر خوبیه و هم خونواده خودت هو خونواده خالت همه راضین به این وصلت، تو چی میگی؟

گفت مبینا خیلی خوبه اما خب شاید اون منو نخواد!Red Hair

گفتم خب باهاش حرف میزنیم

گفت آخه چنوقت پیشا بهم مسج میداد و .... من بهش گفتم تو هنوز بچه ای و نمیشه و .... اونم رفت دیگه پیداش نشد

گفتم خب حتما جوری باهاش حرف زدی که خجالت کشیده و رفته

گفت نه شاید رفته و دیگه منو نمیخواد وکس دیگه ای دوسداره(کلا مشخص بود بدبین شده اصلا)

گفتم کاری نداره قبول میکنی من خودم باهاش حرف بزنم از زیر زبونش بکشم که نظرش درباره تو چیه؟

گفت آره اما حرف یکی دو روز نیست حرف یه عمر زندگیه میخوام همونقد که من اونو دوسدارم اونم منو دوسداشته باشه نه اینکه بخاطر مامان منو مامان خودش مجبور شه جواب مثبت بده

گفتم خودش دلش بخواد حله؟

گفت آره من که از خدامه!

بعد با خودم فکر کردم اگه من پاپیش بزارم ممکنه خواهر شوهرا بگن دخالت کرده و ناراحتی درست بشه پس به ازول گفتم که به الی که کوچیکتره و مبینا بیشتر باهاش راحته که زنگ بزنه و از زیر زبون مبینا بکشه که اونم آره ....یانه

بی بی هم با امین خصوصی صحبت کرد که اگه میخواد ازدواج کنه باید دیگه راه راستو واسه زندگیش انتخاب کنه دیگه نباید دنبال رفیق بازی و گشت و گذار و مسج دادن به کسی باشه و باید دیگه زندگی متاهلی شروع کنه و ...ازین حرفا

ازنورم منو بی بی جریان ترس امین داداش بی بی رو به باباش گفتیم و باباش خیلی ناراحت شد و رفت تو خودش

گفت سر صحبتو باز کنید من بهش بگم که من از مال دنیا فقط خودمو لباسای تنمو سامسونتم! بقیه همش واسه بچه هاست مگه میخوام چیکار کنم کارخونرو!

(راستش اون موقع من توی دلم میگفتم اگه تو راست میگی اون موقع ها که ما به کمکت نیاز داشتیم هیچ کمکی نکردی بازم همین حرفارو میزدی!! اگه واسه بچه هات میخوای پس چرا نذاشتی بی بی از وسایل برداره....)سعی کردم به این چیزا فک نکنم...چون الان مهم تر ازین بحثا سروسامون گرفتن امین بود..

اون شب هم هرجوری بود گذشت و با غر زدنای داداش کوچیکه ی بی بی نشد سر صحبتو باز کنیم هی خودشو مینداخت وسط

البته بعدش که تنها گیرش آوردم هرچی تونستم بهش گفتم که مثه باقله خودشو مینداخت وسط و نمیذاشت حرف بزنیم!!

فردا قرار بود الی جواب مبینارو بده

(الی که چندماهه سالن زده امسال نتونست عید پیش ما باشه و درگیر سالنش بود)



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 12:28 توسط نی نی| |

فردا صبحش پاشدم که بریم خونه مامان بزرگم اینا عید دیدنی، بی بی گفت من نمیتونم توی صورت مامان بزرگت نگاه کنم خجالت میکشم تو اول برو از دلش دربیار بعد من میام

خلاصه پیش مرگ همایونی راه افتادو رفت...

رفتم و خاله و مامان بزرگ اونجا بودن یه بسم الله گفتم و رفتم رو مخشون

هی میخواستن بگن ناراحت نشدیم و ....

گفتم اول بزارید حرفامو بزنم نپرید تو حرفم

بهم بگید منو میشناسید یا نه؟ من از بیرون رفتن با شما بدم میاد؟

گفتن نه!

گفتم شوهر خاله معصومه رو میشناسید ؟ میدونید چقد زود ناراحت میشه؟ 

گفتن آرهSigh

گفتم خب من اون موقع به این فکر کردم که مامان بزرگ زن بزرگیه و فهمیدست و با تجربه تر از ماست توی این موقعیتاو مارو میشناسه و از دستمون ناراحت نمیشه اما مهرداد کمی زود رنجه واز ما هم یه پا دورتره تا تو (مامان بزرگم)

من اون لحظه گفتم بخاطر خاله پاشیم بریم که یوقت شوهرش ناراحت نشه و دیگه جایی نبرش و بگه فامیلای زنم  فلان جور باهام رفتار کردن چون مارو با ماشین آورده بود نمیشد بگیم حالا که بقیه اومدن باشه تو برو ما خودمون بعدا میریم

بهش برمیخورد و واسه خاله خوب میشد

اما من فک میکردم تو درکم میکنی و این چیزارو خوب متوجه میشی اما تو ماشین هی بهم زنگ میزدی و میگفتی از ما فرار کردین و ..... من خیلی از دستت ناراحت شدم گفتم ینی مامان بزرگ منو نمیشناسه که اینجوری بهم میگه؟ ازت دلخور شدم

منم گیر کرده بودم اون وسط و چون میونستم تو بزرگتر و فهمیده تری خیالم از بابت تو راحت بود

اما دیدم اونجوری بهم گفتی دلگیر شدم ازت!

مامان بزرگم گفت نه ! من از تو ناراحت نشدم! خاله میگفت ما از شما ناراحت نشدیم میدونستیم چون با ماشین اونا اومدین مجبور شدین برین بخاطر معصومه نه ما فقط واسه این خورد تو ذوقمون که میخواستم دور هم باشیم و نشد وگرنه واسه چی ناراحت شیم

گفتم آره چقد دلم میخواست دور هم باشیم اما اونجوری شد خیلی ناراحت شدیم ماهم

مامان بزرگمم هی میگفت بخدا از تو ناراحت نشدم دخترُم! بهت زنگ میزدم باهات شوخی میکردم تورو خدا ببخشید اگه ناراحت شدی و هی سرمو میبوسید و میگفت نمیخواستم ناراحتت کنم چرا باید از تو ناراحت شم میدونم بخاطر معصومه رفتید و....

خلاصه یکاری باهاشون کردم که از دلم درآوردن !!!

بعدشم که راه باز شد بی بی و ماما اومدن

کلی عکس گرفتیم باهم... عکساشم اگه شد میزارمشکلک های شباهنگShabahang

عصر هم پریسا و کیا اومدن با ماشین پریمان اینا (که مشهد بودن) دنبالمون و رفتیم اول آتلیه و عکسارو تایید کردیم و بعدم ازونجا رفتیم خونه شون واسه شام و به خاله معصومه ایناهم گفتیم اومدن اونجا و شب دور هم بودیم

خواستن بزوووور نگهمون دارن، بی بی هم هی میگفت شب بمونیم من گفتم نه میخوام وسایلمو جمع کنم فردا میخوایم بریم خونه بی بی اینا ،باید بریم دیگه

صبح هم پاشدیم رفتیم شهر بی بی اینا دوباره  

وقتی رسیدیم هیشکی خونه نبود گفتن همه رفتن خونه ی خاله ی بی بی عید دیدنی شما هم برید

منو بی بی هم موتورو برداشتیمو رفتیم خونشون

نهار اونجا بودیم فهمیدیم دختر بزرگش که دانشجوه قراره نامزد کنهSmiley و همه خوشحال بودن

بعدش همه باهم رفتیم سر زمینای کشاورزیشون و کلی سبزی چیدیم آوردیم خونه

تا نصف شب سبزی پاک میکردیمو شستیم

منم نصف بیشترشونو برداشتم واسه خودم 

و اینکه تصمیم گرفتم فردا خودم با داداش بی بی صحبت کنم واسه اینکه راضی بشه به ازدواج...

داداشش هم سن منه آخه


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393ساعت 12:8 توسط نی نی| |

نمیدونم امروز چندمین جلسه ی مشاوره م بود

اما وقتی رفتم خانم پوری از هر چی سوال میکرد میگفتم خوب بود...

گفت پس واسه چی پاشدی اومدی اینجا؟! از نظر من تو دیگه نمیخواد بیای.... کارت تموم شده

وقتی اینو گفت دلم یجوری شد

نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت ازینکه دیگه نرم مشاوره و نبینمش

خیلی بهش عادت کردم...

گفت دیگه نیا اینجا کاری باهات ندارم برو بفکر نی نی  دار شدن و باش و شاید بعدنا واسه نی نی تون نیاز بشه بیاین

و تا یه مدت دیگه هم بیشتر توی فرهنگسرای ما نمیاد بعدش دیگه میخواد کسی رو جایگزین خودش کنه

یه حس خیلی عجیبی داشتم وقتی داشتم برمیگشتم خونه حس اینکه همه چی تمام شد؟ حس اینکه من دارم ازین شهر میرم! حس دل کندن همراه با دلتنگی

بااینکه الان هیچکدوم کارامون درست نشده واسه برگشتن به اهواز اما نمیدونم چرا احساس کردم دیگه دارم میرم ازینجا !

