نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر۱۳۹۱ساعت 15:39 توسط نی نی| |

امروز رفتم جواب آزمایشمو گرفتم

خواستم به خانمه بگم زود این جواب مینور بودنو منو بده میخوام برم هزارتا کار دارم بابا!

جوابو داد از خود دکتر آزمایشگاه پرسیدم مینور دارم؟ گفت نه ! سالمی !

و من شوکه!!!!

99 درصد مطمئن بودم مینورم !

خواستم بگم مطمئنی؟! الکی نگیا !!!

خلاصه خواست خدا بود که مینور نباشم خدایا ممنون

اما با این شرایط پس کمی کم خونی گرفتم که باید قرص آهن مصرف کنم

بیمارستانم که وححححححشتناااااک شلوغ بود! اصن یه وضی !

دکتر هم ویزیتم کرد و وزنمو اندازه گرفت هی منتظر بودم فلش بره جلوو جلوتر!

نرفت !

موند روی تقریبا 70!!!

باورم نمیشد! بلند گفتم چه خوووووووووووب !!!!!

دکتره گفت ببین وقتی رعایت کنی میتونی کنترل کنی ! شدی 70 و نیم

نیم کیلو اضافه کردی...همونی که بهت گفتم 

حالا ببینین من تو این دو هفته چقد نخودرم که فقط نیم کیلو اومده روم!!!

بی بی دیشب میگفت صورتت کمی لاغرتر شده

گفتم خداروشکر چیه شبیه خرس شده بودم چشام وا نمیشدن! الان صورتم تپل معمولیه ضایع نیست

خلاصه اینم از وزن ما ...

بعدشم گفت دراز بکش صدای قلب لی لی رو گوش بده

دیدم صدای قلبشو راحت تونست پیدا کنه و شنید !

دقیقاااااا هم وسط شکمم بود !

ینی دیگه جاش از پهلو اومده بود وسط خیلی خوشحال شدم اینم نتیجه این همه ورزشی که هروز میکنم

بهم گفت وضعیت بچه ت عالیه صدای قلبشم خیلی خوبه همه چیز خوبه 

بچه تم اومده سرجاش ینی همون جایی که باید قرار بگیره

خدایا ممنون که این دم رفتنی همه چیو درست و خوب برام قرار دادی با اینکه خیلی خسته شدم از صب تا الان اما بخاطر این خبراش خوش سرحالم و انرژی دارم

فقط گفت مواظب باش داری کم خون میشی باید پروتئین اینا بیشتر بخوری و قرص آهن

اومدم خونه کلی هم کار داشتم انجام دادم و فقط مونده آماده شم که بی بی بیاد دنبالم بریم راه آهن

اینم از امروز من 

راستی امروز رفتم توی 33 هفته 

وقتی از سفر برگردیم انشالا، من دیگه توی ماه نهم هستم :)

همه منتظرن ببین من چقد گنده شدم :|

اونروز خاله مریم میگفت یه عکس از شکمت بگیر برامون بفرست :|

منم گفتم اول خودت یه عکس از شکمت بگیر برا من بفرست بعد من میفرستم ! خودت حاضری اینکارو کنی !!!

خاله بزرگمم هی اصرار میکرد عکس بفرست ببینیم چقد تغییر کردی

پریسا هم دوس داشت ببینه یا حتی خونواده بی بی هم بهش گفتن عکس از نی نی برامون بفرست ببینیم چه شکلی شده

نه من نه بی بی اینکارو نکردیم گفتیم باید صبر کنید تا عید عکس نمیفرستیم !

آخه راستش خوشمم نمیاد ! همه منتظر باشن ببینن آدم شکمش چقد گنده شده ! ضایس دیگه :|

امیدوارم کسی با شکم من کاری نداشته باشه :| چون روش حساسم 

 

اینم از آخرین پست امسال من

خدایا آخر سالی همه رو به خیر سپری کن...

الاهی آمین 

نوشته شده در شنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:52 توسط نی نی| |

نمیدونم بازم وقت میکنم بیام قبل رفتن بنویسم یا نه

هنوز چیزی برای مامانم نخریدم

امروز قراره با بی بی بریم کمی بگردیم ببینم چیزی پیدا میکنم یانه

شنبه صب هم باید برم جواب آزمایشمو بگیرم واسه مینور بعدم برم آخرین چکابمو پیش دکتر بیمارستان انجام بدم و بیام خونه و آماده شم که ظهر بی بی ببرتم راه آهن که برم پیش مامانم اینا هوراااااااااا

بی بی هم چنروز بعد من میاد

پس همین الان به همه تون میگم عیدتون مبارک

از ته دل دعا میکنم همه مون سال خوب و شادو پر خیر و برکتی رو شروع کنیم

سالی که همش توش خوشحال و راضی باشیمو به آرزوهامون برسیم

بلاخره سومین سالگرد ازدواج منو بی بی هم داره میرسه ... :)

خدایا بابت همه چیز شکرت

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:41 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:19 توسط نی نی| |

دیروز آخرین جلسه کلاسم بودو رفت تا بعد عید که دلم بخواد بازم برم یانه چون فک کنم دیگه میره از اول درس میده

دیشب که بی بی اومد خونه بهش گفتم دیگه باید ساک یا چمدونو دربیاری هم لباسای زمستونه رو جمع کنیم و لباس خنکارو در بیاریم و هم اینکه کم کم وسایلمونو جمع کنیم واسه سفر که نشه واسه روز آخری هول هولی

هی چنبار گفتم گفت چمدونو میخوای بیاری یا ساکو ؟ کدومو میخوای

میگفتم نمیدونم !

بعد یخورده بعد دوباره گیر میدادم :|

آخرش تو رختخواب بودیم گفت میخوای همین الان برم همه رو بیارم پایین ؟! نمیگی کدومو میخوای آخه!

و من تصمیم نگرفته هی غر زدم .... :)

دیروز سرم خیلی شلوغ بود خیلی کار داشتم تا وقتی بی بی اومد همش درحال رفت و آمد بودم

حس کردم لی لی زیاد تکون نخورده بعدشم هرچی نشستم تکون نمیخورد یکم نگران شدم!

رفتم رو دست چپم دراز کشیدم شروع کرد به فضولی کردن آخه میگن رو دست چپ بچه راحت تره و لی لی هم که توی سونو نوشته بود چرخیده و سرش از ماه 4 پایینه ، خب وقتی من ایستاده باشم یا نشسته باشم سیخ سرجام اون بنده خدا سرو تهه و راحت نیست واسه تمون خوردن! اما وقتی دراز میکشم اونم حالتش دراز کشیده میشه و راحت میتونه فضولی کنه

دیدم خیلی داره میکوبه و ورجه وورجه میکنه بلوزمو زدم بالا که بی بی هم ببینه

ازین فیلما دیدین که عجیب غریبن بعد مثلا یه چیزی میره زیر پوست یه آدمی هی تکون میخوره و جابجا میشه؟ آدم میترسه

دقیقا شکم من همونجوری یه چیز قلمبه میومد بالاو ازینور تا اونور میرفت و ما با چشم دنبالش میکردیم ! راستشو بگم خودمم میترسم گاهی زیادی میاد بالا و یه قلمبه ی بزرگ میشه ! آخه یبارم داشتم نوازشش میکردم مثلا که اینجوری کرد بعد من کامل زیر دستم اون قسمت بدنشو حس کردم بااینکه مشخص نبود دستشه یا پاشه اما حس کردم یه قسمت بدنش زیر دستمه و داره جابجا میشه خیلی ترسیدم !

اینجوری احساس میکنم به پوستم خیلی نزدیکه واسه همین نگران میشم اونروزم که کرج بودیم ، همیشه حواسم به بچه ها هست نزنن بهم اونروز ثانیه ای رومو کردم به دختر ازول یا بی بی دقیق یادم نیست، پسر ازول با این توپ کوچیکا که توش یه ماده ایه و روشن میشه و سنگینن پرت کرد دقیقا کوبید رو شکمم! جاشم درد گرفت بعد ازون دیگه همونجا گاهی یهو درد میگره و گاهی پهلوم تیر میکشهبعد ازونم یه ماشین اسباب بازیشو پرت کرد دوباره خودر تو شکمم که دیگه یکم بهش اخم کردم مثلا دعوا کردم بترسه چیزی پرت نکنه

پسرشو خیییییلی دوسدارم خیلی شیرینه اما جالبه برام آدم هرچقدرم بچه های اطرافیانشو دوس داشته باشه پاش که بیفته بچه خود آدم براش عزیزتره اون لحظه دوس داشتم خفش کنم هی پیز پرت میکرد سمتم و دقیقا میخورد تو شکمم و دردم میگرفت 

بی بی بنده خدا هم دیگه همش چسبیده بود به من و دستش جلوی من بود بلایی سرم نیاد هرچیم بهش میگفت اینکارو نکن بچه دوساله که حرف گوش نمیکنه

خلاصه از کجا به کجا رسیدم!

