نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 15:39 توسط نی نی| |

هیچی بجز بی بی و لی لی و من که داشتم خودمو با نذری خفه میکردم .....!

 

نوشته شده در دوشنبه 1 دی1393ساعت 15:42 توسط نی نی| |

5شنبه هیچ جا نرفتیم موندیم خونه

جمعه هم مثه تنبلا تا 12 خواب بودیم

ظهر پاشدیم بریم بیرون یکم بگردیم

زدین بیرون اما نمیدونستیم کجا

بی بی گفت بریم چیتگر

من گفتم نه الان دوچرخه هارو میبینم نمیتونم سوار شم حسرت میخورم !!

رفتیم بالای کوههای اونور تهران ! پرنده پر نمیزد !

همه تهران زیر پامون بود

پیاده که شدیم همش دکلا برق فشار قوی بود با یه صدای ویز وحشتناک!!!
بی بی گفت برات اصلا خوب نیست برگردیم !!!

برگشتیم و رفتیم کرج چشمم افتاد به سینما گفتم بریم فیلم ببینیم

فیلم "آنچه مردان درباره ی زنان نمیدانند"

حالا چقد پول کللللللللا داشتیم؟ 10تمن !!! اونم تو کارت بی بی!

950تمن هم تو کیف بی بی بود

اعتماد به نفسو حال کردم آدم با جیب خالی بیاد بیرون

بلاخره هزار اتفاقه

اما خب ما دیگه عادت کردیم اگه بخوای با جیب پرپول بری بیرون باید همش بشینی تو خونه!

رفتیم با 8تمنش فیلمو دیدیم

خییییلی عالی نبود اما واسه سرگرمی خوب بود

با 500 دیگه هم یه پفک واسه من خریدیم :)

بعدشم برگشتیم خونه و دوباره شروع کردیم به دونات درست کردن! فعلا گیر دادیم به دونات :)

ایندفه دوبرابر مواد

کمرمون برید!!

بی بی دندون درد دوباره اومد سراغش

بنده خدا عصبی شده بود

داشت فوتبال 120 نگا میکرد دیدم یهویی رفت تو اون اتاق خوابید !

شبم تا نصف شب هی میلولید تو خودش از درد

ینی ژلوفنم خورده بود

خیلی غصه خوردم براش

هرچنوقت یبار یکی از دندوناش ....

بمیرم براش خیلی درد کشید دیشب ..

امروز ظهرم پاشدم دیدم مسج داده ببخشید عزیزم معذرت میخوام شرمنده که دیشب بداخلاق بودم خیلی دندونم درد میکرد عصبیم کرده بود

دلم بیشتر سوخت آخه بداخلاقی ای هم نکرده بود!

بهش گفتم این چه حرفیه ! میریم دندونپزشکی خرجش هررررچقد بشه مهم نیست اما درستش میکنیم درد نکشی

ظهرم نیومد واسه نهار

کلی با لی لی حرف زدم

فک کنم مخشو خوردم !!!

به همه زنگ زدمو حالشونو بعد از 2 هفته پرسیدم

آخه هم تولد و هم سالگرد عروسی پریسا هم بود...

به اکول هم زنگ زدم خونه مامانش اینا بود با الی

خوشحال شد بهش زنگ زدم

گفت واسه نی نی تون اینقد خوشحالیم که هردقه هی خوابشو میبینیم ....

خلاصه اینکه احتمالا عصر هم بی بی بیاد بریم خونه ازول اینا ...

معلوم نیست

البته امیدوارم بی بی اذیت نباشه :(

خدایا نمیتونم درد کشیدن شوهرمو ببینم

تروخدا یکاری کن دردش آروم شه اینقد زجر نکشه

لی لی ، مامان، تو هم واسه بابا دعا کن دختر گلم 

نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 15:34 توسط نی نی| |

مامان بی بی از کربلا اومد

دیروز بهش زنگ زدم باباش جواب داد گفت نیست ، دارم اخبار گوش میدم وقت ندارم بعدا خودمون زنگ میزنیم

نزد

امروز زنگ زدم بازم باباش جواب داد گفت نیست

گفتم دیروز گفتی خودمون زنگ میزنیم هرچی منتظر موندم نزدین!!!

گفت نه تو باید زنگ بزنی ....

بعدشم گفت ای چه اسمیه که انتخاب کردین؟

خوب نیست

باید بگردین یه اسم دیگه انتخاب کنین...

منم گفتم بی بی انتخاب کرده...

زیاد صحبت نکردیم

خوشم نیومد ازینقد رک تو ذوق زدن

اینچنوقتم داداش کوچیکه بی بی هی بهش زنگ میزنه اسم لی لی رو مسخره میکنه میخنده

میگه ای چیه بابا !! لی لی (همون اسم دختمون منظورمه نه لی لی) نمیتونستین یه اسم بهتر پیدا کنین؟

دوباره فرداش زنگ میزنه شروع میکنه به مسخره کردن میگه خودم میگردم تو شاهنامه براش یه اسمی پیدا میکنم

ماهم هی با شوخی و خنده بهش میگیم نه اسمیو که انتخاب کردیم دوسداریم بازم مسخره میکنه

منم یه بار با قش قش خنده و شوخی بهش گفتم تو چیکار داری اخه وقتی یکی میگه اسم بچمونو گذاشتیم فلان تو فقط باید بگی مبارکه قشنگه...همین

با شوخی بهش فهموندم چیزی نگه دیگه

بعد بی بی بهش گفت تو وقتی خودت بچه دار شدی اسم واسه بچه هات انتخاب کن

میگه نه باید صبر کنین ماما از سفر بیاد بعد ببینیم اسمی که گذاشتین ماما میتونه راحت تلفظ کنه یانه

باید یه اسمی انتخاب کنین که ماما بتونه تلفظش کنه

دوباره فرداش زنگ میزنه شروع میکنه به ایراد گرفتن و مسخره کردن هرچیم منو بی بی با شوخی بهش میفهموندیم بسه ...عین خیالش نبود !!!

تا پریشب که باز داشت مسخره میکرد و غر میزد

بی بی هی داشت بهش میفهموند بازم هیچ ....

بعد تماسش به بی بی گفتم من دیگه دارم ناراحت میشم میخوام یه مسج بهش بدم

گفت بده

نشستم کنار بی بی براش پیام نوشتم:

دیگه به اسم دخملکمون گیر نده

ناراحت میشیما !

دیگه انتخاب آخرمونه

قطعیه :)

دو خط آخرشو بی بی گفت که بنویسم

فرستادم

جواب نداد

فرداشم بی بی بهش مسج داد جوابشو فقط با یه "آ" داد

مثه اینکه ناراحت شده!

امروزم که باباش اونجوری گفت دیگه بهم برخورد واقعا

بااینکه اسم لی لی رو بی بی انتخاب کرده بود

میگم آدم نباید بزنه تو ذوق کسی! ما نمیتونیم اسمی انتخاب کنیم که همـــــــــــــــــــه خوششون بیاد!

حتما خودمون خوشمون اومده که گفتیم ! همینجوری که نگفتیم ! بعد بگی ای چه اسمیه ! زشته!!!!!

و اینکه پدر مادرا  ما هرکدوم اسم 5 6 تا بچه ها خودشونو انتخاب کردن ما دوتا دونه بچه بیاریم بازم به سلیقه اونا بزاریم ؟! ظلم نیست؟

به بی بی گفتم ....

گفت خودتو الکی ناراحت نکن اصلا هم جواب کسیو نده بزر به عهده خودم منجواب همه رو میدم مثه اینکه بچه منه ها !

گفت تو بگی از تو ناراحت میشن اما از من نه

 فعلا من دیگه خودمو قاطی نمیکنم وقتی بی بی جواب میده و نظرشو محکم میگه

اما اصلا از کارشون خوشم نمیومد

چون تصور نمیکردم اینجوری کنن وقتی از الان اسم انتحابی مونو بگیم

ما گفتیم اسمشو بگیم که به بچمون شخصیت بدیم با اسم نینی صداش نکنن

اما انگار بعضیا ظرفیتشو ندارن ...

-----------------------

بی بی گفت بزار مامانم دیگه خودش بهت زنگ بزنه

گفتم نه اون از زیارت اومده خودش بیاد به من زنگ بزنه که من بهش تبریک بگم !

خودم باید زنگ بزنم

زنگ زدم سه ساعت باهم حرف زدیم گفتیم خندیدیم

بنده خدا تو همون بلبشوو شلوغی رفته برا لی لی لباس خریده

آخرشم فهمیدم باباش اصلا بش نگفته من دوبار زنگ زدم

بی بی خیلی خوشحال شد من به مامانش زنگ زدمو احترام گذاشتم بااینکه خودش گفت نزن

باباشم ازونور داد میزد به لی لی سلام برسون

داداششم میگفت مامانم تونست تلفظ کنه تایید شد اسمتون ...

بهله ....  :|

بی بی عصر میخواست زنگ بزنه به باباش بگه چرا اینجوری گفته و ...

گفتم نه نباید زنگ بزنی و ناراحتی درست کنی

خداروشکر که نزد و به خیر گذشت

البته تا به اینجا...

حرفو حدیثای بقیش بماند...

نوشته شده در سه شنبه 25 آذر1393ساعت 20:6 توسط نی نی| |

دیشب 5 دقه قبل از ورود باشکوهم به رختخواب ... 

بی بی رو فرستادم توی جام بخوابه و گرمش کنه تا من برم ...

اونم سر جای من خوابش برد منم رفتم بیدارش کردم فرستادمش روی جای یخ خودَش و خودمم در جایگاه گرم خود آرَمیدم 

بلی ...

اینست زندگی متاهلی 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 24 آذر1393ساعت 12:31 توسط نی نی| |

5شنبه رو یادم نمیاد چیکار کردیم ...!

اما جمعه صبح که عرض کنم ظهر که پاشدیم تا آماده شدیم و وسایلو جمع کردیمو یه نهار جموجوری تهیه کردیم اذان ظهرو گفت و نماز خوندیم راه افتادیم

گفتیم بریم جاده چالوس

آخه من تاحالا نرفتم جاده چالوس

اصن شمال نرفتم تاحالا

فقط اونروز اول جاده چالوس نزدیک کرج رفتیم آش خوردیم و برگشتیم

جمعه رفتیمو رفتیمو رفتیم

انتظار داشتم از تعریفای دیگران خیییییییلی قشنگ باشه و بهم گفته بودن محشره مثه جاده های خارج میمونه و.... ازینا

اما شانس من پاییز بودو فقط شاخه خشک دیدم!

ولی من تصور دیگه ای داشتم فک میکردم دو طرفش جنگل باشه...وقتی ازچیزی خیلی برای آدم تعریف کنن انتظارش هی بالاتر میره

من فقط ازون قسمت کوهستانیش خوشم اومد که میریم توی کوه ها و بالای سرمونم کوهارو تراشیدنو از زیرشون رد میشیم

یه حس خاصی بهم میداد

از نارنگی و پرتقال و لواشک و کاپوپینوو سیب ونهار که ساندویچ فلافل بودو دوناتی که با بی بی پختیمو !!!! (یادم اومد!!! 5شنبه تا ساعت 9 شب با بی بی داشتیم دونات درست میکردیم آخه خیلی دردسر داره) و.... اینقد خوردیم داشتیم میترکیدیم همشم تو ماشین بودیمو راه نمیرفتیم حداقل هضم شه غذامون !!!!

کمی هم بین راه پیاده میشدیم البته اینقد سرد بود همه جا برفی بود زمین یه عکس دو نفره گرفتیم بعد داشتم دوربینو جمع میکردم که پام لیز خورد پار دستوپا افتادم زمین رو برفای یخ زده!

تنها چیزی که به ذهنم اومد....وای خدایا بچم !!!!

بی بی هم وایساده بود بالا سر من !

درحالی که رو زمین پهن بودم بهش میگم بجای اینکه یه دوتا بزنی تو سر خودت، جیغ بزنی بیای منو بلند کنی وایسادی اونجا لبخند ملیح میزنی واسه من!؟

میگه من زود هنگ میکنم :|

اینم از شانس ما برای ازدواج :|

یادتون باشه برای انتخاب همسر میزان هنگیدگی شو توی شرایط بحرانی بسنجید :|

دستم پاره شد از چندجا اما فکرم بیشتر پیش دخمل مامان بود

چنتا آیت الکرسی خوندم...

اما ازونجاییکه هنوز درست تکوناشو حس نمیکنم بیشتر استرس میگریم اگه تکون میخوردو حس میکردم میدونستم سالمه

اما وقتی تکوناشو حس نکنی همیشه استرس داری اونم من که 24 ساعت بلا سر خودم میارم !

خدایا تو که منو میشناسی خودت مواظب لی لی کوچولومون باش!!!!

چه اسم خوبی یهو به ذهنم اومد ! لی لی 

ازین ببعد اینجا بهش میگم لی لی ...

چون ما دیگه نی نی صداش نمیکنیم به اسم صداش میکنیم البته اسم اصلیش ..

خلاصه نهارو یه جایی زیر همون کوهها که گفتم توی یه آلاچیق خوردیم حدود ساعت 3 و بعدشم دیگه چون هوا داشت تاریک میشد برگشتیم خونه

البته خونه نه ازونور رفتیم گوهر دشت همون بازار استوک فروشارو گشتیم

من یه پالتوی بنفش گشاد واسه بارداریم خریدم که از شر این لباسا راحت شم

گفت 42 تمن آخرش 35 تمن حساب کرد بنظرم می ارزه واسه این چندماه چون هم خودم و هم بی بی از قیافش خوشمون اومد...فقط یکم کوتاهه که البته تو خونه متوجه شدم :|

خسته و کوفته از توی ماشین بودن برگشتیم خونه قدرت مسج داد اگه ازول راضی شد فردا بچه هارو میرم خونتون..

