نی نی و بی بی

روزگار تلخ و شیرین من و همسرم

سلام دوستای عزیزم

به وبلاگ من خوش اومدین

اگه میخواین از جریان عشق من و همسرم باخبر شین لطفا برید و برچسب

ازدواج مارو بخونین

جریانهای سخت رسیدن ما به همSmiley

تمام دردها و خنده هامون

البته هروز جریانهای بیشتری واستون مینویسم

از الان

از گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 15:39 توسط نی نی| |

mvm  یا پراید ، مسئله اینست 

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 12:8 توسط نی نی| |

امروز صبح پاشدم رفتم پیش متخصص زنان

همون دکتر خودم

سونوی ت.گ این ماه و ماه قبلیمو پیشش بردم و همچنین آزمایش بی بی رو

ویه سری آزمایش قبل بارداری دیگه که 90تمن پام افتاده بود مثه قندو تیروئیدو میزان ویتامین D بدنمو .......

این ماه اولین ماهی بود که لتروزول مصرف کردم

و سونوم نشون میداد که کمی نسبت به سونوی ماه قبل بهتر شده ت.گ م

ماه پیش روز 14همم سونو دادم و دوتا فولی داشتم 7و8 میل

این ماه روز 12همم 16 و10میل

خداروشکر بهم گفت شوهرت هیچ مشکلی نداره

خودتم هیچ مشکلی نداری بجز ویتامین دی بدنت که باید قرص استفاده کنی

واسه ماه بعد هم که اگه خبری نشد لتروزول و سونو نوشت

دوتا هم آمپول hcg زدم که جاش تا یه روز درد میکرد... :(

اینم متوجه شدم که خداروشکر تنبلی ندارم و مشکل فقط دیر بالغ شدن فولیهام بود

فعلا هیچ کس در جریان آزمایش دادن و نتایج آزمایشام نیست بغیر از بی بی 

نمیخوام کسی بدونه تا وقتی که انشالا مامان شم و 3ماه از بارداریم بگذره

این پست فقط جنبه ی یادآوری واسه خودم داره

لطفا واسم دعا کنین 

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 13:50 توسط نی نی| |

دوستم 7 ماهشه و داشتیم با مسج با هم حرف میزدیم درباره نی نی ش

گفتم اسم چی انتخاب کردی؟

گفت هنوز انتخاب نکردیم ایرانی قدیمی دوس داریم برامون پیدا کردی بهم بگو

گفتم باشه

3 ساعت رفتم نشستم تو نت براش اسم قدیمی گلچین کنم

حالا که بهش مسج میدم میگم قدیمی قابل استفاده اینان:

آریو

آراد

پاکان

رُهام

آرتا

آرسین

شروین

ماکان

آبتین

اهورا

اوستا

باربد

سورنا

آرتین

میگه نه اینارو بلدم ، تکرارین، جدید تر میخوام ...

بهش میگم مُنگل ! ایرانی قدیمی که قرار نیست ورژن جدیدش بیاد! همونایین که بودن

تکراری نباشه ینی کسی زیاد نذاشته باشه!!!!Smiley

میگه آره همون...

میگم باشه جدید :

آستیاژ

آذر گسب

گیو

ایرانیار

...

میگم من بی صبرانه منتظرم ببینم تو اسم بچه تو چی میذاری که تکراری نباشه!

طرف اسم ایرانیِ قدیمیِ جدید میخواد ....

ینی الان من برم بدبختارو از تو گور دربیارم اسمشو بپرسم ببینم جدید چی پیدا میکینم؟عایا؟

یا اینکه تو فامیلشون همه آریو یا سورنا یا رُهام میزارن؟

 

خدایا .... واقعا تو خوبارو میبری 

نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 13:55 توسط نی نی| |

5شنبه گفتیم بزنیم بریم بیرون

از سارا پرسیدم کجا بریم؟ گفت بوستان آب و آتش

ماهم راه افتادیم بریم

فواره های آبش خیلی بنظرم جالب اومد

بچه ها که کلی ذوق کرده بودن و همه خیس آب بودن!Happy Dance

کمی گشتیم و رفتیم پیست اسکیت و دوچرخهSmileys ...زیاد حرفه ای کار نمیکردن،اینارو که از نزدیک دیدم تازه فهمیدم خارجیا چه میکنن!!!

یه دختره هی میگفت وااااای آقا آفرین باریکلا! (پسره هی دور خود دور میزد)

به بی بی گفتم به بعضیا میگن "شما انگار فیلم زیاد نگاه میکنی!"

به این دختره باید گفت "خانم شما انگار تلویزیون اصلا نگاه نمیکینی!!!"

بی بی عااااشق دو قلوه... از عوارض دارویی که من دارم مصرف میکنم دوقلوزایی هستش

وقتی رفتم پیش دکتر بهش گفتم اونیو برام بنویس که درصد دوقلو زاییش کمتره

بی بی فهمید فقط خفم نکرد! که چرا جلوی دوقلو شدن بچه هامونو گرفتی!!!

آخه هم توی خونواده پدری و هم مادری من ارث دوقلویی داریم!!Smiley

به سختی قبول کردم این دارو رو مصرف کنم!

شانس من توی پارک یه عالمه بچه ی دوقلو از کنارمون رد میشدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

با رد شدن هرکدوم بی بی اخم میکرد و یه غرشی به من میرفت ...که تو نذاشتی ...!!!

مَردن دیگه !!! نمیگن زنه بدبخت پیر میشه تا دوقلو رو بزرگ کنه! فقط دلشون میخواد!

گفتیم شام بخوریم رفتیم توی کافی شاپش دیدیم زده بستنی 9تمن....!!!!title=

رفتیم منوی غذارو دیدیم جوجه 29 تمن!

به سرعت خوردمونو ازون منطقه دور کردیم !!!

رفتیم ولو شدیم رو علفاوو درازکشیدیم زیر آسمون

کسی هم درورومون نبود

(اگه خوشتون نمیاد از نون به هم قرض دادن لطفا ازینجا به بعدشو نخونین !)

بی بی گفت میدونی از چیت خوشم میاد؟ زبانکده محصل

حدس زدم بخواد همون همیشگی رو بگه...

گفتم اینکه بدون برنامه ریزیم؟495019_flirtysmile4.gif

گفت آره ...سخت نمیگیری که با برنامه ریزی کامل بریم گردش

میزنی بیرون هرچه باداباد.... خوشم میاد...پایه ایSmiley

فضا کاملا رمانس بود و منو بی بی توی علفا زیر نور ماه توی چمن و یه جای خلوت چشم تو چشم هم بودیم ...

داشتیم حرف میزدیم گفتم علف باید به دهن بزی شیرین بیاد

عاشقانه نگام کردو گفت :تو شیرین ترین علفی به دهن منه بزی ...

منم اومد درستش کنم گفتم : نه! برا بز درونت ...

و ریـــــــــــــــــسه رفتیم از خنده و پاشدیم رفتیم به سمت خونه ....

نوشته شده در شنبه 18 مرداد1393ساعت 16:51 توسط نی نی| |

فردا صبحش ینی صبح روز سوم پاشدیم و من قایمکی یه بیبی چک گذاشتم دیدم منفیه خیالم راحت شدو دغدغه فکریم برطرف شد و رفتیم کلیسای وانک

ورودی نفری 3تمن بود

من انتظار داشتم الان با یه کلیسا مثه تو فیلما مواجه شم که کلی صندلی داره و ... به اون شکل

یه حیاط بزرگ بود با یه برج و ناقوس وسطش

یه سالن بزرگ داشت که چیزای ارزشمند از دوران قدیمشون مثه تکه لباسای پدر روحانیاشون توش نگهداری میشد

یه جایی دیدم ملت صف گرفتن و هی از توی میکروسکوپ یه چیزیو نگاه میکنن

خیره شدم دیدم یه تار موهه

تابلوی بالاشو خوندم دیدم نوشته فلان شخص با قلمی از جنس الماس که 20برابر از موی انسان طریف تره روی این تار مو این جمله رو در سال فلان حک کرده

منم که عاشق همچین چیزا

نیم ساعت واسادم تو صف و بلاخره دیدم

از توی میکروسکوپ ، مو، اصلا شبیه مونبود! ینی یجوری بود!

مثه یا استوانه مانند دراز بود که یه سری کلماتو به زبون خودشون روش نوشته بودن

ولی خب خیلی برام جالب بود

ازونجا رفتیم توی یه سالن دیگه که امگار سالن اصلی شون بود

مثه چهل ستون تمام درو دیواراش منقوش بود

نقاشیای قدیمی که گاهی هم عکسای مبتذل و برهنه بود

از برهنگیشون جدا یه عکس خیلی بزرگ نظرمو به شدت جلب کرد

انگار عکس رستاخیز بود اما کامل متوجهظ نمیشدم

با جمعیتی که توی هم میلولیدن از شلوغی بزور خودمو به مسئول اونجا رسوندم تا بپرسم 

دیدم داره با یه پسره حرف میزنه

منتظر موندم حرفشون تموم شه، پسره پاشد رو به صلیب بزرگ ادای احترام کرد و دستاشو پسبوند به همو آورد بالا و دعا میکرد بعد هی صلیب میکشید رو سینش

فهمیدم مسیحی یا ارمنی هستش

هی ادای احترام میکردو یه قدم میومد عقب و مثه فیلمای کره ای که عقب عقب میرن بیرون تا به امپراطوراشون پشت نکنن اونم همینجوری عقب عقب میومد و تعظیم میکرد

خیلی برام جالب بود تاحالا از نزدیک ندیده بودم

از مرده سوال کردم جریان اون نقاشی چیه؟

گفت روز قیامته و اونا ینی 7 آسمونن

اون پایین نیکان به بهشت و گنهکاران به جهنم میرن

گفتم نه اونایی که اون بالان و نور دور سرشونه کیان؟

گفت حضرت مسیح و حضرت مریم

اطرافشونم حواریون و پیامبرا هستن

گفتن اون بالا بالایی که تختشو دوتا فرشته گرفتن کیه؟

گفت اون خداست (نعوذ بالله)

یه پیرمرد بود با ریشای سفید که دو طرف تخت یا بالشت یا هرچیزیشو که خوب متوجه نشدم رو دوتا فرشته گرفته بودن

عکسه خیییییییییلی منو به فکر فرو برد

جالب بود که چجوری خدارو کشیدن!

و اینکه پایینش حضرت مریم و مسیح رو کشیدن ینی اعتقادشون به اینکه مسیح پسر خداست...!!

جالب بود که چرا تمام کسایی که دارن میرن تو بهشت عصای مسیح دستشونه...پس آدمای عادی کجان

ینی همه کسایی که میرن تو بهشت از دید اینا مسیحین؟!

به بی بیگفتم بی بی ! ببخشید پس امام حسین این وسط کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی بی هم کلی بهم خندید!!!

بعد گفتم خب اینا هم به دین خودشون نقاشی کشیدن دیگه!

هرکسی با تفکرات خودش میسنجه....

و به این فکر کردم که احتمالا مسیحیا با سوره ی توحید کلی مشکل دارن

لم یلد و لم یولد.... خدا نه فرزند کسیست و نه فرزندی دارد

اونقدی فکرمو مشغول کرد که شب خواب این عکسو هم دیدم...

(عکسو توی ادامه ی مطلب میزارم)

عصر پاشدیمو رفتیم کوه صفه

پارک مانند بودو باغ وحش و شهر بازیو تله کابین

گفتیم بریم سوار تله کابین شیم

بلیط که خواستیم بگیریم دیدیم وااااای نفری 11 تمنه! اما خب تجربه های جدید ارزش پول خرج کردنو دارن

برای منو بی بی اینکه توی هتل چندستاره باشیمو کلی موقع خواب جامون مجلل باشه مهم نیست....چون واقعا فقط موقع خواب میرفتیم مهمونسرا

ترجیحمون بر اینکه که از خرج چیزای بی خورد بزنیم و پولمونو صرف چیزای جدید و هیجان انگیز کنیم

واسه همین مهمانسرا بودن یا حتی دو وعده خیار پنیر گوجه خوردن اصلا برامون مهم نبود

این مهم بود که خیلی جاهارو گشتیم و بهمون خوش گذشت و خاطره ش واسه همیشه برامون میمونه

به قول بی بیچندسال دیگه من یادم نمیاد اینجا اومدم نهار چی خوردم یا حتی کجا خوابیدم

اما این یادم میاد کجاها رفتمو بهم خوش گذشت و خاطره ی خوبی دارم...

خلاصه توی صف یک ساعته ی تله کابین واسادیمو به مرده گفتم آقا ما اولین باره سوار میشیم میخوایم راحت باشیم اگه میشه تنها بزارینمون (چون هر تله کابین ظرفیتش 6 نفر بودو اونا نهایت خانواده ی های 3 نفریو تنها سوار میکردن)

مرده گفت سوارشین حالشو ببرین :)

بی بی هم که ترس ارتفاع !!!

اما ارتفاعش از سطح زمین زیاد نبود چون دقیقا کنارمون و پایین پامون کوه بود واسه همین ارتفاع زیادی متوجه نمیشدیم

رفتیم بالاوو دیدیم مراسم ارگ و بزن و برقصه و جشنواره ماننده

رفتیم دیدیم آره کمی اونجا بودیم و مردم دور هم بودن و شوخیو مسخره بازیو ... خوش گذشت

چقدر عربای عراقی توی اصفهن ریخته بودن!

ینی جایی نبود بریمو یه عالکه عراقی نیبینیم!!

نه اینکه ارزش پولمون پایین اومده و ارزش پول اونا بیشتر شده ، واسه سفر و تفریح میان ایران و اونجا بهترین و گرونترین هتلارو (از زبون یکی از خود اصفهانیا) میگیرن هتلای شبی 600 تمنو پپپپپپپر از عراقی بودن

بهترین امکاناتو داشتن با پولشون و توی رستوراناهم شلوغ ترین و مفصل ترین میزارو برا خودشون تدارک میدیدن مثه میزای شاه های دربار ایران تو فیلما! اونم برای خونواده ی مثلا 3 نفری یه میز 6 نفره پـــــُــــــر !

نمیدونم چرا اروپایی میدیدم آدم خوششم میاد اما از دیدن اینا فقط و فقط حرص خوردم که چرا اینقد پول ما بی ارزش دشه که ایا بیان و اینجوری 10برابر ما بتونن تو کشور خودمون خوش بگذرونن

حیف ....

رفتیم رستوران بالی کوه و قیمت غذاهارو دیدیم دود زا کله مون بلند شد و اکتفا کردیم به نون تنوری و یه ماست موسی که همون 3500 برامون آب خورد!!!

آخه بی بی عاشق نون محلیه و وقتی دید مرده داره درست میکنه فقط میخواست یجوری خودشو به نون برسونه!!!!

زنه گفت خالی نمیدیم مجبور شد یه ماست موسیرم بخره که فقط نون بهش بدن...!

بعد از کمی با تله کابین برگشتیم پااین و به هزار زور خودمونو از توی بزرگراه که میرفت بیرون شهر رسوندیم اونور و برگشتیم توی شهر

شب آخر بودو من هوس اون آبمیوه ترشا زد به سرم

به بی بی گفتم بریم نقش جهان آبمیوه بخوریم اونم قبول کرد

رفتیم گرفتیم اولا که آب میوه ش گرم بود و دوما اصصصصلا ترش نبود ینی با همون نفس اول نصفشو خوردم

کلی خورد تو ذوقم

به مرده گفتم میدونی از کجا اومدیم فقط بخاطر آبیمیوه! چرا اینجوریه!