یهو این 2 سال ، 2سال و نیمی که اینجا بودم اومد جلو چشمم

خیلی دلم گرفت فقط گریه نکردم ! از وقتی ازدواج کردیم توی این شهر بودیم با تمام خاطرات تلخ و شیرینمون

با دعواهاوو خنده هامون

اول زندگیمون اینجا بودیم و اینجا زندگی کردنو یاد گرفتیم

دلم یهو واسه این شهر واسه خونه مون واسه آدماش واسه دوستای کمم واسه همه چی تنگ شد وقتی فک میکنم اگه بریم دیگه به اینجا برنمیگیردیم....

2سال و نیم زمان کمی نیست

وقتی به کارای خدا فکر میکنم میبینم واقعا درسته که میگن هرچیزی یه حکمتی داره

حکمت این بود که ما اینجا زندگیمونو شروع کنیم به دور از خونواده هامون و به تنهایی...

شاید اگه با اون شرایط قهر و دعواوو ناراحتی ما و خونواده هامون اونجا زندگی میکردیم تاحالا زندگیمون ادامه نداشت

شاید با اینکه منو بی بی اصلا زندگی کردن و رابطه با همدیگه و با خونواده هامونو بلد نبودیم اگه اونجا بین بقیه بودیم سر هر دعوا بقیه مخ بی بی رو میزدن و منم کارم میشد قهر و رفتن خونه ی مامانم !

ما اینجا مجبور بودیم که به تنهایی مشکلاتمونو حل کنیم و چون کسی بجز همدیگه رو نداشتیم به اجبار باید همدیگرو تحمل میکردیم و با خوب و بد هم سازگاری پیدا میکردیم

و اینکه من بخاطر تنهاییام بیام توی اینترنت و دوستانی پیدا بکنم که از راهنماییاشون بتونم زندگی بهتریو درپیش بگیرم

شاید اگه بگم توی این 2سال به اندازه ی کسی که 2 یا حتی 3برابر زمان من زندگی مشترک داشته تجربه کسب کردم دروغ نگفته باشم!

واقعا اینجا من پخته شدم

هم من و هم بی بی

این حکمت خداست درحالیکه من از تنهاییم شکایت میکردم خدا داشته منو میساخته

الان که اینارو مینویسم بغض گلومو گرفته و شک توی چشمامه

خدایا هرکاری که دوست داری با زندگیم بکن

همیشه بهترینهارو برام خواستی و من هنوز حکمتتو درک نمیکنم و شکایت میکنم ....

نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 14:38 توسط نی نی| |

شب قبل خاله بزرگم با شوهرش اومده بودن عید دیدنی خونمون و شوهرش کمی پیش ماما دردودل کردو گفت با مادرت و خواهرات صحبت نمیکنم ازشون بخاطر بعضی مسائل دلخورم (مامان بزرگم اینا)

تو دلم گفتم خداروشکر بی بی اینجا نبود این داره این حرفارو میزنه و بی بی بشنوه!

صبح بی بی حرکت کرد بیاد اهوازGun Touting

منم با ماما رفتم بانکی که پول خوابوندم تا وام بگیرم ، معدل حساب بگیرم ببینم در چه حاله

گفت معدلت به وام 5تمنی میخوره اما چون تازه 2ماهه افتتاح حساب کردی نمیشه بهت وام بدیم باید تا 3ماه دیگه هم صبر کنی

منم که عجله چندانی نداشتم

اومدیم خونه و بی بی هم رسید از در اتاق دورخیز کردم تو بغلش و ماما هم هی میخندید میگفت نی نی خجالت بکش ولش کن !!

منم یه لنگ در هوا و اون لنگ در دست بی بی کشون کشون آوردتم تا در اتاقSmiley خفش کردم!Smiley، واقعا دلم واسش تنگ شده بود

رفتم یه تاپ از خاله زهرا قرض گرفتم و آرایش کردم و موهامم سشوار کشیدم رفتیم آتلیه ی عروسیمون واسه دومین سالگرد عروسیمون که دوم عید بود عکس بگیریم و 30تا عکس ازمون گرفت و از بینشون 4تارو انتخاب کردیم

فیلم عروسیمونم بعد از 2سال دادیم میکس کنهHappy Dance در حالی که هنوز روی فیلم کوچیک بود فک کنید ما هنوز فیلم عروسیمونو ندیدیم !!! همچین آدمای خجسته ای هستیم ما

دم راه رفتیم پیش خاله و مامان بزرگم عید دیدنی که مامان بزرگ مسجد بود منم گفتم پس یه وقت دیگه میایم

رفتیم خونه و آماده شدیم قرار شد با خاله معصومه اینا (همون خاله بزرگه) بریم خونه ی پریسا اینا که مامان بزرگم زنگ زد گفت میاین الان؟ گفتم نه داریم میریم خونه پریسا اینا دیگه

گفت اِ خب ماهم میخواستیم بریم اونجا!

منم ترسیدم بگم با خاله اینا داریم میریم و اوناهم بیان و ناراحتی پیش بیاد نمیدونستم چی بگم به اِن و مِن افتادم و تعارف نکردم که باهم بریم!

رفتیم خونه پریسا اینا 10 دقه نشستیم که مامان بزرگم زنگ زد به پریسا اینا که ماهم داریم میایم اونجاشکلک های شباهنگShabahang

شوهر خالم که متوجه شد گفت پس ما میریم یه وقت دیگه میایم

هرچی اصراش کردیم و دورشو گرفتیم که نرن ، گقت نه، والا راحت نیستم اجازه بدین ما بریم

منم یهو قاط زدم گفتم پس اگه شما برین ماهم میایم(خواستم گه باشه بابا نمیریم) دیدم گفت باشه بریم !!!

با ماماو بی بی مجبور شدیم پاشیم بریم، گفتیم یه وقت ناراحت نشه بگه ما با ماشین بردیمشون ومارو ول کردن اونجا و ازینور خاله رو دیگه نیاره ...

رفتیم پایین سوار شیم که خاله اینا رسیدن، هی میگفتن بفرمایید بالا بفرمایید ، فک کردن ماهم تازه رسیدیم چون قبلش داشتم با مامان بزرگم حرف میزدم دیگه!

خلاصه هیچی سوار شدیم بریم با یه وضی اصن !

مامان بزرگم که منتظر بود ما هم بریم بالا و دید نیومدیم زنگ زد بهم گفت په چرا رفتین؟ از ما فرار کردین؟!! گفتم نه باب این چه حرفیه؟! دوسداشتم یقه مو جر بدم گیر کرده بودم وسط اینا! خیلی حس بدی بود

تو ماشین هم نمیتونستم جلو بقیه واسش توضیح بدم

پریسا هم ازونور مسج داد که خاله اینا بخاطر شما که دیدن خونه مایید پاشدن اومدن که دور هم باشید شما ول کردید رفتید خیلی ناراحت شدن، مامان بزرگ اشک اومد تو چشاش و....

کاریش نمیشد کرد... هرکاری میکردیم یه طرف ناراحت میشد

گفتم فردا میرم خونشون و براش توضیح میدم که مجبور شدیم بریم اون بزرگتره ومتوجه میشه

ازونور با خاله اینا رفتیم یه پارکی که تاحالا ندیده بودیمش! بعدشم رفتیم خیابون لشگر (خیابون معروف فلافل فروشا، توی گوگل سرچ کنید عکساش هست)

گشتیم و خوردیم و عکس گرفتیم

شب تو رختخواب به بی بی گفتم فردا میرم با مامان بزرگ صحبت میکنم میخوام با زبون یکاری کنم که ماجرا برعکس بشه و اون از دل من دربیاره!!!

اگه تونستم که ینی دست مشاورم درد نکنه

اگه نشه هم ینی هنوز کار دارم ...

بی بی گفت تو میتونی ....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 13:34 توسط نی نی| |

سوم عید رفتیم خونه ی مامان بزرگ بی بی واسش عقیقه کرده بودن

همــــــــــــــــــه ی فامیلای بی بی هم جمع شده بودن

با فامیلاش خیلی راحت تر و صمیمی تر از قبل بودم، کمی از خجالتم هم کم شده بود،احساس میکردم راحت تر از قبل میتونم با اطرافیانم رابطه برقرار کنم یا حتی شوخی با بزرگترا کنم

توی جمع خانما ،سر سفره عموش هی میومد میگفت بی بی سلام رسوند دوباره میومد میگفت بی بی گفت مواظب دندونات باش داری غذا میخوری و همه میخندیدن بعضیا هم مشخص بود از حسادت سرشونو انداخته بودن تو بشقابشونو انگار صدا خنده ی بقیه رو نمیشنیدن(همونایی که کرج هستن و گاهی نیششون بهم میرسه)

بعد غذا هم دختر عمه ی بی بی (همون) میگفت ما رسم داریم خودمون پانمیشیم عروسامون باید بلند شن و کارارو بکنن، منم که بالا سرش ایستاده بودم جلو ملت با خنده گفتم الان که با پا رفتم تو رَسمت میفهمی و زدم زیر خنده

دوباره هی مسخره میکرد که باید پاشی ظرف بشوری گفتم والا دیدی که ! اگه بی بی بفهمه من دست به سیاه و سفید زدم همه تونو ترور میکنه !