داشت زیر پوستم تکون میخوردو بی بی هم جفتم بود داشت با چشما گرد نگاه میکرد !

بهش گفتم دستتو آروم بزار روش احساسش کنی 

گفت نههههههه میترسم !!!! تو بچه مو قورت دادی ! چه وحشتناکه !!!

:|

ولی در کل جالب بود چون هرچی بزرگتر میشه تموناش بیشتر مشخصن گاهی پتو رومه و دراز کشیدم یهو پتو میپره بالا :)

امروز پاشدم گفتم بزار وسایلامو جمع کنم بزارم گوشه اتاق ببینم چه اندازن که ساک ببریم یا چمدون 

چون همیشه چمدون با وسایلای من پر میشد بی بی بنده خدا باید وسایلاشو توی کوله پشتی خودش میاورد 

خورده ریزه هارو جمع کردم و رفتم سراغ لباس هرچی نگاه کردم دیدم من خو هیچی ندارم بیارم اونجا بپوشم که جلو بقیه مناسب باشه !

هرچی الان تو خونه میپوشم یا آستین حلقه ای یا کوتاه و خلاصه راحتین 

فقط تونستن دوسه تا لباس بزور جدا کنم که اوناهم واسه عید اونجا گرمن!!!!

مثلا حالا لباسامو جمه کردم دیدم چنتا لباس انداختم گوشه اتاق که خیر سرم ببینم تو چمدون جامیشن یا ساک :| !!!!

با اونهمه غری که دیروز به بی بی زدم الان میاد مسخرم میکنه!

البته ماما گفت پریمان و پریسا چند دست لباس دیگه برات گذاشتن اینجا که اگه خواستی بپوشی ...

باز یکم امیدوار شدم!

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:11 توسط نی نی| |

5شنبه رفتیم کرج خونه ازول اینا و تا جمعه ظهر پیششون بودیم

ازول این چنوقت مثه یه خواهر بهم رسید واف-قعا دستش درد نکنه و خدا واسه بچه هاش وزندگی خودش جبران کنه

پسر کوچولوش که حالا دو سالش شده یه پتوی نوزادی داشت که دیگه اندازش نیست ازول هم بقول خودش دو روز خوابوندش تو آب و کف و بعدم تمیز شستش بهم گفت چرا 70 80 تمن بدید جای پتو، این که نو مونده منم دیگه استفاده ش نمیکنم یا ببرش واسه خودت یا اگه دوسش نداری ببر تا وقتی که بخوای بخری یه چیزی داشته باشی استفاده کنی

منم اول باب دلم نبود بعد رفتم قایمکی نگاش کردم دیدم بد نیست به بی بی هم گفتم گفت بیارش فوقش خودمونم یکی میخریم اینو میزاریم واسه تو خونه ش

مانتویی که یه ماه پیش بی بی واسه تولدم خریده بود از پشت کتف و کمر و مخصوصا آستینا وحشتناک تنگ و آزار دهنده شده جوری که میخوام برم بیرون عزا میگیرم که باید لباس عوض کنمو اونو بپوشم

آستیناشم تا زیر آرنجن و مجبورم آستینچه باهاشون بپوشم همین باعث میشه بیشتر گرمم شه و کلافه شم

ازول بهم گفت حتما برو یه مانتوی دیگه پانچ بخر که عید اذیت نشی ، همیشه بهم میگه کاریو کن که خودت راحتی نه اینکه بی بی میگه ، بقول ازول مردا که این چیزارو متوجه نمیشن بفکر خودت باش بی بی رو ول کن ! :)

یا بهم میگفت واسه برگشتتم بلیط قطار بگیر با ماشین برنگردی اذیت بشی بفکر خودت باش

وقتی آدم میبینه خواهر شوهرش داداشم داداشم نمیکنه و اول منافع داداش خودشو در نظر نمیگیره دیگه چرا باید نسبت بهش حساس باشه یا توی مواقعی ازش ناراحت شه

مثلا ازول تولد منو تبریک نگفت من ناراحت نشدم واقعا چون میدونم چقد محبت در حقم کرده و اخلاقش جوریه که تولد هییییچکشو تبریک نمیگه چون یادش نمیمونه

ما اکول تبریک نگفت ناراحت شدم چون ازش انتظار داشتمو میدونم که تولد همه رو یادش میمونه و تبریک میگه واسه منم فقط سال اول تبریک گفت، حتی بی بی هم گفت فک میکردم اکول امسال تولدتو تبریک بگه ...!

خلاصه بحث خواهر شوهرا رو بزاریم کنارو برگردیم سر بحث خودمون..

جمعه ظهر هم منو بی بی اینهمه راه تو ترافیک وحشتناک دو ساعت تو راه بودیم

بی بی داشت از یه ماشین سنگینه سبقت میگرفت و همزمان جاده هم باریک میشد ینی بی بی باید با حواس جمع رد میشد

یه ماشینه ازون راننده ها یهو کشید بغل بی بی و خواست زودتر بی بی سبقت بگیره بعدم دستشو گذاشت رو بوووووووووق که بی بی برگرده عقب تا اون رد شه اول...چسبوند بهمون

خیلی ترسیدیم یه آن بی بی حواسش نبود مونده بودیم بین اونو ماشین سنگین

مارو پرت کردو اونور خودش زودتر سبقت گرفت رفت...

هیچی کفری و عصبی شدیم اما گذشت

اینهمه کار خطرناک کرد رفت جلومون شروع کرد رفتن! دیگه عجله نداشت انگار !

بعد گیر کیرد پشت چنتا ماشین و بهش راه نمیدادن...دقیقا جلوی ما

بی بی هم خیلی از دستش عصبانی شده بود بوق میزد واسش که ببینه وقتی آدم راه جلوش باز نیست نمیتونه به ماشین عقبی راه بده

به بی بی گفتم نزن درست نیست اینجوری بقیه هم اذیت میشن اوناهم حق دارن

بی بی گفت ندیدی چیکار کرد اگه همین دوتا بوقم نزنم خفه میشم (راس میگفت واقعا نزدیک بود بریم تو چرخ ماشین سنگینه!)

حس کردم دارم از استرس خفه میشم نفسم بالا نمیاد

خیلی ترسیدم..نمیدونم جدیدا چرا اینقد ترسو شدم مخصوصا وقتی جلو میشینم ! حتی اگه با ماشینای دیگه سوار شم هی خودمو میچسبونم به صندلی و پامو جای ترمز ناخودآگاه فشار میدم!!! (واکنش ناخودآگاهمه!)

خلاصه اینقد ترسیدم ازون فضاوو استرس گرفتم یهو زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن

ازون گریه ها که فک آدم میلرزه و انگار دست خودش نیست! همینجوری نیشسته بودم ربع ساعت تمام اشک بود که از چشام میومد پایین!

هرچی بی بی معذرت خواهی کرد شوخی میکرد حرف میزد دوباره میگفت ببخشید دستمو میبوسید بحثو عوض میکرد ...هیچ!

من همچنان اشک میریختم! بهشم گفتم باور کن ناراحت نیستم ! خیلی ترسیدم الانم اصلا دست خودم نیست گریه میکنم!

شاید اینقد حساس و ترسو شدن هم از تغییرات هورمونی باشه چون من اینجوری نبودم!!!

نمیدونم!