گفت حتما خوب جا نیفتاده میخوای واست عوضش کنم

دیگه خورد تو ذوقم و دلم نخواست

همونو شور کردم خورد

بی بی هم که شیرین میخوره آب زردآلو گرفت

یادم نمیاد شب آخری دیگه کجا رفیتیم فک میکنم دیروقت بودو برگشتیم مهمانسرا

چون بلیط نداشتیمو فردا صبحش که جمعه بود باید میرفتیم ترمینال تا بلیط بگیریم

صبحشم پاشدیم آماده شدیم و اتاقو تحویل دادیم

رفتیم کلی کشک و لواشک و ترشی خریدیمو رفتیم ترمینال کاوه و به هزار گشتن بی بی دوتا بلیط اتوبوس معمولی پیدا کرد اونم واسه 3 ساعت بعدش

اون موقع به یاسمن مسج دادم و قرار گذاشتیم که من برم توی شهرو همو ببینیم 

من یه جایی روی سکو منتظر نشسته بودم تا یاسمن برسه دیدم یه دختر چادری تمام چارخونه موبایل به دست هی میدوه اینور هی میدوه اونور تشخیص دادم این همون کیس مورد نظره خخخخ

بهش زنگ زدم دیدم جواب داد

گفتم ببین من اینور نشستم هی کیپرید اینور میپرید اونور گفتم اینجا اینجا ! دست بلند کردم بدو بدو اومد پیشم و روبوسی کردیم

چقه بامزه بود :)

به قول یاسمن اینقداز زندگی هم خبر داشتیم که هیچ چیز جدید نداشتیم به هم بگیم!

یه ساعت و نیمی باهم قدم زدیمو حرف زدیم نمیدونم مشکل از حرف زدن من بود یا گوشای یاسمن لهجه داشت :) چون حرفای منو سخت متوجه میشد

ینی گاهی دوبار باید جمله مو تکرار میکردم آروم تا متوجه شه چی میگم

آخه بقیه همشهریاش باحرف زدن من مشکلی نداشتن (یاسمن داشته باش خخخخخخ (: )

خیلی مهربونو پرهیجان بود خیلی اصرار کرد که واسم یه یادگاری بخره دستشو گرفتم هی از مغازه ها میکشیدمش بیرون دلم نمیخواست واسه من تو خرج بیفته

خیلیم کوچیکتر از سنش میزد ینی من جای میدیدمش میگفتم 16 یا 17 سالشه!!!

البته فک کنم بخاطر این بود که اصلا به صورتش دست نزده بود

بهش گفتم شهرتون دوتا چیزش هست جالبه

یکی اینکه چرا سطل زباله هاتون اندازه صندوق صدقاته و اینقد کوچیه !!!! :)

دوم اینکه خیلی خوشم اومد هر 100 متر یه آب سردکن بود توی خیابونا

منم که گرمایی و خوشمم میومد!

به قول بی بی میگفت تو از تمام آب سردکنای اصفهان آب خوردی تو این چنروز!!!

از اولی خوردم از آب سرد کنی بعدی هم میخوردم

نمیدونم چرا خوشم میومد! نه اینکه اینجوریشو ندیده بودم!

و اینکه چرا شهرتون اصن سوپر مارکت نداره! مردیم تا دوتا پیدا کردیم !!!!

حرف زدیم و حرف زدیم تا دیگه داشت دیر میشد

یاسمن گفت وایسا یکم نگات کنم چون رفتی دیگه همش چشم بند رو چشماته دیگه نمیتونه ببینمت  خخخخ

خدافظی کردیم و اون رفت خونه و من رفتم ترمینال

اوتوبوسه که دیدم شوکه شدم

عایا ما واقعا میرسیم تهران؟!!!!
توضیح زیاد نمیدم فقط بگم کولرش کار نمیکرد

گرمای هوا وححححححححشتناک

همه نفسا تو هم بود

صدای موتورم که بلنـــــــــــــــد تو مخمون بود تا رسیدیم

همه مسافرا کلافه

همه داشتن اعتراض میکردن لامصب یبارم وانساد که م ردم پیاده شن!!!

کارتون آبمیوه ها رو تیکه تیکه کردن مردم و با همونا خودشونو باد میزدن

ینی جهنمی بود 6 ساعت

منکه دکمه ها مانتومو واکرده بود و پاهام رو صندلی جلو ولو شده بودن و فقط شالمو پهن کرده بودم رو خودمو داشتم نفسای آخرمو میکشیدم !!!!

بلاخره رسیدیم تهرانو رفتیم خونه

شب بود دیگه

از بیرون غذا گرفتیم و لباسارو ریختم تو لباسشوییو گرفتیم بیهوش شدیم سر جامون

بیچاره بی بی که فرداش 8 صبح باید میرفت سر کارو من تا یک و نیم همچنان خروپف میکردم !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 13:5 توسط نی نی| |

فرداش دیر و بازم به سختی از رختخواب کنده شدم

قرار شد چون دیروز توی لباسام کفک زدم و مانتومم مشکی و ضخیم بودو امکان شستنشم نبود بریم مانتوی تابستونه بخرم

صبح پاشدیم رفتیم بازارو تمم بازارو گشتیم و مغازه هارو نگاه کردیم

از چند دونه مانتو بیشتر خوشم نیومد که هم بلند و توی دست و پا نباشه و هم نرم و لطبف باشه بخاطر گرما اما خب قیمتاشون 60 70 به بالا بودو من نمیخواستم الان اینقد خرج مانتو کنم

بیخیال مانتو شدم و یه نصفه مرغ سوخاری گرفتیمو رفتیم تو پارک نشستیم بخوریم

چند لقمه خنورده بودیم که یدونه ازین فال گیرا خانما اومد گیر داد گفتیم نه و رفت

داد زد پشت سریشو صدا کنه اسم منو گفت!!!

بی بی بعدش گفت که همون لحظه گفتم وای چه رمال خوبیه! اسمتو گفت خخخخخخ بعد فهمیدیم من هم اسم دوستمشم :)

پشت سریش اومد نشست جفتمون هی قسم میداد و میگفن و باردارم بخاطر بچشم...

بی بی هم گفت ما فال نمیخوایم اما چون میگی بخاطر بچم بیا اینم پول

زنه گیر داد اسمتو بگو منم گفتم توباید بگی من واسه چی بگم !

خلاصه یکم پرت و پرت تحویلمون داد و خواست یه نخ کاموای دو رنگ ببنده دور دستم که ترسیدمو یهو دستمو کشیدم عقب

گیر داد بزور میخواست ببنده که دیگه داشت میرفت تو اعصابمون و نذاشتیم

گفت باشه بابا یه لقمه ازون غذات بده

دادم و داد به دوستش

گفت یه لقمه دیگه بده.....بهله ....

بزور تا ردش کردیم و بازم رفتیم تو بازار

آها یادم رفت بگم موهای بی بی که 7ماه بود کوتاه نکرده بود و فر بودن و تا روی شونه ش بودنو قبل اومدن کوتاه کردم اما مدل خاصی ندادم گفتم اونجا برو آرایشگاه

حالا پرسیدیم گفتن فلان جا کارش خوبه رفتیم دیدیم 30 نفر تو صفن!!!

قرار شد من برم مهمانسراوو بی بی بره موهاشو کوتاه کنه و بیاد

من قایمکی از چشم بی بی رفتم به هزار زور نیم ساعت گشتم تا یه داروخونه پیدا کردم و دوتا بیبی چک خریدم

چون تنبلی دارم امکان نی نی داشتنمون شاید به صفر میرسید اما میخواستم مطمئن شم . رااااحت توی سفر بپر بپر کنم

از آروم بودن هیچ لذتی نمیبرم آخه ...مخصوصا توی سفر

من رفتم مهمانسراوو رفتم دوش گرفتم و داشتم از توی سالن برمیگشتم توی اتاق که دیدم یه نفر کچل نشسته تو لابی !!!

ینی خُشـــــــــــــــــــــــکم زد ، خشکا !!!!!!!

آرایشگره رت و پیتش کرده بود !!!!

این همون بی بی بود که تا دیروز مو داشت آااااه ! تا رو شونه ، فرررررر ....!!

دور سرشو با ماشین زده بود سفید کرده بود که پوست سرشم مشخص بود

بالاشو مثه این مدل جدیدا بلند گذاشته بودم

خداویکیلی شوکه شدم فقط تونستم بگم چرااااااااااااااا؟؟؟؟!!!!!

تاحالا بی بی رو این شکلی ندیده بودم!

ینی اصن عادت نداره موهاشو اینقد کوتاه کنه

چشمم عادت نداشت

بعد یه یک ساعتی که تو شک بودمو بهش زل میزدم دیگه چشمم عادت کرد دیدم نه خیلیم بد نیست

صورتش واشده بود رنگ پوستش انگار روشن تر شده بود

زیبایی صورتش بیشتر به چشم میومد تا یه مشت موی فر بلند دو طرف صورتش باشه

خلاصه کنار اومدیم دیگه ...

کمی خوابیدیمو عصر بازم دیر پاشدیم و رفتیم کلیسای وانک

اما انگار دیر رسیدیمو درو بستن چون فقط تا ساعت 7 میشه بازدید کرد

ماهم که دیگه بیکار بودیم رفتیم مانتو فروشیای اونجارو با دقت گشتیم

نمیدونم چرا بعضی از دخترا با اینکه میدونن طرف زن داره اینقد تابلوو ضایع میخ میشن تو صورت یه مرد!

انگار نه انگار دست همو گرفتیم!!!
همچین با یه حاتی زل میزنن به شوهر مردم انگار میخوان بهش پیشنهاد بدن!!!!

یه دختره مانتو فروشه هی از زوایای مختلف زل میزد به بی بی ...یتی تابوها!

چندبار وایسادم جلوی بی بیو زل زدم تو صورتش که بفهمه میبینم و خوشم نمیاد

تا رومو میکردم اونور میدیدم تو صورت بی بیه

منم رفتم کمتر یه متر فیس تو فیسش واسادم و زل زدم بهش (تو اینجور مواقع من اصلا شوخی حالیم نیست رک عمل میکنم) اینقد زل زدم بهش که هی پایین اینور اونور نگاه میکرد و فشنگ خرفهمش کردم 

بی بی هم که بدبخت دستپاچه میشه و هی رو زمین دنبال یچیزی میگرده و تاحالا نشده توی این مواقع بخواد چیزی بگه یا چیزی به روم بیاره میزاره قشنگ کارمو بکنم :)

با کفری شدن و اعصاب خورد از مغازه زدم بیرون و قید مانتورو زدم

اینقد که شوهر پیدا نمیشه دیگه بعضیا گیر مدن به شوور مردم!!! والا !

ازونجا رفتیم مهمانسراوو قرار شد عصر بریم نقش جهان که حالا دیگه خود مردم اصفهانم عادت کردن بگن میدون امام...

 بازک کمی استراحتو عصری رفتیم میدون دولت پیاده شدیمو بقیه شو پیاده رفتیم تا نقش جهان

ینی انگار تاسوعایی عاشورایی چیزی بود آدمو وول میخوردن تو هم ینی جای سوزن انداختن هم نبود از جمعیت!!!

کمی توی بازاراش گشتمیو برگشتیم بیایم توی ورودیش یه آبمیوه طبیعی فروشی هست انواع میوه های ترشو ملس و شیرین به همرا آبشون توی یه لبوان

لیوانی 2500

من آب آلو جنگلیو که از همه ترش تر بود انتخاب کردم بی بی هم بستنی گرفت

یه قلپ خوردم......

چشمتون روز بد نبینه

چنـــــــــــــــــــــــــــــــــان تـــُــــــــــــــــــــــــــــرش بود تمااااام بدنم به رعشه افتاد

جوری تکون خوردم فروشنده هه متوجه من شدو واساد نگام کرد فک کرد احتمالا سکته مغزی ای چیزی کردم!!!

خیالش راحت شد سالمم رفت!

تووورش توووورش تووووررررررش منم که خوره ی ترشی و توی فامیل معروف !!!

اما خوشمزه ها ! ینی آبمیوه ترش به این وشمزگی به عمرم نخورده بودم جدی !!

فک کنین به حدی ترش بود که یه لیوان یبار مصرفو من ! منی که توی کل فامیل معروفم به ترشی خوردن! تمر و آلوچه و لواشمو با بستنی و شیرو هلیم و همه چی قروقاطی میخورم و معدم آخ نمیگه... نتونستم بخورم !!!

تا نصفه بیشتر نتونستم بخورم!

ینی بیشتر ازون جراتشو نذاشتم!

ینی بدنم دیگه پاسخگو نبود :)

ینی دیگه کششو نداشتم :)  :) !!

هرچی اصرار بی بی کرده لب نزد اون آلو هم نمیخوره چه برسه به ترشی!

لیوان تو دستم راه میرفتیم

نه دلم میومد بریزمش بسکه خوشمزه بود نه جرات داشتم بخورم ازش

بلاخره خوردمش

خوردن همانا و افتادن فشارم همانا

دیگه چشام نمیدید

دربست گرفتیم برگشتیم مهمانسرا

دیگه هیچی یادم نمیاد :)

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 13:33 توسط نی نی| |

سه شنبه هفته پیش ساعت 9 صبح بلیط اتوبوس داشتیم به سمت اصفهان

و ما با در نظر گرفتن ترافیک سمت کرج بخاطر جاده چالوس قرار شد که 2ساعت زودتر مسیر 20 دقیقه ای رو بریم

ساعت 6 صبح بیدار شدیم و آماده شدیم، وسایل که توی کوله ها بودن، بی بی گیر داد من میخوام کفشامو بیارم!!!!

بابا بی بی !! پدرت خوب ! مادرت خوب! کفشا تو یه چمدون تکی واسه خودشون میخوان ! ما بااینهمه وسیله با دوتا کوله چشتی کفشارو مجای دلمون بزاریم آخه!

اون از وزنشون اون از سایزشون! یه کیف فقط واسه کفشا تو میخواد!

 

هی باش حرف زدم بابا مهمانی نمیخوایم بریم صندلاتو بپوش که راحت باشی و ... مخشو زدم تا راضی شد کشتی هاشو نیاره !!!

ساعت 7 راه افتادیم

هوا خنک بود و ماشین گیرمون نمیومد قدم زنان به جاده ی اصلی رسیدیم و بعد از حدود نیم ساعت بلاخره ماشین گیر آوردیم

ترافیکم که وحــــــــشتناک بود کلا قفل شده بود

اینقد که جاده شلوغ بود داشتیم به ساعت 9 نزدیک میشدیم و ما هنوز فقط 5 دقیقه از مسیر 20 دقیقه ای رو رفته بودیم اونم در عرض 1 ساعت و نیم تقریبا!!!

ینی ما از ساعت 7 و خورده ای تا ساعت 9 و خورده ای که دیگه قید اتوبوسمونو زده بودیم تو راه بودیم و همون مسافتو پیاده میشد توی 15 دقه رفت!!!!

دیگه کلافه شده بودیم داشتیم به این فکر میکردیم که رفتیم اونجا احتمالا بلیطامونو فروختن و ما پولشونو میگیریم و بجاش کجا بریم

 به بی بی گفتم بیا یه زنگی بزن به همسفر بهشون بگو بلیط مارو بفرشون برامون (تقریبا ساعت 9 بود)

بی بی هم زنگ زدو مرده گفت اتوبوسمون تو ترافیک مونده و معلوم نیست حرکت کی باشه

ماهم کمی خوشحال شدیم اما خب فرقی به حال ما نمیکرد چون با این ترافیک تا 2 ساعت بعدش هم نمیرسیدیم!!!
همینجوری داشتیم حرص میخوردیم و خودخوری میکردیم ساعت شد 9 و نیم بی بی بازم زنگ زد گفت نه هنوز نیومده و اونجا ما تازه رسیده بودیم به ایستگاه مترو اتمسفر 

از ماشین پیاده شدیم و به سرعت رفتیم و سوار شدیم و ایستگاه ماهدشت پیاده شدیم

خواستیم دربست بگیریم واسه ترمینال و بی بی بازم زنگ زد گفت نه آقا هنوز اتوبوس نیومده خوشحااااااال شدیمو دربست گرفتیم رسیدیم به ترمینال

رفتیم همسفرو بلیط اینترنتی رو شمارشو دادیم هرچی میگشت گفت چنین اسمی ثبت نشده!!! (بلیطو من خریده بودم)

یهو یه هیــــــــــــــــــــــــع!!!! کشیدمو گفتم بی بی فک کنم از سیرو سفر خریده بودم نه همسفر!!