هی میگفتن تنبل پاشو!

به دختر عمه ی بی بی گفتم اصن الان تو اینجا چیکار میکنی ؟! چرا خونه ی مادر شوهرت نیستی کنار شوهرتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد؟! اصن چه معنی داره!! پاشو برو خونه عمو ...اینا و کاراشونو بکن 

دیگه ساکت شد هیچی نگفت

اکول هم گفت نه عروسمون تنبل نیست! بنده خدا نی نی تمام دیروز داشت غذا درست میکرد خونمون و کمک میکرد بهمون ....

منم ذوووووق از اِفه اومدن اکول !!!!Happy Dance

بعد نهار با زینب اون یکی دختر عمه ی بی بی اومدیم اهوازشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهو منو رسوندن خونه ی ماما چون پریمان اینا میخواستن برن مشهدو من هنوز ندیده بودمشون

و بی بی باهاشون رفت ماهشهر که با دامادشون اینا برن اسکله ماهیگیری (بی بی عـــــــــــاشق ماهیگیریه!)

بی بی رفت و بعدش پریمان اینا اومدن و بعد 2ماه بچه هاشو دیدم

پارسا که تا منو دید دورخیز کرد پرید تو بغلم

اما پوریا انگار زیاد منو نشناخت خیلی ناراحت شدم

تا ساعت 4 هم تو رختخواب توی تاریکی با پریمان پچ پچ میکردیم تا بیهوش شدیم

صبح زود وقتی من خواب بودم رفتن راه آهن به سمت مشهد...

منو ماماهم رفتیم بیرون و داشتیم برمیگشتیم خونه که توی کوچه مون رضا همسایه هم داشت با ماشین رد میشد

وایساد سلام کرد من سرمو انداختم پایین و جواب ندادم

دوباره بلند سلام کرد سرمو آوردم بالا دیدم داره نگاه میکنه گفت سلام آبجی نی نی عیدت مبارک...

منم با قیافه ی نه چندان دلچسب سلام کردم و گفتم ممنون

گفت میدونم منو میبینی حالت از قیافم بهم میخوره اما حلالم کن ببخش، گفتم نه بابا این چه حرفیهتو دلم گفتم زدی تو خال !شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

گفت خودم میدونم اشتباه کردم حق شما این نبود...

من هنوز همون رضام، منم مثه برادرتم، هروقت کاری داشتی روم حساب کن

منم همچنان با همون قیافه ی نه خیلی جذاب داشتم نگاش میکردمو سر تکون میدادم

وقتی رفت ماما گفت مرد بزرگیه حالا که غرورشو زیر پاگذاشته و اومده معذرت خواسته تو دیگه ادامه ش نده

ظهر هم زندایی و رضا (پسر داییم) اومدن پیشم و تا عصر گفتیم و خندیدیم

کاسه آجیلا خالی شدو فقط تخمه کدوها و بادوم زمینیا مونده بودن

به رضا گفتم بیا مسابقه...اونم که پایه!

گفتم مرحله اول :یچی میدم باید بخوری.... تمام بادوم زمینی هارو جدا کردم یه مشت پر شدن! گفتم همه و باهم بزار تودهنت بخور

هوع ! خودم از بادوم زمینی متنفرم حاضر نیستم یکیشم بخورم!

گفت باشه و همه رو ریخت تو دهنش خورد!!!!

گفتم حالا مرحله دوم :تمام تخمه کدوهارو جدا کردم اوناهم یه مشت پُر میشدن گفتم باید همه رو با پوست بجویی وبخوری

اونم میخواست رو کم کنه همه رو یجا خوردو بززززور قورت داد!!!!

چشام 4تا شدنtitle= ! گفتم اگه شب هربلایی سرت اومد به من ربطی نداره ها !میتونی بگی نه!

گفتم مرحله سوم : باید این کاکائو رو با پوست زرورقش بخوری

گفت میخورم! از دستم گرفت، گفت بعدش بهم گردو میدی؟

گفتم نه!!! گردو کجا بود !

گفت په من واسه چی اینهمه آشغال خوردم؟!!!

گفتم به من چه !

خواست بُکُشتم!

ولی من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم ، در رفتم

عصر با ماما رفتیم بازارو کمی گشتیم و بستنی خوردیم 

نمیدونم بستنی خوزستانو خوردین یانه اما باشیر پر چرب و گاهی هم با شیر گاومیش درستش میکنن خیلی با بقیه بستنیا فرق میکنه مزه ش

مخـــــــــــــــصوصا بستنی قدس ملاثانیکه واقعا تو کل خوزستان معروفه

اگه اومدید خوزستان حتما برید ملاثانی و از مغازه ی قدس بستنی بگیرید

کش کشی و خوشمزست

بی بی هم ازونور رفته بود ماهیگیریو بندر دیلم خرید با الی اینا

دلم واقعا براش تنگ شده بود

اونم مسج میداد که واقعا الان فهمیدم که بیرون رفتن وقتی خوش میگذره که با تو باشه....

نمیتونستم تا فردا صبح صبر کنم تابرگرده پیشم....

به ماما گفتم دلم واسه شوهرم تنگ شده

ماما هم یهنگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت بزار یه چند روز بگذره بعد!Whoop De Doo

نوشته شده در شنبه 23 فروردین1393ساعت 15:20 توسط نی نی| |

اونروز مامان بزرگم زنگ زد و زد زیر خنده حالا نخند و کی بخند

گفت یه چیزی بهت میگم به مریم نگی ها ! (خالم)

گفتم باشه

گفت صبح یکی بهم زنگ زد نگاه شماره نکردم جواب دادم گفت الو دیدم تویی صداش با صدای تو مو نمیزدCell Phone

تا گفت الو گفتم آخی دخترمه !

بهش گفتم سلام عزیزم دخترم خوشگلم کبوتر قشنگم نازم

بعد دختره بهش گفته سلام مادر !!!

گفت تا گفت سلام مادر فهمیدم تو نیستی  ضایع شدم!

گفت واسه تبلیغات زنگ زده بود 

گفت مریم جفتم نشسته بود خواستم ضایع نشم گفتم نه ممنون و قطع کردم و بعدش با گوشی قطع ادامه دادم: خوبی دخترم ؟ شوهرت خوبه ؟ چه خبرا؟......

ینی 5 6بار تعریفش کردو 5 6بار ریـــــــــــــــــــــــــــــــسه رفت از خنده قه قهه میزدا !!!

گفت آبروم رفت !!! منم نخواستم جلو مریم کم بیارم دیگه.....

همچین مامان بزرگی دارم من ....!!!!

نوشته شده در شنبه 23 فروردین1393ساعت 15:0 توسط نی نی| |

28 اسفند ظهر با ماما رفتیم بازارو دست خالی برگشتیم

من هنوز لباس خونه نخریده بودم، از یه تونیک خوشم اومد اما مغازه هه بسته بود

به اکول مسج دادم که شما تحویل سال خونه مامانت اینایید؟ گفت نه احتمالا جمعه بریم

شب هم ماما کادوهای مارو داد چون قرار بود فردا واسه سال تحویل بریم شهر بی بی اینا

29 هم صبح پاشدیمو وسایلو جمع کردیمو رفتیم بازار تونیکو بخریم گفت 50 و خورده ای

منم نخریدم و بجاش یه بلوز دیگه خریدم

رفتیم خونه بی بی ایناوو باباشو دیدم دست دادم و روبوسی کردیم و اونم منو گرفت و سرمو بوسیدHappy Dance

دیدم اکول اینا اونجان! اکول سریع گفت : گفتم الان نی نی میگه نگاه کن به من گفت جمعه میریم حالا سال تحویل پاشده اومده!!!

گفتم نه بابا چه خوب شد اینجایید حتما برنامه تون هول هولی جور شد اومدید، گفت آره 5 صب اومدیم!

بی بی معلوم بود خیلی خوشحال بود سر از پا نمیشناخت!

شب سفره هفت سین انداختیمو دور سفره نشستیم

سال تحویل رو با دوربین فیلم گرفتم و همه روبوسی کردیم و من خواستم شونه ی بابای بی بی رو ببوسم ومثه همیشه رژ سرخ زده بودمو بلوز بابای بی بی هم سفید بود

دیگه خودتون میدونید چی شد....

بعد کمی شوخی و خنده کادوی مامانشم دادم...کیف رو

شب هم رفتیم خونه ی عمو ها و مامان بزرگ بی بی عید دیدنی...

فرداش هم فامیلای بی بی اومدن عید دیدنی و کلی دور هم گفتیم و خندیدیم

خاله بی بی به مامانش گفت یچیزی بهت بگم یه شری بپا کنم؟ یقه ی شوهرت رژ رژیههمه زدن زیر خنده گفتن بابا مال عروسشه!