فردا صبح ساعت 9و نیم مسج داد که 10ونیم میایم

خداروشکر خونه تمیز بود اما خب بازم جارو برقیو گردگیری و مرتب کردنو که داریم

تقریبا خیلی چیزا تو خونه کم داشتیم

مرغ نداشتیم و سیب زمینی واسه خورش

واسه قرمه سبزیم لوبیا نداشتیم تازه من عادت ندارم قرمه سبزی 2ساعته به مهخون بدم!

روز اربعینم بود بی بی رفت گشت گفت مغازه ها تعطیلن!!!

دیگه یه عالمه گشت تا مرغو سیب زمینی و بادمجون پیدا کرد

من تاااازه داشتم پیازای خورشتو خورد میکردم که مهمونامون رسیدن!

خداروشکر دستم واسه غذا سریعه

خوورش بادمجونو درست کردم و برنجم ....

دور هم نهار خوردیم...

سعی میکردم به توصیه های خانم پوری مشاور فک کنم که میگفت زیاد به خودت سخت نگیر ، واسه مهمان وسواسی نشو کاری کن که هم خودت اذیت نشی و هم به مهمونت خوش بگذره

با اینکه مدام آب از لب و لوچه امیرمحمد که درحال چیزخوردن بود آویزون بود روی فرشی که یه ماه پیش شستیمش....اما خب سعی کردم ذهنمو درگیر نکنم....اونم توی شرایط الانم که نباید حرص بخورم

بنظرم اینجوری مهمونی راحت تر برام گذشت

چون ازول خودش هی دنبال بچه ش میدوید و مواظب بود کثیف کاری نکنه

تازه من بهش میگفتم بابا ول کن اشکالی نداره!!!

اونقدی راحت گرفتم که وقتی عصر رفتن دیگه هیچ کاری برا انجام دادن نداشتم....

راستی مامان بی بی رو دیشب ساعت 1شب یر مرز دیدن ....گوشیش که قطه

اما هنوز خبری ازش ندارن

خیلی نگرانشن

انشالا بسلامت برسه...

"لی لی مامان چرا تکون نمیخوری محکم مامان جان؟"

"بخاطر مامان"

نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 15:8 توسط نی نی| |

لامصب یجوری شده شبا انگار دراز میکشی رو قالب یخ !!!!

دیشب قبل خواب رختخوابمو با سشوار گرم کردم 

مجبورم میفهمی؟؟؟؟؟؟  مجبــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووور 

نوشته شده در پنجشنبه 20 آذر1393ساعت 10:57 توسط نی نی| |

امروز رفتم جواب آزمایشامو گرفتم

ویتامین D نرمال شده بود شکر خدا

قندم هم کم بود

رففتم پیش دکترم صدای قلب خانوم خانومارو گوش دادو فشارو وزن و آزمایشاوو همه چیو چک کردو راضی بود

برام سونوی آنومالی نوشت که قصد رفتن ندارم !

همون سونو و آزمایش NTبرا هفت پشتم بس بود!

وزنمم که توی ماه دوم کم شده بودو به 50 رسیده بود الان اومده بود روی 57 ، بهم گفت مواظب باش زیادی وزنت نره بالا

خلاصه اینکه 65 تمن فقط مولتی ویتامینو فرفولیکو ... برام نوشت

تا حالا 1 و خورده ای خرجمون شده توی 4ماه

قشنگ دارن میچلوننمون! بعدم میگن بچه بیارید :|

خدایا خودت برسون !!!

سعی میکنم هروز شیر و خرما و سیب سرخ و گاهی به و آجیل تقویتی و مویزو گاهی کندر و گاهی شلغم و ... بخورم

دیگه اینکه بی بی اسم دخملیو اعلام کرد و به چند نفر گفت

خداروشکر اسم خوشکلی انتخاب کرد :|

اینچنروز دیگه دارم از لباسای بی بی استفاده میکنم :0

الانم شلوار برمودای بی بی پامه :)

شلوارای خودم کمرشون خیلی اذیتم میکنن، هرچقدم گشادشون کنم یذره هم که تنگ باشن موقع نشستن طولانی مدت به شکم فشار میارن و احساس خفگی میکنه آدم

خلاصه اینکه بدتیپ شدم رفت :(

مانتو هم دیگه ندارم فقط یه پالتو دارم

حالا من چی بپوشم :((((

-----

دیشب مامان بی بی تنهایی عازم کربلا شد

بی بی خیلی نگرانه چون مامانش یکم بی سروزبونه واسه تنهایی جایی رفتن

انشالا بسلامت بره و برگرده

اینم از پاقدم دخملک :)

نوشته شده در سه شنبه 18 آذر1393ساعت 14:18 توسط نی نی| |

ویتامین D بدنم کم بود دکترم واسم چندماه پیش ویتامین نوشت 

حالا باید میرفتم دوباره آز بدم ببینم خوب شدم یانه (برام دعا کنین کمبود ویتامین دی برا بچه خوب نیست) که هی امروز فردا میکردم خونمون همونجور که قبلا گفتم خیلی بد مسیره نه تاکسی روه نه اتوبوس رو یه مسافت خیلی طولانیو باید برم تا برسم به جایی که بتونم سوار ماشین شم

اینچنوقتم از بس راه نرفتم خیلی تنبل شدم البته اذیتم میشم !

دکتر آزمایش هم نوشت واسه دیابت بارداری که خدا واسه هیشکی نخواد....شکلک های شباهنگShabahang

دیشب هی بی بی میگفت صب دیگه حتما برو ها! اینقد تنبلی نکن !!

صب پاشدم دیدم اصلا حوصله ندارم ربع ساعت پیاده برم تا سر اون خیابونه 

دیگه پول واسه تاکسی سرویسم نیست !

چشم افتاد به سوئیچ و برق زد 

بی بی هم مسج داد پاشو برو دیگه !

گفتم با ماشین برم ؟

گفت برو ولی مواظب باش

قبلش یکم استرس داشتم و نمیخواستم واقعا تنهایی با ماشین برم چون از آخرین باری که تنهایی نشستم یه سال و نیم میگذره ! 

دیدم بی بی گفت برو منم شیر شدم !

منم که عاااااشق ماشین همونجور که مستحضر بودید 

 

فقط مامانمو آجیام اگه بفهمن کلی دعوام میکنن چون میگن بارداری خیلی خطرناکه حق نداری پشت فرمون بشینی اونم چی ! تنها !!!!!

پاشدم بدو لباس پوشیدمو رفتم 

اصلا اذیت نشدم....نترسیدم ...هولم نشدم

تنهایی چیزی که هم واسه رفت هم واسه برگشت خیلی اذیتم کرد قفل فرمون بود 

سر پیچا خیلی اذیت میکرد 

 

 

-------------------------

پی نوشت:

بی بی واسه نهار اومده خونه میگم نمیشه من برم مسافر کشی؟؟؟ 

تا عصر پول قسطو جور میکنم !

4 5 روز دیگه باید 500وخورده ای قسط بدیم اما فقط 200تمن داریم  خو من برم مسافر کشی تا عصر پولشو جور میکنم !!!

گفت باشه برو! فقط کم کم که داری میری برو سمت خونه مامانت اینا 

منم برج 2 میام بچه مو میبرم ....Baby Girl

 

 

-------------

واقعا فک کردین میخوام برم مسافر کشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 12:26 توسط نی نی| |

الان رفتم وبلاگم آرشیومو نگاه کردم دیدم اِ !!!! وبلاگم دوساله شده !!!

title=

دو سالگی وبلاگمم بخودم تبریک میگم 

Gun ToutingBalloons

نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 16:2 توسط نی نی| |

سه شنبه شب که اول ماه پنجمم حساب میشد با بی بی لباس پوشیدیمو عکس گرفتیم

ازین عکسا که آخر هرماه میگیرن و تغییراتو نشون میدن...Gemini

دیگه هیچ کدوم از لباسام اندازم نیستن   بخوام برم بیرون یا مهمان بخواد بیاد خونم هیچی لباس ندارم 

دلمم نمیاد اینهمه پول بدم جای لباسای گله گشاد ....!! مخصوصا پالتو یا بافتنی واسه بیرون یکی دیدم 122 تمن! آخه بعدش دیگه بدرد آدم نمیخورن 

....

چهارشنبه که تولد بی بی بود صبحش رفتم خرید دنبال دراژه و فشفشه و بادکنک و ...

چون قرار بود عصر بریم کرج پیش ازول اینا دیگه واسه ظهر کاری نکردم

بی بی اومد نهار خوردو رفت بعدش پاشدم کیک درست کردم و تزئینش کردم و ....

بی بی فک نمیکرد من با این بی حوصله ایم پاشم کیک بپزم قرار بود دم راه از محفل یه کیک بخریم و ببریم اونجا تولدشو با بچه ها بگیریم

کیکو گذاشتم توی یه سبد و همراه بقیه چیزا گذاشتم رو اوپن خودمم آماده شدم بی بی که اومد تعجب کرد اما نذاشتم کیکو نگاه کنه

رفتیم اونجا و با فاطیما بادکنکارو باد کردیم چسبوندیم به دیوار و شمعو گذاشتیم رو کیکو فشفشه هارم روشن کردیم و از بی بی عکس و فیلم میگرفتم

خیلی مهمانی آنچنانی ای نشد... خونواده ی بی بی زیاد اهل اینکارا نیستن

ینی زیاد واسه اینچیزا ذوق نمیکنن اگه هم رفتیم اونجا بخاطر بچه ها بود

چون ازول که از اول تا آخرش تو آشپزخونه دور کاراش بود هرچی صداش کردیم نیومد ...کلا زیاد ذوقو شوق واسه این کارا نشون نمیدن برعکس من که واسه همه چی دوسدارم جشن بگیرم.... درحدی براشون مهم نیست که مثلا فقط اکول زنگ زد بهش تبریک گفت و داداش کوچیکش

ازول هم اونجا بود تبریکی چیزی نگفت....نه اینکه بخواد بدجنسی کنه نه! کلا تو این فازا نیستن بدجوووووور

اینم از تولد 31 سالگی بی بی ... فک کنم واسه اولین باره که دارم سنشو اینجا مینویسم...! مینویسم که بعدا بچمون بخونه و بدونه وقتی توی دل من بود باباش دقیقا چند ساله شد...

برگشتیم خونمون و بازم استرس واسه فردا که نوبت سونو داشتم...

صب پاشدم و کمی کار داشتم انجام دادم ....منتظر بی بی شدم اومد ساعت 1 نوبت سونو داشتم... وسایلامونم جمع کردیم بردیم توی ماشین که از همونجا بریم کرج آخه قرار بود 5شنبه جمعه خونه ی ازول اینا باشیم...

خداروشکر دیگه جینگول مامان بزرگ شده و نیاز نیست خودمو با آب خوردن خفه کنم!!! 

بی بی هم استرس داشت نشست سر خودشو با بازی موبالش گرم کرد که حواسش پرت شه

اسم منو صدا کرد اما اجازه ندادن بی بی بیاد داخل

بازم گیر یه خانم دکتر بی حوصله افتادم... نمیذاشت حرف بزنم.... :(

پرسیدم سالمه؟؟؟؟ انگشتشو آورد بالا ینی فعلا ساکت :(

خب استرس داشتم ایناهم که اصلا آدمو درک نمیکنن مگه چی میشه با آدم یکم مهربونتر برخورد کنن 

داشت مواردو برا اون خانمه میخوند که تایپ کنه

گفت sex ، دختر

نیشم تا بناگوش باز شد :) فقط قیافه ی بی بی اومد جلو صورتم که همش بهم میگفت من همش دارم خواب دخترمو میبینم مطمئنم دختره واسه چی الکی میخوای بری سونو؟!!! خیلی جدی هاااا !!!!

اینکه بی بی به آرزوش رسید

خندم گرفت بی بی برنده شد.... 

پاشدم رفتم بیرون با نیش بااااااز بهش گفتم تو برنده شدی

با قیافه ی پرو پرو و حق به جانب گفت : میدونستم! 

بهله .... :|

خوشحال ازینکه جینگول سالمه رفتیم که بریم کرج

بی بی هم شروع کرد دخملمه دخملمه دخمل من دخمل من .... انواع اقسام آهنگای بیخود و بی معنی Gun Touting

تو ماشین به خیلیا مسج دادم و بعد کمی اذیت کردنشون گفتم که دختره

بعضیا هم اصلا نپرسیدن چیه یا خییییلی معمولی برخورد کردن (حتی خونواده ی خودم منظورم فقط خونواده ی بی بی نیست!) بعضیا هم ذوووووق کردن...

رفتیمو به اوناهم گفتیم.... فردا ظهرش برگشتیم خونه و شب اکول بهم زنگ زد چون بهش گفته بودم 5شنبه نوبت سونو دارم...

اینقد ذوق بودو خوشحال ، میگفت بخدا برا ما فرقی نداره چی باشه فقط سالم باشه بقیه ش مهم نیست

یکم سر بسرش گذاشتم بعد که گفتم دختره وااااااای الاهی ....و .....و....و.... :)

مامان بابای بی بی انگار قراره برن کربلا

بهش گفتم ببین پاقدم دختر ماست تا اومد اونا سفر کربلا قسمتشون شد ها ! Arabic VeilBaby Girl

گفت آره بابام میگفت دختره چون قدمش پربزکت بوده تا اومد بی بی اینا ماشین خریدن

یکم حرف زدیمو بعدش خدافظی....