تو دلم گفتم دیدی بدبخت شدیم اینهمه مدت به همسفر زنگ میزدیم میگفت اتوبوسمون هنوز نرفته در حالی که بلیط ما مال سیروسفر بوده و اونم همون ساعت 9 رفته!!!

رفته سیرو ... بلیطو نشون دادیم گفت اتوبوسمون هنوز نیومده

باورمون نمیشد گندی که من زده بودم خدا کمک کردو ماس مالی شد :)

ساعت تقریبا 10 بود آخه!

کمی منتظر موندیم تا اتوبوس اومد و سوار شدیم و حرکت به سوی اصفهان

حدود 6 ساعتی توی راه بودیم

بااینکه بتوی اتوبوس واقعا عادت نداشتیم اما خب vip بودو به نسبت ینی راحت بودیم

کلی حرف زدیم و خندیدیم و اما خب خستگی از صبح توی تنمون مونده بود 

حدود 3 ساعت توی راه بودیم تا فقط تونستیم به اتوبوس برسیم !

وقتی رسیدیم به اصفهان ساعت 4ونیم عصر بود

تمااااااااام اصفهانو هتلاوو مسافرخونه هاشو یکی به یکی گشتی اما هیچ خبری از یه اتاق خالی حتی تک نفره هم نبود!!!

2ساعت و نیم تمام محله هاس مهمانسرا دار اصفهانو پیاده گز کردیم اما هیچ خبری از جایی واسه استراحت نبود

ماهم از خستگی با دوتا کوله پشتی فوق سنگین داشتیم میترکیدیم

من تو اینجور مواقع گریم میگیره از خستگی

هیچی دیگه فقط گفتیم یه پارک پیدا کنیم کمی بشینیم استراحت کنیم و بی بی گفت برگردیم تهران بریم با یکی از بچه ها شمال

درحدی جای خالی پیدا نمیشد که دیگه برگشتنمون داشت 100درصدی میشد واقعا هیچ امیدی به موندن نداشتیم!

وقتی فکرمیکردم بازم باید سوار ماشینی اتوبوسی شم و برگردم اینهمه راهو دوسداشتم زمین دهن واکنه من برم توش

همه مغازه ها هم بسته بودن بخاطر عید اصن شهر هیشکی نبود

یکی یه آدرسی داد یه مسافرخونه یه جای پرت شهر ماهم دربست گرفتیم رفتیم گفت یه اتاق سه تخته دارم اگه میخواین ولی بدون حمام و دستشویی!

من اول خوشم نیومد بعد که فکر رفتنو کردم و رفتم تو اتاق چشمم به تخت و فکر دراز کشیدن افتادم گفتم ولش کن باشه اشکالی نداره

اونجارو واسه سه شب گرفتیم و بی بی گفت یکم استراحت کن که عصر بریم بیرون

چون روز اولمون همینجوری الکی گذشت

نفهمیدیم کی خوابمون برد حدود 3 ساعتی بیهوش بودم و به زور صدا کردن و تکون دادنای بی بی از خواب بیدار شدم

هوا دیگه تاریک بود فک کنم ساعت 9 شب بود

اصن نمیتونستم فک کنم باید پاشم برم بیرون بگردم و تازه بهم خوش هم بگذره !!!!

فقط دلم میخواست بخوابم

به زور بی بی پاشدم و آماده شدم رفتیم اولین جا سی و سه پل

فک میکردم از 3سال پیش که اومدیمو خشک بود الان آب اومده توش! وقتی دیدم هنوز خشکه تعجب کردم

کمی اطرافش گشتیم و توی پارک کنارش نشستیم 

خیار و گوجه و نون از تهران آورده بودم قرار شد بی بی بره یه سوپری پیدا کنه پنیر بخره بیاره

ینی نیم ساعتی طول کشید تا برگشت

گفت بابا اینجا اصن سوپر مارکت نداره ! مردم تا یکی پیدا کردم!

نشستیم نون پنیر خیار گوجه خوردیمو کمی قدم زدیم و مغازه هارو نگاه کردیم و حدود 12 شب برگشتیم مهمانسرا

دیگه یادم نیست کی خوابم برد....

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد1393ساعت 13:10 توسط نی نی| |

راستش کمی به شک افتاده بودمو ترسیده بودم

تصمیم گرفتم با بی بی حرف بزنم

بهش گفتم یه چیزی بهت میگم لطفا به منظور نگیرو ناراحت نشو495019_flirtysmile4.gif

ینی ما بچه دار شیم تو همونجوری با بچه ی خودمون رفتار میکنی که با بچه ی الی رفتار میکردی؟؟؟؟

منظورمو گرفت

گفت ببین ، اون بچه ی من که نبود ! من داییش بودم، پدرو مادرش وظیفه دارن تربیتش کنن نه من ! من که نمیتونم توی یه روز که مهمونمونن بکن نکنش کنم یا تربیتش کنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من خیلی سخت گیرم روی تربیت بچه مون!!!! خیلی برام مهمه که رفتارش با بقیه چجوری باشه ... خیلی برام مهمه مودب باشه

شیطون باشه اما از کارای بی ادبی خوشم نمیاد!!

منم گفتم آخه من خیلی حساسم از طرفی دوست بچم خواهم بود از طرفیم رفتاری باهاش خواهم داشت که وقتی صداش کردم مثه میخ جلوم حاضر شه

شاید خیلیا بگن این طرز تربیت قدیمیه و کاربرد نداره اما من به همین تربیت قدیمی معتقد ترم

بچه باید وقتی پدرومادرش صداش میکنن چنان حساب ببره سیخ شه سر جاش ببینه چکارش دارن ولی درعین حال باهاشون دوست هم باشه

یه عالمه حرف زدیم و خیالم راحت شدSmiley

بازم فهمیدم بی بی همونه که میخوام Smiley

آخرشم درومد گفت ولی نی نی بزار اونی که ازش حساب میبره تو باشیو اونی که فقط ازش محبت میبینه و باهاش رفیقه من!!!! (آخه بچه باید از یکی از پدرو مادرش حساب ببره)

همچین شوهر با اقتداری دارم من !!!!

 

شکر خدا، شکر خدا بلاخره بلیط اتوبوس گرفتیم واسه اصفهان و انشالا به امید خدا سه شنبه صبح حرکت مکنیم سمت اصفهان

ازونجاییکه ما ادمای پایه ای هستیم و سخت گیرم نیستیم، میریم ببینیم مسافر خونه یا هتل ارزون قیمت چی گیرمون میاد که به پولمون بخوره

چون ما که اهل نشستن تو هتل نیستیم فقط وسایلامونو میزاریم میریم بیرونو شب برمیگردیم میخوابیمشکلک های شباهنگShabahang

اونجا برا همه تون دعا میکنم 

امیدوارم بعد 2سال ونیم بهمون خوش بگذرهHappy Dance

اتفاقا آخر هفته هم باید برم متخصص که برام لتروزولی چیزی بنویسه مصرف کنمWhoop De Doo

امیدوارم خللی توی سفرمون ایجاد نکنه

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 14:44 توسط نی نی| |

اول برای نابودی رژیم قاتل صهیونیسم یه صلوات خواهش میکنم بفرستید بعد ادامه رو بخونید

 

پنجشنبه ی  هفته ی پیش بود که الی با پسرش اومد خونمون

من روزه بودم و سحری هم بیدار نمیشم بخورمSmiley

میخواست به سفارش ازول برا خونش کمی خرید تزئیناتی کنه

پسرشو بردیم دادیم به بی بی تو کارگاه نگهش داره و خودمونم رفتیم بازار خرید

تمام بازارو مغازه به مغازه گشتیم و خرید کردیم

یه تابلو دیدم خیلی خوشم اومد قیمتشم مناسب بود منظره ی خیلی قشنگ و طبیعت بود 22 تمن بود

خواستم بخرمش که الی گفت ببین من میخواستم واستون یه هدیه بخرم بجای اینکه پول بدم واسه چیزی که نمیدونم خوشت میاد یا نه بزار اینو من بخرم واستون495019_flirtysmile4.gif

ازون اصرار و از من انکار

بلاخره گفتم بااینکه بی بی ناراحت میشه ولی خب دستت دردنکنه...

 خیلی خرید کریدم مثه لوستر آشپزخونه و بار و تابلوو ... چون بزرگ بودن الی به مصطفی زنگ زد اومد بردمون خونه

رفتیم خونه و بی بی هم مثه اینکه بچه اذیتش کرده بود رفته بود خونه منتظر ما بود

منم که زبون روزه اونم توی این گرمای بی سابقه ی این چنوقته...داشتم هلاک میشدم

نهار واسشون کشیدم و خوردن (بی بی روزه نبود اونروز)

بعدش کمی نشستیم دور هم و بحث از همه جا بود

بعد بحث افتاد سر اینکه الی گفت :

اونروز داشتم به زینب (همون فامیل لج درار کرجی) میگفتم بی بیهرچی که داره از نی نی داره، اونه که قشنگ خرج میکنه و بلده چجوری خرج کنه و ....

گفتم وا !

گفتم بخدا داشتم همینارو بهشون میگفتم

بی بی هم پرید وسط گفت آره، من گاهی میمونم با این حقوقی که من میارم خونه معدل ماهیانه بگو800تمن با اینهمه قسط و اجاره و خرج و ... نی نی چجوری میرسونتمون!!!

اگه دست من بود به هیچ جا نمیرسیدیم، هم قناعت میکنه و هم بلده چجوری خرج کنهSmiley

هرچی دارم خدامیدونه بخاطر نی نیه..Smiley

الی گفت بی بی قبلا که اینجوری نبود ولخرج بود بدجور، رفیق باز هم بود 

الان ببین چقـــــــــدر تغییر کرده دیگه اونجوری نیست همش بخاطر توه

اگه بگم خرکیف نشده بودم واقعا دروغ گفتم!!!

منم بخاطر این تعریفشون ازشون تشکر کردم مخصوصا از الی

خیلی سعی میکردم ذوق تو صورتم مشخص نباشه و گوشه های لبم به سمت بالا متمایل نشن !!!!شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه تصمیم گرفته شد که توی خونه نمونیم و بریم بیرون

پسرش هم خیلی فضول بود فک کردم که ببریمش بیرون بهترهSmileys

بی بی دوست داشت پسر الی رو ببریم باغ وحش

گفت که بریم پارک ارم اوونم چی؟ با دربست چون ظهر و گرم بود

راستش من کمی ناراحت شدم و راضی نبودم اینجوری خرج کنیم

چون 200تمن پس انداز داشتیم و همش داشتیم ازون خرج میکردیم

بماند اینکه آخرش که مهمونا رفتم فقط 30 40 تمن از پس اندازمون موند ..

دیدم اینقد دوسداره منم پاپیچش نشدم

با دربست رفتیم پارک ارم و دیدیم ورودیم میگیرن

اونجاهم بی بی باز داد

رفتیم که بریم توی باغ وحش اونجا هم ورودی نفری 5تمن بود که بی بی بازم خودش داد البته این سری قیافش دیدنی بود چون چاره ای جز این نداشت و مثه اینکه خودشم فهمیده بود زیادی خرج کرده

ینی کلا الی اصلا تعارف نمیکرد که بخواد بده

خلاصه همین اول کاری حدود 40 تمنی خرجمون شد

کارد به من میزدی خونم درنمیومد

چون من همیشه به بی بی میگم با ماشین هم نه! با مترو اینور اونرو بریم که خرجمون زیاد نشه!

و اینکه من از باغ وحش متنفر بودم همیشه بی بی بهم میگفت بیا بریم میگفتم دیدن حیوونا توی قفس برام اصلا جالب نیست

گشتیم و گشتیمو گشتیم بیشتر از دوساعت پیاده روی کردیم نمیدونم میدونید اون موقع من گرسنــــــــــــــــــــــــه لب تشنه خسته و گرما زده چه حالی داشتم!

گاهی جلوی چشمام سیاهی میرفت

رفتیم تا رسیدیم به شهربازیش

تا الی پسرشو برد کمی تابش بدم منو بی بی دراز کشیدیم روی علفا وای که چقد اون لحظه آسمون به چشمم خوشگل اومد

نمیدونم احساس کردم منو یاد خاطرات خیلی دور انداخت

توی روستامون همیشه آسون این شکلی بود

به بی بی گفتم دیگه بیشتر  ازین نمیتونم راه برم دارم میمیرم دوسدارم چشامو ببندم باز کنم خونه باشم

وایسادن جایی آب بخورن چقد دلم آب میخواست

بی بی گفت تورو میبینم دلم نمیاد آب بخورم بعدنا بهم گفت داشتم از تشگنگی هلاک میشدم خودم اما نمیتونستم من آب بخورمو تو تشنه بمونی

بچه ها اومدنو پیاده رفتیم تا مترو

راستش بغیر از یه 5 تمنی دیگه پولی تو جیبمون نمونده بود

برگشتیم خونه و خداییش بی بی هم کمکم میکرد توی کارا که اذیت نشم چون موقع افطار رسدیم

الی هم واسم آب جوش آماده کرد

الی میدید بی بی پامیشه کمک میکنه اونم پامیشد کمک

فرداش صب بازم رفتیم خرید

به بی بی گفتم پسر الی رو ببره پارک چون دیگه ازبس فضولی کرده بود تحملشو نداشتم!

اونم چی ؟ منی که اینهمه رو وسایل خونم حساسم گیر یه بچهی 6 7 ساله ی بیش فعال افتادم!

یا روی بالا تکیه گاه مبلا داشت میپرید

یا روی میز وسط داشت میپرید

یا با وسایل ور میرفت

یا توی جاکفشی بود

یکی یکی در کابینتا آشپزخونه رو بازمیکرد و تا توی کشوهارو هم نگاه میکرد به وسابلا دست میزد

همش به وسالای آشپزخونه ی روی اوپن ورمیرفتاونم وسایلای تیز

تزئیناتیای روی یخچالم از دستش در امان نبودن با جیغای وحشتناک و کشتی گرفتن با بی بی میرفت دروشن میاورد

یا آویزون در یخچال بود

یا غذاهارو دستمالی میکرد

چندبارم با لگد زد تو پهلوی من که دل درد گرفتم و به بی بی گفتم خوبه من باردار نمیشم اگه باردار بودم الان 10بار بچه مو کشته بود!!!

یا اینکه موهای بلند بی بی رو میکشید و بزور از دستش در میاوردیم

یا آویزون ریش بی بی میشد و اونم چه ریشی ! یه مثلث کوچیک پایین لب بی بی آویزون همون میشد تو هوا 

ینی کشتش!

بی بیهم هیچی نمیگفت من حرص میخوردم چقد بهش بکن نکن کردم مامانش که ریلکس بود!

جالب اینجاست که خونواده بی بی فک میکنن شیطون معمولیه و من کم حوصله م

نمیدونن خودشون عادت کردنش به فضولیاش و به چشمشون نمیاد بقیه کم طاقت نیستن این بچه ی اوناست که ....Hanging

ینی یبار دیگه دلم میخواست واقعا میزدمش !!! یدجوری رفت تو اعصابم اونم چی ؟ تو خونه ی 50متری

توی هال 12 متری که نصفشو هم مبلا گرفتن

سردرد گرفتم

بدتر از همه این بود که فهمیدم بدون دمپایی میرفته دستشویی اینهمه مدت!!!!