رفتیم باغ کلی گل بابونه چیدیم و عکس گرفتیم

واسه شام هم من دمپخت درست کردم و کباب هم بود و ریختن روش خوردنش هی میگفتن وای چقد این خوشمزست! برو بقیشم بیار!! گفتم تمام !

به چندنفر نرسید همه شو خوردن! مامانش گفت فردا هم دوباره همینجوری واسمون بپز، خیلی خوشمزه بود!

فرداش که 2 عید بود رفتیم باغ و زیر سایه درختا نشستیم و بزن برقص کردیم!

خونه بی بی اینا جای دیگه بود اما کارخونشون توی روستاست و یه واحد کنار کارخونشون زدن و همه اونجا بودیم هواش هم عالی بود

داداشش که یه طرفو واسه خودش باغ وحش کرده!! اسب داره الاغ داره بز داره گاومیش داره مرغ و خروس و بوقلمونو اردک و غاز و هرچی که فکر کنین داره اونجا بزرگ میکنه! وحشتناک به حیوانات علاقه داره!

بهش میگیم سر درش بزن باغ وحش بلیط هم بفروش مردم بیان دیگه !!!!

من عاشق اونجام ، فضای روستا و هواش و سرسبزیش معرکه ست

عکساشو میزارم ببینید...

خلاصه از زیر درختا برگشتیم خونه و من بازم براشون دمپخت درست کردم و بازم کَندن روش خوردنش! هی میگفتن وای شکمم داره میترکه ! چقد خوشمزه شده !

(به قول مامام اونا هم که خوش خوراک !!!)

شب رفتیم به مامان بزرگ و عموی من سرزدیم

فرداش تولد بابای بی بی بودBaby Girl

ساعت 12 و 2 دقیقه ی شب یه چای زعفرون ریختم و واسش بردم توی ایوون همون واحده که کنارش هم باغچشونه...

نشسته بود و ازول و اکول هم بالا سرش واساده بودن

خواست چای رو از دستم بگیره بهش ندادم

گفتم اول ببوسم تا یچیزی بهت بگم

گرفتم و بوسیدم، گفتم تولدت مبارک ... بعد چای رو بهش دادم (یه عشوه ای هم اومدم )

همه جیـــــــــــغ واااق ! ازول گفت وای من یادم نبود! اکول گفت من یادم بود اما میخواستم فردا بگم باباشم ذوووووق، هی میگفت 2 دقه 2 دقه (ینی من بعد 2 دقیقه بهش تبریک گفتم)

کیک خامه ای خوردیمو بعدم من سر بچه هارو گرم کردم و ازول و اکولو شیر کردم با داداش دومی بی بی حرف بزنن ببینن کسیو میخواد برن براش خواستگاری

اونم گفت نه....

اما من میدونستم حرف دلش چیز دیگه ایه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 فروردین1393ساعت 12:38 توسط نی نی| |

بقیه عکسای پست "بعدی"


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 فروردین1393ساعت 12:36 توسط نی نی| |

27 اسفند بود که صب ساعت 8 و خورده ای رسیدیم اهواز و رفتی خونه ی ماما

ماماهم واسمون سفره پهن کردو یه صبحانه مفصل گذاشت جلومون

اومدم سفره رو جمع کنم کمک ماما و وسایلو ببرم بزارم تو یخچال یه شیشه یه کیلویی عسل دستم بود یهو از دستم لیز خورد خورد شد رو فرش ماما

عسل هم که باز میشه روز فرش و پر شیشه خورده نمیشه سریع جمش کرد!

(همون فرشه که اون بار سرش جریان داشتمو از ماما قایمش کردمو آخرش سوزوندمش!!!)

3روز مونده به عید فرششو کثیف کردم بنده خدا ماما میخواست بکشش توی حیاطو بشورش ، گفتم بزار خودم درستش میکنم

منو بی بی درحالی که 1ساعت نشده بود رسیده بودیم شروع کردیم به فرش شستن

یه تشت خیلی بزرگ گذاشتیم زیر فرشو آب داغ ریختیم که عسلو آب کنه و بعد با کف شستیمش و سه جای دست من از شیشه خورده پاره شد

بعدشم نشستم با سشوار بالا سرش که زودتر خشک بشه

ماما خیلی گناه داره ...خودم میدونم

بنظرم وقتی ساعت اول رسیدن همچین کاری کردم وای به حال 17 روز اونجا بودن!! باید منو بزارن تو قرنطینه و دستو پامو ببندن تا گَندای بزرگتری نزدم

عصر با بی بی رفتیم بازار و زنداییمو دیدم (با داییم سالهاست حرف نمیزنم، توی مراسم بله برون خالم به منو مامانم حرف بدی زد،از همون موقع دیگه باهاش حرف نزدم اما همیشه خوابشو میبینم،شاید از وقتی ازدواج کردم 20بار خوابشو دیده باشم! نمیدونم چرا با هرکی قهرم خوابشو میبینم تند تند ! مثه اکول و بابای بی بی)

زنداییم گفت به جون سجاد دیشب فیلم بچگی های بچه هارو نگاه میکردیم تو هم بودی ، داییت گفت آخی نی نی ! کجایی؟!

منم گفتم همیشه خوابتونو میبینم...

اومدیم خونه و من رفتم پیش مامان بزرگم و خالم

براشون تعریف کردم و اوناهم گفتن که اتفاقا خیلی وقتا دایی سراغتو از ما میگیره و حالتو میپرسه

مثلا اونبار اینجا بودن گفت آخی امشب تولد نی نیه!

خالم بهش گفته بود تو یادته؟! گفت آره که یادمه!

گفت خب پس چرا بهش مسج نمیدی تبریک بگی؟! گفت میترسم جواب نده و من بزرگترم شرمنده شم!!!

خاله اینا هی تو گوشم گفتن و گفتن و گفتن...

منم جوگیر شدم بهش یه مسج دادم

زنگ زد گفت شما؟ گفتم نی نی ام

خیلی سرد گفتم آها ! خوبی دایی؟ کاری نداری ؟ خدافظ...

بعدشم دیگه جواب مسجمو نداد

تو دلم گفتم واسه عید هم بهش تبریک میگم خدایا بخاطر تو پا جلو میزارم با اینکه اون به من توی جمع توهین کرد اما امسالو میخوام با آشتی و صلح شروع کنم..

(عید هم بهش مسج دادم و تبریک گفتم جواب نداد، منم گفتم به جهنم ....! والا!)

...

ماما برام تعریف کرد که همسایمون رضا با زن و بچش اومدن پیش ماما و معذرت خواهی کرده و گفته من قبل از جریان دیوار تصادف بدی کرده بودم و کلی خسارت بهم وارد شده بود ازونجا اعصابم خراب بود و بعد دیدم دیوار خونم اینجوری شد دیگه قاطی کردم و ناراحتیمو سر شما خالی کردم

خیلی اشتباه کردم واقعا از رفتارم پشیمونم، خونتم هرجاش خراب شده خودم بنا میارم الیاف کار میارم از 100تمن تا یه ملیون هرچقد هزینه ش بشه خودم درست میکنم

تو فک کن من مثه محمد برادرت اگه اشتباه کنه ومعذرت بخواد میبخشیش، منم ببخش مثه پسر خودت، تو که میدونی من بدون پدر مادر بزرگ شدم اعصابم ضعیفه ، اگه بخوای حاضرم از تک تک بچه هاتم معذرت بخوام

حق شما این نبود، حلال کن

(اما انگار زنش یکم برا ماما قیافه و لفظ اومده که برات 1تمن خسارت زدن چه خبره ینی واقعا همین سوراخ سقف 1تمن پول درست کردنشه و ....)

ماماهم گفت من همون موقع حلالت کردم اما دیگه هیچ کاری نمیخوام واسم انجام بدی دیگه هر بلایی سر خونم اومد از تو کمک نمیخوام...

و اونم خونشو شروع کرد به ساختن.....Sigh

نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 11:33 توسط نی نی| |

سلام به همه ی دوستای گلم

قد همه ی آسمون دلم واستون تنگ شده بود

ازونجا نتونستم آپ کنم یا بیام سر بزنم با عرض شرمندگی

ازینهمه کامنتاتون واقعا شگفت زده شدم از همه تون ممنونم

ازونجاییکه که خیلی خوش گذشت و تنبلی بر من مستولی شده اصلا حس نوشتن ندارم!!!!

اومدم به وب همه تون سر زدم اما هرکاری کردم جز برای 2 3 نفر نتونستم کامنت بزارم چون شکل اون شماره های پایین صفحه ی کامنتا واسم سیاه میشد و نمیتونستم تایید کنم یه 1ساعتی علاف شدم آخرشم بیخیال شدم تا بعد بیام به همتون سر بزنم

وای چقد جریان و چقد حرف دارم که بزنم

نمیدونم از کجا شروع کنم !!!Happy Dance

نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393ساعت 16:19 توسط نی نی| |

دوستای گلم

عیدتون مبارک باشه

امیدوارم سال جدید سال مستجاب شدن آرزوهای قشنگ و پر از خیرتون باشه واستون

امیدوارم امسال با رسیدن به آرزوهاتون دل منم شاد شه از شادی شما

دوستتون دارم

سال شیرینی براتون از خدا میخوام

نوشته شده در جمعه 1 فروردین1393ساعت 12:14 توسط نی نی| |

دوستای عزیـــــــــــــــــــزم

ماهم رفتیمGemini

امیدورام سالی که گذشت چه خوب چه بد چه سخت و چه آسون

با همه ی خاطرات بدو خوبش

فقط یه چیز ازش بمونه...