الان یاد داداش بی بی افتادم که توی ماشین بهش زنگ زدم بهش گفتم مبارکه عمه شدی :) خخخخخ

گفت چی؟؟؟؟؟؟!!!! گفتم رفتیم سونو....عمه شدی

گفت هاااا دختره ؟!!! مبارکه و.... .... ... گفت یهو ترسیدم گفتی عمه شدی به خودم شک کردم  و هرهر میخندید

اینم از برادر شوهر ما :)

بعد زنگ اکول رو کمر دراز کشیده بودم احساس کردم دلم یه جوری میشه ! دقت کردم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای داره تکون میخوره !!!! حسش مثه این بود که تو دستت یه پرنده ی کوچیک گرفته باشی بخوره تکون بخوره ...یه همچین حسی !

اصن باورم نمیشد هی میگفتم نه بابا الکیه ! دوباره هم تکون خورد بی بی اینقد ذوق کرد اومد نشست بالا سرم زل زده بود ببینه ! گفتم بابا در اون حد مشخص نیست ! تکون که میخورد یه حسی بود که نمیدونم بگم چجوریه سست کرده بودم از خنده انگار کسی از داخل بخواد سربسرت بزارهHappy Dance

من جیغ میزدم میخندیدم بی بی هم نیش باز وایساده بود منو نگاه میکرد دلم براش سوخت که نمیتونست چیزیو حس کنه 

امروزم اومد پیش شکمم بلند بلند چنتا اسمیو که انتخاب کرده بود تکرار میکرد به دخمل گفت از هرکدوم خوشت اومد تکون بخور مامانت بفهمه

هرچی تکرارشون کرد خبری نشد آخر سر گفت ولش کن هنوز زوده بزار چنوقت دیگه الان کوچیکه نمیتونه تصمیم بگیره  

نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 15:50 توسط نی نی| |

یه چیزاییو یادم رفت بنویسم مثلا اینکه وقتی رفته بودیم خونه بی بی اینا داداش کوچیکش که فهمید شیرینی و کاکائو دوسدارم چندکیلو کاکائو بهم داد اونم تخته ای !!!

شکلات سفید ،تلخ، کاکائویی و فندقی ! که هنوزم ازشون هست

چقد پفک و لواشک و ....

هی نیم ساعت یبار میومد میگفت چیزی هوس نکردی برم بخرم؟!

منم میگفتم نه زیاد چیزی هوس نمیکنم دوباره بعد یه ساعت میپرسید اینقد ذوق بود

این سریم که رفتم یه عالمه پفک و کاکائو و لواشکو نوشابه و ... خریده بود که بهش گفتم پفک و نوشابه رو نمیتونم بخورم چون ضرر دارن .. اما بقیه رو باخودم آوردم

******

اون 10روزی که بار دوم رفته بودم اهواز بی بی خیلی اذیت شد میگفت دارم از تنهایی دق میکنم میام خونه هیشکی نیست دیگه هیچوقت نمیزارم تنهام بزاری و بازم از همون حرفا که هر دفعه بهم میزنه....!

هرروز هروز هی میگفت پس کی میای دیگه با اینکه میدونست بلیطم واسه کیه....خلاصه خیلی اذیت شد منم همینطور اما چون دورم شلوغ بود کمتر از اون

بهش گفتم ببین تنهایی چقد سخته! من 3ساله دارم این تنهاییو تحمل میکنم ...:(

وقتیم اومد فرودگاه دنبالم دیدم دوتا شاخه گل دستشه ... یکی واسه من و یکی واسه جینگول :)

چقدر خوشحال شدم چون واقعا فکرشو نمیکردم برام گل بیاره

دستمم گرفته بود و منم گل تو دستم ! ملت نگاه میکردن فکر میکردن اومده دنبال نامزدش ، منم کلی سرخ شدم و خجالت کشیدم کافی بود بهم میومد که باردار باشم دیگه کسی اینجوری نگاه نمیکرد!

چون هرکی میبینه بیرون منو اصلا متوجه نمیشه باردارم چون شکمم خیلی کوچیکه ازبس خودم لاغر شده بودم

اینقد بهم گفتن خیلی کوچیکه که استرس گرفتم نکنه نی نی رشد نمیکنه که سایزم هنوز کمه!

همه بهم میگن بهت میاد بچت پسر باشه اما بی بی مصرانه میگه دختره من مطمئنم !

از همون اول میگفت دختره

امروز بهم مسج داد خواب بچمونو دیدم جنسیتش برام مشخص شد

گفتم چی بود؟

گفت دختر....توام که میدونی خوابای من رد خور ندارن 

(راس میگه!) گفتم هرچی باشه سالم باشه و هرچی تو دوسداری باشه من فقط خوشحالیتو ببینم

بی بی که فقط دنبال اسم دخترونست ! میگه سونو میخوای بری چیکار الکی ! من که دارم بهت میگم دختره !

البته بخاطر اینم هست که واسه غربالگری رفتم به اونایی که مطمئن بود میگفت بچتون پسره

اما واسه من انگار زیاد مشخص نبود گفت احتمالا دختره

حالا 5شنبه برم ببینم مامان میشم یا بابا :)

بی بی یه اسم دخترونه انتخاب کرده کپــــــی اسم من !

بعد میگه هرکی پرسید بگو تو اسمشو انتخاب کردی و پسرو گذاشتی به عهده من

میگم چرا؟

میگه خو خیلی شبیه اسم توه الان میگن بی بی زن ذلیل اسم کپی اسم زنش گذاشتن!!!

میگن اسم پسرو که تو انتخاب کردی اسم دخترم که تو انتخاب کردی به من چه فقط میخوای بدنومیشو هِلی سی مو !!!! (به مسخره با لهجه)

گفتم خب برو یه اسم دیگه انتخاب کن اگه میترسی اینجوری بگن ! بمن چه!

یه چیز دیگه اینکه اصلا نمیتونم تشخیص بدم بچمون پسره یا دختر چون هم علائم پسرو دارمو هم دختر!!!

مامانم میکفت بهت مشکوکم نکنه دوقلوه!!!

مثلا شیرینی دوسدارم اما تهوع صبحگاهیم داشتم و خیلی علائم قروقاطی دیگه!

راستی فردا تولد بی بیه و میخوام واسش کیک درست کنم ببریم خونه ازول اینا با بچه ها دورهم باشیم، بی بی هم دنبال یه هدیه میگرده که براش بخرم چون گذاشتم به عهده ی خودش...

عکس سونوی کنجتو توی 12 هفتگیش واسه غربالگریش میزارم ادامه مطلب...کسایی که از عکسای اینجوری بدشون میان نرن نگاه کنن چون واقعا قشنگ نیست!

بی بی هم بهم گفت من دیگه نمیام باهات سونو بچمو زشت نشون میده !!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 14:40 توسط نی نی| |

دارم فکر میکنم که یک ماه و نیم پیشو یادم بیاد

نمیتونم با تمام جزئیات یادم بیاد چون جریان پشت جریان بود

ماما که اینجا بود قرار شد قبل رفتن به خوزستان برم و آزمایش غربالریو انجام بدم

12 هفته م بود که نوبت گرفته بودم آزمایشگاه نیلو و با ماما و بی بی رفتیم مسیر خیییییلی طولانی ای بود شاید بگم با ترافیکش 3ساعت تو راه بودیم

اونجا پشت سر منشیاش یه ال سی دی بود که یه فیلم درباره همین غربالگری گذاشته بودن و صداش از بلندگوهای سالن پخش میشد

اینکه این آزمایش فقط 80درصد درست جواب میده و 20درصد احتما خطا داره تازه فقط واسه بعضی از بیماریها و عقب افتادگیهاست نه واسه همه چیز

یکم به شک افتادم که واقعا نیازه این آزمایشو بدم یانه!

بی بی مخالف شدید بود اما بخاطر من قبول کرده بود

مامانمم میگفت بنظر منم چیز الکی ایه قبلا هیچکس این آزمایشو نمیداد تازه اگه بگن خدایی نکرده مشکلی هست و باید بری سراغ آزمایشات بعدی احتمال اینکه اشتباه بهت گفته باشنم هست که همین باعث استرست میشه و خیلی واسه بچت بده

منم که تمام طول بارداریمو تا اینجا با استرس رد کردم...

وقتی فهمیدم باید نزدیک به 300 خرج آزمایش کنم بیشتر شک به دلم افتاد که توی این بی پولی و دم سفر واقعا لازمه؟!

شاید حدود یه ساعتی با خودم کلنجر رفتم و از دوستای باردارم پرسیدم و نظر گرفتم اما بازم به جایی نرسیدم

دست آخر بی بی بهم گفت ببین اگه بخوای این مبلغو خرج کنی و باعث بشه تو آؤامش داشته باشیو نگرانیت از بین بره هیچ اشکالی نداره نه اینکه آزمایش ندی و بخوای تا 9ماگی همش بترسی نکنه بچه چیزیشه...

اینو که گفت راستش دیگه تونستم تصمیممو بگیرم و آزمایش دادم

گفتن 7عصر جواب آماده میشه چون مسیر خیلی طولانی بود نمیتونستیم بریم خونه وبرگردیم ساعت حدود 3 اینا بود

کمی هم توی پارک نشستیم کمی با ماما توی مسجد دراز کشیدیم

نهار خوردیم یه دوساعتی هم توی سالن انتظار نشستیم تا منشیا دلشون به حال سوخت و جوابو ساعت 6 بهم دادن و گفتن مشکلی نداری آزمایشت خوب بود

خدامیدونه چقدر خسته شدم اونروز یادمه ساعت 10 شب رسیدیم خونه و از ساعت 8 صب تقریبا زده بودیم بیرون

یکی دو روز بعد جمو جور کردیم ساعت 4 صبح را افتادیم سمت اهواز

دم راه کلی ویسادیم خرید کردیم کمی من نشستم و بیشتر بی بی

ساعت 6عصر بود که رسیدیم خونه....خسته و درب و داغون

بااینکه صندلی عقب ماشینو پتو پهن کرده بودیم و من دراز میکشیدم اما واقعا کمرم اذیت شد اینهمه ساعت ....

چندروز اولو کمی اهواز گشتیم و بی بی واسه کارش تو اهواز گشت ببینه اوضاع کارش واسه انتقال به اونجا خوبه یا نه

پریمان اینا و پریسا اینا  اومدن بازم همه دور هم ...

به مامان بزرگم ایناو خاله و دایی اینا و... خبر بارداریمو دادیم بعضیا بیشتر خوشحال شدن و بعضیا هم درحد معمول

مامان بزرگم کلی ذوق کرد که خداروشکر دیگه رااااحت میتونم بهت زنگ بزنم گیر بدم و درباره بچتون باهات حرف بزنم و ازت نترسم که الان شرت میگیرم :)

بعدشم رفتیم شهر بی بی اینا واسه تاسوعا عاشورا چون نذری داشتن

با یه جعبه شیرینی رفتیم چون اونا هم خبر نداشتن....نگفتیم تا شب که همه جمع شن ینی مامان باباشو دوتا داداشاش

خواهراش که قرار بود فردا بیان

وقتی بهشون گفتیم خیلی معمولی رفتار کردن جوری که بی بی بعدا گفت احساس کردم میدونن اینقد عادی برخورد کردن!

بعدا از زیر زبون مامانش کشیدم دیدم نه واقعا خبر نداشتن

فرداش که اکول و الی اومدن یه خونواده ی گنبد کاووسی هم با خودشون آورده بودن مثه اینکه همسایه اکول اینا بودن

خبرو به اکول که دادیم شوکه شد و چقدر خوشحال شد بعد به الی گفت بیا ! بیا ! عمه شدیم!!!

الی همینجوری مات اینو اونو نگاه میکرد انگار داشت تو ذهنش تجزیه تحلیل میکرد که عمه شدیم ینی چی؟ ینی از طرف کی؟!

بعد یهو با چشمای گرد دقیقا مثه ازول به من که زیر اوپن نشسته بودم خیره شدو اومد سمتم و باهام روبوسی کردو کلی ذوق کردو وای باورمون نمیشه چقد خوشحالیم و ....

خلاصه اینم از خبر دادن...

اون چنروزم اونجا بودیم و دور هم ندریو پختیمو عکس گرفتیمو بعدشم باهم رفتیم باغ و کلی پرتقال و ...چیدیم  بعد حدود 4 5 روزی برگشتیم اهواز

دقیقا یادم نیست به ترتیب چیا پیش اومد ...قصدم این بود که با بی بی برگردم تهران اما همه میگفتن کمی بمون حالت بهتر شه چون تازه 3ماهو تمام کرده بودم ...بی بی هم میگفت اینجا باشی ماما بالا سرت باشه بهت برسه بدونم تنها نیستی خیالم سر کار راحت تره تا خونه تنها باشی من فکرم همش سر کار درگیر تو میشه

روز آخر تصمیم گرفتم بمونم و یه صبح جمعه حدودای 5 منو ماما بی بی راهی تهران کردیم

اینقد بوسیدمش جلو ماما و دست انداختم گردنش بوسیدم که بی بی شرمنده شد جلو ماما

اما واقعا حس میکردم دارم جونمو ازم جدا میکنن...نمیدونم چرا اینقد وابسته ی بی بی شدم

وقتیم توی تاریکی توی کوچه رفت و پیچید اومدم توی رختخواب زدم زیر گریه و آؤوم آروم گریه کردم

اصلا تحمل دوریشو ندارم

همش میگفتم کاش بهاش میرفتم ....

جونم به لبم رسید تا بی بی  گفت بلاخره رسیدم خونه

مثه اینکه خیییییلی اذیت شد تا رسید چون بعدش گفت خوب شد نیومدی باهام و گرنه دااااغون میشدی ازبس ترافیک بودو تصادف تو جاده ها شد...نه اینکه بعد تعطیلات دهه محرم بود...