شما بودین کار میکردین؟؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

جالبه یاد اون خانمی میفتم که سر جریان فاطیما اومد کلی بهم حرف زدم که تحمل ندارم و با خونواده ی بی بی بدرفتاری میکنم

دوسدارم ببینم جای من بود چکار میکرد!

سرسام گرفتم

ینی اگه بچه ی من این رفتارا رو کنه بااینکه هیچ اعتقادی به زدن ندارم و مخالفشم ولی بنظرم دیگه میزدمش!!!

چون اصلا حرف نمیشنید چندین بار خواستم به روش مشاورم خانم پوری باهاش حرف بزنم دیدم بچه اصلا انگار گوشاش نمیشنوه! کلا صدای اطرافیایانو نمیشنوه!

خلاصه اینکه بی بی بردش پارک تا من نفس بکشم و ماهم رفتیم خرید بازم

کمی خرید کردیم و دیدم یه آقاهه (چون زیاد به پسر جوون نمیخورد جقله ای نبود) افتاده دنبالمون

چندبار هی دست الی رو گرفتم صبر میکردیم تا رد شه بره میدیدم دم یه مغازه ماساده تا ماهم بیایم

هرکاری کردیم رد نمیشد ازمون!!!

منم خیلی بدم میاد اینجوری زود از کوره درمیرم ، نمیتونم بی تفاوت باشمشکلک های شباهنگShabahang

هی رد میشد میگفت چیه؟ خوشتون نیومد؟

رفتیم توی کیف فروشی و من یه کیف انتخاب کردم خریدم فک میکردم تاحالا رفته باشه!!

دیدم عین بیل وایساده در مغازه منتظر ما

شلوغ هم بود

منم صاف رفتم تو صورتش (روی سکو واساده بودم قشنگ فیس تو فیسش شده بودم!) گفتم آقا ؟

اینور اونورشو نگاه کرد تعجب کرد با اونم!

گفتم آقا ببین ایشون و من دوتامون فقط از شوهرامون خوشمون اومد که اونم باهاشون ازدواج کردیم دیگه تموم شد رفت خب؟؟؟؟؟

شوکه شده بود! قیافش دیدنی بود!

هی اطرافو نگاه میرد چون خلوت نبود

ماهم راهمونو کشیدیم رفتیم 

اومد رد شد گفت ببخشید و خدافظ

رفت

ماهم رفتیم خونه

تابلورو نصب کردیم رو دیوار

بی بی هم کیفمو دید گفت خیلی خوشگله

نهار دادم به الی و پسرش وبعدشم دیگه بیکار بودیم تو خونه

قرار شد شب قدرت بیاد دنبالشون که وسایلارو با ماشین ببره

اول خواستیم باهاشون بریم چون شنبه هم تعطیل بود

بعد دیم واقعا حوصله ندارم برم جایی که باز این پسر الی اونجا باشه

سردرد گرفته بودم و خونمم مثه جنگل شده بود

به بی بی گفتمو گفت باشه

خلاصه اینم از این مهمونی

خدایا زودتر این بچه هارو بزرگ کنشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

بخاطر من !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 15:33 توسط نی نی| |

اونشب توی رختخواب، بی بی کمی ساکت بودو پشت به من خوابیده بود...

بعد از چند دقیقه برگشت روبه منو گفت نی نی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

گفتم چی؟!

گفت توی ذهنم داشتم با چند نفر بحث میکردم

بهشون میگفتم حالا فهمیدید هرچی که درباره نی نی گفتید اشتباه بود؟

دیدی نی نی اونجوری که شما به من میگفتید نبود؟ حالا فهمیدید؟

(اینجوری که داشت میگفت فهمیدم منظورش با باباشو اکول و مامانش بود چون وقتی بهشون گفت برید واسم خواستگاری یه عالمه دلیل میاوردن که این خوب نیست و بدرد نمیخوره و مناسب نیست و... که رای شو بزنن)

گفت داشتم باهاشون بحث میکردم و خوشحال بودم بخاطر اینکه تو تونستی خودتو نشون اونا بدی و اونا فهمیدم اشتباه میکردن و اینکه اون کسان دیگه ای رو که نشون من میدادن که از تو بهترن (که بره خواستگاری) بعد از گذشت زمان اونا تغییر اخلاق دادن و اگه چادری بودن چادرشونو بعد ازدواج کنار گذاشتن یا خیلی راحت میرگردن یا بقول بی بی عکس عروسیشونو زدن تو پذیراییو ...

خلاصه خوشحال بود ازینکه خونوادش فهمیدن درمورد من و درمورد کیس های انتخابیشون اشتباه میکردن

برگشت و بهم گفت : به خدا اگه صدبار بمیرم دوباره زنده بشم و بخوام از اول زندگی کنم بازم باتو ازدواج میکردم

بزرگترین چیزی که توی زندگی بهم دادی اعتماده...

چیزی که من همیشه با دیدن زندگی بقیه و دخترای این دوره زمونه ازش میترسم و از ازدواج وحشت داشتم...

همیشه فک میکردم نمیتونم به همسرم اعتماد کنم که حتی بزارم تنهایی بره خونه ی مادرش!

اما زندگی با تو جوری بود که خداروشکر به حد چشمام بهت اطمینان دارم و آرامش خاطر دارمSmiley

گفت و گفت و گفت ....

و من آروم آروم اشک ریختم

اشک شوقSmiley

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 17:29 توسط نی نی| |

سلام بچه ها ببخشید چندوقت نبودم

چنوقت پیش میخواستم پست بزارم بلاگفا تا چنروز برام باز نمیشد حتی وب خودم و شما هم باز نمیشد 

منم اعتصاب کردم و از حوصله رفتم....

علت غیبتم این بود

خبرا اینکه:

شوهر پریمان اومد تهرانو رفت پیش دکتر گفت از اول باید بری عکس بندازی

عکس که گرفت گفت باید از پات رگ برداریم و پیومد بزنیم اما وضعیت پات جوری نیست که بشه الان پیوندش کرد

باید با دارو مدارا کنی

یا بهتر میشی یا اینکه خدایی نکرده بدتر میشه که پیوند بزنن

اونم برگشت خونشون

ماه رمضونم دارم با تنهایی میگذرونم چون بی بی که دیگه ظخرا بخاطر اینکه هوا خیلی گرمه گفتم نیاد تا خونه

نهار هم که نمیپزم تا عصر بیکرم و خیلی اذیت میشم تنهایی

زندگی معمولی داره میگذره...

هفته ی پیش الی خواهر کوچیکه ی بی بی اومد کرج خونه ازول بعد چنروز بی بی بهم گفت اگه میتونی یه مسج بهش بده تعارفش کن بعدا حرف درنیارن...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

منم تعارفش کردم و گفت حتما میام، امروز بهم مسج داد فردا صبح میام خونتون

دفعه ی پیش که اومد با خودش فامیلای کرجی روآورد و کلی حرف و زخم زبون بهم زدو باعث دعواهای بین منو بی بی شد که بعدش کارمون به مشاوره شد (عدو شود سبب خیر)

این دفعه بهش گفتم قربونت اگه میشه 1روز قبل اومدنت بهم خبر بده و فعلا نمیخوام فامیای کرج رو دعوت کنم با ازول بیا

گفت باشه

روزه هم نیست باید نهار بپزم فک کنم بعدشم باهاش بریم کرج چون شنبه هم تعطیله ، البته اگه بخواد بره...

امشب شب قدره خواهش میکنم اول برای فرج آق امام زمان و بعد واسه مریضامون دعا کنید ، برای منم دعاکنید

چندروز پیش رفتم سونو بهم گفت تنبلی دارم

باید از ماه دیگه دارو مصرف کنم

مگه اینکه معجزه بشه که با این حال من مامان شم ...

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 16:16 توسط نی نی| |

پنجشنبه تا ظهر خواب بودم با زنگ گوشی بیدار شدم

مامان بی بی بود سلام علیک کرد گفت از مهمونتون چه خبر؟

گفتم چی؟! مهمون؟! مهمون نداریم !

گفت اِ ! ندارید!

گفتم نه ! منظورت کیه؟

گفت بابای بی بی اومده تهران گفت در حد یه صبحانه خوردن میرم بهشون سرمیزنم

گفت ااااااا ! اومده ! اما نیومده پیش ما! الان بهش زنگ میزنم گفت آره خوبه

انگار برای همینم زنگ زده بود که یجوری تو لفافه بهم بگه اگه میتونی یه زنگی بهش بزن که ناراحتیا تموم شه

زنگ زدم به باباش گفت کرجم خونه ازول اینا گفتم خب باشه پس خودتو ازول اینا واسه شام بیاین اینجا

ینی کلی ذوق کرد مثه یه بچه! ذوق کردنو از طرز حرف زدنش میشد حس کرد! گفت باشه باشه بزار بهشون بگم ببینم چی میگنHappy Dance

ازونور بی بی هم مسج داده بود که بابا اومده بهش گفتم آره یدونم بهش زنگ زدم دعوتش کردم اونم کلی خوشحال شد

وقتی خبر دادن که دیگه حتما میان کمی بعدش هم بی بی اومد خونه

کارارو تقسیم کردیم تمیز کردن خونه با بی بی و غذا و خوراکیا با منSmiley from millan.net

من قرمه سبزی گذاشتم و طالبی درست کردمو سالادو آماده کردم و دلمه گذاشتم و میوه هارو آماده کردم

بی بی هم خونه رو تمیز کردو جارو برقی کشیدو مرتب کرد

اگه کمک نمیکرد واقعا اذیت میشدم اونهمه کارو خودم بکنم

اینقد وقت اضافه آوردیک که ظهر کمی هم استراحت کردیم

شب ساعت تقریبا 8 به بابای بی بی مسج دادم که کی میاین؟ هروقت خواستیم بیاین یه مسج بده

گفت ما 5 دقه دیگه ردر خونتونیم!!!!!!!!!!!!!!

منم با لباس خونه و موها به هم ریخته ولو بودم رو مبل

انگار گذاشتنم رو دور تند بدو بدو لباس پوشیدمو کمی آرایش کردم آیفونو زدن

خلاصه اینکه دور هم بودیم کلی هم خوش گذشت و حدود 12 شب بود گفتن میخوایم بریم

هرچی به باباش اصرار کردیم گفت کار دارم باید برم

وقتی رفتن هیچ کاری نداشتم بکنم ظرفاهم شسته شده بودن

رفتیم بیهوش افتادیم تو رختخواب

بی بی فرداش که جمعه بود یه کاری گرفته بود از ساعت 10 صبح رفت تا 8 شب که داغون و بی حال اومد خونه

مشخص بود خیلی اذیت شده بود اما بخاطر اینکه واسه پول پیش خونه کم داشتیم و از قدرت قرض گرفته بودیم باید جور میکردیم رفت انجام داد

منم از صب تا شب تو خونه تنها بودم دیگه دلم پکید روز جمعه ای

شب که خواستیم بخوابیم توی رختخواب بی بی شروع کرد به حرف زدن

گفت نی نی؟ یه چیزی میخوام بهت بگم

گفتم بگو

بی بی :نه ولش کن

من:بگو دیگه واااا!

بی بی :باشه اما خب ناراحت نشی

من:حالا بگو

بی بی : چنوقته به دلم افتاده که من عمر طولانی ندارم و تو جوونی میمیرم

چندبار خواستم وصیت نامه بنویسم

خدامیدونه با این حرفش چجوری دلم هوری ریخت پایین!

خواستم باهاش دعوا کنم بعدش گفتم بزنم به شوخی گفتم ت چی داری که میخوای براش وصیت نامه بنویسی!

گفت نه اینکه تو کارگاه همه جی قروقاطیه بدونی چیا مال منه و چیا مال شریکمه و اینکه بدونی به کی قرض دارم یا از کی چقد پول میخوام

گفتم این چه حرفیه آخه نصف شبی میگی !

گفت آخه طبق قانون بعد از مرد همه چی به ولی میرسه ینی پدرو مادر

اما خب نباید اینجوری باشه همه چی باید به تو برسه!

گفتم دیگه نصف شبی بس کن تروخدا این چه حرفیه آخه انشالا خدا از عمر من برداره و بزاره روی عمر تو

گفت نگرانم

گفتم خب خیلیا اینجوری میکنن!

وقتی زنی میمیره هیشکی نمیاد بگه مال و اموال چی داشت

اما اگه مردی بمیره همه میرن سراغ زنشو ببینن چی ازش مونده و بعضیاهم اموالشو از زنش میگیرن

براش چنتا مثال هم آوردم

گفت آره میدونم اما خونواده ی من اینطوری نیستن....

اگه بخوام راستشو بهتون بگم اون لحظه توی دلم گفتم چرا ..باباتو اکول اینجوری هستن.. اما بقیه شون نه

راستش با چیزایی که ازشون دیدم اصلا بعید که نمیبینم هیچ، میدونم مثلا باباش همچین آدمی هست که بخواد بگه اموال پسرم مال منه و زنش شرعا و قانونا حقی نداره

مثلا قبلنا بی بی که کار میکرد و پس اندازشو برای خودش طلا خریده بود باباش با یه سیاستی طلاهارو ازش گرفت و فروخت دیگه هم پولشو بهش نداد

سر جریان عروسیم که ....

همین چنروز پیشم داداش بی بی زنگ زده بود بهش ناراحت بود، دوتا داداشاش تو گرما دارن کار میکنن پول جمع میکنن جوونن! میاد باهاشون جروبحث میکنه ازشون پول میگیره و میره

کلا آدمی نیست که بخواد بفکر کسی باشه و حاضره پول بچه هاشو برداره و عین خیالش نیست....

مطمئنم خودشم ته دلش میدونه همپین آدمی هست که حالا نگرانه و اومده این چیزارو بهم میگه...

شاید بخاطر همینه که ماشینو که خریدیم زد به اسم من

چنوقت پیش هم میگفت قرارداد خونه رو به اسم تو بنویسیم! که من خیلی تعجب کردم و دیگه ادامه ش ندادم!

بهش گفتم اگه بخوای اینجوری بگی راستش منم همش فکر میکنم بچه دار میشیم بعد من میمیرم تو بچه مونو بزرگ میکنی

زد زیر خنده

گفتم نه! منظورم این نیست سر زا میرم! ینی کلا میمیرم

شروع کرد بلند بلند خندیدن به حرفای من!

یکم حرف زدیم کردیم

بهش گفتم بی بی از عدالت خدا به دور میدونم که یه بلا رو دوبار سر کسی بیاره...

 بعد اون از خستگی بیهشو شد و من از فکر تا نصف شب خوابم نمیبرد

من یه بار مرد خونمونو از دست دادم، پدرمو

تمام عمرمو اونجوری گاهی خیــــــلی سخت گذروندم

ینی خدا دلش میاد کسی رو 2بار با این روش امتحان کنه!

اونقدی سختی کشیدم که بنظرم حقی از من گردن خدا افتاده ، اینکه حق داشتن پدرو از من گرفته و منو بسختی به اینجا رسونده

تو دلم گفتم خدایا اگه پدرمو ازم گرفتی درعوض همسرمو بهم ببخش و بزار تا زمانی زندم کنارم باشه

فک کردم و فک کردم و فک کردم...خدا رو به هزار چیز قسم دادم....

خدایا آخه چرا این مرد اینجوری میکنه بامن!