رفتیم امامزاده حسن و دوباره مانتو فروشیارو گشتیم 

اصن به حدی شلوغ بود که اگه میشد به بی بی میگفتم برگردیم خونه اما چون بی بی خیلی اذیت شد تا آوردم تا اونجا دیگه روم نبود

پانچ هم پیدا نکردم :|

ینی بود اما خیلی گل باقالی بودن یا اینکه قیمتشون بالای 100 بود

آخر سر شانسی رفتم توی یه مغازه و بعضی مانتوهای قدیمی شو حراج کرده بود یه مانتوی بارداری خیییییلی خوشگل دیدم پرو کردم خیلیم از مدلش و راحتیش خوشم اومد تنها عیبش این بود که سفید بودو تاپ زیرم مشخص میشد توش

وگرنه عاشقش شدم ! قیمتشم 39 تمن بود فقط!

حیف شد .. :(

دس از پا درازتر برگشتیم خونه.

امروز باید دوباره صب زود پامیشدم میرفتم بیمارستان واسه امضای دکتر واسه تشکیل پروندم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:0 توسط نی نی| |

امروزم ساعت 8 بی بی سه ساعت نشست بالا سرم تا بیدارم کرد ببرم آزمایشگاه

دکتر گفت این آزمایش غربالگری گلوکزو کم خونی اورژانسیه باید سریع بدی

دیشب خیلی بد خوابیدم...تا صب 20 بار بلند شدم این پهلو اون پهلو شدم اصلا راحت نبودم نمیدونم چرا

صب نمیتونستم زود بیدار شم

بی بی دوباره دیشب ساعت 10 11 بیهوش شد

شکر خدا اینچنروز کارش خیلی زیاد شده وقتی میاد خونه جون به تنش نیست زود بیهوش میشه البته منتنها میمونم اما خب...

حس میکنم ازون روزی که به خدا گفتم من به شوهرم غر نمیزنم تا دلش نشکنه و معامله با تو ... بخاطر تو.... کار بی بی خیلی بیشتر شده...حس میکنم خدا عوضشو داره بهم نشون میده

خلاصه با بدبختی پاشدم و باید ناشتا میرفتم آزمایشگاه

گفتم اگه گفت آزمایشت 20 30 تمن بیشتر میشه آز نمیدم چون واقعا الان نمیتونم خیلی خرج کنم واسه آزمایش اینا

بهش گفتم میخوام ببینم هزینه ش چقد میشه؟

گفت باشه بشین بعد 5 دقه دوباره رفتم گفتم چی شد گفت باشه

بعد 10 دقه گفتم خانم من فقط یه قیمت خواستما! (بی بی هم منتظر تو مشاین دم در!)

گفت دفترچتو گذاشتم سر نوبت خانم!

گفتم نوبت چیه بابا ! فقط قیمت میخوام !

گفت اینهمه آدم جلوتن !

گفتم بابا حدودی بگو نمیخوام اصلا دقیق !

گفت33 تمن

گفتم پس پذیرش کن

بعد گفت بیا نوبتته 22تمن بده

کارت بهش دادم آخرم 21700 حساب کرد !

حدودیش تو حلقم!

ازم خون گرفتن و بهم یه لیوان گلوکز داد بخورم

خواستم برم که بعد یه ساعت بیام گفت نه حق نداری بری بیرون نباید اصلا راه بری ! همینجا باید دو ساعتو بشینی!

هیچی دیگه به بی بی گفتم بره بنده خدا نیم ساعت علاف شد

ساعت 9 و25 دقه شربته رو خوردم

آز بعدیم رفت واسه 10 و 25 دقه

منم چنان گیج خواب بودم که تا اونجا بودم 60 بار خمیازه کشیدم همه رو گیج کردم

شانس یکی از بچه های کلاس بارداریو دیدم یه یه ساعتی باهم حرف زدیم اونم واسه همین آزمایش اومده بود

بهم گفت چندماهته؟ گفتم تازه رفتم توی 8

گفت وای من فک کردم 9 ماهته! گفتم چه خوب ! تواولین نفری که میگی بهت میاد بیشتر باشی :)

گفت چن سالته؟ گفتم فلان ...:)

گفت واای بهت نمیاد ! بهت میاد کمتر باشی :|

منم سریییییع شالمو درست کردم مو سفیدامو هل دادم داخل یوقت نبینه نظرش عوض شه 

آخه از عید پارسال که رنگ نکردم و بعدشم بارداریم موهام مشکی مونده بودو از وقتی باردار شدم موها دقیقا دوبرابر همین جلوی سرم هم از شانس بدم همه سفید شدن جوری که هر چنروز یبار یکی بهم میگه واااااای چقد موهات سفید شده!

منم هی باید واسه همه توضیح بدم که ارثیه 

واسه عید همکه نمیتونم رنگ کن ملعبه ی خاص و عام میشم اونم فامیل ما که به کش تمبانت هم کار دارن 

خیلی خوابم میومد به خانمه گفتم کاش تخت بود دراز میکشیدم چشام وانمیشن اصن !!

خلاصه یه ساعت گذشت و اون رفت آخرین آزشو دادو رفت

منم بعد 10 دقیقه رفتم دومین آزمایش خونمو دادم و دوباره نشستم

حس کردم حالم داره به هم میخوره هی روی تنفسام دقت کردم که حواسم پرت شه دیدم یهو انگار سرم خالی شدو جلو چشمام داره سیاهی میره

قبلا هم اوایل بارداریم اینجوری شدم که دیگه بی حال بعدش میفتادم یکی باید جمم میکرد

ترسیدم

به خانمه گفتم خانم حالم خوب نیست چشمام سیاهی میره

گفت بیا برو رو تخت دراز بکش نباید بیاری بالا

منم خوشحال ازینکه تخت گیر آوردم بدو رفتم دراز کشیدم 

یه ساعت آخرم گذشت و سومین آز خونو دادم و به بی بی زنگ زدم حتی وقت نداشت درست جواب بده گفت یه دربست بگیر برو خونه

منم رفتم، ساعت 12 رسیدم خونه

مقدار ناچیزی  ماکارونی با ماست خوردمو راستش حس کردم ماکارونیا افتادن اون ته تهه معدم ! همون موقع که غذام تمام شد هم احساس ضعف میکردم آخه باید رعایت کنم مثلا دیگه!

بعد را به را چپ کردم دو ساعت خوابیدم

امیدوارم که آزمایشم خوب باشه فردا جوابش میادو شنبه باید دوباره برم بیمارستان 

این بود داستان ما 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:38 توسط نی نی| |

اول این بگم با اینکه هیچ ربطی نداره!! تازه یه تخم بلدرچین از بالا از دستم افتاد رو سرامیکا کف آشپزخونه قل خورد رفت زیر یخچال

پوستش تمااااام خورد شد ریز ریز شد اما نشکست !!! مثه شیشه ماشین که خورد میشه سر جا خودش

خیلی برام جالب بود! بعدشم رب ساعت آبپزش کردم ازش هیچی نزد بیرون !

اینم یک تجربه !!!

****

امروز جواب سونوی دیروزمو بردم بیمارستان پیش خانمه

پروندمو تاحدودی تکمیل کردو دوباره آزمایش تحمل قند (غربالگری گلوکز) واسم نوشت 

وای نمیتونستم بهش بگم بابا پول ندارم دیگه ننویس :(

گفت فردا صب ناشتا باید بری

صدای قلبشو هم گوش داد گفت عالیه (خداروشکر) بعدشم گفت ببین !!!! اومده وسط تر قلبش دیگه یه طرف نیست...هرچی قلب بیاد وسط شکم وضعیت قرارگیری جنین بهتره

گفتم خب آره ورزشایی که گفتینو روزی دو سه بار انجام میدم

رفتم روی ترازو ...

چشمتون روز بد نبینه...

دو هفته پیش که پیش دکتر خودم بودم 65 شده بودم از 60ماه پیشش

الان بعد دوهفته ....  (البته ترازو با ترازو فرق داره اما خب ...!)

قشنگ مثه تو کارتونای موش و گربه قرنیه چشامو در اومدو کش آورد رو صفحه مانیتورش و برگشت سرجاش !!! گفتم هیییییییع!!!!!!!

بچه ها ...

من دیگه آخرامه ...

بعد دو هفته شدم 70

دو هفته !!!

5 کیلوگرممممممممم!!!!

خدایا منو داری به کجا میبری ؟!!!!

آخر سر هم بهم گفت دو هفته ی دیگه که میای باید فقط نیم کیلو اضافه کرده باشی 

فک کن !