یه خاطره ی صورتی و آروم از کنار هم بودنامون

از شادیامون

از تمام لحظات خوبمون

ای کاش سعی کنیم تمام خاطره های ناخوشو بزاریم توی همین سال بمونه و بره

ما بمونیم و شادی هاش

از همه تون بخاطر روزای سختی که داشتمو با محبت و حوصله کنارم بودین و خوااااااهرانه نصیحت و راهنماییم کردیدو دلداریم دادن

راه درستو نشونم دادین

ممنونم

از دور صورت تک تکتونو میبوسم

دلم واقعا براتون تنگ میشه اگه ازم ناراحتی دارید حلال کنید

شاد باشین

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392ساعت 17:0 توسط نی نی| |

دیگه دارم وسایلو لباسامونو جمع میکنم و کارامو انجام میدم

لیست از کارام نوشتم که فراموش نکنم

فردا عصر انشالا حرکتمونه

دعا کنید با این وضع اتوبوسا که این چنوقت همش چپ میکنن ، ما بسلامتی برسیم

تو این هیر و بیر بی بی گیر داده من میخوام کفشامو با جعبه بیارمکفشام خراب میشن

میگم بابا 17 روز میخوایم بمونیم وسیله هامون خودشون زیادن دیگه جعبه به این گندگیو چجوری ببریم آخه !

میگه تو وسایل خودتو ببر منم وسایل و کفشای خودم

خدایا کمک کن آخر سالی نزنم شل و پلش کنم

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 13:8 توسط نی نی| |

دیدم واسه شلوار خریدنش اونهمه شرط گذاشتم و گفت قبوله !!!images/smilies/a54d65a.gif

اومد خونه کارکردشم آورد...قسط اول ماه دیگه رو ، اجاره خونه رو ، پول بلیط خاله رو ، واسه هدیه مامانا و توی دستمون و یه مقدارم واسه پس انداز آورده بود

گفت حالا واسم شلوار میخری؟

گفتم باشه

5شنبه و جمعه رفتیم بازارSurprise

بلوز که هنوز انتخاب نکرده و نخریده آقا

رفتیم همونجا که شلوار واسه کارش میخواست بخره

گفت خب ارزونه 2تا بخرم دیگه...

رفتیم نگاه کردیم شلواری خیلی شیکی تیپی نداشت اما خب واسه کار خوب بودن

هرچی هی اصرارش میکردم بابا مدلش مهم نیست یکی انتخاب کن حالا

هی میگفت نه ! باید خوشگل باشه !

ینی 10 دقه منو بی بی وسط مغازه دست به سینه خشک شده نگاه رو به قفسه ها شلوار بودیم ملت هی میومدن و میرفتن

فروشنده ها مونده بودن ما چمونه ! دزدیم یا خریدار !!!

آخرش گفت نه نمیخوام بیا بریم

گفتم بابا بیا بخر واسه کارته اینقد مدلش مهمه؟!!!!

گفت راستش میخواستم گولت بزنم !!! میخواستم 2تا بخرم که واسه عید بیرون رفتن بپوشم، الکی گفتم واسه سر کار

حالا که خوشگل نداشت منم اعتراف کردم

با این شلوار که نمیتونم برم ماهیگیری

(حالا شلوار عید نوی نوی نپوشیده داره ها!)

بش میگم تو از بعد اون کفشا دیگه پررو شدی!

هم کفش هم صندل

2تا بلوز

3 تا شلوار !

دارم برات باشه!!! حداقل به روم نمیوردی!!! برات بهتر بود ....

راستی برای مامان بی بی یه کیف زنونه خریدیم و برای مامان من یه بلوز شلوار خوشگل

دیگه همین دیگه ...

دیروزم باز توی آپارتمانمون عروسی بودهمون طبقه پایینی

بی بی رفته بود توی اتاق کمی بخوابه ساعت 3 ظهر، چنان صدای بانداشونو زیاد کردن دیدم بی بی با قیافه ی خوابالو و خصمانه اومد رفت بیرون!!!

رفت پایین بهشون بگه فک کنم دید دم درشون پر از کفشه

اینقد جیغ زدن و خندیدن و رقصیدن و صدای بانداشونو زیاد کردن احساس میکردم زمین زیر پام میلرزه

اونم چی؟ جمعه ظهر

خدایا به ما پول بده و به اینا شعور

الاهی آمین

و یه خبر خوی دیگه اینکه امروز بی بی رفت یه دستگاه معامله کنه

چند تمن هم شوهر ازول بهش قرض داد واقعا خدا براش بخواد

امیدوارم که براش پر از خیرو برکت باشه و مقدمه ی مهاجرتمون به اهواز باشه...

خدایا بابت همه چی شکر

و بابت دوستمون که روز به روز داره حالش بهتر میشه....

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1392ساعت 11:48 توسط نی نی| |

دیدم دیشب هی بی بی نشسته بود حساب کتاب میکرد!

گفت من بلوز ندارم همه کهنه شدن تو برام بلوز میخری؟ گفتم آره با پول یارانم میگیرم واست

گفت قرضی یا میگیری برای خودم؟

گفتم تا 50تمن برات میگیرم هدیه سالگرد عروسیمون

خوشحال شد Happy Danceبعد گفت اوووووه! ینی اینطوری میکنی که بعدا بگی من بهت هدیه دادم تو ندادی؟!!

.....

امروز مسج میده میگه !یه مغازه ایه شلواراشو 20 25 میده

منم واسه کارگاه واسه سال بعد ندارم،این شلواره گرمه

برام میخری؟

گفتم نه دیگه بزار بعد عید

گفت اذیت نکن الان حراج کرده اگه پول زیاد درآوردم میخری برام؟

گفتم باشه اگه پول اجاره خونه رو دادیم، پول بلیط هواپیمارو به خاله دادیم، قسط ماه دیگه هم درآوردی، برای خرج تو دستمونم بود، پول هدیه مامانا هم بود، بعد میخرم

گفت باشه قبوله...

حالا بهش میگم کی میای نهار؟

میگه نمیام دیگه شباهم کار میکنم تا شلوار برام بخری

گفتم من کافر بشم اصن کلیه هامو میفروشم برات شلوار میخرم فدات شم

میگه حالا که اصرار داری باشه اما بچه چی میشه؟!پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1392ساعت 16:14 توسط نی نی| |

بعد اینکه فهمیدم دوستم اینجوری شده میخواستم برم محل کارشو بهش سری بزنم بعد دیدم نوشته که بستری میشم بیمارستان واسه چندروز

سارا بهم گفت من میخوام برم بیمارستان ملاقات تو هم میای؟ گفتم چقدر خوب چرا که نه!

خلاصه دیروز ساعت 12و 40دقه از خونه زدم بیرون چون ساعت 3 ملاقاتی بود و منم مسیرم طولانی..

با اتوبوس رفتم مترو و ازونجا 3بار باید خط عوض میکردم تا برسم به سارا

وای مترو به حدی شلوغ بود که نگو همه خانمای فروشنده ریخته بودن توی واگن بانوان!

ینی 70 80 درصد مسافرا فروشنده بودن!

بالا سر هر یه مسافر یه فروشنده وایساده بود داشت مخشو تلیت میکرد!

همش میگفتم خدایا دیر نرسم که بار اولی شرمنده سارا نشم

چون قرار گذاشته بودیم توی ایستگاه امام خمینی ساعت 2 و 15 دقیقه

سارا چند؟ تکرار کن ....2و 15 دقیقه

من مطمئن بودم یه 45 دقیقه ای دیر میرسم چون ازونورم اتوبوس دیر اومده بود

اما در نهایت مسرت و تعجب دیدم فقط 10 دقیقه دیر رسیدم ینی دقیــــــقا ساعت 2و 25 دقیقه رسیدم به سارا جون و دیدم دهنش 3متر بازه و داره خمیازه میکشه

ازونجاییکه قیافش خیلی تابلو بود شناختمش (سارا )

سلام کردیم و سارا گفت فکر میکردم باید منتظر یه نفر باشم که با یه چشم بندی چیزی بیاد ازونجاییکه همیشه عکساتو تو وبت سانسور میکنی

دیگه سوار شدیمو رفتیم بیمارستان رفتیم توی اتاق چون تاحالا عکس دوستمو ندیده بودمو هیچ تصوری از چهره ش نداشتم نمیدونستم بین 2تا خانمی که تو اتاقن دوست من کدومه!