همه فکری از ذهنم میگذشت داشتم دیوونه میشدم

یه بار بیدارش کردم گفتم بی بی چرا اینجوری به میگی من خوابم نمیبره

یه کش و قوسی اومد و گفت بابا یه چی پروندم بگیر بخواب اصن

بازم گرفت خوابید من از شدت ناراحتی خوابم نمیبرد

اینقد تو فکر من بودنشو این عاقلانه فکر کردنشو خوشحالم واسش اما این حرفا مال جوونی به این سن نیست! چرا باید اول زندگیمون بیاد ازین حرفا بزنه یا اصلا به چنین چیزایی فکر کنیم!

اینقد همه چی مثه یه فیلم از جلو چشمام رد شد که نفهمیدم کی خوابم برد...

نوشته شده در یکشنبه 15 تیر1393ساعت 10:13 توسط نی نی| |

پستی برای سالهای بعد خودم....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 14:25 توسط نی نی| |

کاملا خصوصی.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 16:46 توسط نی نی|

5شنبه بی بی گیر داده بود بیا بریم دربند هی بهونه آوردم و باشه یکم دیگه، باشه یکم دیگه، کردم تا شب شد شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

کلا حوصله نداشتم

جمعه ظهر پاشدیم و دوباره بی بی هی میگفت بیا بریم بیرون اما حوصله نداشتم بازم

اینقد لفتش دادم تا شد 5عصر!!! 

قرار شد بریم بام کرج

تاحالا نرفته بودم

بی بی گفت بیا بریم یکم دلت واشه همش نشستی تو خونهSmiley

پاشدیم رفتیم کرج و ازونور آدرس پرسون رفتیم تا بالا

دیدیم همه با ماشین اومدن  نشستن دارن یا قلیون میکشن یا بلال میخورن

یکم رفتیم بالا دیدیم هیشکی نیست چندان طبیعتیم نداره (با دربند مقایسه میکردم) هوا هم داشت تاریک میشد

2تا بلال خریدیم و کم کم اومدیم رو به پایین که ماشینی چیزی بیاد سوار شیم بریم

همه شم سراشیبی بود پاهامون برید

مغازه هم کارتخوان نداشت زیر 10تمن هم تو جیبمون مونده بود!

یه نیم ساعتی روی سراشیبی تند با هزار بدبختی اومدیم پایین یه عالمه هم دادو بیداد کردیم ماشینا سوارمون کنن اما ویــــــــــــژ ویــــــــــژ ! حتی یه ون خالی رد شد داد زدم آقا بیا مارو ببر تا پایین ، نبرد!

مسیرش زیادی طولانی بود

ماشیناهم خیلیاشون لوکس بودن و بهله...

دم راه یه ماشین لوکس دیدم که یه پیرزنه پشت فرمون نشسته بود داشت خودشو تو آینه نگاه میکرد

بی بی گفت زشته! چرا اینجوری به مردم زل میزنی؟!

گفتم آخه تعجب داشت پیرزنه اصلا بهش نمیومد ماشین سوار باشه!

(خدایا منو ببخش) تیپ و قیافش مثه اینا بود میان خونه رو تمیز میکنن!

آخه پیرزن ژیگولی نبود که بگم بخودش رسیده بود! ساده ساده ساده!

یه ربع دیگه رفتیم پایین هوا تتریک شده بود دیگه بریدیم دیدیم یه ماشین بوق زدYah

نگاه کردیم دیدیم همون پیرزنه ست!

گفت از همون بالا دیدم دارین میرین پیاده این، خسته شدین سوار شین

دروغ نگم یکم ترسیدم چون واقعا هیچیش به هیچیش نمیخورد!

شروع کرد به حرف زدن صدای ضبظشم بلند بود بزور میشنیدم چی میگفت

سرمو بردم جلو دیدم داره میگه انشالا که بزودی ازدواج میکنین و یه ماشین خوبم میخرین میاین اینجا باهم شکلک های شباهنگShabahang

خندم گرفت گفتم ما ازدواج کردیم!شکلک های شباهنگShabahang

گفت نه ازدواج کردین بدون ماشین میاین بیرون؟! انشالا ازدواج کنین(فک میکرد الکی میگیم!)

این بار بلند خندیدم و گفتم ما 2ساله ازدواج کردیم !!!!

گفت عیبی نداره باشه! حالا ازدواج میکنین کاشین میخرین بچه دار میشین....

دیدم گیر داده منم فقط خندیدم بلند گفتم انشالا

رسوندمون تا پایین یکمی هم دردو دل کرد که 30سال از جوونیمو کار کردم و بچه بزرگ کردمو ...

پیاده که شدیم به بی بی گفتم خدایا منو ببخش پشت سرش حرف زدم!(اینچنوقت اینقد که خبرای بد شنیدم دیگه واقعا از همه چی میترسم!) راستش من بش شک کردم ترسیدم سوار شم حالا چی ؟ خوبه 7تمن بیشتر تو جیبمون نیست

گفت بنده خدا 7تمن کجا بود!!!! 2تمن! و زدیم زیر خنده

بی بی گفت دیده جوونیم میخندیم فک کرده مجردیم و داریم خوش میگذرونیم یاد جوونی خودش افتاده نمیدونه اگه براش تعریف کنیم میشینه به حالمون گریه هم میکنه ، پیرزنم هست هیچی دیگه!!!

شاید اون زمان اوضاعش بهتر ما بوده باشه نمیدونه ما خونه نداریم کمی از پول پیش خونمونم قرضیه و ماشینم نداریم و کلی هم قسط و بدهی داریم و یه عالمه مشکلات دیگه

فقط چون میدید میخندیم شاید کمی دلش گرفت...

تا شاه عباسی پیاده روی کردیم و حرف زدیم

بقول بی بی اینم از بام کرج ، که کسی گفت حداقل بگیم ماهم رفتیم وگرنه جایی نبود که از دیدنش آدم به وجد بیاد !!!

 

 

راستی اینو یادم رفت بگم

دم راه که داشتیم آدرس میپرسیدیم ببینیم از کدوم طرف بریم اومدیم از یه پلیسه آدرس بپرسیم

بی بی ازش پرسید بام از کجا سوار شیم؟ Hello

همچین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون انداخت و یه لبخند ملیح اومد

بعد آدرس داد

ازش رد شدیم بی بی گفت آدرس اشتباهی داد

بام ازونوره این آدرس برعکس داد

نمیدونم چرا ما اینقد به چشم بقیه بد میایم !!!!!

عایا بخاطر کفشای تابلو و جلف بی بی نیست ؟

نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 16:13 توسط نی نی| |

بلاخره دیروز بی بی قرارداد خونه رو تمدید کرد

خداروشکر نیازی به اثاث کشی نداریم تو این موقعیت

خدایا ممنون

 

(ادامه مطلب چیزی نیست فقط یه نیم خط واسه یادآوری خودم گذاشتم)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 5 تیر1393ساعت 10:29 توسط نی نی| |

شوهر پریمان خواهرم که گفتم عمل کرد خوب نشد و دکتر گفت رگای پات باز نمبشن باید بری تهران با دستگاهای پشیرفته عمل کنی

یه دکتر بهش معرفی کردم که خوزستانم مطب داره و رفت پیشش گفت خرج عملت 10تمن میشه اما عمل نکنی ممکنه دوتا پاتو از دست بدی

بنده ی خدا جوونه نمیدونیم چرا یهو اینجوری شد....

خیلی خیلی ناراحتم نشستم گریه کردم براش

پسر عمه ی خودمم هست

همش میگم خدایا به دوتا بچه ی کوچیکش رحم کن

خونوادمون توی ناراحتی فرو رفته

میشه خواهش کنم سر نمازاتون یا هروقت دیگه ای واسش دعا کنین ؟

 

و اینکه اگه دکتر و فوق تخصص جراحی عروق خیــــــــــــلی عالی توی تهران میشناسید خواهش میکنم بهم معرفی کنید

کسی که خودتون کارشو دیده باشین خوبه

 

******

پی نوشت:

مشکل مالی دارن فعلا نمیتونن عمل کنن

و اینکه خواهرم نگران اینه با پدرشوهرش بیان خونه ی ما مزاحمت برای ما ایجاد نشه چون بی بی و پدروشوهرش باهم خوب نیستن آخه پدر شوهر پریمان پدر شوهر اکول هم میشه و اوایل ازدواج خیلی کنتاک داشتن

پریسا زنگ زد گفت خودت به پریمان بگو بیان خونتون

حالا میخوام با بی بیحرف بزنم ببینم چی میگه البته مطمئنم بی بی آدمی نیست وی این موقعیت در قید و بند این چیزا باشه

و اینکه خداکنه واممون دربیاد و بی بی اجازه بده پولو قرض بدیم بهشون تا زودتر عمل کنن

محتاج دعا بچه ها...

*****

پی نوشت 2:

با بی بی حرف زدم گفت انشالا واممون زودتر جوربشه بتونیم کمکش کنیم یا حتی شده طلاهاتو میفروشی کمکشون میکنی بعدا دوباره خودم واست میخرم

گفت این چه حرفیه که میگی پدرشوهرش نیاد ! کی مهمانی اومد خونمون و من گفتم چرا این اومد! الان موقع این حرفاست!!!

منم زنگ زدم به بانک مشکلمونو گفتم گفتم اگه میشه وام مارو سریعتر بدید گفت یه هفته دیگه زنگ بزن شاید شد یکاریش کنیم

من که این 2روز همش کارم گریه کردنه...

خدایا ...

نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 15:14 توسط نی نی| |

گوش شیطون کر ، چشم حسود کور (میگم چرا)! اگه خدا بخواد قرار گذاشتیم 5شنبه و جمعه بریم شمال

اینجوری دعا میکنم چون از وقتی که ازدواج کردیم هربار خواستیم بریم مسافرت برنامه به هم خورد یا جور نمیشد برعکس دوران عقد که هربار یه استان بودیم و افتادیم رو زبون!!!! 

به بی بی گفتم من حاضرم پول یارانه رو بدم باهاش بریم یه روز سفر، حالا هرجایی که میخوای رو انتخاب کن

من گفتم اصفهان، بی بی گفت دوره، بریم شمال

با عرض شرمندگی باید بگم اینمه سال ازخدا عمر گرفتم اما الان اولین باره میخوام برم شمال! تاحالا نرفتم واسه همین هیچ ذهنیتی ازش ندارم

حالا اگه جایی رو میشناسین که زیادم دور نباشه و جای باصفایی باشه لطف کنین و بهم پیشنهاد بدیدShark Island

اصن کرایه ش تا اونجا چقده؟

بودجه ی ما زیر 200 هستش! هتلاش شبی چنده؟ رسیدیم اونجا باید دنبال خونه بگردیم یا هتل؟ اصن هوا چطوره؟ 

آخه من هیچی نمیدونم 

 

 

********

پی نوشت :

بچه ها اصن بدجوری حالم گرفته و دمغم

هم اینکه واقعا حوصله ندارم بریم هم اینکه میگن شمال خیلی گرمه و خوش نمیگذره

فک نکنم بریم

شاید جمعه صب رفتیم قم

شاید اونجا دعام مستجاب بشه

ممنون از همه تون

نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 11:1 توسط نی نی| |

ازول گفت قدرت نمیتونه بیارتمون خیلی دیروقت از سر کار میادSmiley

گفت بیایم اونجا هم بچه ها وسایلو خراب میکنن هی دست میزننSmileys

خلاصه ما رفتیم اونجا

 

نشستیم داریم هندونه میخوریم، من آخرای قاچ هندونه رو دوسدارم که گاز بزنم

به بی بی میگم اینو نخوریا! من میخوام بخورمش

میگه باشه اینو که دیگه گاوا میخورن !!!! 

میگم بیتربیت ! جدیدا خیلی شوخیات با حیووناست!

میگه خو تو هم هی مسخرم میکنی میگی موهات شبیه گوسفندا شده!

میگم خب باشه من گوسفند باشم توگاو 

میگه بابا چه فرقی میکنه دوتاشون حیوونن !!!!!  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من :

 

 

من در قهر بسر میبردم و روی مبل طبق معمول وقتی که قهرم به پشت خوابیده  بودم

بی بی هم داشت هندونه میخورد

هندونش که تمام شد اومد منت کشی!!! 

در چه حالی؟

درحالی که آب هندونه از فکش میچکید و دستاشم تا زانو خیس هندونه ای بودن

بیشتر بهش میخورد هندونه هه اونو خورده باشه تا این هندونه خورده باشه!!!!

شروع کرد منت کشی با همون دهن خیس منو بوسیدن و بغل کردن ....Smiley

منم جییییغ جییییغ ، ول نمیکرد که ! 

هرچی جیغ زدم ولم کن بابا موچم کردی بیشتر ذوق میکرد و بدتر میکردHappy Dance

از زور حرص خوردن افتادن به خندیدن اینقد خندیدم از دستش که داشتم خفه میشدم

خوب که دست و دهنش تمیز شد ولم کرد رفت

همچین شوهری دارم من .....Whoop De Doo

نوشته شده در شنبه 31 خرداد1393ساعت 14:41 توسط نی نی| |

نمیدونم چه مناسبتی بود من به اکول پیام دادم بعد از من بی بی پیام داد در جواب بی بی گفت من الان جمکرانم

خلاصه با پیام فهموند که  قم هستن و ممکنه قدرت بره دنبالشون بیارشون کرج

بی بی هم نه گذاشت نه برداشت گفت اگه قدرت نیومد بگو خودم میام دنبالتون

من اینو که دیدم حرص خوردم !! یکی نیست بگه اولا بچه که نیست ! دو ساعت راهه از اونجا سوار شه اینجا برن جلوش

دوما قدرت (شوهر ازول) ماشین داره تو میخوای با چی بری بیاریشون اینجا آخه؟

کفری شدم اما سعی کردم جلو خودمو بگیرمو ناراحتیمو نشون ندم

بی بی رو صندلی آشپزخونه نشسته بودو منم رفتم رو اپن نشستم روبه روش خواستم باهاش حرف بزنم

به بی بی گفتم مگه اکول میترسه این مسیرو بیاد که حتما باید یکی اینهمه راهو بره و دوباره برش گردونه ؟ اینجوری هم خودش راحت نمیتونه سفر کنه هی باید منتظر باشه بقیه جابجاش کنن همه بقیه اذیت میششن اینهمه مسیرو برن و بیان!

گفت آره میدونم اما بابام از بچگی نمیذاشتشون تنهایی برن جایی واسه همین این عادت مونده روشون و ....

فرداش خواستم با بی بی حرف بزنم دوباره

بهش گفتم بی بی ؟ احساس میکنم یجوری رفتار میکنی که میخوای اشتباه نکرده ی دفعه پیشتو جبران کنی!

ما که کار اشتباهی نکردیم که حالا بخوایم جبران کنیم که هی مسج میدی کجایی کی میای بیا اینجا بیام بیارمت و ....

(دفعه ی پیش که اکول بی خبر اومد کرج من از قبلش بلیط داشتم واسه اهوازو مجبور شدم واسه کاری برم، اونم فک کرد چون نخواستم اون بیاد خونمون ول کردم رفتم و کلی ناراحتی درست کرده بود پیش مامان بی بی اینا)

گفتم ببین بی بی ! وقتی اینقد از خودت مایه میزاری هی مسج میدی و میخوای سرویس دهی کنه فردا اگه یبار نتونستی یا نشد اینکارارو بکنی فک میکنن داری کم میزاری یا داری بی احترامی میکنی

گفت حالا چرا ناراحتی؟ عیبی داره به خواهرم مسج بدم ببینم اومده یا نه؟ ناراحتیت از چیه؟

گفتم راستشو بهت بگم این چنوقت من همش درحال مسج دادن و زنگ زدن به اکول بودم اونروزم من قبل تو مسج بهش دادم اما دیدم به تو گفت یکم ناراحت شدم چون با اینهمه مایه گذاشتن از خودم کمی انتظارم ازش بالا رفته بود

الانم اگه بخواد بیاد به تو مسج بده یا زنگ بزنه بگه من از چشم تو میبینم! چون معمولا به خانم خونه زنگ میزنن و میگن میخوایم بیایم خونتون نه به آقا! حتی خودم که بچه بودم یادمه بااینکه با زنداییم (اون یکی) راحت نبودیم اما میخواستیم بریم خونشون به داییم میگفتیم گوشیو بده به زندایی و به اون میگفتیم که میخوایم بیایم خونتون

گفت خب چیکار کنم؟

گفتم آخه واسه چی تو همش خودتو میندازی وسط؟ همش میگی احترام بزاریم ناراحت نشه زشت نباشه ....