من !

دوهفته 5 کیلو

دوهفته نیم کیلو...

بهش گفتم خب پس هیچی نخورم دیگه!!! گفت نه کربوهیدراتتو کم کن و پروتئین بیشتر بخور

عید هم آجیل شور و شیرینی اینا نمیخوری

من هیچی نخورم فقط نفسم بکشم و بی بی رو حین غذا خوردن نگاه کنمم 2 3 کیلو میاد روم چجوری من تا دو هفته دیگه نیم کیلوووووو 

اصن یه وضی !!!!

تازه درک میکنم یکی مثه خالمه و یا کساییو که میگفتن ما آب هم میخوریم چاق میشیم ! بدبختا 

من از امروز فقط دیوارو لیس میزنم دیگه....تمام شد رفت پی کارش 

 

***

تازه داشتم با مامان بزرگم تلفنی حرف میزدم حال دخترمو میپرسید گفتم رفتم سونو گفت خوبه تپله

گفت ای جووونم ای قربونش ای عزیزم .... گفت با داییت که میاد اینجا میشینیم دربارش حرف میزنیم میخندیم ذوق میکنیم

بعد اونروز داییت میگفت خب حالا چیا باید براش بخریم 

گفتم بابا هیچی !

داییم خودش دختر نداره...ولی اینننننقد عاشق دختره که نگو

بچگیام همش با داییم بودم یا تو بغلش بودم همیشه هم برام هدیه های جورواجور میخرید و با زندایی مهربونتر از خودش میبردنم پارک و حتی سفر قم ! حتی وقتی خودشونم بچه دار شدن بازم محبتشون کم نشد

خلاصه خیلی دختر دوسداره

داشت حرف میزدم که یاد سونوی دیروز افتادم گفت شک دارم کمی که دختره ...تو دلم گفتم وای خدایا ذهن ملتو آماده ی ورود دخترمون کردیم !! حالا اگه پسر باشه ملت ضایع میشن  حالا من چکار کنم

به بی بی که گفتم گفت نه بابا خیالت راحت دختره هنوز به من اعتماد نداری! ....

*****

راستی الحمدلله ...خدارو هزار بار شکر قسط وام هم این ماهو هم ماه آینده که تا از سفر میایم باید بدیم رو گذاشتیم کنار بلاخره و خیاااااااااااااالمون راحت شد

هم من هم بی بی 

بزرگترین دغدغه ی فکریمون رو خدا برامون هموار کرد

حالا دیگه میمونه یه پولی واسه سفر که تیو دستمون باشه و کمی پول هم واسه اینکه اگه چیزی خواستیم وایه لی لی بخریم

اونم میرسونه....مثه همیشه

و من روسیاه و شرمنده که اینقد کم طاقت بازی درمیارم..

البته گاهی دلم میگیره یهو دست خودم نیست...

***

الانم به مامانم زنگ زدم چه جالب که توی بازار بودو منم در همین رابطه کارش داشتم

گفتم حوله ربدوشام مردونه واسم قیمت کن ببینم اونجا چقدره واسه عیدی بی بی میخوام اما بهش نگی یه وقت!

قبلا که منو بی بی واسه عیدی ماما گرفتیم 30و خورده ای بود

الان فک کنم حدود 60 تمن شده باشه

نمیشه ازینجا بخرم ببرم چون وسایلارو بی بی با ماشین میاره تابلو میشه میفهمه

مجبورم وقتی رفتم اونجا تا هنوز بی بی نیومده برم بخرم

اینم از عیدیش البته اگه نظرم عوض نشه..

ختم جلسه 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:46 توسط نی نی| |

امروز نوبت سونو داشتم

از وقتی 4ماهم بودو برای تعیین جنسیت رفته بودم دیگه سونو نرفته بودم!

امروز هم برای مایع آمنیوتیک هم جنسیت! هم وزن و وضعین لی لی میخواستم برم 

اون خانمه که واسم سونو نوشته بود چون کارشناس ارشد ماماییه بیمه بادفترچه حساب نمیکرد یجا گفتن 35 تمن یجاهم گفتن 28 تمن

منم رفتم تو صف طویل بیمارستان همون روز تا پزشک عمومی برام نوشت تو آخرین برگ دفترچم آخه با دفترچه 19 تمن میشد خیلیم خسته شدم تو صف سرپا بعدم تو نوبت منتظر...

خلاصه اینکه دفترچم تموم شده بودو دیروز صبح چاشدم رفتم دفترچمو عوض کردم قبلش ازش پرسیدم دارین عوض میکنین این نسخه ی سونومو قبول میکنن یانه ؟! گفت آره قبول میکنن!

امروز ساعت 11و 45 دقه نوبت سونوم بود

منم 10ونیم تازه از خواب بیدار شدم چون قبلا هم پیش این سونوگرافه رفته بودم همیشه آدمو معطل میکنه و دیر میاد اونبار دوساعت دیر اومد که منشیش هی میگفت اذیتی یا نه؟

امروز تولد مامانم بود بهش پیام تبریک دادم و بعدشم بهش زنگ زدم گفتم ما اومدیم اونجا کیک میخوایم ها!

بی بی خداروشکر سرش خیلی شلوغ بودو اصلا نمیتونست جواب تلفنمو بده درست چه برسه باهام بیاد ،ساعت یه رب به 12 رفتم مطب و دیدم بازم مثه اونبار دکتره دقیقا 2ساعت دیر اومده و همه ی بیمارا باید با دوساعت تاخیر برن تو ینی نوبت من میشد یه رب به 2 !!

نمیدونم دکتره چرا اینقد تنبله همیشه دیر میاد با اینکه میدونه مراجعینش خانمای باردارن که نمیتونن دو سه اعت بشینن رو صندلی ! تازه واسه همه هم جا نبود خیلیا مثه من ایستاده بودن سرپا !

تازه سونوی توی دفترچمم قبول نکرد گفت چون اعتبارش فرق داره بیمه قبول نمیکنخ باید آزاد حساب کنیهرچی گفتم خودشون گفتن مشکلی نداره گفت نه نمیشه خانم!!!

28 تمن دادم :|

رفت و رفت و رفت شد ساعت 1ونیم که تِق ! زدو برقا رفت!!!

خاک وچوکم شد !!! حالا که نزدیک نوبت من شد !!!! منشیه زنگ زد سازمان برق گفت تا دو ساعت دیگه برقا نمیان :(

الان مثلا این شانسه من دارم ؟

همه بیمارا یکی یکی رفتن تا دوساعت دیگه بیان من راهم دور بود نمیتونستم برم و برگردم نشستم همونجا

حدود یه ساعتی نشسته بودم که دیگه داشتم از کمر درد کلافه میشدم:(

پاشدم جامو عوض کردم

یه خانمه که 4ماهش بود (به منشیه گفته بود من شنیدم) ازم پرسید بارداری؟

تو دلم گفتم اینم سواله میپرسی آخه 4ماهه !؟!!! مَــــی ای شکم معلوم نیست ؟!!!

فک کنم یکم از قیافه ی متعجبم شوکه شد به شکمم نگاه کرد راستش با این مانتوی گشاد خودمم به خودم شک کردم !

گفتم آره تازه رفتم تو 8 ماه 

گفت بسلامتی...

برقا اومدن هوراااااااا

هه هم رفته بودن خونه اگه شروع میکرد به خوندن اولین نفر من بودم

اسمو خوندو رفتم داخل

اما نمیدونم تاریخ زایمانو چرا برد عقب تر ! قبلا 20 اردیبهش واسم زده بود خود همین خانمه، این دفعه واسم زد 14 اردیبهشت!!!

ای کافر ! وزنشم 1600 واسم زد که فک کنم کمی از طبیعی بیشتر باشه

ینی اینقد لاغر بودم هرچی که اضافه شده همش بخاطر وزن بچه ست نه چربی و اینای خودم!

جنسیت گفت بزن دختر

بعد کمی گفت نه جنسیتو پاک کن !!!!!

چشام گرد شدن !!!!

بهم گفت جنسیتو مطمئن نیستم !

گفتم دفعه پیش خودتون گفتین دختره

گفت آره احتمال زیاد دختره اما یکم شک دارم چون یکم تپله ممکنه پسر باشه ! درست مشخص نیست

و واسم جنسیتو قید نکرد تو سونو چون شک داشت !!!