تا اینکه سارا رفت بالا سرش

2ساعت و 45دقیقه ای اونجا بودیم و چقدر مامان مهربونش خوشحال شد از رفتن ما و گفت باید حتما یه سری بیاین پیش ما تا واستون غذا بپزم چی دوسدارین؟ سارا هم نه گذاشت و نه برداشت سریع گفت لوبیا پلو

منم گفتم باید فکرامو بکنم

این نکته بماند که فقط یکی رو میخواستیم سارا رو مهار کنه تا اتاقو سرمون خراب نکنه

ازبس آتیش سوزوند و ادا درآورد تا دوستمون انرژی بگیره

یه چند بارم شیر کاکائورو انداخت و من خیلی کنترلش کردم هی هی هی

برعکس تصوری که از دوستم داشتم ماشالا خیلی ظریف و خوشگل بود خیلی بامزه بودHippie

سارا هم همینطور خیلی گرم و صمیمی بود و مثل تعریفایی که از خودش میده همیشه واقعا پرانرژی و گرم و پر سروصدا بودHappy Danceو البته خانوووووم

و اونا وقتی فهمیدم منم همسن اونام تعجب کردن سارا خواست حدس بزنه سن منو 2سال کوچیکتر گفت و ما کیفور گشتیم

مامانشم گفت واااای تو بهت میاد کوچولو باشی !گفتم من 2ساله ازدواج کردم! گفت واااای! بهت نمیاد!

آخی چه بامزست

ومن ایندفه خجالت کشیدم

ساعت 5ونیم دیگه برگشتیم که بریم مترو

ایستگاه امام خمینی ازهم جدا شدیم

خیلی خسته بودم ازبس این فروشنده های خانم هم داد میزدن کمی سردرد گرفته بودم

شمردم تا اونجایی که چشم من کار میکرد 13تا فروشنده توی یه واگن بودن جوری که خودشون از جمعیت خودشون تعجب کرده بود! یکیشون تا اومد داخل گفت اووووه ! اینجا چه خبره !!!

ساعت یه ربع به 8 رسیدم خونه دیگه واقعا دربو داغون بودم

بی بی هرچی میپرسید میگفتم جون ندارم فعلا نمیتونم ....

من که هرشب ساعت 2 3 میخوابیدم دیشب قبل 12 بیهوش افتادم !!!

اما خیلی خوش گذشتبیمارستانو گذاشتسم رو سرمون

ازینکه دوستامو دیدم و اینکه دیدم اون دوستم هم روحیهش خوبه هم حالش تقریبا رو به بهبودی کامله خیلی خوشحال شدم

سارا ممنون ازینکه بهم اطلاع دادی بیام باهات

(برخلاف کذب محضی که سارا توی پستش نوشته بود من 1ساعت دیر رسیدم، خودش نیم ساعت زودتر از قرارمون رسیده بود و منم 10دقیقهSurprise، همه رو جمع کرده بود و رُند کرده بود شد یک ساعت)

سارا برو از خدا بترس ....

راستی لباسای منو سارا خیلی تصادفی کپی هم بود

ینی تیپمون دقیقا یکی بود

مانتوی مشکی کوتاه که مدلش مو نمیزد باهم و شلوار دمپای یخی که کپی هم بود!!!

خوشمان آمد!

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 11:45 توسط نی نی| |

اونروز رفتم اینترنتی واسه اتوبوس بلیط گرفتم

دوتامون شد 96 تمن

بعدشم به همون خاله حرصیه گفتم و بلیط گرفت واسه 14هم بعد عید واسه هواپیما

البته اون 200و خورده ای میشه که هنوز نداریم پولشو بهش بدیم

ازونجاییکه بلیط قطار گیرمون نیومد بی بی گفت اصلا رو من حساب نکن با اتوبوس برگردم

بعد تعطیلات آدم خسته س دوباره بشینه 14 15 ساعت روی صندلی اتوبوس خو دیگه هیچی ازم نمیمونه که روز بعدشم برم سر کار

میخوام حسابی استراحت کنم بخاطر من اینبارو با هواپیما بریم

منم قبول کردم بااینکه دلم نمیخواست اینهمهپول جای هواپیما بدیم که آخرم سقوطمون بده بکشتمون !

26اسفند دیگه میریم سمت اهواز

دعا کنید عید خوبی برای من و بی بی و رابطه با خونواده هامون باشه

چون نمیخوایم رفتارای پارسالمونو تکرار کنیم میخوایم خودمونو بسنجیم ببینیم میتونیم از چیزایی که یاد گرفتیم استفاده کنیم یانه

البته اگه زیاد بخوان تیکه بندازن قید مشاوره رو میزنم و جوابشونو میدم!!!

به قول بی بی میگه آدم نهاین 50تمن 100تمن آجیل اینا میخره عیدو رد میکنه

ما خیرسرمون اون خرجو نمیکنیم و خوشحالیم اما ازینور نزدیک 400تمن فقط پول رفت و آمدمون میشه...

امیدوارم سال دیگه اهواز باشیمو عزای بلیط و خرج و پیش فروش قطارو ...نکنیم و همون 50تمن آجیل خرجمون بشه فقط

آدم دلش میخواد عید که نزدیک شه خوشحال باشه نه عزا بگیره

والا !

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 12:5 توسط نی نی| |

دیشب خواب دیدم همسایه ماما داره پشت دیوار ماما دیوار میزنه میره بالا

تاحالا جریانشون کش اومده !

الان زنگ زدم از ماما پرسیدم گفت قاضی به نفع من رای داده و پرونده مختومه شده باز اون اعتراض زده

اما خب داره دیوار خودشو میزنه مجبور شده دیگه

(دقیقا خواب من!)

گفت چنروز پیش زنش اومده در خونه بهم میگه توو رضا (شوهرش) منو بدبخت کردین آوارم کردین

مامانم میگه گفتم به من چه ربطی داره؟! شوهرت داره اینکارارو میکنه

گفت نه تقصیر توه چرا نیومدی با رضا حرف بزنین حل بشه و رفتی شکایت کردی؟

ماما گفت من که هرچی زدم تو سر خوردم که بابا ما همسایه ایم زشته این کارا رضا رفت شکایت کردو مامور شهرداری آوردو تو کوچه هی داد میزد آبرو منو هم برد بهم حرف میزد!

فک کنم جریانش یادتون باشه که چه کولی بازی ای درووردن وقتی مامانم بنده خدا یه زن تنها تو خونه بود ریختن در خونشو سرش داد میزدن و بهش حرف میزدن!!!

ماما گفت 1ملیون 200برام خسارت زدن که سقف خونرو خراب کردن

گفتم ماما بخدا اگه نگیری بگی همسایه ن زشته شیرمو حلالت نمیکنم!!!!

اصلا بگیر بده به یه نیازمند یا یتیم اما بگیر که آدم بشن بفهمن دفعه دیگه همچین رفتاری نکنن

گفت اونروز تو آشپزخونه بودم رضا تو کوچه بود داشت با مردا همسایه حرف میزد صداشون میومد

(آشپزخونمون پنجره کوچیک به کوچه داره)

گفت رضا میگفت بدبختش میکنم صبر کنید ببینید سند که گرفتم دیوارشو خراب میکنم میارم پایین بعد تا یک سال نمیسازمش که خونش همینجوری بمونه

(ینی فک کنید یه ضلع خونه ما نداشته باشه و از توی خونه همسایه، یخچال و کمد و ... ما معلومه میتونن بشینن نگاه کننفک کرده یا مملکت خیلی بی صاحابه یا ماما خیلی بی کس!!!)

گفت همینجوری ولش میکنم نمیسازم که ازینجا فرار کنه بره

بقیه مردا هم هی میخندیدن بیشعورا

بعد گفت وقتی ساختمش میدم به یه مشت (بی احترامی نباشه ببخشید، اون گفت)عرب معتاده وحشی که دقش بدن زجرش بدن همش از درو دیوار خونش آویزون باشن تا ازینجا فرار کنه بره

و ......همینجوری برا خودش وسط کوچه هی اُرد میداد....

بنظر شما میشه به این آدم گفت مَرد؟

بخدا حیف کلمه ی حیوون که رو این آدم بزاری

این حرفارو داره درباره یه زن که نه پسر داره نه شوهر و تنهاست توی یه خونه میزنه....

خدارو گواه میگیرم آدم بیشعور تو عمرم زیاد دیدم..

اما این بیشعورترین و نفهم ترین و مزخرفترین آدمیه که تو عمرم دیدم ....

اینقد دارم حرص میخورم که تپش قلب گرفتم و نفس کم میارم

مامای بنده خدا که دست تنها اونجاست...بین اینهمه وحشی صفت

فقط خدا کمک ماما کنه

همین و بس

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1392ساعت 14:24 توسط نی نی| |

امروز خیل یاسترس داشتم

آخه دوستم قرار بود ساعت 4ونیم بره دکت که جواب آزمایششو نشون بده ببینه جریانه چیه

دیشب که از کرج میومدیم هم با بی بی حرفم شد

جدیدا بعضی وقتا زورگو میشه! من نظرمو درباره چیزی بگم میگه نع! همین که من میگم درسته!