اصلا به من مهلت نمیدی؟ همش خودتو میندازی وسط رابطه ی من و خونوادت !

خونوادت تورو خییییلی دوسدارن و منتظر یه زنگ یا مسج از توان! وقتی من اینهمه دارم سعی میکنم رابطه مو باهاشون خوب کنم و در تلاشم ! تو با یه زنگ زدن یا مسج دادن بهشون تمام زحمتای منو به باد میدی!

میبینی که میام سمت تو بجای اینکه بیان طرف من !

همش خودتو قاطی میکنی! اصن خونواده ی من باید واسه تو باشه و خونواده ی تو واسه من

تو کاری به کار خونواده خودت نداشته باش

گفت بخدا دیگه نه مسج میدم زیاد نه اصلا زنگ میزنم! گفتم خیالت راحت به همون اندازه ی که تو زنگ نمیزنی من بهشون زنگ میزنم و رابطه دارم

من باید بتونم راه خودمو باز کنم نه تو ! اونارو بسپار به منو اینقد خودتو تو همه چی دخالت نده! بزار مجبور شن کاری باشه به من زنگ بزنن!

گفت تو راس میگی حق باتوه ! باشه هرچی تو بگی

خلاصه راضیش کردم اینقد در عرصه نباشه و یکم آروم بشینه!

بهش گفتم اگه تا فردا خبری نشد خودم بهش زنگ میزنم تو دیگه کاری نداشته باش

قرار شد اگه بیان فیلم عروسیو هم براشون بزارم اما بی بیگفت اگه نزاری بهتره چون حتی خودشونم قیافه ی خودشونو ببینن و یادشون بیاد ممکنه ناراحت بشن

چون توی فیلم عروسیمون مامان بی بی و اکول انگار اومدن عزاداری بسکه خودشونو ناراحت گرفتن، بخاطر همون جریانای عروسی و ...

اما اتفاقا من دوس داشتم فیلمو ببینن

گاهی آدما باید یادشون بیاد جایی بد بودن تا بفهمن باید روششونو عوض کنن چون اینجوری به چشم بقیه هم آدم جالبی نمیان

درهرصورت هرچی بود گذشت...

عصر قدرت به بی بی گفت میخوام برم دنبالشون قم اگه میتونی تو هم باهام بیا

بی بی هم زنگ زد از م پرسید که بره یا نه؟

منم گفتم کاش میشد منم میومدم زیارت اما الان که عجله ای شده برو و مواظب خودت باش

بی بی و قدرت اینمه راهو رفتن تا قم و اکول اینارو آوردن

به بی بی گفتم بیارشون مستقیم خونه ی ما که جور نشد...

دم راه بی بی برگشت خونه و اونا رفتن کرج

پس فرداش مسج دادم به اکول گفتم غذا میپزم با ازول بیاین اینجا

گفت نه داریم میریم !

زنگ زدم بهش گفت عمو گفته بیاین قم باید زودتر برگردیم !

گفتم وا! مگه میشه !شما که هنوز خونه ی ما نیومدین !!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اگه میدونی راهو بلد نیستین و وقت هم نیست خودم میام کرج دنبالتون اشکالی نداره !

گفت نه !!!! اینهمه راه بیای تا اینجا نه عزیزم !بزار ببینم چی میشه بهت خبر میدم!

خلاصه کمی منتظر موندم بعد از مدتی دوباره زنگ زدم گفت شرمندم نشد که بیایم خیلی دوس داشتیم بیایم اما عمو میگه با ماشینا بیاین که شب اینجا باشینو فردا برگردیم

گفتم وای! کاش ماشین داشتیم حداقل خودمون میومدیم دنبالتون که ببینیمتون

گفت مصطفی (همکار بی بی و شوهر خانم خود شیرین=زینب) داره میاد برسونتمون ترمینال دیگه دوسندارم کسی بخاطر ما اذیت شه مسیر دوره ممنون عزیزم

بقول بی بی از ناراحتیای ما بعضیا خیلی سعی کردن سو استفاده کنن و مارو بدتر نشون بدن و خودشیرینی کنن

مثلا دفه قبل که اکول اومد من نبودم، همین زینب با ماشین شوهرش برد کل کارای اکولو براش انجام دادو هی اینور اونورشون میکرد و تحویلشون میگرفت و ازونور اکول که تفاوتو میدید بیشتر از ما ناراحت میشد

آخه ماهم ماشین زیر پامون نبود که بخوایم ازین اداها دربیاریم و خوش خدمتی کنیم !

بقول بی بی زینب و مصطفی زندگیشونو ول میکنن میفتن دنبال کارای هرکی از خوزستان میاد که نشون بدن خیلی همه رو تحویل میکردن و احترام میزارن و ....

مثلا اکول نمیدونست که اگه مصطفی ازونور میبرشون میگردونشون ازینور کارگاهو ول کرده رو دوش بی بی تنهایی که خودش بره اون خوش خدمتی کنه

بعدشم منتشو سر ما میزارن مه مثلا خواهر بی بی رو بردن کاراشو انجام دادن و  بیبی  حق نداره گله کنه که چرا من و دست تنها تو کارگاه ول کردیو رفتی

خلاصه اینکه اکول رفت

با بی بی پای تلویزیون بودیم دیدم اکول زنگ زد بهم گفت خواستم بگم سوار شدیم داریم میریم انشالا دفعه ی بعد میایم پیشتون ازطرف من با بی بی خدافظی کن بگو ببخشید نیومدیم و ...

وقتی قطع کردم لبخند پیروزمندانه ای زدم از تماس اکول به من و خبر ندادن به بی بی

همینکه حرفای من به بی بی براش درست درومده بود واسه من کافی بود

اما تنهایی حوصلمون سر رفته بود فردا پس فرداش خواستم زنگ بزنم به ازول بگم اونا بیان، جالب بود که بی بی گفت نگی چارشنبه بیان من از سر کار میام خستم اگه دوسداری بگو 5شنبه بیان

گفتم بابا غریبه که نیستن!

گفت نه حوصله ندارم

من :  !!!!

اولین بار بود میدیدم بی بی درباره خونوادش اینجوری میگه بنظرم اینم از اثرات این بود که میبینیه من خودم خواهان رابطه با خونوادشم و مشکلی نیست!

زنگ زدم به ازول گفتم اکول خو رفت ! حداقل تو پاشو با بچه ها بیا اینجا

اونم گفت با شوهرم حرف میزنم ببینم میارمون یا نه اما اگه نشد شما بیاین

حالا آخر هفته منتظریم ببینیم میان یا نه

یه نتیجه ی اخلاقی واسه ی تازه عروسا:

هیچوقت فک نکنین میتونین با قلدری و زبون تیز زندگیو به دست بگیرین و شوهرتونو مطیع حرف خودتون کنین

شاید مطیع کلمه ی بجایی نباشه اما کلمه ی بهتری به ذهنم نرسید، منظور همونه که حرفتون واسش حجت باشه

خلاصه اونجوری به هی جای مثبتی نخواهید رسید!

تنها کاری که میتونه به حرف شما قدرت و ارزش بده در برابر همسرتون اینه که فقط "زن" باشید!

همین کافیه!

یه زن میتونه با آرامشش با زبون نرم و حتی چربش با سیاستای زنونش کاری کنه همسرش به حرفاش و خواسته هاش نه نگه

ای کاش من زودتر به این نتیجه میرسیدم....

نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 13:32 توسط نی نی| |

شب رفتم از مامان بزرگم خدافظی کردم و کمی بخاطر رفتار اونروز خالم بهش غر زدمو جریانو براش گفتم

خلاصه اینکه تو دلم گفتم بزار این رفتنی با ناراحتی نرم رفتم اتاق خالم داشت واسه امتحاناش درس میخوند

گفتم دارم میرم اول فک کرد دارم مسخره میکنم ! بعد که جدی بهش گفتم که بلیط هواپیما گرفتم گیر داد که باید بقیه پولشو ازم بگیری من خواستم که برات بخرم، گفتم نه دیگه خودم خریدم نمیخوام

این سری هم باز برام یه مقدار خرید کرده بود دوسنداشتم بیشتر ازین هم خرج کنه واسه من و هم منتی بشه بعدا البته تاحالا که منت نذاشته اما خب بهتره آدم بیش از حد هم خودشو ...نکنه !!! 

همون روزای اول گفت میخوام طلا بخرم باهام بیا رفتیمو یه پلاک قلب کج با یه زنجیر انتخاب کردم خریدشون بعدم یه گوشواره انتخاب کردم اول میگفتن زشتن گفتم باشه تا گرفتم به گوشم دید تو گوش قشنگن نفهمیدم چجوری از دستم قاپیدو حسابشون کرد!

واسه منم یه جفت کفش خرید و یه سرویس طرف ازینا که میزاری تو یخچال بقیه غذارو میزاری توش(اسمشو یادم رفت !!!!)

خلاصه اینکه کلی خرج رو دست همه انداختم مامان بزرگمم بهم پول داد به یه پفک گننننده که گفتم خدایا من اینو چجوری جا بدم ببرم! آخه با کیف کوله پشتیم رفته بودمو بسکه وسیله بهم داده بودن مجبور شدم لباسام گذاشتم تو کیسه مشکی ! مثه بدبخت بیچاره ها ! وسایلو گذاشتم تو کوله پشتی و یه کیف شونی هم که پر ! 

اونروزم یه پفک بزرگ برام خریده بود اونو بزور جا دادم تو وسایلا که ببرم واسه بی بی!

این چنوقت اونجا پفک بارون شدم !

پریمانم برام یه شیشه ترشی آورده بود

ماماهم که چندکیلو گِمنه (بلغور گندم) و عسل و گردو شکن و برگ انگورو ...خریده بود میگفت باید ببریشون! خودمم کمی خرید کرده بودم

ینی کوله پشتیو نمیتونستم چندثانیه هم نگه دارم بسکه سنگین بود!!!

زنگ زدم فرودگاه گفت 2ساعت تاخیر داره عزا گرفتم ....

رضا هم اومده بود اونجا گفت منم باهاتون میام تا فرودگاه

خاله زهرا خواست برسونم گفتم دیروقت میشه واسه تو اذیت میش با ماشین حسن میریم

بزور این 2ساعتم گذشت و منو مامانو رضا و کیا با ماشین حسن رفتیم فرودگاه

رضا بنده خدا وسایلا منو میگرفت هی اینور اونور میکرد

گفتن این کیسه رو(لباسام) نمیشه همینجوری بزاریم تو بار باید بری بدی کارتون بگیرن

رفتم کارتون بگیرم گفت 6تمن میشه

گفتم چی؟!!!!! همین کارتون فسقلی 6تمن؟! نمیخوام (خودم بودم و 10هزار تمن پول تو جیبم که باید منو میرسوند تا تهران، بدجور پول کم آورده بودم!)

خلاصه کوله رو گذاشتم تو بارو با کیسه زباله گفتم یا علی رفتم سوار شدم!!!!

نیم ساعت دیگه هم تاخیر داشت ینی ساعت 2و ربع شب من تازه حرکت کردم!

با یه خانمی دوست شدم و گفتیم پیش هم بشینیم

اول جدا بودیم منو گذاشتن قسمت فرست کلاس!!! دیدم یه آقایی اومد فِرتی نشست جفتم!!! منم به مهماندار گفتم من میخوام برم پیش اون خانمه بشینم اگه ممکنه

جای منو عوض کرد و ...

ساعت 3و خورده ای رسیدم تهرانو بی بی اومده بود جلومSmiley

سریع وسایلو برداشتیمو تا ساعت 4 رسیدیم خونه

تا وسایل خوراکیو باز کردم گذاشتم تو یخچال و ... ساعت 5 شد دیگه خوابیدیم

خواب چیه؟ بیهوش شدیم ! بیهوش چیه؟ مردیم!!! 

من که تمیز تا 4عصر فرداش بیهوش بودم بی بی بنده خدا صب ساعت 8 رفت سر کار مثل اینکه اونجا هی چرت میزده!

جریان وام من هم یه یک هفته ای طول کشید تا کی جعل سند کنه خخخخخ بعد که رفت بدش به بانک مثه اینکه رییس بانک نبوده گیر بده اینم همون اصلیه رو داده

گفت خدا کنه فقط رییسه نبینه و گیر نده دوباره

خلاصه اینکه اینم از وضعیت زندگی ما !

چندروز بعد اومدنم اکول اومد قم خونه ی خواهر شوهرش (با پدر شوهرش اینا) خواهر شوهرش= دختر عمه ی من

از بار قبلی که اومده بود وهمزمان شده بود با رفتن من به اهوازو بعدشم ناراحتی درست شده بود، خاطره ی بدی مونده بود 

نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت 17:1 توسط نی نی| |

از اونجا برگشتیم خونه و بازم من رفتم دنبال کارای میکس فیلم و تحویلش گرفتم قرار بود عکسارو هم تحویل بدن گفت عکسا پاک شدن باید بری از اول بیاریشکلک های شباهنگShabahangtitle=

منم دیگه قاطی کردمو گفتم باشه پول آژانسمو بدین میرمو میارم

دیگه از دست بدقولیاشون از عروسی تا الان خسته شدم کارشون خیلی خوبه اما بدون برنامه ریزی دقیق و بی نظمن! 

یکم باهاش بحث کردم البته آروم! گشت و عکسارو پیدا کرد گفت نصفشون رفتن واسه چاپ و نصفشون جاموندن، برو بعد بیا تحویلشون بگیر

دیگه کفرمو درآورده بودن

از یه طرف کارای وام از یه طرف میکس فیلم از طرفی دنبال ضامن گشتن و رو زدن به ملت و از طرفیم این عکسا و از همه مهمتر هرروز غر زدن بی یی که دیگه از تنهایی دارم دیوونه میشم کی برمیگرد و زود بیا و تحمل ندارمو ....

منم که 2هفته بود اونجا مونده بودم و بی بی دیوونم کرده بود از بابت ضمانت کیا که خیالم راحت شد رفتم پیش خالم که بلیط اینترنتی قطار بگیرم دیدم  تا یک هفته همه قطارا پرُن!

انگار یه لیوان آب یخ ریخته بودن رو سرم بعد از 2هفته!

خاله گفت میخوای واست بلیط هواپیما بگیرم؟ گفتم بابا پول ندارم با قطار برگردم تو میگی هواپیما!

گفت خب من بقیه شو میدم

زنگ زدو گفت واسه فردا ساعت 11و 45 دقه شب و پس فردا ساعت 7 صب

بهش گفتم بگو 2دقه دیگه بهت خبر میدیم تا با بی بی هماهنگ کنم ببینم کدومو میتونه بیاد دنبالم

خالم کمی ناراحت شد البته نابه جا!

که چرا من همون موقع نگفتم با کدوم پرواز چون آشناشون میخواست رزرو کنه و یکم بحثمون شدو (یکم بیشتز از یکم) چون من میگفتم ما که داریم اینهمه پول میدیدم و دوتاشونم زمن درستی نیستن !هیچ اشکالی نداره مشورت کنم و 2دقیقه دیگه بهشون زنگ بزنیم ! کار زشتی نکردیم!