لی لی ؟  تویی یا داداشته ؟!!!

حالا من چکار کنم؟

 بایانکه دیگه واقعا برام فرقی نمیکنه اما آدم دوس داره مطمئن باشه! تازه من به لی لی دل بستم!!!

دم راه هم رفتم کمی واسه خودم خرید کردمو اومدم خونه...

نمیدونم گفته بودم یانه!

چنروز پیش صبح تا دیر وقت خواب بودم معمولا صبا اینقد لگد میزنه که نمیزاره بخوابم فک کنم از گرسنگیه منم که تنبل !

ماشالا لگداش محکم تر شدن ینی گاهی شکمم گاهی هم بی بی میبینه لباسم یهو میپره بالا

اونرووووووز !!! 

دراز کشیده بودم صبح خیر سرم خواب بودم! ینی همچین زد ! همچین زدا !!!! احساس کردم یکی منو از کمر گرفت کوبید زمین!!!

دوبار محکم رفتم تو هوا کوبیدم زمین  ....ینی قشنگ اولش کمرم از زمین بلند شد بعد پَــــق کوبیدم زمین!

قشنگ تا چند ثانیه شوککککککه مونده بودم !!! که خدایا این بچه (ماشالا) مگه چقد زور داره !!!!

بعد که بی بی گفتم کلی ذوق کرد که دخترم قویه مثه باباشه و ازین اُلدورم کردنا !

بهش گفتم بی بی این بچه لاغر و کم وزن نیست ببین کی گفتم ! اونجوری که منو زد زمین میدونم وطنش زیاده!

الانم رفتم سونو خیلی دوسداشتم وزنشو بدونم

دکتره هم بهم گفت بچتون هم سالمه هم ماشالا تپله :)

برا سلامتی گردالیه مامان صلوات :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:29 توسط نی نی| |

اول تا یادم نرفته بگم دور سوم ختم قرآن لی لی خانم هم تمام شد و ازین ببعد دیگه پراکنده خوانی میکنم...

امروز ظهر هم هفتمین جلسه ی کلاس بارداریمه

پنجشنبه شب طبق معمول ساعت 11شب یهو چنان دوپس دوپس موزیکی تو ساختمون پخش شد که ... زیرپامون میلرزید و صداش درگوشمون بود

بازم مهمانی و سوصدای موزیک در حد عروسی توی ساختمون از واحد پایینیا

تا ساعت 12 شب صدا تو سرمون بود جوری که صدا به صدا نمیرسید تو خونه خودمون!

یهــــــــو ساعت 12 صدا قطع شدو ایندفعه صدای پا بود که انگار قیامت شده بزرگ و کوچیک میدویدن طبقه بالای ما و میدویدن پایین (طبقه پایینمون)

فهمیدیم خبریه بین خونه ی صابخونه هه و دخترش که بالا میشینن

هرچی نشستیم دیدیدم نه انگار تموم نمیشه ! نیم ساعت مثه قوم مغول میدویدن!

منم که فوضوووول! سنگینی نمیذاشت پاشم ! اما بلاخره فضولی بر سنگینی مستولی شدو من پاشدم رفتم از چشمی نگاه کردم که اینا چشونه؟!!!

دیدم دارن وسایل میبرن و میارن 5 6 تا مرد هی بدو بدو وسیله میبردن

کمد بچه و یه عالمه وسیله و بعدشم کریرو روروئک و یه عالمه کارتونو .... (که البته من به آخراش رسیدم)

فهمیدم دخترشون باردار شده جشن گرفتن بازم فامیلا جمع شدن و بعدم داشتن سیسمونی شو میبردن بالا

حتی صابخونه یخودمون هم که برادر این صابخونه پایینیه ست هم بود تو پله ها داد میزدن همو صدا میکردن

تا ساعت دوازده و خورده ای رفتن و اومدن تا تمام شد 

هم از سروصداشون کلافه شدم هم راستش کمی دلم گرفت..

خلاصه گذشت و جمعه تا ساعت 12 خواب بودیم پاشدیم بی بی صبحانه آماده کردو خوردیم و ساعت 1 بی بی رختخوابشو پهن کرد جلو تلویزیون و گفت من چرا اینجوری شدم؟! چشاش وا نمیشد

هی میگفت بزار بخوابم 

گفت تازه پاشدی حق نداری بخوابی

دیدم نه این بیدار بمون نیست

خوابش برد تااااااا ساعت 4ونیم عصر

 دلم تو پذیرایی قفس کوچیکمون داشت خفه میشد! هی بغض میردم هی خودمو آروم میکردم

همش فکر میکردم پس امروز من با بقیه روزایی که بی بی سر کاره و خونه نیست چه فرقی کرد؟!

اینروزا هم که دیگه نهار خونه نمیادو شب هم ساعت 7 اینطوریا میاد...ینی وقتی دیگه هوا تاریکه

صب تا شب تنهام و خیلی تو خونه اذیت میشم...هفته رو به امید جمعه میگذرونم

امروزم که ....

هی اشک میومد تو چشام هی به خودم دلداری میدادم...تا جایی که دیگه دلم میخواست بی بی بیدار هم بشه پاشه بره سر کار جلو چشمم نباشه چون واقعا حالم داشت بد میشد از شرایط

خوب که فکر کردم دیدم دلم از دیشب هم پره...نمیدونستم چرا؟!

بش فکر کردم...

شاید بخاطر دیدن این صحنه ای که دیدم

جشن برای بارداری

دورهمی فامیل و تبریک

و جور شدن سیسمونی بدون دغدغه ی مالی..

و میدیدم اینروزا بی بی سخت داره کار میکنه تا فقط بتونیم پول قسطامونو جورکنیم و باخیال راحت بریم مسافرت عید!

خرید عید واسه منو بی بی که پیشکش

پول توی دستمونم که فعلا هیچی.. :(

دو هفته دیگه باید بریم درحالی که پول قسط هم هنوز کنار نذاشتیم

بی بی هم دلش میخواست شلوار و تی شرت واسه عیدش بگیره که از پول خبری نیست

منم واسه عید کفش ندارم و چنتا تیکه لباس واجب نیاز داشتم که هنوز نتونستم بخرم

سیسمونی واسه لی لی هم پیشکش... 

هنوز واسه دخترم هیچی نتونستم بخرم :( هنوز پولش جور نشده که جتی چنتا تیکه لباس براش بگیرم چه برسه به وسایل درشت تر...

وقتی دیدیم اینقد بی بی داره سختی میکشه واسه پول درآوردن و منم توی خونه از تنهایی سختی میکشم که بی بی بتونه بیشتر سر کار بمونه و آخرشم روز جمعه مون میشه این دلم خیلی گرفت

از دیدن سیسمونی دختره هم که تازه باردار شده و سیسمونیشو راحت بدست آورد هم راستش دلم شکست که من هنوز نمیتونم تو ماه های آخر هم چیزی واسه لی لی بگیرم..

نمیدونم همه فکرا قروقاطی شد تو سرم...

بی بی راست میگه ..هروقت دست و بالمون تنگ میشه همه غم و غصه ها و بی حوصلگیا میاد باهم سراغ آدم و بدتر ناراحتت میکنه

مثلا همین بی بی روزایی که کار براش نیومده و خسته نشده تو کارگاه ، وقتی میاد خونه کم حوصلست و کمک نمیکنه

اما میبینی روزایی که خیلی کار کرده و خیلی خستست میاد خونه همه ی کارای منو کمکم انجام میده!

بقول خودش وقتی کار میکنه و میدونه پول هست انرژی میگیره با همه ی خستگیش!

(چقد حرف زدم!)