میگم بی بی باشه! همونقد که تو فکر میکنی فلان چیز درسته منم فکر میکنم اون یکی چیز درسته تو نظر دادی منم دادم

میگه نع...

دیگه قاط زدمو از دیشب تا حالا هرچی میاد دورم نگاهشم نمیکنک دوسری اومد پیشم که آشتی کنیم رومو برگردوندم

رفت پفک اینا خرید اومد گذاشت جلوم رومو کردم اونور گرفتم خوابیدم

نه اینکه ادا دربیارم واقعا حوصلم ازین اخلاقش سررفته دیگه

حالا که قراره حرف حرفِ اون باشه پس دیگه منچرا حرف بزنم؟ منم ساکت میشم و کاری به کارش ندارم

امروزم اومد نهار یه کلمه هم باهاش حرف نزدم، غذا خوردو رفت

قرار بود خالم واسمون بلیط بگیره واسه بعد 13 بدر

حالا زنگ زده گرفته زودتر ز زمانی که ما میخواستیم بریم

به بی بی مسج میدم دیر جواب میده فهمیدم شارژش تمام شده بااینکه اصلا حوصلشو نداشتم اما مجبور شدم زنگ بزنم ببینم خاله کنسل کنه یا نه

زنگ زدم بدون سلام میگم خو بگو..

بعدم نه اینکه یخ بودمو وتحویلش نگرفتم شروع که به بد حرف زدن منو تلفنو قطع کردم

زنگ زدم به خاله میگم اگه ....

دارم حرف میزنم هی میپره تو حرفم میگه نع نیست دیگه

میگم باشه خاله صبرکن حرفمو بزنم اگه ..

دوباره میگه بابامیگم نیست

میگم خو بزار شاید میخوام یه چیز دیگه بگم

پرید تو حرفم منم گوشیو رو اونم قطع کردمو موبایمو خاموش کردم

ازونورم ساعت داشت به 4ونیم نزدیک میشد استرس تمام وجودمو گرفته بود که دوستم جواب آزمایشش چی میشه

امروز خیلی روز بدی بود

کاش جایی بود آشنایی فامیلی داشتم امشب میرفتم اونجا

یا بی بی خونه نمیومد

اصلا حوصله ندارم ببینمش یا باهشا حرف بزنم و بدتر ازون اینکه بخواد بیاد خونه باهام جروبحث کنه...

راستی فردا قراره بی بی بره پیش مشاوره...

امیدوارم یخورده سر عقل بیاد

من تغییر کردم اون هنوز .....

***********************************

پی نوشت :

رفتم یه نیم ساعتی زیر آب دااااغ نشستم ،سرحا که نشدم اما از حال گریه کردن درومدم

بعد بم خبر رسید دوستم حالش اونقدا هم وخیم نیست و با یه دوره درمان انشالا خوب میشه

خیلی دلم آروم گرفت

اصلا احساس کردم دیگه از چیزی ناراحت نیستم

کمی گرفتم خوابیم و بعدش رفتم پای تلویزیون و زدم به بازوی بی بی

نگام کردو بهش اشاره دادم بیاد سرشو بزاره رو پام

دست کشیدم تو موهاش

یکم حرف زدو بهش گفتم هنوز ازت ناراحتم و نبخشیدمت اما خب باهاش حرف میزنم

(بحث دیروزمون خیلی بیخود بود اما من دیگه ازین بحث کوچیکِ تکراری خسته شده بودم)

به خالمم مسج دادم و معذرت خواستم

اصلا انگار همه چی با خبر گرفتن از حال دوستم قابل تحمل تر شده بود..

خدایا خودت کمکش کن

نوشته شده در شنبه 17 اسفند1392ساعت 16:48 توسط نی نی| |

5شنبه که گرفتیم خوابیدیم باز

جمعه ظهر پاشدیم صبحانه خوردیم و رفتیم کرج واسه سینما شانس ما شروع کرد بارون زدن

یکم زود رسیدیم کمی بازار شاعباسی گشتیم و بعدشم رفتیم سینما فیلم معراجی هارو دیدیم

چقد سینماش قدیمی و بده ! سیستم صداش که افتضاحه!

دوتا اکو گذاشتن دو ور سالن یه بار صدا ازونوریه میاد یبار ازینوریه!

ینی دقمون داد!

صداها هم جیغ جیغی پخش میکرد البته ما کنار بلندگو بودیم

قشنگ بود فیلمش خیلی جلو خودمو گرفتم گریه نکنم منم احساساتی!!!!

بی بی که اصلا هیچ! میگم مرد یه ذره احساس تو وجودت نیست؟! چرا گریه نمیکنی؟!

میگه نه خودت شرشر اشک میریزی! واسه چی گریه کنم بخاطر فیلم؟!!!!

میگم اصن آخرین باری که گریه کردی کی بود؟

میگه اومممم یادم نیست! اشک مرد الکی نیست که همینجوری سرازیر شه!

من: برو بینیم بابا

امروز واسه کاری باید میرفتم سونو بدم

خیلیم مهمه و سرنوشت ساز (نترسید مامان نشدم هنوز)

رفتم یه جا هرررررررررررچی اصرار کردم گفت امروز نمیشه 3شنبه بیا گفتم بابا امروز باید بدم! قبول نکرد

از یه داروخونه پرسیدم کجا هست آدرس داد، رفتم اصرار کردم گفت باشه ولی میزارمت آخری

حالا من نشستم 1ساعتی هی آب بخور هی آب بخور دیگه داشت اضطراری میشد که، در اتاق سونوگرافی نیمه باز شد دیدم یه آقاهه داخله !

شوکه شدم از جفتیم پرسیدم دکتره خانمه یا آقاست؟

گفت آقا !

زدم تو سر خودم رفتم به منشیه گفتم خانم انجام میده یا آقا ؟

گفت آقا دیگه!

گفتم وای من نمیدونستم ! ویزیت منو بده برم بابا

گفت وا ! چرا !؟ توی این همه سال تو اولین نفری هستی که اینجوری میکنی!

گفتم نه راحت نیستم اصلا آقا باشه دوست ندارم

اومدم بیرونو در به در دنبال یه سونو دیگه

یه جا دیگه بود زنگ زدم پرسیدم اونم آقا بود

حالا من چکار کنم؟

هیچی دیگه ! گفتم پناه بر خدا انشالا مشکلی برام پیش نیاد و قیدشو زدم !

راستی امروز تولد مامانم بود

تولدش مبارک

خدا سایه شو بالا سر ما نگه داره و تنشو سالم و دلشو شاد

(ادامه مطلب خَصوصیه، شرمنده)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1392ساعت 15:2 توسط نی نی| |

دیروز بی بی ساعت 6ونیم عصر اومد خونه و قرار شد زود شام بخوریم و بریم کمی خرید خونه...

یکم جلوی تلویزیون دراز کشیدیم باهم داشتیم فیلم میدیدیم که یهو به خودمون اومدیم دیدیم خوامون برده!

بی بی گفت بریم بیرون خرید کنیم

گفتم نه حالا که خسته ای یکم بخواب

بی بی گفت پس شامو بیار بخورم شاید سنگین شدم بهتر خوابم ببره

دمپخت قارچو نشستیم با دست! خوردیم و تِلِپ افتادیم سر جامون

ساعت 7ونیم بود خوابیدیم

ساعت چند بیدار شده باشیم خوبه؟

12 شب!

بیدار شدیم دیدیم همه جا تاریک ! ساختمون ساکت!

گفتم بی بی پاشو جارو بنداز تا از سرمون نپریده بخوابیم

رختخواب انداختیم و من یه لیوان شربت خوردم چون تو دهنم خلاء شده بود داشتم خفه میشدم نه اینکه بعد شام افتادیم!

بی بی هم مسواک زدو چراغاروهم خاموش کردیم بخوابیم

یکم قلت زدم دیدم نه! خوابم نمیبره ! پرید!

نگاه کردم به بی بی دیدم اونم داره منو نگاه میکنه

نیشم تا آخر واشد دیدم اونم خندید چشاش تو نور اتاق برق میزد بیشتر خندم میگرفت

من: بی بی؟

بی بی: بله؟

من : من خوابم نمیبِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَره

بی بی : منم ! خواب از سرم پرید!

باز بی بی: حالا من صبح زود بیدار شدم خسته بودم تو که لنگ ظهر پاشدی په چت بود بامن بیهوش شدی؟

من: خب دیگه!

من: میخوای یکی بزنمت بیهوش شی راحت بخوابی؟

بی بی: من مشکلی ندارم خوابم میبره اما تو میخوای یکی بزنم تو گیج گاهت تا صب بیفتی؟

تا نصف شب ما درحال شوخی و خنده و مسخره بازی بودیم !

دیگه کم کم نفهمیدم کی خوابم برد!

فک میکردم با اینهمه خوابیدن صب زود بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره!

و خوشحال ازینکه تایم خوابم که به هم ریخته درست میشه !

بی بی که خودش پاشد رفت سرکار

من کی بیدار شده باشم خوبه؟

10ونیم صب یا همون ظهر!