اما خاله یکم حساسه و گفت من جلوی اون خانم شرمنده شدم و ....شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خلاصه سعی کردم به اعصاب خودم مسلط باشمو جیغ و واقای خاله منو مجبور به تند رف زدن یا بالا رفتن صدام نکنه

چون واقعا بدجوری باهام دعوا کردو جروبحثمون شد

منم پاشدم وسایلمو برداشتمو درحالی که هنوز داشت چیز بهم میگفت در اتاقو بستمو اومدم بیرون

توی کوچه اشک تو چشمام بود چون بعد اینهمه که از بی بی دور بودم و اینجا برای وام و فیلم و عکس و ضامن و .... بهم سخت گذشته بود دیگه دلم تحمل اینکه کسی اینجوری باهام برخورد کنه رو نداشتم

وسطای خیابون بودم که صدای مامان بزرگم اومد هی صدام میکرد! اما برنگشتم 

چون کافی بود برمیگشتم عقبو مامان بزرگم بگه چته دخترم!؟ من همونجا تو خیابون میزدم زیر گریه

رفتم خونه ماما هم خونه نبود

دلم داشت میترکید

این چنوقت اونجا ازبس دلم برای بی بی تنگ شده بود بسکه همش باهم تنهاییم دیگه دوریشو نمیتونم تحمل کنم، چندبار زدم زیر گریه

یکی این بار بود به بهونه ی خاله

یه بار هم دلم پر شده بود الکی با مامانم بحث کردم بعد رفتم نشستم زیر دوش حمام و تا تونستم گریه کردم دلمو خالی کردم

دیگه تنهایی نمیتونم جایی باشم بدون بی بیSmiley

خلاصه دلم داشت میترکید

زنگ زدم به رضا پسر داییم اومد دنبالم و بردم خونشون

یکم با دایی و زندایی حرف زدم و شوخی کردیم تا آروم شدم

خالم مسج داد نمیخوای بیای فیلم عروسیتو بزاری؟

منم جواب دادم : دارم فیلم میبینمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

گفت پس نمیای؟

دیگه جوابشو ندادم...

فرداش با پریسا جایی قرار گذاشتم و با پولی که از ماما قرض گرفته بودم رفتم همون بلیط هواپیما ساعا 11.45 دقه رو گرفتم و بعدم رفتم عکسامونو تحویل گرفتم و ازونجا هم رفتم بانک یه سری بزنم ببینم جریان وامم چی شد که ماما زنگ زد کیا میگه بیا بانک دارم گواهیو میارم

مدارک باهام نبودن مجبور شدم برگردم خونه مداروکو بردارم دوباره برم بانک که فهمیدم رییس بانک به یه کلمه توی گواهی کیا گیر داده و میگه باید ببری عوضش کنی!

هرچیم باهاش بحث کردیم قوبل نمیکرد

منم شب پرواز داشتم و اینجوری کارم نصفه کاره مونده بود

خدایا من فکر میکردم امروز همه چی درست میشه و من برمیگردم با خیال رااااحت! اما حالا یه گره افتاده بود تو کار

کیا گفت شرکت فقط همینجوری گواهی میدی اینا از پیش نوشته شدن! نمیاد که واسه من متنشو عوض کنه!

خلاصه گفت میرم ببینم چیکار میتونم بکنم

منم آویزون و ناامید برگشتم خونه

مامان بی بی زنگ زدو گفت من تازه از اکول فهمیدم اینجایی! اگه دوسداری بیای پیشمون احسانو بفرستم که با ماشین بیارتت اینجا؟ (1.داداش کوچیکه ی بی بی 2.تازه ماشین خریدن 3.یه شهر دیگه ن)

گفتم دستت دردنکنه زنگ زدی اما امروز بلیط دارم باید برگردم ممنون

نمیدونستم چیکار کنم با اینمه برنامه ی به هم ریخته

کیا ظهر اومد و بهم گفت خیالت راحت هرجوری باشه درستش میکنم تو راحت برو پیش شوهرت

گفت حتی اگه شده با فتوشاپ درستش کنم پرینت رنگی بگیرم بدم بهشون اما درستش میکنم! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدگفتم تروخدا خودتو نندازی تو مخمصه بخاطر من !شکلک های شباهنگShabahang

اون میگفت خیالت راحت اما من بعد از 2هفته دوندگی واقعا خیالم راحت نبود!

پریمان اینا هم اومدن اونجا چون حسن فرداش عمل جراحی داشت و باید رگای پاش که گرفته بودن بالن میزد

توی 14روزی که اونجا بودم فقط همون 2روزی که رفتم خونه ی پریمان تونستم به خونوادم برسم و کنارشون خوش بگذرونم بحدی درگیر کارا بودم که حتی از اونجا بودن نتونستم لذت ببرم!

روز آخری همه دور هم جمع شدن اما استرس ضامنو درست نشدن وامو پرواز دیروقت من و چطور بی بی بیاد نبال من نمیذاشت آرامش داشته باشم

از سروصدا و شوخی و خنده و مسخره بازیای خونوادم خوشحال که نمیشدم برعکس عصبی هم میشدم

اونا دور هم داشتن صفا میکردن و من اونقد درگیری ذهنی داشتم فقط میخواستم که زودتر همه چی تموم شهشکلک های شباهنگShabahang

نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 14:40 توسط نی نی| |

توی قطار که ایندفعه 6تخته بود من بودم با 6تا خانم دیگه

البته یکیشون طرفای اراک سوار شد

تا نصف شب دور هم حرف زدیم از همه چیز

چنتا دستور پخت غذا گرفتم از بزرگترین خانمه

یکی شون بچه ی خواهرشو با خودش آورده بود بدون اینکه براش بلیط بگیره فک میکرد براش جا پیدا بشه

و اینگونه بود که ما 7نفر در یک کوپهی 6نفره بودیم!!!

یکی شون داشت جریان زندگیشو تعریف میکرد گفت شوهرم رفته استرالیا داره کار میکنه حدود 1سال و 7ماهه همدیگه رو ندیدیم

اقامت که بگیره میاد دنبال من زرفای عید نوروز و منو با خودش میبره و ازونجا میریم کانادا بخاطر درس من

همه مون جییییغ ! که تو حدود 2ساله شوهرتو ندیدی!!! مگه میشه !

من یکی که بی بی صبح میره سر کار تا ظهر که بیاد اذیت میشم !!!!

خلاصه ساعت 5 این حدودای صبح رسیدم و گفتم کسی نیاد دنبالم چون مامانم خونه پریسا اینا بود

زنگ زدم آژانس پیش خونمون که اشتراک داشتیم ماشین فرستاد دنبالم و رفتم خونه ی مامان بزرگم اینا که توی کوچه ی خودمون هستن

مامان بزرگم رختخواب واسم پهن کرد جفت خودشو تا وقتی هوا روشن شد یه 2ساعتی باهم از همه جا حرف زدیم 

بعدش که صبح شد دیدم یه پفک بالا سرمه! با یه نامه!

نامه رو مامان بزرگم برام گذاشته بود که دردت بجونم مجبور شدم برم تا جایی و بیام یوقت ازم ناراحت نشی بیدار شی ببینی کسی نیست! اول فک کردم پفکو هم مامان بزرگ گذاشته بعد فهمیدم که رضا پسرداییم اومده دیده من اونجا خوابم آروم پفکو گذاشته بالا سرمو رفته

ای جانم الاهی ! از دل خیلی مهربونه اما از زبون نه بدتر از خودم گاز میگیره!

البته ما کلا خانوادگی اینجوری هستیم! نمیتونیم زبونی به هم اظهار محبت کنیم اما از دل محبتمون زیاده نسبت به هم....=

ماما اومدو رفتم پیشش

روز اولی که رسیدم 3شنبه بودو تعطیل رسمی بود نمیشد برم بانک پس افتاد واسه فرداش

فردا صبحش رفتم دنبال کارای واممو بهم گفت برو ضامنتاتو پیدا کنو مداروکشونو بیار

من میخواستم دوتا وام بگیرم

هر وام 5تمنیه، یکی به اسم خودم و یکی هم بحساب ماما

ازونطرف هم فیلم خام عروسیو بردم آتلیه عروسیمون که واسم میکس کنه و کنه عکسای از بعد عروسیمونو چاپ کنه

قبل از اومدن بهش گفتم که دارم میام چون فیلمم پیش خودشون بود از عید قرار بود میکس کنه

گفت باشه 4 5روزه بهت میدمش حالا که میرم میگه سیستممون خرابه و هنوز درستش نکردیم!! بعد 2ماه کلی حرص خوردم از دستشون

از طرفیم دوستمو بعد از چندین ماه میدیدم گاهی اون میومد با من دنبال کارای وام و گاهی من با اون میرفتم بیرون واسه کارای بیمه ش

هوا هم ناجوانمردانه گرم! 47 درجه با رطوبت 90 درصد باعث میشه وقتی زیر آفتاب وایسادی حس کنی مغزت داره ذوب میشه و جلو چشمات سیاهی میره!

یه شب هم دایی محمدو زندایی اومدن پیشم که ببیننم و یه پفک بازم آوردن واسم و یه بسته بستنی

داییم از بچگیم خیلی دوسم داشت زنداییمم که مهربون

خاله بزرگمم چندبار تا اونجا بودم اومد بهم سر زدو رفت اما من واقعا وقت نمیکردم برم خونشونو بهشون سربزنم

 ماما تونست از جایی که بیمه میگرفت برای من گواهی بگیره و ضامن من بشه اما من نتونستم با جواز کسبم ضامن ماما بشم چون رییس بانکه ضربدری قبول نمیکرد

 به خالم گفتم و گفت نه دیگه بهم گواهی کسر حقوق نمیدن

 به داییم گفتم و اونم بازنشسته بودو بنده خدا اینهمه باهم رفتیم بگیره واسم گفتن فقط میتونی ضامن خونواده ی درجه یکت بشی و اونم نتونست ضامن من بشه

 دوس نداشتم بعد جرین پول قرض دادن برم و به کیا روز بزنم

اما خود پریسا اومد بهم گفت اگه ضامن میخوای بگو کیا بیاد ضامنت بشه

 منم دیگه از مجبوری گفتم باشه

 این جریانایی که دارم میگم همه توی 2هفته اتفاق افتادن و کش اومدن و کش اومدن اما من دارم مختصر تعریف میکنم

 ازونور رفتم بعد از یک هفته تازه فیلممو نگاه کردم که نطر بدم خوبه یانه

 چنتا مشکل داشت که باید درستش میکردن

 عکسارو هم دادم واسم چاپ کنن

 اون 4شنبه و 5شنبه ای که تعطیل بود رفتم شهر خواهرم اینا همون شهری که اکول و الی هم اونجا بودن

 یه 2روزی پیش خواهرم موندمو گفتم اگه بشه برم یه سری هم به اکول اینا بزنم شاید بابی بشه برای بهتر شدن رابطه ها

 ازطرفی نمیخواستم مامارو بلند کنم ببرم خونه ی اکول بعد از جریان ناراحتی ها چون زن بزرگیه و بنظر خودم جالب نبود اون پاشه بره خونه ی اکول و از طرفیم روم نبود به حسن بگم اینهمه راه منو برسونه چون خونشون یه 45 دقه یا 1ساعتی دور بود و اینکه توی اون گرمای وحشتناک هم نمیتونستم برم با ترمینال برم چون جز شهرمای اطراف محسوب میشد و رفتن بهش راحت نبود

 به اکول مسج دادم که دوسدارم بیام پیشت بهت سربزنم اما اومدن تا اونجا کمی واسم سخته چون مسافت دوره حالا اگه شد انشالا میام سرمیزنم (گفتم حداقل بدونه قصد رفتن داشتم)

 دیدم جواب نداد، به الی هم مسج دادم چون سالنش نزدیکتر بود گفتم برم پیشش سالن ، یه مقدار هم وسیله از سالن خودم مونده بود مثه رنگ و پودر دکلره و ... برده بودم براش اگه بدردش میخوره استفاده کنه

 اونم جواب نداد

 به بی بی گفتم جواب نمیدن

گفت بخاطر اینکه بددل نشی یه زنگ به اکول بزن، د.سنداشتم اما بخاطر بی بی گفتم چشم

زنگ زدم و اکول جواب داد گفت ببخشید ختم کسی بودم تازه رسیدم خونه شارژم نداشتم کی اومدی و خوش اومدیو .... ازین حرفا

گفتم اومدن تا اونجا واسم سخته وگرنه میخواستم بیام پیشت

گفت عیبی نداره اگه تونستی بیای که قدمت رو چشمامون ، خوشحال میشیم اگه نشد هم اشکال نداره خودتو اذیت نکن

الی هم مسج داد که من خونه ی مامانم اینا هستم

وسایلو گذاشتم پیش پریمان و گفتم اکول بعدا ببرشون بده به الی

ازونجا برگشتیم خونه و ....

نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 15:49 توسط نی نی| |

سلام به همه ی دوستــــــــــــــــــام

ببخشید که خیلی طولانی شد و نگران شدید

از کامنتاتون خیییییییییییلی ممنون

میام و واستون مینویسم جریاناروComputer

اگه اجازه بدین کامنتاتونم با حوصله جواب بدم

دوستتون دارمHappy Dance

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 11:16 توسط نی نی|

این چنروزه که بی بی گوشی دار شده بود نه اینکه برنامه های واتس آپ و وایبرو تانگوو.... براش تازگی داشت و میتونست با دوستاشو خونوادش چت کنه همش دور اونا بود

ینی ظهر میومد واسه نهار با وایمکس میرفت چت میکردو حسابشو چک میکرد

عصر میومد دوباره وصل میشد هر چند دقه یبار هم براش پیغام میدادن و دور هم جمع میشدن و دیگه از 8 9 به بعد با بچه ها هی حرف میزدن و میخندیدن و عکس میزاشتن

اصل قضیه که آدم بتونه با کسایی که ازش دورن رابطه داشته باشه مشکلی نداره

مشکل از وقتی شروع میشه که دیگه زیاده روی بشه

این چنروز تا میومدیم یکم کنار هم بشینیم صدای گوشیش میومدو بی بی میرفت تا مدتی سرگرم چت کردن میشد

انگار هوو پیدا کررده بودم

بی بی از عصر که میومد خونه تا قبل خواب همش 5 ساعت با منه که معمولا نصفش برای غذا خوردن استراحت و فیلم دیدن و کارای شخصیش میره و نصفشو میذاشت واسه من و حرف میزدیم و شوخ یو خنده و محبت به همدیگه

ان چنروزا وقت من نصف شده بودو احساس میکردم با هر بار صدای گوشیش که انگار دوستاشو فامیلا همینجا وسط زندگی ما پلاسن! انگار همش پیش ما بودن! انگار حریم خصوصی مون ازبین رفته بود

هرچیم اعتراض میکردم نتیجه ای نداشت

تا دیروز

دیروز برای رفتنم بلیط گرفتم، واسه فردا ظهر که برم و کارای وامو انجام بدم و تمام که شد برگردم

(راستی وام مامانم جور نشد سود 30درصد داشت منم گفتم نمیخوام)

کمی هم آهنگ گذاشتم میخواستم واسه فیلم عروسیمون که درحال میکسه آهنگ انتخاب کنم

هی من آهنگ میذاشتم و بی بی میرقصید و از هرکدوم خوشش میومد میگفت اینم بزار رو فیلم

کلی خندیدیدمو مسخره بازیای بی بی در حال رقصیدن

بعد ازون صدای گوشی بی بی و دیگه بی بی بی وقفه همش درحال چت کردن

احساس تنهایی شدید میکردم درحالی که بی بی کنارم نشسته بود

مثلا میخواست باهام حرف بزنه اما سرش تو گوشی بود  و هی میگفت خب؟  ینی بگو حواسم هست

کدوم خانمی میتونه اینجوری با شوهرش حرف بزنه!