خلاصه اینکه جمعه دلم خیلی گرفت درحدی که وقتی بی بی بیدار شد باهام حرف زد و من جوابش ندادم

گفت قهری؟ خو اصلا دست خودم نبود ! گفتم بنظرت امروز با بقیه روزا چه فرقی کرد واسه من؟

سرشو انداخت پایین گفت راس میگی ببخشید اما اصلا نمیتونستم چشامو باز نگه دارم اصلا حالم عادی نبود یه ساعت پیشش بیدار شده بودم! ببخشید :(

احساس کردم گوشه چشمام داره گرم میشه و منم دلم نمیخواد هردقه جلو بی بی اشک بریزم رفتم دراز کشیدم 

دیگه نشد جلوشو بگیرم ...اشکام از گوشه چشام میریخت رو گوشه ی بینیمو میرخت پایین

بی بی اومد بالا سرم هی دستمو میبوسید هی معذرت خواهی میکرد تروخدا نی نی گریه نکن :(

گفتم گریه نمیکنم :|

گفت چرا خب اینا! داری گریه میکنی نفهمیدم چی شد خوابم برد ببخشید تروخدا کریه نکن :(

خواستم بهش بگم دلم از چیا پره....بگم از دست خالی بودنو دیدن وسیله های نی نیه همسایه و ...

دلم نیومد

دلم نیومد بهش بگم از بی پولی که اون به خودش بگیره و غرورش بشکنه فک کنه نتونسته نیازای خونوادشو تامین کنه و بره تو خودش

تو دلم گفتم خدایا بخاطر تو هیچی نمیگم، سکوت میکنم تا شوهرم ناراحت و خجالت زده نشه 

بخاطر تو...

نمیدونم چرا وقتی تو دلم داشتم با خدا حرف میزدم و سپردم به خودش خیلی زودتر حالم خوب شد و تونستم بخندم !!!! بی بی هم که دید خندیدم خوشحال شد با کلی قربون صدقه و بوسیدن بلندم کرد و غذارو گرم کرد بخوریم

الا بذکر الله ، تطمئن القلوب ...♥

آماده شدیم بریم کمی بازار بگردیم دیگه تحمل خونه رو نداشتم

رفتیم بازارو کمی گشتیم ....هنوز واسه مامانم هم نتونستم عیدی بخرم...و عیدی حج واسه خالم

تازه سونو هم باید برم دوشنبه تا ببینم لی لی در چه وضعیه ..خیلی دوسدارم وزنشو هم بدونم، ببینم لاغره یا معمولی...چاق که نیست چون نه باباش تپله و نه مامانش!

پریمان هم اونروز بهم گفت اگه دستتون تنگه واسه عید اومدن یا خرید عید یا وسیله های نی نی تون هرچقد میخوای به من بگو میریزم حسابت اصلا تعارف نکن من پول دستم هست گفتم نه ممنون هست 

ماما هم بهم گفت آره اگه پول نیاز دارین بهم بگو من دارم...

نه اینکه میبینن هنوز واسه لی لی هیچی نخریدیم..

اما ازونور خونواده بی بی تعارف پول که هیچی ...که بخوان تو فکر باشن پسرشون دستش خالی هست یا نیست زنش بارداره و دم عیده و چنوقت دیگه هم بچه ش قراره بدنیا بیاد و خرجا هم زیاده..

تو فکر خرج پسرشون که هیچی ...یه زنگم نمیزنن درست حال آدمو بپرسن! هربار هم بی بی به مامانش غر میزنه که شما حتی یه زنگ نمیزنین حال دخترمو بپرسین! اونم هی میگه سرم شلوغه ..

واقعا مهربونی و مسئولیت پذیری و همدردی از خرجای زیاد از خونواده بی بی میباره ...

دیشب هم آماده شدیم و عکسای پایان ماه هفتم لی لی رو با بی بی گرفتیم

امروز فردا لی لی انشالا میره توی هشت ماه

لباسایی که میپوشیدم واسه عکس دیگه اندازم نیستن و هی شکمم تو عکس معلوم میشه هم خندم گرفت و هم کفری شدم عکسامون خراب میشد :)

بی بی هم کلی مسخره بازی درآورد و من بریدم ازبس خندیدم :)

خدایا مثه همیشه که ولمون نکردی به حال خودمون بازم میگیم پناه بر خدا

همیشه رسوندی

اینبارم میرسونی

ببخش کم حوصلگی مارو ...

 

****************

دوستان عزیزمممممممم

ازینکه با این پستم ناراحتتون کردم معذرت میخوام

ما خانما گاهی یهو دلمون پر میشه و میگیره و باید حتما حرف بزنیم

چه بنویسم چه حرف بزنیم با کسی و دردو دل کنیم

من عادت ندارم به خونوادم درباره ی مسائل خصوصی زندگیم چیزی بگم و غر بزنم و ایراد بگیرم

به بی بی هم نمیشه همیشه گفت بلاخره ناراحت میشه

اینجا تنها جاییه که میتونم دلمو خالی کنم

ماها وقتی غرزدیمو دلمونو خالی کردیم بعد حالمون خوب میشه پس نگران نباشید الان عالیه عالیم :)

بازم اگه ناراحت شدید ببخشید ... :)

نوشته شده در شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:6 توسط نی نی| |

اوایل سال بود یا آخرای پارسال یادم نیست که رفته بودم همین بیمارستانی که الان میرم... رفته بودم واسم آزمایش و چکاپ قبل بارداری بنویسن

همین خانمی که الان آموزشمون میده و من خیییییلی از آموزشاش راضیم توی اتاق بود

یادمه خیلی بداخلاق باهام برخورد کرد و سوالمو جواب نداد فقط تند تند چنتا چیز الکی تو دفترچم نوشت و یجوری بهم گفت پاشم برم که بیمار بعدی بره تو

منم از همون موقع قید این بیمارستانو زدم چون از رفتارشون خیلی بدم اومد

دیگه رفتم تحت نظر پزشک خصوصی ..

همه کسایی که میان کلاس آموزش بارداری رو همین خانمه گفته بااااااید بیان و آموزش ببینن

ینی وقتی میرن و براشون پرونده تشکیل میده به اجبار میفرستشون همین کلاسه و باید برگه امضا کنن

اما من که پیشش نمیرفتم و خودسرانه این کلاسارو میرفتم بدون اینکه توی این بیمارستان پرونده داشته باشم آخه بنظرم چیزایی که آموزش میدن وااااقعا جالب و بدرد بخورو کارآمده اونم واسه کسی مثه من که زیر صفره اطلاعاتش!

خلاصه قاچاقی کلاسارو رفتم و همش نگران بودم سرکلاس خانمه ازم بپرسه تو که بیمار من نیستی اینجا چیکار میکنی؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همیشه یه جوری نگاه میکرد که میگفتم واییییی این الان میخواد بپرسه ... 

اما سر کلاس تک تک جمله هاشو مینوشتم و کامل با دقتی مثل جغد !به حرفاش گوش میکردم ! مثه بچه درس خونا هم صندلیای اول مینشستمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه قشنگ فیس تو فیس خانمه 

بعضی وقتا از مراحل زایمان یا شیردهی یا هرچی چیزایی که میگفت بچه ها هرهر میخندیدن و مسخره میکردن اما من هیچوقت جلف بازی درنمیاوردم چون برام مسخره نبودو مسئله جاافتاده بودن خب (نمیتونم بیشتر توضیح بدم)

ینی وقتی همه داشتن میخندیدن من قشنگ زل زده بودم تو چشمای خانمه و دستم هم تند تند مینوشت Reading a Book

قبلنا هم یه سری بلندم کرد گفت پالتوو روسریتو دربیار بیا اینجا و بعد ورزشای دوران بارداریو رو من انجام میداد تا به بقیه ببینن (چقد خجالت کشیدم)

دیروز ششمین جلسه ی کلاسم بود البته روز قبلش برای تشکیل پرونده رفته بودم پیش همین خانمه بیمارستان

نمیدونم چرا رفتم اما از اطلاعاتش خیلی خوشم اومد...کم حوصله و خییییلی جدیه اما خب انگار کار بلده...از هرکیم میپرسیدم میگفت اینجا بیمارستان خوبیه و ما راضی بودیم

پریروز که رفتم تو اتاقش داشت با خدمه بیمارستان حرف میزد بعد بلند شد واسه کاری درحین خرف زدن...

بعد با تعجب نگاه کرد به من گفت من چرا بلند شدم؟!!!

منم خندیدم گفتم نمیدونم!

زد زیر خنده (من شوکککککه که وای این بلاخره خندید!!!) و بعد اومد از جفتم رد شه لپمو گرفت کشید(که الان صورتمم لپو شده خخخخ) گفت خب حالا چی شد تصمیم گرفتی بیای اینجا؟

من    .... 