ینی میشه گفت من از دیشب ساعت 7ونیم خوابیدم تــــــــــــــــــــــا 10ونیم امروز!

الانم بدنم هیچ حس نداره!

لَختِ لَخت شدم!

هیچ امیدیم به زندگی ندارم ...

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 11:44 توسط نی نی| |

نمیدونم قبلا نوشتم یا نه...

چنوقته خیلی خواب بابای بی بی رو میبینم

ینی هر چندشب یه بار من خواشو میبینم توی این مدت اگه بگم 10 بار خوابشو دیدم دروغ نگفتم!

همشم خواب میبینم که باهم قهریم و میخواد یجوری پیش قدم بشه و بیاد سر صحبتو باهام بازکنه

امروز صبح به بی بی مسج دادم گفتم بی بی؟ اگه بخوام با بابات رابطه برقرار کنم تو که اخلاقشو میدونی، باید چیکار کنم؟

بی بی هم خو ســــــــــــــــــــــاده .... !!! میگه عید که رفتیم بهش سلام کن و باش حرف بزنHappy Dance

گفتم نه بابا نمیشه که یهو !

گفت مسج بده

گفتم چندبار دادم جواب نداد گفت بخدا مسجا منم جواب نمیداد اما یکی دوبار به بهونه دستگاه زنگ زد بهم خیلی مغروره

بی بی رو بیخیال شدم خودم یه نقشه کشیدم

تصمیم گرفتم با داداش کوچیکه بی بی حرف بزنم چون میدونم چیزی درباره باباش بگم میره بهش میگهالبته داداش کوچیکش 23 سالشه

بش مسج دادم که حال بابا چطوره؟ چنوقته همش شبا خوابشو میبینم و ..........

گفت خوبه ............. خوابت خوب بود یا بد؟

منم بهش راستشو گفتم که چه خوابی میبینم

گفت خب یه مسج بهش بده

گفتم دادم چندبار جوای نداد

گفت شعر قشنگ بفرست براش

گفتم دادم

گفت دوباره امتحان کن!

(احساس کردم بهش گفته که داره اینجوری با اطمینان به من میگه دوباره امتحان کن!!!)

گفتم گاهی دلم واسه شوخیاشو سرکار گذاشتناش تنگ میشه..

گفت آخی نازی !

گفتم آخی و ..... (دقیقا همین الان که دارم مینویسم در حال مسج دادن به هم هستیم و آخی رو همین الان فرستاد منم سریع نوشتمش !)

****

اون موقع ها که با هم رابطه مون خوب بود خیلی ازم تعریف میکرد پیش همه

یه عروسم میگفت .... خداوکیلی 10تا عروسم از دهنش میریخت

هربار که میرفتم برام اسفند دود میداد

میگفت هیشکی مثه عروسم نیست، درباره قدیما حرف میزد و خاطره تعریف میکرد که جرات و جَنَمِ مادربزرگ پدریم زبونزد بود توی فامیل...بعد میگفت تو سر اون رفتی ....

خیلی بالا پایینم میکرد

خونه دختراش سر نمیزد اما همش میومد خونه ی ما پیشم...!! صدای اکول درومده بود واقعا

واسم شارژ میفرستاد

اما خب سر عروسی همه چی به هم ریخت...

آدم مهربونی هست اما پدری نیست که واسه بچه هاش پول خرج کنه

دلم واسه اون روزا تنگ شده...

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 15:14 توسط نی نی| |

آخرین مشاوره ی امسال من
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 15:45 توسط نی نی| |

اینا عروس شدن ماهم عروس شدیم خیر سرمون.....

آرایشگاه من 200تمنی بود نامرداااااااا

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?pageNumber=1&threadID=691380

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان پی نوشت:

این آدرس که دادم فقط 1 صفحه عکس نیست ها!

43 صفحست !

بقیه رو هم ببینید خیلی قشنگن بعضیاشون!!!

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1392ساعت 16:21 توسط نی نی| |

آهنگ جدیدم ترانه ی عربی از مهدی یراحی خواننده ی تیتراژ ماه عسل هستش

ایشون خودشون عرب زبان هستن

یروز من و بی بی داشتیم میرفتیم کرج توی یه ماشینه عقب بودیم

منو بی بی و راننده بودیم راننده داشت آهنگارو عقب جلو میکرد از روی این رد شد

به بی بی گفتم بهش بگو همونو بزاره، بی بی هم گفت

مرده گفت بابا نمیفهمیم چی میگه! بی بی گفت تو بزار ما میفهمیم

منو بی بی از تمام این آهنگ فقط یحبونک ینی "دوست داشتن تو" و فقط بعیونک ینی "پیدا کردن تو یا پیدا بودن تو" رو میفهمیدیم اما خب چون برامون حس خوبی داشت خواستیم گوشش کنیم

آهنگ تموم شد راننده هه شروع کرد گفت خوزستانین؟ گفتیم آره گفت یکم خوزستانی حرف بزنین

منو بی بی:

گفتیم خب الان داریم به زبون خودمون حرف میزنیم ! مرده گیر داد نه خوزستانی

فک میکرد خوزستان فقط یه قومیت داره اونم عرب زبانه و ما هم عربیم و نمیخوایم عربی حرف بزنیم

گفتیم بابا ما عرب نیستیم ! گفت خب باشه اما یکم خوزستانی حرف بزنین قشنگه

منو بگی پهن شده بودم از خنده رو صندلی عقب که هیچ جوری نمیتونستیم اینو هالی کنیم

خوزستان عرب بختیاری شوشتری دزفولی آبادانی بهبهانی ماهشهری داره که هرکدومشون یه زبون برای خودشون دارن و به سختی میشه زبون هر کدومو متوجه شد، مثه شما که زبون آذریا یا کردارو متوجه نمیشید

خلاصه اینم از پیدا کردن این آهنگ....

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1392ساعت 12:38 توسط نی نی| |

امروز تولد مادرشوهر عزیزمه

صبح که بیدار شدم طرفای ساعت 11 بهش زنگ زدم و تبریک گفتم

اول گفت ممنونم مرسی دستت دردنکنه زنگ زدی و یادت بود

بعد کلی خوش و بش میگه : مگه امروز تولدمه ؟!!!!

من :

گفتم آره دیگه مگه کسی غیر از من بهت تبریک نگفته؟

گفت نه تو اولین نفری ! الان میرم باهاشون دعوا میکنم چرا هیشکی یادش نبود!

گفتم بابا یه چیزی بهشون نگی الان ناراحت میشن از دست من !!!!

خلاصه کمی حرف زدیم و کلی خوشحال شد

ازونور به اکول مسج دادم گفتم به شما سبد کالا تعلق گرفته؟

دیدم بعد یکم زنگ زد و انگار معذب بود که زنگ زده به من و خجالت میکشید ، گفت گوشیم شارژ نداشت جوابتو بدم گفتم بهت زنگ بزنم...منم خواستم راحت باشه و در قیدو بند نباشه زدم به بی خیالی و شروع کردم حرف زدن

بعدش گفتم سری دوم سبد کالارو دارن میدن دوباره کد ملی تونو بفرست به این شماره ببین این بار بهتون تعلق میکیره یانه

گفت باشه وخدافظی کردو رفت

بعد دیدم انگار کسی تولد مامان بی بی رو یادش نیست یه مسج دادم به ازول و یکی هم به اکول گفتم امروز تولد ماماست ها !

بی بی ظهر اومد واسه نهار داشتم غذا میکشیدم که گوشیم زنگ خورد دیدم اکوله

گفت وای مسج دادم دیدم نوشته .... پریدم تو حرفش گفتم تعلق گرفته ؟؟؟؟ گفت آره خوشحال هم بود!Happy Dance

گفت آخه دفعه قبل به پیمانکار شوهرش که ملیاردره دادن به ما ندادن!

گفتم واای چه خوب خب خداروشکر 

کمی باهام حرف زدو بعدشم گفت خواستم ازت تشکر هم کنم که تولد مامارو یادم انداختی واقعا فراموش کرده بودم !

گفتم نه بابا خواهش میکنم

بی بی هم اونور دراز کشیده بود و داشت از دل و قلوه گرفتن ما ذوق میکرد

گفت به بی بی سلام برسونو رفت

بعدش به بی بی گفتم این چنوقت تو نه به ماماو اکول زنگ بزن نه مسج بده

بزار بیان سمت من

فعلا تو وسط نباش حالا که داره خوب پیش میره

بنظرتون با این خوشحالیِ بی بی ، میگفت نه؟ گفت باشه هرچی تو بگی...

بعد به بی بی گفتم به مامانش زنگ بزنه

به مامانش تبریک گفت و گفت راستش یادم نبود نی نی الان بهم گفت

مامانشم ازونور گفت آره فقط عروسم یادش بود الان فاطیماوو ازول زنگ زدن (ینی من به اونا خبر دادم)

اینم از این ...

خدا کنه اوضاع بهترو بهتر شه

بخاطر بی بیGun Touting

بخاطر آرامش زندگیمون

و بخاطر خودم....

نوشته شده در شنبه 3 اسفند1392ساعت 16:24 توسط نی نی| |