من یه هفته موندم پیش ماما

دایی کوچیکم با زنداییم چندبار اومدن پیشم

مامان بزرگم اومد

خاله هام اومدن بهم سر زدن خلاصه دورم شلوغ شلوغ بود بحدی که دلم اصلا نمیخواست برگردم تهران و دوباره صب تا شب تو تنهایی و سکوت خونه بشینم

چقد برام خوراکی و تقویتی آوردن چقد دورم بودن و با حرفاشون درباره نی نی آدمو ذوق زده میکردن

قرار شد جمعه با خاله بریم تهران

اون جلسه ی کاری داشت و منم برگردم سر خونه زندگیم

حسی که داشتم دقیییییقا این بود که دارم آژادیو رها میکنم و بخاطر کسی که عاشقشم میرم توی قفس

یادمه روزی که رسیدم تهران بی بی اومد پیشوازمون ... خاله رفت هتل هرچی اصرارش کردیم نیومد گفت جلسه دارم

ماهم رفتیم خونه...اما بحدی دلم گرفته بود برگشتم توی این خونه که زدم زیر گریه

بی بی خیلی ناراحت شد...گفت هنوز چندساعت نیست اومدی پیشم میدونی چی کشیدم تا توبیای چقد دلم تنگ شده بود بدجنس حالا تو گریه میکنی که اینجایی پیش من؟

اما وقعا دلم گرفته بود.. دوسداشتم ازین خونه و سه سال تنهاییش فرار کنم واسه همیشه

واقعا باید به سر آدم چی اومده باشه که واسخ رفتن به خونه ی خودش ! گریه کنه و عزا بگیره!

همیشه به بی بی میگم حتی تو هم که اینجا بامنی هیچوقت نفهمیدی من تو تنهایی اینجا چی کشیدم! تو بلاخره صب تا عصر سرکار با همکارات بودی و تنها نبودی

فقط خدا میدونه من چی کشیدم اینجا و چجوری تحمل کردم تاحالا...

جمعه که رسیدیم دو سه روزی بودم و بعدش دوشنبه ظهر مامانم بهم زنگ زد که دایی بزرگم که باهاشون زیاد رابطه نداشتیم حالش بده و تو بیمارستانه

وقتی اونجا بودم شنیدم حالش بده....به پریسا گفتم بیا بریم عیادتش گفت نه الان میریم خونش طبق معمول تحویل نمگیریه و سنگ رو یخ میشیم مثه همیشه

اون که گفت نه منم دیگه نرفتم اما همش تو دلم بود به زندایییم زنگ بزنم و حالشو بپرسم

هی پشت گوش انداختم تا روزی که من تهران بودمو مامام گفت توی آی سی یو بستریه

من شوکه شدم

قطع که کردم یه عالمه براش دعا کردم

زنگ زدم به خالم جواب نداد

به اون یکی خالم اونم جواب نداد

عصر شد و پریسا زنگ زد گفت ما همه اومدیم ملاقات حالش بده دکتر میگه فقط باید دعا کنین مثه اینکه 7سال سرطان خونه داشته و به هیشکی حتی بچه هاشم نگفته خودشو زنداییم میدونستن

چنان دلشوره ای به دلم افتاد که حس میکردم میخوام تمام وجودمو بالا بیارم

زنگ زدم به پریسا مشغول بود زدم به بی بی اونم مشغول بود حدس زدم دارن باهم حرف میزنن ...شک کردم

یادمه فقط گریه میکردمو لباس میپوشیدم...چنتا لباسم انداختم تو کوله پشتیمو به بی بی زنگ زدم گفتم زود بیا

تا بی بی برسه همش تو خونه راه میرفتم و گریه میکردم ، حاضرو آماده منتظر بی بی که بیاد منو برسونه فرودگاه من بتونم برم ملاقات تا دیر نشده...

همش تو دهنم خودمو لعنت میکردم که من دوهفته اهواز بودم میدونستم حالش بده و نرفتم بهش سربزنم الان ازین راه دور چکار کنم خدایا !!!

بی بی اومد تو...قیافش زاااااار بود

فکری که دوس نداشتم اومد تو سرم

گفتم تلفنت مشغول بود کی بود؟

پریسا

چی گفت؟

گفت تموم کرده...

....

نفسم بند اومد ولو شدم رو مبل ....

گریه نمیکردم !

سرم داشت میترکید !

ینی چی؟! تموم کرده ...!

داییی تازه 50و خورده ای سالشه سالم بود !

اینا چی میگن !

پریسا که گفت تو کماست !

شاید بی بی اشتباه شنیده !

چقدر فکر یهو به سرم ریخت خدامیدونه اونقدی بود که حتی مهلت گریه کردن بهم نمیداد!

شوکه ی شوکه بودم!

خدایا من نرفتم پیشش! من نرفتم!!! من نرفتم!

میتونستم !

نرفتم و دیگه هیچوقتم نمیتونم برم ببینمش

اصن راسته این خبر!

شاید پریسا درست به بی بی نرسونده که توی کماست بی بی هم اشتباه برداشت کرده

بی بی جفتم نشسته بود رو مبلو تکونم میداد ....

هی به خودش فوش میداد که منه احمق فک کردم پریسا بهت گفته خدایا تقصیر نه یهو بهت گفتم من فکر کردم آماده واسادی میدونی !!!

بزور نفس میکشیدم حرف نمیزدم گریه هم نمیکردم سرم بین دستام بود...

دیگه جرات اینکه پاشم برم اهوازو ازدست دادم

وقتی فکر میکردم الان همه اونجا چه حالی دارن ...

بی بی یه دوساعتی دورم بود تا سرحال بیام و رسوندم فرودگاه

بلیط واسه 4صب گیرم اومد

برگشتیم خونه و بی بی خوابید

من سرم پراز فکر بود داشتم روانی میشدم

ساعت 3 دوباره بردم فرودگاهو راهیم کرد..

وقتی رسیدم اهواز ماما گفت همه خونه دایی جمعن بیا اونجا ، خودشو خونه پریسا بود گفت ماهم میخوایم بریم اونجا

من رفتم خونه وسایلمو گذاشتم یه لباس تیره پوشیدمو با تاکسی رفتم دنبال ماما اینا باهم رفتیم اونجا....

منو که دیدن شوکه شدن کی بتو گفت! خاله ها چشماشون از گریه بادکرده بدود باز نمیشد...مثه همه مراسمای ...

اما اینقد یهویی بود که همه شوکه شدن

اینقد گریه کردم که مامان بزرگم اومد بالا سرمو بزور بهم آب داد

پریسا خاله همه میومدن آرومم کنن اما کسی چه میدونست من دارم برای آخرین مهلت دیدن داییم گریه میکنم که از دستش دادم....

فرداش مراسم خاکسپاری بودو بلیط گیر بی بی نیومد که بتونه بیاد..مامانمم بهش گفت حق نداری توی این جاده ها دوباره با ماشین پاشی بیای

وقتی تختو آوردن توی خونه تاب بدن تا روحش توی خونش آروم بگیره فقط صدای جیغ میومد من جرات نداشتم برم داخل روی پله ها وایساده بودم و به کیفم چنگ زده بودم و میگفتم یا امام زمام یا خدا....و گریه...

وقتی خواستن ببرنش پایین توی آمبولانس دنبالشون رفتم خودمو زیاد یادم نیست اما میدونم اینقد جیغ زدمو گریه کردم که بقیه ریختن منو بگیرن خودمو پرت کردم رو زمین و نگاه میکردم به تختی که داییم روش بودو یه ملافه سفیدم روش بود

اینقد به زمین چنگ زدمو جیغ زدمو گریه کردم که دایی کوچیکم اومد بغلم کرد

تو بغلش جیغ میزدمو فشارش میدادم تو بغلم

صدای شوهر پریسا میومد که میگفت باباب بیاین اینو بگیرین... خاله هام بالا سرم گریه میکردن تروخدا بخاطر بچت ...اگه خودت بودی هیچی بهت نمیگفتیم اما بخاطر بچت آروم باش...

و من همچنان تو فکر ندیدن داییم واسه آخرین بارو کوتاهیم ....

یاد حرقفای خاله هام میفتادم که بار قبلی که اهواز بودم همش میگفتن داییت سراغتو میگیره همش میگه از نی نی خبری ندارین؟ اصلا سراغمو نمیگیره

کیه که اینا یادش بیادو جیگرش آتیش نگیره...

کسی منتظرت باشه و تو کوتاهی کنی

بعد بفهمی دیگه هیچوقت نمیبینیش...

مراسما گذشت و گذشت....خیلی اذیت شدم....

جمعه شم یه مراسم توی حسینیه بود همه صب زود پاشدیم که بریم دیدم بحدی شکمم تیر میکشه و درد دارم اصلا نمیتونم از جام تکون بخورم....

نخواستم بقیه نگران شن گفتم میخوام بمونم خونه استراحت کنن

موندم اما داشتم از درد بخودم میپیچیدم جوری که تصمیم گرفتم دفترچمو بردارم با تاکسی برم بیمارستان اما نمیتونستم از درد پاشم

خاله ها مامان بزرگم داییم ریسا پریمان مامان هممممممه هی زنگ میزدن و نگرانم بودن که تنها تو خونم ...

چنتا آیت الکرسی خوندمو به شکمم فوت کردمو حسابش از دستم رد رفت

فقط به خدا میگفتم خدایا نه بخاطر من ! بخاطر بی بی مواظب بچمون باش بی بی تحمل نداره چیزی بشه این بچه امانت دست تو تا این جریانا تموم شه و من بتونم سالم به دست بی بی برسونمش

خدایا منو جلو بی بی شرمنده نکنی

خدایا فقط بخاطر اون این بچه رو سالم نگه دار....

احساس کردم کم کم دردم داره تموم میشه

دیگه فقط یکم اذیت بودم وگرنه درد زیادی نذاشتم

مراسما تمام شد اما مهمان بود که خونه ی ما و خونه مامان بزرگم میومد

هروز هروز گروه گروه میومدن تسلیت بگن واقعا خسته کننده شده بود

مامانم نگران من بود وهی میگفت از جات بلند نشو میگفت وقتی چشت سر آمبولانس خودتو انداختی زمین همه میگفتن تمام شد بچش سقط شد دیگه! تروخدا مواظب خودت باش چجوری میخوای جواب بی بی رو بدی

داییت فوت شد رفت تو باید بفکر بچه ی زنده ی تو شکمت باشی

ماما خیییییلی شکست توی مرگ دایمم

با اینکه باهم مشکلاتی داشتن اما جوووونش درمیرفت واسش

خورد شدنشو خودم به چشمام دیدم توی اون چنروز

اما بااینحال همش نگران من بود....

سعی میکردم جوری نباشم که باعث نگرانی بقیه شم اما خب ....

یه هفته دیگه هم موندم پیش ماما  که تنها نباشه

سعی میکردم باهاش شوخی کنم حرف بزنم و ذهنشو آروم کنم ، کمی بهتر شده بود  که واسه جمعه بلیط گرفتم برگردم

با حساب کردن این یک هفته و هفته ی های قبل من یک ماهی بود اهواز بودم بغیر اون سه روزی که تهران بودم...

بی بی همش میگفت نگران نباش در اولین فرصت جورش میکنیم برگردیم دیگه اینجا نمیمونیم..

حس میکردم بعد این اتفاق بیشتر دنبال اینه که برگردیم و پیش خونواده هامون باشه

عمر همه زیاد اما همیشه فکر میکنم خدایا من که دارم الان از اهواز میرم تهران و چندماه نیستم واقعا دفعه یبعدی که بیام اهواز همه هستن؟ بازم میتونم همه ی خونوادمو ببینم ؟

اتفاق هیچوقت خبر نمیکنه

حس میکردم بی بی هم اینو بیشتر حس کرده

جوری که الان همش دنبال اینه کمی پول جم کنیم و برگردیم ...

آخر هفته نوبت سونو دارم واسه چکاپ...

هم واسه اینکه خیال خودم و هم خیال همه ی اهوازو راحت کنم نی نی مون چیزیش نیست و سالمه ....و هم واسه تشخیص جنسیتش...

داشتم میومدم تهران همه یکی یکی بهم گفتن تروخدا برو سونو خبر بده سالمه همه نگران بودن...

الان توی هفته ی 18 هستم

میشه برای سالم بودت کنجت یه صلوات بفرستیدو دعا کنید؟

نوشته شده در دوشنبه 10 آذر1393ساعت 16:37 توسط نی نی| |

سلام به همه 

دلیل تاخیرم این بود که 2 3روز بعد ازینکه از اهواز اومدم تهران خبر فوت ناگهانی داییم که پیر م نبودو بهم دادن مجبور شدم شبانه به هواپیما خودمو برسونم به اهواز دوباره

این چنوقتم گیر مراسم و .... بودم

راستش خیلیم اذیت شدم

انشالا میام و این دوماهیو که نبودم کم کم مینویسم

تا اینجا که بارداریم پر از اتفاقات مختلف شده اونقدی که حتی وقت نمیکنم بیام بنویسم

فعلا خدافظ و ببخشید بابت نگران شدنتون

نوشته شده در شنبه 8 آذر1393ساعت 14:48 توسط نی نی| |

بچه ها سلام به همه

باعرض شرمندگی شارژ وایمکسم تمان شدودستم خالیبود تشد شارژش کنم دوهفته

بعدم واسه دهه اومدیم اهوازو دسترسی به اینترنت نداشتم خیلیم شلوغ پلوغ بود الانم  به هزار دردسر باتبلت خاله اومدم فقط از نگرانی درتون بیارم

منو کنجتو بی بی همه خوبیم

سونوی غربالگریم عالی بود

جنسیتشو هنوز دقیق نمیدونم!!!