یکم توضیح دادم و واسم سونو نوشت وقراره که برم بدم و بعد با کل مدارم برم پیشش

برسیم به دیروز...

دیروز هم سرکلاس باز من خط مقدم تشریف داشتم 

اصن همیشه عادت داشتم جلو بشینم بغیر از دبیرستان و هنرستان که بخاطر شیطنتم کمی عقب تر رفتم 

خلاصه شروع کرد به درس دادن

یه چیزی درباره ی تنفس های مخصوص زایمان گفت همه دوباره هررررهرررر زدن زیر خنده یهو روشو برگردوند گفت کی بود خندید ؟  پاشه تنفسارو انجام بده تا یاد بگیره دیگه نخنده !

یهو همه ساکت شدن از ترس !

بعدش به من نگاه کرد گفت تو! تنفسارو انجام بده بقیه ببینن

باز بچه ها یچیزی گفتن و خندیدن

خانمه گفت نه ببینید همیشه بین یه گروه یکی هست که مشخصه فقط گوش نمیکنه و میتونه چیزایی که یادگرفته رو انجام بده و از بقیه  یه پله بالاتره (بمن چه خودش گفت  )

فک کنم تو اون لحظه همه ی بچه ها به خون من تشنه شدنشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه !!! دقیقا حس اون ترول رو داشتم که توی کلاس جلوی همه میشینه و میگه خانم اجازه امروز امتحان داشتیم  خخخخ  بچه ها همه بد نگاش میکنن!

با توضیح تنفسارو انجام دادم و خانمه گفت آفرین

بعد دوباره شروع کرد ادامه ی درس...ایندفعه ورزش ها مناسب برای زایمان... گفت و گفت 

بعد دوباره نگاه کرد به من گفت تو ! روسری آبی ! پاشو بیا اینجا

(حس کردم با گفتن آهاااااای روسری آبییییی بازیگر نقش روسری آبی جلوی عزت اله انتظامیم !!!!)

پاشدم رفتم دوباره همه ی ورزشارو رو من پیاده کردو حتی یه نرمشه بود که دست اون روی شونه های من و دوست من روی پهلوهای اون و به قول خودش حالت رقص دو نفره قِر میدیم !بعدشم کلی ماساژم داد واسه توضیح دادن 

رفتم بشینم جفتیم بهم خندید و گفت خسته نباشــــــی! :|

و اینگونه کل کلاس برعلیه من شورانده شد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همیشه تو فکر مامای خصوصی بودم اما توی این بیمارستان کسی رو نمیشناختم

آخر کلاس از خانمه پرسیدم نظرتون درباره ی ماما خصوصی چیه؟

گفت خب ماما میاد همین چیزایی که من بهتون یاد دادمو میگه ! قرارداد ببندی یه مقدار هم ازت میگیره!

گفتم آره اما آدم خیالش راحت تره یکی تو اتاق زایمان بالا سرش باشه خب :(

اگه خواستی موقع زایمانت اگه صبح یا عصر بودو من توی بیمارستان بودم بگو خودم میام بالا سرت 

(بچه ها گفته بودن این خانمه توی این بیمارستان واسه کسی زایمان انجام نمیده!!)

خلاصه اینکه عاااااشُق من شده انگار 

خدایا بخیر بُگذران 

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:59 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:14 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:30 توسط نی نی| |

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:57 توسط نی نی| |

متن درباره ی مسائل مالیه. چیز خاصی نیست

ببخشید دوستان


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:44 توسط نی نی|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:47 توسط نی نی| |

 

همه بخاطر برف و بارون تصادف میکنن

تو شهر ما بخاطر گردوخاک و نبودن دید ...

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:35 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:13 توسط نی نی| |

غلو نمیکنم!

هربار که ضربه میزنی

حس میکنم یک مادرم ...

06300000

نوشته شده در یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:6 توسط نی نی| |

کاملا خصوصی

رمز داده نمیشه به هیچ وجه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:25 توسط نی نی|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:53 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:4 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 0:50 توسط نی نی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:19 توسط نی نی| |

روزمره ی معمولی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:51 توسط نی نی| |

دیروز بی بی بلاخره دوچرخمو فروخت

440 تمن فروختش

دلم براش تنگ شده دوسش داشتم اما میدونم با بچه دیگه زیاد نمیتونستم ازش استفاده کنم...

ولی خب یادگاری و هدیه بود از بی بی...

دیشبم بی بی رفت جواب آژمایشامو گرفت

خودم نگاه کردم یکم کم خونی گرفتم ویلی بقیه ش خوب بود شکر خدا

امروزم بردم نشون دکتر دادم گفت یکم کم خون شدی باید قرص آهناتو دوبرابر بخوری

غربالگری گلوکزم هم مفی بود شکر خدا مشکلی نبود

بااینکه دکتر بهم گفت بازم باید رعایت کنی چون زیاده روی کنی توی خوردن شیرینی ممکنه بگیری بعدا! بااینجال دم راه برگشت خونه یه عالمه ویفرو روکش کاکائویی گرفتم وااااای دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم

دو تا خانم اومده بودن تو مطب میخواستن دکتره بیاد زایمان طبیعی خواهرشونو انجام بده براشون خصوصی

دکتره بهشون گفت 2ملیون و خورده ای میگیرم!!!!!

شوکه شدم!

چون چنوقته دارم دنبال ماما ی خصوصی میگردم که همه ی کارای بدنیا اومدن لی لی رو خودش با صبرو حوصله انجام بده و کمک دستم باشه همش پیش خودم باشه اما هنوز موفق نشدم تو تهران پیدا کنم..

خواهرم که ماما خصوصی گرفت 300تمن شد اما ماماهه از وقتی دردش گرفت بالا سرش وبد همه کاراش کرد تا بچه ش بدنیا اومدو داد دستش شیر خورد و خوابوندش و خیالش از بابت خواهرم راحت شد بعد رفت

بنظرم من که خیلی ارزششو داره آدم 300 400 بده اما خیالش راحت باشه یکی تمام وقت بالا سرشه!

کاش گیرم بیاد یه ماما ی کاربلد

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ساعت 14:3 توسط نی نی| |

بی بی امروز با صابخونه حرف زد

اونم فت پول دستش نیست که به ما بده باید خونه رو بزاره بنگاه

 بی بی هم گفت باشه بزار ...

خدایا هرچی خیره همون کن

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 14:30 توسط نی نی|

5شنبه شب با بی بی رفتیم بازارو بازم کلی گشتیم واسه لوازم

چون پول کم دستمون بود تصمیم گرفتیم بنا به قیمت وسیله ها ساک وسیله ها ، پتو، و حوله ی حمامو فعلا بخریم

کیف که ازخیلی مدلای ساده خوشم نمیومد اینقد گشتیم تا بلاخره چیزیو که دوسداشتم پیدا کردیمو خریدیم

سبز خریدیم چون مامانم سرویس رختخوابی که واسش دوخته بود سبز فسفریه

بعدشم یه سرویس حوله ی حمام براش خریدیم که بنفشه و روش تیکه های عروسکی داره

پتو هم خواستیم بخریم اما پیش ما هممممممهی مغازه ها فقط یه نمونه پتو داشتن و من اون نمونه رو دوسنداشتم طرح دیگه ای دلم میخواست کمی رنگ قشنگ تر و کمی شلوغ تر و عروسکی تر

اما انگار یه کارخونه اومده کل منطقه ی مارو پتو داده و رفته!