وقتی برگشتم اهواز همه چیو میگم واستون

رفتم توی هفته ۱۵

واسم دعاکنین

بووووووووووس

نوشته شده در جمعه 16 آبان1393ساعت 18:47 توسط نی نی| |

بچه ها سلام به همه

باعرض شرمندگی شارژ وایمکسم تمان شدودستم خالیبود تشد شارژش کنم دوهفته

بعدم واسه دهه اومدیم اهوازو دسترسی به اینترنت نداشتم خیلیم شلوغ پلوغ بود الانم  به هزار دردسر باتبلت خاله اومدم فقط از نگرانی درتون بیارم

منو کنجتو بی بی همه خوبیم

سونوی غربالگریم عالی بود

جنسیتشو هنوز دقیق نمیدونم!!!

وقتی برگشتم اهواز همه چیو میگم واستون

رفتم توی هفته ۱۵

واسم دعاکنین

بووووووووووس

نوشته شده در جمعه 16 آبان1393ساعت 18:47 توسط نی نی| |

سلام به همه ی دوستای مهربونم

تا مامان و بی بی رفتن بیرون باهم آبلیمو بگیرن من سریع اومدم اینجا چند خط بنویسم و اگه وقت شد نظراتو تایید کنم

از همه تون ممنون واسه کامنتای با محـــــــــــــــــــ♥بتتون 

وقتی ماما اومد با شیرینی و یه دست لباس نی نی کادو شده بهش خبر دادیم و چسبوند رو سینش و بوسید و خندید

بعدشم بهم گفت وقتی مادر بشی میفهمی بچت حال و هواش طبیعی نیست و حتی اگه بخواد ازت مخفی کنه تو میفهمی داره مادر میشه، واقعا فکر کردی من بخاطر سرما خوردگیت اینهمه راهو تا اینجا اومدم؟

و یه لبخند زد ....

اینکه یه مادرو نمیشد سورپرایز کرد یه حقیقت تلخه!

چرا آخه مامانا اینقد حسشون قویه ونمیشه چیزیو ازشون مخفی کرد!!!

مامانا که هیچی پریسا هم هی زنگ میزد سراغمو میگرفت شک کرد و هی مسج میدادو گیر داد که بارداری؟ منم الکی گفتم نه و...

اما خب اونم قبلا چندبار باردار شده بودو بچه شو از دست داده بود و کل علائم بارداریو میشناسه واسه همین من همش مریض بودم بهم شک کرده بود..

خلاصه اینکهبا شک  نزدیک به یقین دیگه فهمیده بود ، بی بی و ماما گفتن دیگه خرابش نکن حداقل بزار از پشت تلفت ذوق کنه اون که دیگه فهمیده!

مجبور شدم به پریمان و پریسا خبر بدم

پریمان که خودش خاله نشده بود ایننننقد ذوق کرد انگار شک نکرده بود باور نمیکرد!

بعدشم هی قربون صدقه میرفت و میگفت په دیگه کی بدنیا میاد قربونش بشم ایشششالا من طاقت ندارم صبر کنم!!!

پریسا هم خیلی خوشحال شد هی مسج میده به نی ین سلام برسون...

اینم از خونواده ی من که فهمیدن....

و اما ماما ....

از وقتی ماما اومده همش با یه خوراکی مثه دربان زندان بالا سرمه و تا نخورم ولم نمیکنه!!!!

میگه اگه بیاری بالاهم باااااید بخوریش!!!

ینی همه چیز قروقاطی بهم میده بهش میگه بدتر حالمو بد میکنی با اینهمه چیز قروقاطی!

ولی خداروشکر دیگه تقریبا قرص تهوع مصرف نمیکنم و راحت و زیاد غذاو میوه و ... میخورم

جدیدا خیلی به شیرینی جات و کاکائو و... علاقه مند شدم و من!!!!! ترشیو تفتالو تو یخچالمون مونده و هیشکی نیست بخورشون ! فک کن! من!!!!

خلاصه راحت بلند میشم گاهی کمی به اصرار خودم کاری میکنم که بی بی و ماما بزور مینشوننم

غذا میخورم کنارشون میشینم فیلم میبینم و درکل به زندگی برگشتم! برعکس قبلا که از صبح که بی بی میرفت تا عصر که میومد منو هنوز تو رختخواب زرد و ضعیف پیدا میکرد!

خداروهزار بار شکر

دیشبم رفتیم جشن غدیر تو خیابمون اصلی که جاده روبسته بودن و صندلی چیده بودن

امروزم به اصرار ماما با ماشین رفتیم پارک و تنقلات بردیم و واسه برگشتن من نشستم بنظرم باید یکم تا قبل رفتن به اهواز کار کنم هنوز استرس دارم!

خلاصه اینکه بخاطر دعاهای از ته دل شما و کمکای مامان خیلی بهتر شدم

از ته دل برای همه اونایی که منظرن و اونایی که دوسدارن به جمع منتظران نی نی بپیوندن آرزو میکنم که خدا دعاشون مستجاب کنه

سختیش آره سخته تا یه مدت محدود اما شیرینیش واقعا شیرینه

دو هفته ی دیگه باید برم سونوی غربالگری

بازم شروع کنید به دعا کردن که انشالا خیر باشه و بسلامت رد بشه این مرحله هم :)

از ته دل همه تون دوسدارم چون خیلی با محبتین

نوشته شده در دوشنبه 21 مهر1393ساعت 16:50 توسط نی نی| |

اول اینو بگم که یادم رفت تو پستای قبلی بگم که عید قربان که رفتیم کرج تصمیم گرفتیم به ازول بگیم

از اول هم قرار شد به خونواده ی بی بی من بگم و به خونواده ی من بی بی چون رومون نمیشه

قیافه ازول وااااقعا خنده دار بود قبلش داشتم بهش میگفتم یچی میخوام بهت بگم اما قول بده به کسی نگی و...

هی داشت میخندید ..

یهو گفتم : بلاخره عمه شدی ...

داشت میخندید یهو صورتش جمع شد!

مثه کسی که یهو کُپ کنه شوکه شه!

چند ثانیه صورتش هیچ حالتی نذاشت فقط چشاش گرده گرد شده بودن و هی میچرخیدن به اطراف انگار که داشت جمله ی منو تو ذهنش هضم میگرد!

دهنشم که وا مونده بود!

بش گفتم چته چرا این شکلی شدی؟!!!!

به خودش اومد گفت وااااقعا؟!!!! راس میگی ؟!!!!! من بااااااورم نمیشه خدایا !!!!

(یه قول بی بی که یعدا برشا تعریف کردم ازول چه شکلی شد گفت منو ازول مثه همیم اصلا خوب ذوق زده نمیشیم خخخخ (باتوجه به جریان خبر بارداری من به بی بی اگه یادتون باشه !!) )

دیگه بعدش نیم ساعت به نیم ساعت میومد هی میگفت کاری نداری برات انجام بدم چیزی نمیخوای؟ چی درست کنم؟ هیچی دلت نمیخواد .....

بهم گفت چون حالت بده من میتونم هرروز برات غذا درست کنم بدم دست مصطفی (شریک بی بی) بیاره برات اما اینجوری همه میفهمن و تو میگی نمخوام هیشکی بفهمه!!

بنظرم اگه بری اهواز پیش مامانت خیلی خوب میشه میتونه راحت بهت برسه آشپزخونتونم بیرون خونست بوی غذا بهت نمیخوره هی حالت بد شه همین 2شنبه که تعظیله بگو بی بی ببرت

گفتم وای نمیتونم اینهمه بیبی رو تنها بزرم گناه داره بیاد خونه هیشکی نباشه!

گفت نترس مردا هیچیشون نمیشه حالا چنروزم غذا حاضری بخوره تنها بمونه مهم تویی که نباید ضعیف شی باید بخودت برسی...

خلاصه ...

بعدشم دیدم خودشو بی بی پیش همن هی داره پچ پچ میکنه دم گوشی بی بی

بعدا تو ماشین بی بی بهم گفت ازول هی میگفت تا میتونی بهش محبت کن خانما تو این موقع خیلی حساس میشن خیلیم کمکش کن نزار اذیت شه و...

بازم خداروشکر با این خواهرشوهرم که پیشمه...!

یقول بی بی ازول برعکس همه خواهرشوهراست همه میگن داداشمون اذیت نشه این میگه بی بی مهم نیست ولش کن برو بزار حاضری بخوره!

اینم از اولین نفری که فهمید...

برگشتیم خونه گفتم اگه بتونم کم کم قرصامو بزارم کنار میترسم برا کنجت خوب نباشه!

روز اول نخوردم خوب بودم

روز دوم حالم بد شد اما بزور تحمل کردم تاااااشب که حالم بد شد اما بازم نخوردم و با گریه و جریانات... زود گرفتم خوابیدم

روز سوم دیگه داغون شدم و همون صبحش قرص خوردم اما بازم حالم بهم میخورد تازه سرمای بدی هم خوردم که قوز بالا قوز شده و از گلودرد هیچی نمیتونم قورت بدم آبریزش بینی و سستی بدنم که دوبرابر شد ینی افتادم تو جا نمیتونستم بلند شم یه لیوان آبم بخورم!

دیگه از همه چی کلافه شدم ازینکه هیشکی نیست بهم برسه ازینکه الان باید یکی بود یه سوپ گگگگگگگرم برام درست میکرد و من تو رختخواب راحت دراز میکشیدم و میخوردم

ازینکه کسی نیست حالم بده پیشش غرغر کنم ازینکه دهنم خشکه خشک بود هیشکی نبود یه لیوان آب دستم بده پاهای خودمم که کلا فلج شدن!!!

بازم گریه ....

مسج دادم به بی بی و گیر دادم من همین الان کیک خامه ای با شیر میخوام

10بار پشت سرهم مسجو براش فرستادم

گفت بخدا مشتری تو مغازه ست چیکار کنم!

منم گوشیمو خاموش کردم گرفتم با گریه خوابیدم

چندساعت گذشت دیدم کلید تو در چرخید بی بی با لباس کار با شیرینی و شیر اومد دید حالم بده هرچی اصرار کرد ببرم دکتر جوابشو ندادم

اصلا ینقد حالم بد بود دوسداشتم لج کنم دوسداشتم اذیت کنم!

بی بی گفت با موتو مردم اومدم تو خیابونه نمیتونم بمونم اگه کاری داری برات انجام بدم اگه نه که برم

من: نع .

رفت و منم با گریه نشستم کیک خوردم!!!!

دیگه حسابی قاط زدم داشتم از گرسنگی میمردم هیچیم تو خونه نداشتیم اصلا از غذا هم بدم میومد

مسج نوشتم واسخ مامانم که حالم خیلی بده و تنهام و مریض تو خونه دق کردم بیا پیشم بعد با خودمون برگرد اهواز نمیتونم تنها اینجا بمونم دیگه ....

زنگ زد جوابشو ندادم

بعدا بی بی گفت ماما بهم زنگ زد که نی نیچشه ؟! چرا اینچنوقت همش حالش بده چیکار کردی نکنه بحثتون شده؟!!!

بی بی هم هی قسم که بخدا مشکلی نداریم و سرما خورده..

مامانمم باورنکرد! گفت بلیط میگیرم فردا میام!

و گرفت !

درحالیکه دو هفته پیش رفته بود!!

بنده ی خدا قطار خوب گیرش نیومد بلیط این قطار اتوبوسیا گرفت!

امروز ساعت 11ظهر حرکت کرد و نصف شب میرسه

فردا مامانم هم میفهمه جریان چیه

اما خب خداروشکر یکی دیگه بالا سرم هست بهم برسه و من راااااااحت بتونم ناله کنم و غر بزنم!

قبول دارین همین غر زدن باعث تمدد اعصاب آدم میشه و زودتر آدم خوب میشه ؟؟؟  

به بی بی هم گفتم ناراحت نباش ماما بیاد منو ببینه دوبار حالم به هم بخوره و دوبار غر بزنم همه چی دستگیرش میشه که چرا اینچنوقت همش حالم بد بود...

بی بی هم اینجوری آرامش فکری بیشتری داره و سر کار اینقد فکرش درگیر من نیست

کلا واسه همه بهتره اینجوری...

فقط این وسط ماما میمونه که یک ماهی باید غرای منو تحمل کنه چون من خیلی بد مریضیم ....

متاسفانه ...

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 11:36 توسط نی نی| |

جمعه ساعت 6 صبح بی بی پاشد رفت دنبال دوستش باهم رفتن چیتگر

منم نامردی نکردم تخت گرفتم خوابیدم

ساعت 10 11 بیدار شدم دیدم نه مسجی نه خبری

مسج دادم گفت خیلی گرونن!!!

منم حالم کمی بد بود از رختخواب پانشدم تا ساعت 1 که بی بی اومد

گرمازده شده بود اومد بیحال افتاد رو تشک کنار من و هی نفس نفس میزد!

یکم که نفسش جا اومد گفت بلاخره ماشین دار شدیم

گفتم چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت یه ماشین معامله کردم

وای منم حالم بد بدن بی حس دل درد اینم از طرز خبر دادن بی بی !

باورم نمیشد ینی بعد 1سال آزگار گشتن ما ماشین داریم الان؟!!!

گفت چنتا پیدا کردیم اما هی انگار قسمتمون نبودن اما تا اینو دیدم نمیدونم چرا چشممو گرفت هم ماشینش هم فروشندش که معلوم بود پسر خوبیه و دلال نیست...

1تمن بیعانه داد و قرار شد فرداش که شنبه ست بریم واسه سند زدن و تعویض پلاک

چون قرار بود به اسم من بشه منم با این حالم مجبور بودم برم !

فرداش بازم گلاب به روتون حالم به هم خورد بی بی دربست گرفت رفتیم دنبال دوستش که حرفه ای اینکار بود و رفتیم چیتگر

کل کارا از ساعت 8ونیم تا 1ونیم ظهر طول کشید منم هی حالم بد میشد اونجا خیلیم اذیت شدم بااینکه هی مینشستم...

ماشینو که دیدم خداروشکر راضی شدم چون مدلش پایینه 86 هستش اما خیلی تمیزه در حد ماشین مدل بالای پریمان اینا بود و هم ظاهری هم موتوی فنی ماشین تمیز و خوبی بود

ینی کلا با ماشین پارسالی قابل مقایسه نبود! این فقط 140 تا رفته بود هیچیم رنگ نداشت و 7سال تخفیف بیمه ینی اینکه تصادف اصلا نداشته

هی خداروشکر کردیم ...

سند زدیم و پلاکو عوض کردیم و آوردیمش خونه...

بی بی رفت سر کار و من بیهوش شدم سرجام..

قرار شد عصر بریم کرج خونه ازول اینجا و فرداش که عید قربان بود یه مرغ واسه ماشین و یه مرغ هم واسه سلامتی کنجت قربونی کنیم

واسه برگشتن من نشستم بااینکه یه سال بود پشت فرمون ننشسته بودم اما انگار خیلیم افتضاح نوبدم با اونهمه استرسم !

منو بی بی همش تو این فکریم که اینهمه مدت یک سال پول تو جسابمون خوابونده بود به کس و ناکس سپردیم واسمون ماشین پیدا کنن

به دوستاوو همکارای اینجای بی بی به دوستای خوزستانش که با بعضیاشون چندساله رابطه نداشت حتی! به کل فامیلشون به فامیلا ما به کسایی که اصن از ماشین سردرنمیاوردن هم سپریدم! ینی تو این یک سال هییییییچ ماشینی برا ما پیدا نشد اصلا برا همه باورنکردنی بود چرا گره افتاده تو ماشین خربدن ما دیگه همه میگفتن یه حکمتی هست!

اما درست 2روز ! فقطـــــــ 2روز بعد ازینکه فهمیدیم کنجت خوبه و هستش جوری سریع السیر ماشین دار شدیم که خودمونم هنوز تو شوکشیم که واقعا الان این اشین ماست!!!!

واقعا اگه 100ملیون پولم داشته باشی اما اگه خدا نخواد با پولت هیییییییییییچ کاری نمیتونی بکنی اصن قدم از قدم نمیتونی برداری اصن پولت به دردت نمیخوره!

کافیه خدا بخواد....

جوری برات میسازه که از شک نتونی تکون بخوری! به چه سرعتی میتونه کارتو درست کنه!

فقط خودش بخواد....

حتی برای نی نی ....

امیدوارم قدم کنجت هم برامون پر ازبرکت باشه..

الان کنجت ما دقیقا 9هفته و 3روزشه :) شکر خدایا...

من ازین آیه خیلی خوشم میاد :

فقل لهُ کُن، فیکون...

پس به اون میگوید باش، پس موجود میشود...

حکمت و خواست خدا داره بیش از پیش خودنمایی میکنه واسه زندگی ما

مثه همیشه میگم خدایا ... هرچی تو بگی...هرچی تو بخوای...

به داده و نداده ت شکر..

هرگز نگویم دستم را بگیر

عمریست گرفته ای ...

رهایم نکن !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 13:49 توسط نی نی| |

قرار بود داداش بی بی دوباره بیاد یه سر خونمون بزنه ازونجا بره راه آهن اما قرار شد با قطار بره و دیگه نشد بیاد...

هفته ی دوم انتظار کشیدن برای رفتن به سونو هم کم کم گذشت...

حالم با قرصای جدید کمی بهتر شده بود اما تهوع گهگاهمو داشتم

زنگ زدم سونوگرافی که نوبت بگیرم از شانس من خانم دکتره تا 10روز نبودش

از دوستام آدرس یه سونو توی کرجو گرفتم که میگفتن کارش عالیه به بی بی گفتم و گفت آماده شو زودتر میام بریم

اینجوری بود که 4شنبه ی هفته ی پیش راه افتادیم سمت کرج واسه چیزی که 2هفته زندگیو ازمون گرفته بود استرسش

زدن یا نزدن قلب کنجتمون....

من از ساعت 3 آب خوردم و دیگه دستشویی نرفتم واسه سونو

ساعت 4ونیم رسیدیم و نوبت گرفتیم و ساعت 5نیم تاااازه شروع کرد به اسم خوندن

منم در این حین هی آب میخوردم

حالا ساعت چند نوبتم شده باشه خوبه؟

7                                    

بعله

از 3تا 7 من چه کشیدم فقط خدای من میداند !

با اون همه آبی که من خوردم!

از درد مثانه داشتم صندلیارو گاز میزدم هی میدیدم نوبتم نمیشه فقط گریه نکردم!

اسم چند نفرمونو خوندو نیم ساعتم اونجا منتظر موندم تا نوبت من شد

درحالی که هی خودمو میمالوندم به صندلی از درد به خانمای اطرافم هم توضیح میدادم که فک نکنن منمشکل روحی روانی دارم !!!

گفتم بابا از 3 دارم آب میخورم ! حداقل دیر میخوان شروع کنن بگن ! ملت اینهمه آب نخورن! الان من دکتره یه دست بم بزنه کار تمومه .....!!!

من حرف میزدم همه پهن زمین شده بودن از خنده

منشیه اومد گفت تو درد داری که داری میخندی آره ؟!!!! گفتم بابا خو چیکار کنم وقت نمیگذره !!!!

از طرفی نگران بی بی هم بودم که نیم ساعت بود اومده بودم داخل و هنوز نوبتم نشده بود بی بی هم وحشتناک تر از من استرس داشت..

خلاصه اسممو خوندن و رفتم رو تخت دراز کشیدم

اتاقش تاریک تاریک بود تنها نور توی اتاق نور مانیتور کامپیوتری بود که منشیش داشت تایپ میکرد

البته دوستم بهم گفته بود کم حوصله و بداخلاقه اما دستگاهش دقیقه و کارشم عالیه

از برخوردش فهمیدم بی حوصلست چون جواب نمیداد!

دستگارو گذاشت

فقط یادمه اون لحظه چشمامو بستم و زیر لب تند تند میگفتم :

یا صاحب الزمان، یا صاحب الزمان، یا صاحب الزمان

ادرکنی ادرکنی ادرکنی

الساعه الساعه الساعه

العجل العجل العجل....

خبری که قرار بود اون خانم دکتر بداخلاق بده آینده ی زندگی ما بود

شاید آره یا نه گفتنش به اندازه ی یه تار مو فرق داشت!

اما همین آره یا نه تمام شادی یا ناامیدی زندگی ما بود

یه طرف ناامیدی و سیاهی و تنهایی و غصه و....

یه طرف شادی و خوش خبری و امید و زندگی جدید و شادی خونواده ها...

واقعا باز کردن دهن اون خانم دکتر برامن به اندازه یه عمر گذشت ....

شروع کرد به گفتن یه چیزایی به منشیش که تایپ کنه

گفتم جنینو دیدن ؟

حرف نزد فقط با سر اشاره کرد آره

یه لحظه قلبم ایستاد

حس کردم!

گفتم قلبش میزنه؟؟؟

...

...

...

چقد اون صدم ثانیه دیر گذشت خدایا !!!

سرشو تکون داد به معنی آره ....

دیگه فقط میدونم اشک بود که ازدوطرف چشم من میریخت پایین و میگفتم شکر خدا.....

خانمی که بالای سر من بودو نفر بعدی بود از دیدن من یجوری شد و لبخند زد...

حتی الان که دارم مینویسم از یادآوریم اون لحظه دوباره اشکام سرازیر شدن

شاید تو تماااااام عمرم شنیدن هیچ جوابی از دهن کسی به ایـــــــــــــــــــنحد برام سخت نبوده باشه

واقعا غلو نیست!

اونایی که این شرایطو درک کردن کامل میفهمن حس منو

مخصوصا اینکه 2هفته قبلش بهت بگن قلبش نمیزنه باید 2هفته صبر کنی...

از اتاق زدم بیرون بی بی یخ زده وایساده بود صورت منو نگاه میکرد که خوشحالم یا ناراحت

فقط تونستم بگم بود بود! و پریدم تو دستشویی!

دروغ نگم ربع ساعت تو دستشویی بودم از درد مثانه به خودم میپیچیدم

باورمم نمیشد نی نیه من سالمه خدایا !

خواستم بیام بیرون ایندفه در روم قفل شده بود باز نمیشد تا به هزار زور باز شکردم مطب هم شلوغ از زن و مرد یکی هم قبلش هی در میزد !!!

رفتم بیرون بی بی گفت بابا آبرومو بردی ! من خودمو زده بودم به اون راه فک نکنن من با توام اینقد که موندی تو دستشویی

اینم از شووَر ما!

نتیجه رو که دستم دادن نشستم همونجا از اول تا آخرشو خوندم....

بنظرم قشنگ ترین و آرامش بخش تریم متن دنیا بود چون میتونستم با خوندنش یه نفس راااااحت بکشم...

بی بی گفت چقد دیر اومدی داشتم روانی میشدم اینقد استرس داشتم یهو راست صورتم تیر کشید و بی حس شد زد به چشمم نفسم یهو بند اومد داشتم از ترس میمردم گفتم یچیم نشه اینجا!

دیر اومدی گفتم نی نی نشسته اونجا داره گریه میکنه بهش گفتن کنجت نیست...

گفت بحدی اذیت شدم از انتظار داشتم قالب تهی میکردم دیگه ...

تصمیم گرفتیم کنجت که بدنیا اومد انشالا، اول بگیریم یه فصل کتک سیر بزنیمش که اینقد زجرمون داد !

اون از عدد بتا

اینم از قلب!

وحشتناک خوشحال بودیم !انگار دیگه هیچی نمیتونست ناراحتمون کنه! اصن هیچی مهم نبود!!!!

دم راه رفتیم بازار تره بار شاعباسی و میوه و خرت و پرت خریدیم

یه مغازه دار کلی انار چیده بود و چنتا انارسرخ هم گذاشته بود روشون

گفتم آقا همه اناراش همینقد سرخن ؟

گفت آره

بی بی گفت بکش برامون

6تا انار شد یه کیلوو نیم

منم خواستم مطمئن شم شروع کردم نیش گاز زدن به تک تکت انارا

اولی سفید بود

دومی هم صورتی کمرنگ بود

سومی هم ...

به مرده گفتم انار قرمزات همینان آره؟

گفت نه قرمز داره اونجوریم داره

گفتم میخوای 3تای بقیه رو هم جلوت گاز بزنم؟؟

هیچی نگفت

بقیه رو پس دادیم نامرد یه نوع انار دیگه گذاشته بود رو انارا ملتو گول میزد...

رفتیم کله پاچه ای سیرآبی خوردیم واسه شام

چقد چسبید ! آخه سارا گفته بود سیرآبی واسه تهوع خوبه

خلاصه برگشتیم خونه و مگه دیگه شب از خوشحالی خوابمون میبرد!

بی بی بخاطر اینکه سر کار هم بود زودتر خوابش برد اما من تا نصف شب از فکر و خوشحالی پلک رو هم نذاشتم

قرار شد پس فردا صبح که میشد جمعه ی پیش بی بی با دوستش بره چیتگر واسه ماشین دیدن...

شاید خدا خواست یه چیزی ازینجا پیدا کردیم!

نوشته شده در سه شنبه 15 مهر1393ساعت 13:42 توسط نی نی| |

سختی کار ازونجایی شروع شد که من حالم به شدددددت بد بود و داداش کوچیکه ی بی بی زنگ زد گفت دارم میام تهارن میخوام بیام خونتون

اگه بگم خوشحال شدیم دروغ گفتم!

بااینکه این داداشش بعد از 2سال و نیم که از ازدواج ما میگذره اولین باره داشت میومد خونمونو همیشه هم خودمون بهش اصرار میکردیم بیا سربزن

اما جدا توی این موقعیت هم بی بی کمی گرفته شد و هم من

حالم جوری نبود که بتونم خودمو خوب نشون بدم یا تظاهر کنم حالم خوبه

چنروز دمیترون میخوردم بخاطر تهوع شدیدم و بخاطر دمیترون دل دردای شدید میگرفتم و از درد دل گریه میکردم

تصمیم گرفتم فعلا قرص نخورم و یجوری تحمل کنم

فردا صبحش که میشد جمعه ی 2هفته پیش داداشش رسیدو بی بی رفت راه آهن جلوش چون راهو بلد نبود

کمی حالم بهتر بود صبح که پاشدم

یه قرمه سبزی با روغن سیاه درست کردمو شب قبلشم که با کمک بی بی خونه رو تمیز کرده بودیم

اینچنوقت بی بی شده کدبانوی خونه! بنده ی خدا تمام کارای خونه به گردنشه و دم نمیزنه

خلاصه که اومدن ظهر و نهار خوردیم کمی حرف زدیم  و یه جورایی اون روزو رد کردیم

عصرش هم بی بی بردش بازار کمی گردوندش

فرداش باهم رفتن سر کار بی بی و تا عصر نیومدن

حال من شروع شد به بد شدن چون قرصمو قطع کرده بودم حالت تهوعم شدید و شدید تر میشد

از صبح تهوعام شروع شد ....

هرچی میگذشت من داشتم عصبی تر میشدم تا جایی که واسه شام کوکوی سبزی براشون درست کردم و از بوش خودم رفتم تو حمام گلاب به روتون هی .....

تمام اون روز من بجز میوه و نصف لیوان آب و نصف لیوان شربت اونم به زور داداش بی بی چیزی نخوردم همونارم آوردم بالا

جوری شد که تا ساعت 9شب من 4بار حالم بد شد و رنگم شد زرررررد و دست و پام یخ!