البته خاجیشم بود که جنسش فوق العاده بود بین 50تمن تا 70 تمن ! بی بی گفت ازینا بخریم 

گفتم آخه چه خبره وایه بچه 70 تمن پتو بگیریم واسه چنوقتش هم بیشتر بدردش نمیخوره! البته رنگ رنگی هم نبودن! تک رنگ بودن و مثلا صورتی خییییلی کمرنگ تنها حسنشون جنس خیییلی نرمشون بود

خلاصه اینکه ساک رو 42 تمن و سرویس حوله رو 27 تمن خریدیم با تخفیف

پتو هم گذاشتم وقتی رفتم کرج ببینم اونجا چه نمونه هایی دارن

فردا ظهر که جمعه بود درحالی که ما هنوز خواب بودیم دوست بی بی زنگ زد که ما میخوایم خونوادگی بریم بیرون واسه نهار خانمم هم واسه خانمت آش رشته درست کرده شما هم بیاین (همون 3ماه و نیمیم که از اهواز اومدم تهران هوس آش رشته کردم خانمش از همون موقع تو فکرم بود تا برام آش درست کنه)

ماهم پاشدیم صبحانه خوردیم و نماز ظهرو خوندیمو آماده شدیم رفتیم کمی تخمه ومیوه خریدیم رفتیم جایی که گفته بودن

روستای وردیج بود میگفتن رودخونه داره خیلی قشنگ و با صفاست رفتیمو منتظر موندیم تا اومدن دنبالشون رفتیم تا اونجایی که مد نظرشون بود

آب رودخونه هه رو بسته بودن ، بخاطر سردی هوا درختا هم خشک و زمینم خاکی و خشک بود..یه چیزی مثل چیتگر توی زمستون

همونجا نشستیمو چای تخمه و... خوردیم کمی حرف زدیم عکس گرفتیم 

نهار هم که آش بود و کشک .... وایی

منم که نسبت به کشک حسسسسساسم تعارفو گذاشتم کنارو بیشتر کشکو خودم تنهایی خوردم

میدونستم کسی هم کاری به کارم نداره حتما میگن بارداره و دوسداره بزار بخوره :) خخخخ منم که عاشق کشک ...سوء استفاده کردم :) 

البته قبلش بهشون توضیح دادم که من دوسدارم یه کاسه کشک داشته باشمو بعد روشو با آش تزئین کنم بخورم !

قبل ازینکه هوا تاریک بشه هم برگشتیم خونه...

دیروزم که صب خیلی زود پاشدیم بی بی منو برد آزمایشگاه باید آزمایش غربالگری گلوکز میدادم

جوابشو سه شنبه هبم میدن انشالا که مشکلی نباشه چون دیابت بارداری و اینکه رعایت کنی چیزی نخوری وااااقعا سخته منم که فعلا سینه سوخته ی شیرینی جات شدم !!!

برام دعا کنین مشکلی نباشه :(

خانم دوست بی بی بنده ی خدا دیابت بارداری گرفته بود گفت آخراش فقط میتونست روزی یه کف دست نون و یه میوه بخوره :(

اومدم خونه و ظهر هم جلسه ی دوم آموزش بارداری وزامیان توی بیمارستان بود ساعت1 رفتم بیمارستان خییییلیم شلوغ بود

این جلسه چیزای خیییلی باارزشی بهمون یاد داد

ینی با شنیدن این چیزا فهمیدم من از 0کیلومترم اونور ترم !

بنظرم کسی این آموزشارو ببینه و بچه ی اولش باشه و کسی نیاد کمکش خودش میتونه از پسش بربیاد!

بی بی هم که مشتااااق! هر سری میرم و میام خونه شب باید هرچیزیو یاد گرفتم براش توضیح بدم تا اونم یاد بگیره....دوسداره بدونه ...کلا بی توجه نیست

این اخلاقشو مامانم خیلی دوسداره :)

از لی لی هم چه بگویم که بی بی باهاش حرف میزنه و صداش میکنه اونم با لگد میزنه زیر دستش بی بی هم غش و ضعف میکنه براش... این وسط منم که بخاطر ارتباط این دوتا از داخل دارم منهدم میشم !!!

گاهی حس میکنم در آن واحد هم سمت پهلوی راستم لگد میزنه هم سمت پهلوی چپم !

چندباز اینجوری شده ! میگم نکنه دوقلوان!!!!؟

وگرنه چجوری میشه دو جهت مختلفو باهم لگد بزنه ! ینی بچم پاهاشو 180 باز میکنه لگد میزنه ؟!

یا ازینور با مشت ازونور با لگد؟!

ای خدا دیدی به باباش رفت و شر از آب درومد ؟

البته دخترم به قرآن خودن هم حساسه

وقتی قرآن میخونم حتی اگه از صب هم تکون نخورده باشه شروع میکنه به تاب خوردن...

این دومین باریه که دارم قرآنو به کمک خدا ختم میکنم

بعد ازین میخوام ختم صوتی کنم ینی بزارم جزء جزء بخونه با صداش ختم کنم که لی لی هم بشنوه

راستی بی بی قراره امروز با صاحبخونمون حرف بزنه ببینه 5ماه از قراردادمون مونده قبول میکنه پولمونو بده ما بریم اهواز دنبال خونه بگردیم و پول اون دوستمونو قرض بگیریم یانه

دیگه همه چی بستگی به این داره....

پایان نقطه سرخط . 

نوشته شده در یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت 13:49 توسط نی نی| |

امروز کارگاه آموزشی روانشناسی داشتم

ظهر بی بی نیومد

دیشب نصف شب پاشد ژلوفن خورد

باز درد دندون اومده سراغش

امروز که برمیگشتم بهش زنگ زدم جواب نداد

بعد مسج داد رفتم دندون عقلمو کشیدم :0

شوکه شدم !

بنده خدا از دندون هیچ خیر ندید

گفت فردا هم میرم اون یکیو میکشم

منم پاشدم دارم براش آش رشته درست میکنم که نرم باشه بتونه بخوره...

دیشب نشسته بودیم داشتیم با بی بی حرف میزدیم یهو بلوزم پرید بالا!

بی بی قربون صدقه بود که حواله دخترش میکرد!!!!

اونم نمیدونم اون داخل داشت تکنو میزد چیکار میکرد اینقد تکون خوردو تکون خورد که بلوزم هی میپرید

بی بی: ای جوووووون دلم بابایی ای قررربونت بشم ایششششالا دخترم فدات بشم تکون بخور برا بابا ای جااااان دلم ای ....

منم این وسط شلغم!

 

****************

دیشب بی بی سر صحبتو باز کرد، میگفت اگه مامان بابام وقتی لی لی بدنیا بیاد چیز خوبی براش نگیرین یا کم بزارن یا نشون بدن زیاد دوسش ندارن دیگه این بار وااااقعا از دستشون ناراحت میشم و باهاشون قهر میکنم

ایندفعه دیگه پای دخترم درمیونه من نمیگذرم.....چون واسه خودم واقعا کم گذاشتن...

گفتم میتونی ناراحت بشی! اما نباید یوقتی بی احترامی کنی یا چیزی بگی ناراحت شن ...

گفت اگه بابام براش کاری نکنه خیلی ازش ناراحت میشم و دیگه تحمل نمیکنم..

منم نه اینورو گرفتم که بگم نه نباید ناراحت شی عیبی نداره

و اونورو گرفتم که بگم آره باید براش خرج کنن و اگه نکنن باهاشون قهر کنیم و حق بچه مونه و ...

سعی کردم میانه رو باشم

فک کنم اینجوری بهتره...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ساعت 15:46 توسط نی نی| |

دیشب نشسته بودیم با بی بی روی مبل و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم 

لی لی هم داشت اون داخل آروم ورجه وورجه میکرد! 

نگاه کرد به سمت شکمم گفتم خدایا چرا تکوناش هنوز مشخص نیست که بی بی ببینه احساس کرد یهو شکمم تکون خورد ! 

شوکه شدم!

کف دست بی بی رو گرفتم گذاشتم رو شکمم

یکم منتظر موندم یهو لی لی یه لگد محـــــــکم زد منو بی بی باهم جیغ زدیم ! title=

بی بی دستشو یهو کشید و جییییییغ : ووووووووووووووووییییییییییییییییییی 

بعد یهو از ترس و خوشحالی باهم، سرخ شد صورتش ! 

هی میگفت حس کردم ! تکون خورد ! حس کردم!!!!! 

اولین بار بود تکونای لی لی رو حس میکرد

باورش نمیشد ! چشاش سرخ شدن 

دوباره دستشو گذاشت رو شکمم یکم منتظر موند دوباره لی لی یه لگد زد زیر دستشBaby Girl

بی بی که قش قش میخندید و شوکه شده بود!Happy Dance

منم خوشحال ازینکه بی بی بلاخره وجود دخترشو با دستای خودش حس کرد و نمیدونست باید چیکار کنه از شوق! 

آخرشم گفت وای چقد وحشتناکه تو شکمت تکون میخوره .....!!!

خدایا شکرت 

نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت 15:1 توسط نی نی| |