سرمم گیج میرفت جلو چشام سیاهی رفت بی بی گفت ببرمت بیمارستان؟

حالم اینقد بد بود دیگه به فکر این نبودم داداشش چه فکری میکنه گفتم اره

رفتیم بیمارستان گفت فشارت 11هستش و طبیعیه چون هیچی نخوردی ضعیف شدی حالت بد شده

دوتا آمپول زدو دوتا قرص داد

یکم که حالم بهتر شد اومدیم خونهو داداش بی بی بنده خدا نگران نشسته بود منتظر ما هی میگفت چی شد چی شد ؟ چی گفتن؟

ماهم نمیدونستیم چی جوابش بدیم ! گفتم دوتا آمپول زدو قرص داد دل دردم خوب بشه

دفترچه مو برداشت هی وراندازش میکرد میگفت من یچیزایی سرم میشه از داروها

منو بی بی مردیم از ترس که یچیزی درباره بارداری پیدا نکنه توش!!!!

بعدش همش میگفت پاقدم من بد بود براتون تا اومدم بی بی سرما خورد تو هم حالت بد شد اینجوری شد.... خییییلی دلم سوخت براش ینی اگه سونو داده بودم و خیالم از بابت کنجت راحت بود حتما بهش میگفتم و میگفتم به کسی نگه

شب زود خوابیدم و بنده ی خدا داداش بی بی که اصلا بهش خوش نگذشت فردا هم میخواست بره کرج خونه ازول مجبور شد زود بگیره بخوابه...

فردا صبحشم پاشد باهام خدافظی کردو با بی بی رفت سر کار که ازونجا هم بره خونه ازول

واقعا بهش بد گذشت خیلی بد شد ....

نوشته شده در دوشنبه 14 مهر1393ساعت 15:42 توسط نی نی| |

سلام بچه ها

ببخشید کامنتارو بعد تایید میکنم

این روزا یکم حالم سرجاش نیست

این یه هفته حالت تهوع و فشار پایین و دل درد و .. ولم نمیکرد

حالا بماند استرس سونویی که رفتم....

این روزا کارم شده گریه کردن

مثلا اونروز بی بی از سر کار اومد بعد یکی دوساعت من رفتم تو رختخواب اومد ببینه حالم خوبه یانه منو بگو یهو زدم زیر گریه

اونم چه گریه ای....!!!

بی بی میگفت ترو خدا بگو چته؟

میگفتم تو خلیل اذیتم میکنی !!!

حالا چی؟ دقیقا همون روزی که بی بی کوفته و دربو داغون از سر کار با کلی خرید واسه من اومده خونه

با همون خستگی نشسته سبزیارو پاک کرده خیسونده شسته خشک کرده برداشته ، میوه هارو شسته ، موادو جاگیر کرده، غذا پخته، ظرفارو شسته، خونه رو مرتب کرده.... وقتی نشست رو مبل گفت آاااااااااااااخــــــــــ ...

ینی داغوا از کار

بعد من همون روز میزنم زیر گریه که بی بی تو منو خیلی اذیت میکنی

گریمم بند نمیومد

انگار دلم یهو پرشد دلم میخواست گریه کنم!

حس میکنم از عوارض بارداری باشه ! چون خیلی بی مقدمه و الکی بود!

3 4بار آروم شدم دوباره بدتر از قبل زدم زیر گریه با صدا بلند و هق و هق و نفس بند اومدنا !!!

بی بی بنده خدا هم دستپاچه بالا سر من هی میگفت غلط کردم نی نی ببخشید هرکاری تو بگی میکنم فقط گریه نکن تروخداااا

منم که سیستم عصبی به هم ریخته ! میخواستم اما نمیتونستم گریه نکنم!

لابلای گریه بهش گفتم برو دستت خیس کن بزن به صورتم (نفسم بالا نمیومد دیگه)

خیس کرد کشید به صورتم دستشو گرفتم رو صورتم دوباره بزن زیر گریه بلـــــــــــــــــــــــــــــــند !!!

اینقد هق هق زدم که خودم مونده بودم چمه!!

به بی بی گفتم ببرم تو جمام

بلندم کرد بی حال بودم بردم تو حمام همونجا با لباس نشستم زیر دوش آب

یکم یکممممم آرومتر شدم

اومدم بیرون دیدم بی بی نشسته یه گوشه اتاق چشماش سرخ انگار اشک ریخته بود

جیگرم کباب شد براش

ینی واقعا چیزی نبود که دست خودم باشه !

یکم باش حرف زدم سربسرش گذاشتم تا از ناراحتی دربیاد! انگار من نبودم تا 2 دقه پیش بیهوش گریه بودم !!

البته با اینکه روزای بعد هم بازم گریه کردم البته نه اونجوری !

اینقد هم گفتم ویار ندارم تهوع ندارم خودمو چشم زدم همه جور ویاری دل درد و تهوع و ... اومده سراغم

فشارمم که همش پایینه

دیگه فک کنم بشه تشخیص داد بی بی بنده خدا تو این مدت چه کشید

از سر کار میاد تازه ظرفا نهار منو میشست !

بخدا همش میگم خدایا این نینی رو سااالم به بی بی ببخش

نه بخاطر من ! فقط بخاطر این مرد که اینقد بچه دوسداره و داره از جون مایه میزاره...

دوستای نینی سایتیم این چنروز خیلی بهم دلداری دادن که واسه سونوی قلب زود بوده رفتم و وقتش 2هفته دیگست

اینقد باهام حرف زدن الان شکر خدا حالم دیگه خوبه و امیدم اومده سرجاش و حس میکنم 2هفته دیگه برم همه چی نرماله

برام دعا کنید همینطور باشه...

ممنون از کامنتای پر انرژی و خوشگلتون

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر1393ساعت 11:50 توسط نی نی| |

تازه از سونو اومدم

گفت 7 هفتشه و باید تاحالا قلبش تشکیل میشد اما من هرچی میگردم پیدا نمیکنم

گفت برو 10روز دیگه بیا

خیلی دلم گرفته

برام دعا کنین قلبش تشکیل شه و سلامت بزنه...

نوشته شده در شنبه 29 شهریور1393ساعت 9:50 توسط نی نی| |

چنوقت پیشا بی بی با شریکش بحثش شد 

چون ممکنه یه هفته کامل اصلا سر کار نیاد بعدشم که میاد شروع میکنه به شیره مالیدن سر بی بی و بهونه آوردن

معمولا هم 12 میادو 3 4 میره

بی بی که اصصصصصلا بکشیش دعوا نمیکنه و خودشو درگیر نمیکنه بحدی آمپر چسبوند که فشارش رفت بالاو حالش بد شد گفت مصطفی هی معذرت خواهی میکرد خیلی ترسیده بود

از همون روز سر درد ولش نمیکرد تار میدید

بزور رفت دکتر و دکتر بهش گفت فشارت رفته بالا عصبی شدی؟

گفت آره و ...

دکتر بهش چنتا قرص داد و گفت به هییییییییچ عنوان نباید عصبی بشی برات خیلی بده، خب به رگای سرش فشار اومده دیگه

خیلی نگرانش بودم

دیشب باباش زنگ زد و گفت اون 3تمنی که قبل عروسی از اکول قرض گرفته بودی اکول پولشو میخواد ، پولشو بده

(البته من رو مبل دراز کشیده بودم اول نمیدونستم درباره چی حرف میزنن آخرش از حرفای بی بی دوزاریم افتاد و اصلنم خودتم قاطی نکردم یه کلمه هم دربارش با بی بی حرف نزدم)

بی بی گفت 3تمن بود اکول گفت 2تمنشو بابا میده منم خودم چنوقت پیش 1تمنشو دادم به اکول تو که هیچ کاری نکردی پول بقیه چیزارو ندادی حداقل اینو بده !!!

مثه اینکه باباش گفت ندارم

بی بی گفت بابا بخدا منم ندارم ازکجا بیارم بابا بده دیگه !

بعدشم عصبی شد و سریع خدافظی کرد

به 1 دقه نکشید دوباره زنگ زد به باباش

گفت سند موتورم پیش کیه؟ (بی بی مجردیاش یه موتور داشت که از وقتی اومد تهران گذاشتش واسه بقیه)

به باباش گفت از مسافرت که برگشتی سندو میدی دست احسان ببره بفروشه هرچقد شد فعلا بدین به اکول تا بعد

مثه اینکه باباش هی داشت بحث میکرد

بی بی هم با ناراحتی هی میگفت کاری نداری؟ کاری نداریییی؟ خدافظ  و تق گوشیو گذاشت

معلوم بود به شدت داره حرص میخوره

دیگه مثه قبلا نبودم سریع خودمو قاطی کنم و خط و نشون بکشم و بدتر اعصاب بی بی رو خرابتر کنم

جیک نزدم

گفتم هرکاری خودش صلاح میدونه، چون دیگه مثه قبلا بی زبون نیست شکر خدا

تازه مهمتر از همه اعصابش بود که دوسندارم بخاطر پول فشارش بزنه بالا بازم

اگه این 2تمنم ما بدیم دقیقا میتونم بگم باباش واسه عروسی ما 80 هزار تمن فیکس خرج کرد و البته بدون کادو که نداد بهمون

که اون 80تمنم قبلش زنگ زد از خود بی بی قرض بگیره بی بی کفری شدو.....

به جرات میتونم قـــــــــــــــــــسم بخورم که توی تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام عمرم آدمی به بخیلی بابای بی بی ندیدم که برای خونواده خودش آب از دستش نچکیدو ذره ای خرج نکرد

ینی بی بی واسه باباش به اندازه 2ملیون ارزش نداشت 

چرا آدم الکی خودشو گول بزنه

یاد قبلا میفتم که بی بیمیگفت بابام از رفتارش معلومه پشیمون شده...

دیشب یاد این حرف بی بی افتادم..... مشخصه که ذره ای پشیمون که نشده هیچ، همون رویه رو هم در پیش گرفته

خدایا فقط به بی بی کمک کن که توی این بی کس و کاری و بی پشتوانه ای و شرایط سخت تحمل کنه و بلایی سرش نیاد

خیلی براش نگرانم

بعضی پدر مادرا فقط اسم پدر و مادریو یدک میکشن

وگرنه اگه به گشنه نموندم بچه ها باشه که بچه های دور از جون تو یتیم خونه هم گشنه نمیمونن و بزرگ میشن...

بی بی هم باتوجه به شرایط من که نباید استرس داشته باشم هیچی بهم نمیده و هرچی بشه فعلا داره به دل میکشه

همین جریان فشارشم نمیخواست من بفهمم

خدایا مواظب بی بی باش...

نوشته شده در سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 11:6 توسط نی نی| |

سلام به همه

مرسی از کامنتاتون :)

ماما و پارسا اومدن پیشمون و این چنوقت کلی گشتیم

گاهی راحت بودم و گاهیم مثه دیشب از دل درد به خودم پیچیدم

چندبار باهاشون رفتم بازار

چندبارم بهونه آوردم و ماماو پارسا خودشون تنهایی رفتن

5شنبه جمعه هم که کرج بودیم خونه ی ازول اینا (شوهر ازول پسر عموی مامانمه)

جمعه هم همه با هم رفتیم پارک و بچه ها بازی کردن و شام بیرون بودیم وای که چقد سرد بود شب!!!

بی بی هم از بستنی نعمت واسمون بستنی گرفت من تا یه قاشف خوردم یادم افتاد زعفرون برام بده و مجبور شدم فقط به بستنی خوردن بقیه نگاه کنم چون ساده نداشتن

مامارو که میذاشتی صب و شب میرفت بیرون !!!!

راستش من گاهی که اذیت بودم واقعا بداخلاق میشدم

دیشب بحدی دل درد داشم که بی بی دست بهم میزد جیغ میزدم

ماما گفت چته؟!!! گفتم دلم درد میکنه

اونم فکر کرد درد ... هستش خخخخخخ :)

البته چون مثه همیشه بپر بپر نمیکردم و زیاد بیرون نمیرفتم ماما ازم پرسید نی نی چته چرا اینقد بی حالی؟ یجوری شدی!!!

منم یجوری پیچوندم اما حس کردم بهم شک کرده

منم الکی بهش گفتم ماما کتاب ریحانه بهشتی واسه کارای قبل بارداریم هست که من شروع کنم بخونمش؟

ذهنشو راهی راه کج کردم :)  :)

بعدشم با دل درد دیشبم کلا شکش برطرف شد

اونروزم از خالم با مسج پرسیده بودم من فشارم 9هستش ، فشار طبیعی چنده؟

فرداش مامان بزرگم زنگ زد که مریم از دیشب دیوونم کرده هی شیرم میکنه میگه نی نی بارداره من میدونم چون فشارش پایینه، زنگ بزن ازش بپرس

مامان بزرگ منم بنده خدا جرات نداشت زنگ بزنه ازونجاییکه من چنبار پاچه شو گرفتم!!! :l

اینو که به م گفت یخ کردم من نمیتونم دروغ بگم

اگه سوالی میپرسید که آره بارداری یا نه لو مبرفتم چون نمیتونستم بگم نه!

شانس آوردم نپرسید منم گفتم وای شماها چقد برا آدم حرف درمیارید!!! (با لحن شوخی و خنده) از دست این خاله  :)

اینم اینجوری پیچوندم

دوباره پریشب ماما خواب دید

صب گفت خواب دیدم پریمان داره بهت میگه من مطمئنم این ماه باردار شدی

تو میگفتی نه

اونم هی اصصصصرار میکرد و هی قسم میخورد که به جووووون خودم به جوووووون خودم تو بارداری!!!

ینی من با این خانواده موندم چیکار کنم!!!!

مامانم معمولا ازین خوابا میبینه!

ینی فک کنم اولین باره خواب بارداری منو دیده!

فقط کم مونده بود بهش وحی برسه !!!!

بی بی رو هم که مهار کردنش جونمو به لب آورد 10بار داشت لو میداد که جلو دهنشو گرفتم

بقول خودش میگه تو به چند نفر (دوستای نت) گفتی بزار حداقل منم به یه نفر بگم دلم پکید بابا !!!!

خداروشکر تونستم مهار کنم و لو نده

یک ساعت پیش ماما اینا رفتن ره آهن، انشالا بسلامت برسن

هفته ی دیگه باید برم ببینم که کنجت سالمه و انشالا که باشه و صدای قلبشو بشنوم

بعدش که بریم اهواز چه صحنه ای میشه ماما که بفهمه این یه هفته اینجا بود من باردار بودم :)

کلی بهش بخندیم

خفمون میکنه

مطمئنم ...  :l

نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 10:48 توسط نی نی| |

امروز بلاخره رفتم پیش دکترم

برای 2 3 هفته دیگه واسم سونو نوشت که ببینیم انشالا قلبش تشکیل شده یانه

و یه عالمه آزمایش خطرناک دیگه مثه ایدزو هپاتیت و....

امروز ساعت 11 ماماو پارسا حرگت کردن دارن میان

احتمالا نصف شب میرسن انشالا

برام دعا کنین کجنت سالم و قبراق باشه که برم سونو و بیام خبر خوش بدم.

راستی این اولین دیدار مامانم با کنجت خواهد بود

الااااااااااااااااااااااهی :)

نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 13:40 توسط نی نی| |

 

یکی از بهترین حسایی که اینروزا دارم اینه که ...

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

وقتی نماز میخونم میتونم در آن واحد به اندازه ی دونفر ، با دو بدن در یک زمان به پای خدا سجده کنم ...

و این حسیه که برای اولین بار توی زندگیم دارم 

نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 11:28 توسط نی نی| |

امروز موعد پری بود

رفتم تجدید آزمایش واسه اطمینان

به طرز فجیعی استرس داشتم

بی بی هم اومده بود که منو آروم کنه خودش بدتر بود !

بتام شده بود 224

خدایا شکرت

باورم نمیشه ینی من دیگه یه مامانم؟؟ 

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 16:37 توسط نی نی|

بچه ها مامانم وححححححشتنااااک اهل گشتن هستش

ینی تو خونه به هییییچ عنوان بند نمیشه

بیاد اینجا شده منو با گیس بکشه میبره بیرون

بی بی همیشه میگه ازین اخلاق ماما خوشم میاد خسته نمیشه همیشه پایه ست از شما بچه هاشم پایه تره واسه گردش

الان میخواد بیاد تهران که نمیمونه تو خونه همش میخواد بریم بیرون بگردیمSmileys

منم نمیخوام فعلا چیزی بهش بگم

خدایا خودت کمک کن

من باید چیکار کنم که بهم فشار نیاد؟Hanging

خیلی تو فکرشم ....

من زورم به مامانم نمیرسه تو آپارتمان بندش کنم 

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 12:7 توسط نی نی| |

دیروز روز 29 از موعد پری بود 

همیشه که میخواستم بیبی چک بزارم میگذاشتم بگذره بعد

اما نمیدونم چرا دیروز که از خواب پاشدم به دلم افتاد با اینکه هنوز 3روز مونده اما بیبی بزارم

با این ذهنیت که مطمئن 99 درصد بودم دارم بیبی چکو حروم میکنم و منفی میشه

با چشمای پف کرده و کرو کثیف (که خودتون میدونین) پاشدم رفتم دستشویی

بیبی گذاشتم دیدم منفی شد خندم گرفت

تو دلم گفتم منگل! تو که میدونستی چرا الکی حرومش کردی

گفتم میدونستم ....

بعد دیدم یه هاله خیلی کمرنگ افتاده واسه خط دومش!!!

منم چشمام کثیف بود هنوز صورتمو نشسته بودم خخخخ درست نمیدیدم!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هی با دست چشمامو میمالوندم هی پخش میشد بدتر کثیف میشد دیگه هیچی نمیدیدم!!!

هی میگرفتم تو نور حس میکردم یه خط کمرنگ هست اما باورم نمیشد میگفتم نه بابا الکیه ! چشمام اشتباه میبینه

اما انگار اشتباه نمیدیدم !!!

خودمو از دستشویی پرت کردم بیرون بیبیو گرفتم زیر نور اتاق 

وایی خدایا انگار واقعا خطه!!!
دیگه بهتون نگم که قلبم قشنگ داشت تو دهنم میزد!!!

من این ماه میدونستم امکانش نیستو ناامید بودم!!!!
خودم تنها تو خونه همینجوری زل زده بودم به بیبی تو دستم خشکم زده بود جای خودم !!!

کاش یکی بود یکی میزد تو گوشم ببینم راسته؟!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زنگ زدم آزمایشگاه گفتم میام واسه تست بتا اما جوابو زود میخوام

تا آماده شدم و رفتم تقریبا یه ربع به 1 بود که ازم خون گرفت

خدا میدونه که چه حالی داشتم نفسم بند اومده بود قلبم داشت به سینه م فشار میاوردSmiley

نه میتونستم به بی بی بگم نه میتونستم به خونوادم بگم مجبورم بودم خودم تنهایی این 1ساعتو تحمل کنم

دیدم دیگه نمیتونم رفتم بیرون کمی قدم بزنمشکلک های شباهنگShabahang

اینقد گیج و منگ بودم که نزدیک بود برم زیر ماشین!!

این 1ساعت نمیگذشت داشت دیوونم میکرد به اندازه یه روز طول کشید

برگشتم آزمایشگاه و یه نیم ساعتی رژه رفتم جلو چشم پرسنل!

بدنمم یخه یخ بود هیچیم حالیم نبودBegging

گفتم بابا بدن اصلا جوابو میخواد منفی باشه یا مثبت فقط ازین حال دربیام !!!!

جوابو آوردن دکتره اومد مهر کنه من دیدم بتامو زده 47 خشــــــــــــــــــکم زد!!!

همیشه فک میکردم وقتی جواب آزمایشم مثبت شه درجا میزنم زیر گریه

اما الان نه خندم میومد و نه گریهاونقد شوکه بودم حتی نتونستم خوشحالی کنم!!

اینقد قیافم بد بود که مَرده دکتره نگام کرد گفت بچه نمیخواستید؟!!!!

فقط تونستم بهش بگم من شوکه م!!!! 

جوابو گرفتم صاف صاف چشا وا عین مرده ها متحرک رو به جلو شروع کردم را رفتن!

ینی این جواب آزمایش منه؟!!!

ینی راس میگن؟ الکی نیست؟

اینایی که میگن من الان نی نی دارم راس میگن ؟ اشتباه نمیکنن؟Surprise

میخوای یه آزمایش دیگه بگیر!!!

من ؟!!!!

خدایا الکی نگیا!!!

دم راه یه شاخه گل صورتی خریدم تا نقشه ی ای که آرزوشو داشتم واسه بی بی انجام بدم بعدشم نمیدونم چجوری خودمو به خونه رسوندم

ساعت 2ونیم بود دیگه تقریبا....

خواستم خونه رو تمیز کنم دست گل کنم یه غذای خوشمزه بپزم و خوشگل کنم تا بی بی6بیاد

اما دیدم واقعا حوصله هیچ کاری ندارم!!!
کی حوصله جاروبرقی داره!

من نمیتونم الان غذا بپزم!!!

وای خدایا چجوری تحمل کنم تا 6 که بی بی بیاد!!!

تازه 5شنبه و جمعش هم بحثمون شده بود سر گوشیش و باقهر خوابیده بودم 

خیر سرم ینی الانم باهاش قهر بودم!!!

مثه مرغ پرکنده ازین اتاق به اون اتاق

به هیشکیم نمیتونستم بگم چون نمیخوام خونوادم تا آخر 3ماه بفهمن...

وقتی خیالم راحت شه به همه میگیم

پاشدم نماز شکر خوندمو بعدش اسم تماااام کسایی که میدونستمو بردمو از ته دل براشون دعا کردم همون خدایی که منو شاد کرد بزودی دل اونارو هم شاد کنه

دیگه تا 4 بیشتر تحمل نکردم به بی بی مسج دادم بیکاری؟

آره

اگه میتونی بیا خونه ببیرم دکتر حالم اصلا خوب نیست نمیتونم درست نفس بکشم قلبم داره میترکه (دروغم نگفتم!!)

بی بی هم خودشو سریع رسوند

منم پاشدم لباس عوض کردم

جواب آزمایشو با بیبی چک و یه عکس بچه گونه از یه مامان و بابا با یه نینی تو شکم مامانه کشیدم و گذاشتم روی دسته مبل که تا میاد تو ببینه

و شاخه گل رز هم روشون گذاشتم

با مداد چشم روی شکمم نوشتم "سلام بابا، من اینجام"

دوربینم گذاشتم رو اوپن و خودمم پشت اوپن قایم شده حرکات بی بی رو ببینم

درو هم باز گذاشتم

قلبم تا بی بی برسه بالا داشت میومد تو دهنم !!!

وقتی اومد داخل چشمش خورد به کاغذا و گل توجه نکرد (بعدنا گفت فک کردم جواب آزمایشاته میخواستی ببری پیش دکتر که الان نشون بدی، گل رو هم فک کردم واسه من گرفتی که از هم ناراحت بودیم، گفت اینقد ناراحت بودم حالت بده که ذهنم به چیز دیگه ای نمیرسید)

رفت تو اتاق خواب دنبالم

بعد در حمامو باز کرد

بعدم دستشویی

دنبال من میگشت (بعدش گفت همش منتظر بودم حالت بده یه گوشه نشسته باشی و درحال گریه کردن باشی!!!)

اومد بیاد تو آشپزخونه چشمش خورد به دوربین

یهو یه خنده ی شوکه زد

برگشت به گل اینا نگاه کرد

برشون داشت نگاه کرد بعد همینطوری اومد سمت آشپزخونه....خشک!!!!

منم با اون نوشته روی شکمم پریدم جلوش

بچه مردم ضعف کرد هی میگفت الکی میگی ! دروغ میگی!!!

منم هی میخندیدم

نشست وسط هال هی میگفت بگو به خدا !!!

حالش بد شد!!! دستشو گرفتم بزور گذاشتمش رو مبل

بیحال افتاده بود رو مبل!!!!

چقد آدم میتونه بی جنبه باشه آخه!!!

گفت از کجا مطمئنی؟ گفتم بتام باید 25 باشه الان 47 هستش

اینو که گفتم بچه تشنج کرد ....

گفت حالم بده یه لیوان آب بده !!!

دبیا حالا باید آب قندم براش درست کنم!!!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بهش دادم خورد مگه بهوش میومد!!!! داشت گریه میکرد تو بغلم 

اصن تو بگو یه ذره این بشر ذوق کرد ! خندید ! جیغ کشید!!!

تمام مدت هی فقط داشت بیحال منو قسم میداد من هی بادش میزدم بهش آب میدادم!!!

بعد میگم بابا پاشو یکم بپریم ذوق کنیم

گفت نه ترووووووخدا نپر !!!

گفتم نگا اینو !

همین بود با این هیکلش دو دقه پیش کولش کردم انداختمش رو مبل حالا به من میگه نپر!!!

یه کم سرحال اومد ازون حالت منگلی درومد .... گفت تا گفتی حالم بده مشتریو تو مغازه ول کردم در مغازه هم بازه بدو اومدم خونه

بزار برم درارو ببندم و خودتم آماده شو اومدم شام ببرمت بیرون ....

دیدم بعد کمی زنگ زد گفت وای در حیاطو بستم انگار از خواب بیدار شده بودم!

سوار دوچرخه شدم برگردم یهو گفتم وای مواظب باشم تند تند رکاب نزنم برا بچه ممکنه بد باشه ...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

عایا دیگه من چی بگم؟

ینی همچین شوهری دارم من

فک کنم با این حرف فهمیده باشین کاملا که چه حالی داشت و توی چه حالی بود ...

فک کرده من خبر بارداری بهش دادم بچه تو شکم اونه ...!

خدایا بی بی رو بزار اول لیستت، قربون دستت..شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه اینکه شب شام رفتیم بیرونو کمی هم خرید کردیم و برگشتیم خونه

بزور جلو بی بی رو گرفتم میگفت بزار فقط به ماما بگم (مامان من) گفتم نه گناه داره بهش بگی بعد بگی به کسی نباید بگی

اینجوری اذیت میشه

بزار یه موقعی به همه میگیم که بتون راحت به همه خبر بدن

آخه هفته ی پیش واسه مامتو پارسا بلیط قطار گرفتم اینترنتی انشالا قراره هفته ی دیگه 2شنبه برسن اینجا و یه 1هفته ای پیشمن

نمیدونم حالا چجوری اینهمه مدت سوتی ندیم !!!!

خدا به خیر کنه ماماهم تو خونه بند نمیشه حالا هی میخواد منو ببره پیاده روی و گردش و خرید ....

دیشبم تا نصف شب خوابمون نمیبرد

اونم بی بی که تا سرش به بالشت برسه داره خواب میبینه تا نزدیک صب از فکر نخوابید

کلی با هم حرف زدیم

قرار شد ازین ببعد منو صدا کنه ننه کنجت 

خدایا .... هرکاری دوس داری با زندگیم بکن

حتی اگه من دوسش نداشته باشم

بهت اعتماد دارم عزیزم

نوشته شده در یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 11:2 توسط نی نی| |