دیگه خسته شدمو ساعت 11 رفتم که بخوابم شاید بی بی دست از چت کردن برداره

من خودمو زدم به خواب تا نزدیک 12 بی بی سرش تو گوشی هی مینوشت

یاد خودم میفتادم که قبلا بی بی از سر کار میومد خسته گرسنه من غذا درست نکرده بودم و همش پای نی نی سایت درحال چت کردن بودم

حتی وقتی میومد درو روش باز میکردم و بدو برمیگشتم تا ساعت ها پای لب تاب پت میکردم با دوستام و کلا زندگیمو یه مدت اینجوری میگذروندم

بعد به خودم اومدم و سعی کردم وقتی بی بی کنارمه دیگه اینکارو نکنم ، تونستم! اما حقیقتش این بود که وقتی که مدت زیادی توی خونه تنها بودم تمـــــــــــــــــــام مدت توی سایت در حال چت کردن بودم

همیشه هم از بی کاری و حوصله سر رفتنم مینالیدم

چون کشش سایت بهم اجازه نمیداد اوقات بیکاریمو جای دیگه ای بگذرونم!

نه کلاسی نه بیرون نه خریدی ! هیچی!

وقتی بی بی میومد خونه من همش از تنهاییو تو خونه بودن مینالیدم بجای اینکه کاری کنم خستگی کار از تنش دربره

با اینکه هروزو هررزو بی بی سر این مسئله باهام حرف میزد غر میزد قهر میکرد گاه یدعوا میکرد که تروخدا پاشو از خونه برو بیرون برو بگرد قدم بزن خرید کن برو کلاس یا هرجا که دوسداری

منم تو خونه پای لب تاب از جام جُم نمیخوردم!

وقتی بهش فکر میکنم ماه ها بی بیمیومد خونه تا کنار من باشه و من جفتش سرم توی لب تاب بودو در حال چت کردن بودم از خودم بدم میاد

چقدر در حقش کوتاهی کردم خدایا....

الان اینبار نوبت من بود تا با این اخلاق اونم در حد 4 5 روز به نهایت تنهایی برسم!

خسته شدم کلافه شدم احساس میکردم دارم همسرمو از دست میدم ذوقی برای حرف زدن با من نداشت دیگه!

من توی همین 4 5 6 روز تنهاتر از قبل شدم

دیگه ذوق نداشتم عصر بشه بی بی بیاد خونه کنارم باشه

به خودم لعنت میدادم که چرا گوشی گرفتم واسش و دعا میکردم بسوزه و پولش حروم شه، اما شوهرم برگرده پیش من و حواسش پیش من باشه!

واقعا اذیت شدم که دارم اینقد دربارش مینوسم! شاید یک هفته مدت کمی باشه اما دور شدن همسر و به چشم دیدنش و نتونستن کاری کردن واقعا داشت روانیم میکرد!

توی رختخواب بودم دیدم بی بی بیخیال نمیشه برخلاف نظرم که نباید زنوشوهر تحت هرشرایطی جاشونو دوتا کنن ، رفتم و توی اون اتاق تنها خوابیدم

راستش فکر میکردم میاد سراغم

اما تا نزدیک 1شب حواسم بود پای واتساپ بود

خدامیدونه چقد بدون گریه کردن اشکام ریخت پایین و چقد سخت ذهن مغشوشمو آروم کردمو سعی کردم تنها بخوابم

توی رختخواب با خودم عهد بستم که دیگه ازین ببعد بجای روزی 4 5 ساعت نهایت روزی 1ساعت بیام نت و پست بزارم

تحت هر شرایطی بیشتر نشه

اگه نیومدم، نیومدم

اما بیشتر 1 ساعت نشه

اینم میدونم که ممکنه توی این 1ساعت فقط بتونم روزانه هامو بنویسم و حتی وقت نشه شاید دیگه شکلک بزارم یا ازینی که میام به دوستام سرمیزنمم کمتر بشه

یا نتونم برم سایت و با دوستام حرف بزنیم

اما زندگیم....

دیگه دوسندارم رنجیو که من توی این یک هفته تحمل کردم به بی بی وارد کنم

2سال از زندگیم واقعا بیهوده گذشت

پای لب تاب

امیدوارم وقتی برمیگردم هنوز به این عهدی که با خودم بستم پای بند بمونم

وقتی برگشتم تصمیم دارم کلاس یوگایی که مشاورم بهم اجبار کرده بودو حتما برم

انشالا بتونم ازین وضع تاسف بار دربیام

امروز که بیدار شدم تمام خونه رو تمیز کردم کمی بخودم رسیدم تا ظهر شد که بی بی اومد

غذاشو گذاشتمو خودم نخوردم

رفتم توی اتاق تا وقتی که غذاشو خورد و خواست بره

بدون خداحافظی رفت

دلم داشت میترکید

دوست داشتم همین امروز با اتوبوسا برم اهواز

به بی بیمسج دادم و گفتم میشه امروز با اتوبوسا برم؟

گفت نه خطرناکه این چنوقت همش آتیش میگیرن نمیشه بری

گفت چرا تصمیمت عوض شد؟

گفتم زودتر برم بهتره

:داری از من فرار میکنی؟

:آره

:خانمم من اشتباه کردم زیاده روی کردم اینچنوقت چون برام تازگی داشت کم گذاشتم اما تو زود از کوره در رفتی نباید زود قهر کنی ای کاش درست دربارش حرف میزدیم تو هم خیلی وقتا پای نی نی سای بودیو منو تنها میذاشتی اخه

:منم تصمیم گرفتم ازین ببعد تا اونجایی که میشه کمش کنم تا رنجیو که من کشیدم تو دیگه نکشی

:فدات بشم منم دیگه نمیرم زندگی شیرینمون مهمتره

:نمیگم اصلا نرو ! اما هر شب تمام وقتتو بزاری واسه اونا ، مگه من کیو غیر از تو اینجا دارم که دلم خوش باشه کنارش باشم

:میشه منو ببخشی؟ ببخش از بزرگانه....بانوی بزرگوار من

 

و این شد که دوتامون یه تصمیم درست واسه این مشکل گرفتیم

الانم میدونم برم گاهی بازم میشینه پاش

من با اصل موضوع هیچ مشکلی ندارم

تا وقتی که بش از حد نشه و باعث دور شدنمون از هم نشه

دلم واقعا براش تنگ شده بود

واسه همون مردی که از کار میومد خسته و کوفته و هلاک از گرما روی مبل مینشست و میگفت خانمم بیاد بغلم کنه تا خستگیم در بره ....

این آخرین پست من قبل رفتن خواهد بود

برام دعا کنید ...

نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393ساعت 16:43 توسط نی نی| |

این روزها در تب و تاب خونه هستیم

صابخونه هم گذاشتمون تو خماری که شاید بهتون رهن کامل بدم، هنوزم جواب قطعی نداده

دیشب ماما زنگ زد و گفت از طرف فنی حرفه ای میخوان بهم یه وام بدن اگه بدن تو میخوایش ؟

منم که امکان نداره جواب منفی بدم گفتم شرایطشو برام بپرس اگه بدون سوده آره

خلاصه اینکه احتمالا توی این چندروزه برم اهواز و کارای وام خودمو درست کنم و این یکی وام ماما اگه جور شد...

انشالا که خیر باشه و ایندفعه با دست پر برگردم

دیروز هم پاشدم و با برگ انگورایی که از خونه ی ازول چیده بودیم دلمه ی برگ مو درست کردم

خیلی خوشمزه شده بود چون برگاش ظریف و تازه بودن و نرم شده بودن

به مامانم مسج دادم گفتم خوب شدن جات خالی

در نهااااایت تعجب مامانم بهم مسج داد و گفت : نوش جان تو ازونایی هستی که دس به هر غذایی میزنن خوشمزه میشه

منم شوکـــــــــــــــه شدم title=چون مامانم به هیـــــــچ وجه اهل زبون بازیو تعریف کردنو ناز کردن ما دختراش نیست!اونم درحالت جدی!

ینی بحدی شگفت زده شدم ازین مسجش که به بی بی میگفتم فک کنم اولین باره تو عمرم ماما اینجوری رک ازم تعریف کرده خداییش کلی ذوق کردم! شاید بنظرتون بی مزه بیاد اما در شرایط رابطه ی من با مامانم این یه قدم فوق العاده بود!

منم بهش مسج دادم نوشتم : مرسی چون سعی میکنم غذاهام مزه شون مثه مال تو بشه ...

خلاصه اینم از این.....Yah

امروز همسایه جفتی مون بازم دعواشون شد

چندروزی نبودن و الان تا درو واکردن رفت تو چنان صدای پایی میومد که گرومپ گرومپ میکرد انگار باهم درگیر شده بودن

بعد چنان صدای وحشتناکی اومد انگار بلندش کرد و کوبیدش زمین ! زمین زیر پهام لرزید

صدای خورد شدن وسایل میومد و جیغ زدن زنه و فوش دادنش

البته چون فارسی حرف نمیزد نمیفهمیدم چی میگه

اما خب گریه میکرد و بلند بلند یه کلماتیو تکرار میکرد

دوباهر هی صدای و پا و جیغ و گریه....

اول صبحی خیلی استرس گرفتم ینی قشنگ تپش قلبمو حس میکردم همیشه از دعواهای زنوشوهر وحشت داشتم

خیلی خیلی ترسیدم توی دلم چنتا صلوات فرستادم که آروم شن و خداروشکر آورم شدن اما صدای گریه های زنه قطع نمیشد

خیلی بده روزتو اینجوری شروع کنی....

دیروزم این دختر برادر صابخونه که طبقه بالای مان شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن برای اولین بار

همون که پارسال عروسیشو همینجا تو ساختمون گرفتن

هی گریه میکرد و توی گریه یه چیزایی میگفت

صداش بحدی بلند بود که از طبقه 4 به طبقه دوم که خونه مامانش ایناست رفت و صدای پاشون گرومپ گرومپ اومد که 3 4 نفر دویدن بالا

ینی خواب بودیم و دیروزم منو بی بی با صدای دعوای اونا بیدار شدیم و روز جمعه مونو شروع کردیم

بعدم صدای دعوای چند نفر میومد یه رد به مادر دختره میگفت تو به این چی یاد دادی به من میگه تو غلط میکنی!

و چندبار هی این جملشو تکرار میکرد

هی صدای گریه و دعوا میومد 

یه تعداد هی میدویدن بالا هی پایین انگار مهمانم داشتن

بعد یهو صدای مامانش بلند شد که با مشت میکوبید تو در و میگفت اصن خوب کرد گفت

و دوباره همه با سروصدا اومدن رفتن پایین

اینجا من داشتم به یه نکته ای فکر میکردم اینکه اصلا خوب نیست دختر و پسر کنار خونواده پسر یا دختر زندگی کنن

اوایل زندگی خیلی بیشتر بحث بوجود میاد تا دونفر بتونن باهمسازگار بشن

دعوا گریه قهر !

زنو شوهرن دیگه! الان جنگ جهانی میشه فردا همه چی عادیه! انگا رنه انگار دعوا شده بود! چون رو در وری همن مجبورن بلاخره باهم کنار بیان و تمومش کنن

اما وقتی پای خونواده ها وسط کشیده بشه دیگه به این راحتیا درست بشو نیست و کش دار میشه از هم ناراحت میشن و کورت و کینه تو دل خونواده ها میمونه

بنظرم کنار اونا زندگی کردن کار درستی نیست....

بهتون توصیه میکنم قبل ازینکه خونه بگیرید جایی قبلش به اینکه توی ساختمون خونواده نباشه توجه کنید چون فک میکنن صابخونن و ساختمون دربست مال خودشونه و میتونن رااااحت باشن

خدایا ازین دیوونه خونه نجاتمون بده

روانی شدم اینجا

انشالا که وام جور بشه و شرایطمونم جور شه زودتر برگردیم به شهر خودمون

تنهایی توی ظهر تابستون خیلی بده تلفنمونم چنوقته قطعه و به کل ارتباطم با بقیه قطع شده!

دیگه حوصلم واقعا داره سرمیره ازین وضع!Hanging

 **************

دستور پخت دلمه در ادامه ی مطلب اضافه شد 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 13:29 توسط نی نی| |

از وقتی بی بی گوشی دار شده اگه دروغ نگم دارم از حسودی میمیرم ....

میبینم با دوستاش توی واتساپ و تانگوو وایبرو ...اینا حرف میزنه و پیداشون کرده بعد از مدتها

همش دور گوشیشه براش برنامه دانلود میکنه

اصن یجورایی عقده ای شدم جوری که بی بی دیروز بهم گفت : شوخی نمیکنم بزار این گوشی ی مدت دستت باشه تا برات بخریم اینجوری داری اذیت میشی !

فک کن!!!

حالا دارم اتو پرسیمونو تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکه چندین ماهه تو فکر فروشش بودم مبفروشم هرچه سریعتر و بعدم گوشیمو میفروشم و پول یارانه رو هم بدن ببینم میتونم عقده هایم را به واقعیت تبدیل نمایم ؟!...

 

دیشب طبق معمول این چنوقت بی بی از خستگی خوابش برد و منم عین جغد پای تلویزیون دراز کشیده بودم داشتم پیام نمارو میخوندم

خیلی وقته که شبا تا دیروقت بیدارم و خوابم نمیبره

اصن شب میشه عذا میگیرم که باید بخوابم

ازونورم صبح ها تا ظهر ! خوابم و حوصله بلند شدن ندارم

 تو پیام نما بین جمله های قصار بودم که یهو یه جمله واقعا تکونم داد!title=

نمیدونم چندبار خوندمش !

اما دقیقا وصف حال من بود !!!

"مرگ انسان زمانی ست که نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد

و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن...."

اگه اینجوری باشه من خیلی وقته مُردم!!!

نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 17:9 توسط نی نی| |

5شنبه بعد ازینکه که بی بی مسج دادم و اومد خونه رفتیم به سمت بازار علاءالدین واسه مبایل

یه گوشیو بی بی توی نت سرچ کرده بود و مشخصات مورد نظرشو داشت و رفتیم توی مغازه ها قیمت میگرفتیم که ببینیم کی مناسب تر میده

تفاوت قیمت توی مغازه ها تا 150 تمن هم بود!title=

از آنجاییکه همسر مهربانم مثل خود بنده رنگهای جلف را میپسندند گیر داده بود من بنفششو میخوام

تمام بازارو گشتیم تا یه مغازه یه دونه بنفش واسش مونده بود

قیمتشم نسبت به بقیه مناسب تر میگفت

گفتیم ببینیمش! گفت نمیشه ! اگه مطمئنی میخوایش بیارم ببینیش!!!

گفتیم قیمت تمام شده ش چقده ؟ گفت فلان تمن! (قیمت تمام شده ینی با فعال کردن گوشی و نرم افزار زدن و گارانتی و ...)

گفتیم میخوایمش آوردش و سیم کارت بی بی رو سریع پانچ کرد (میکرو میخورد) و گذاشت توش گفت حالا با چه set up ی براتون اکتیوش کنم؟

ماهم تاحالا گوشی اندروید نداشتیم مثه منگلا هی به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم اصن طرف چی میگه!!!

گفتیم خب فرقش چیه؟ الکی چنتا توضیح داد بعد گفت خب قیمتشونم فرق داره

هرچی میپرسیدم چقد فرق داره از زیر جواب دادن در میرفت تا بی بی داشت از کوره در میرفت گفت میگم قیمتش چندهههههههه

گفت 120تمن

دیگه بی بی رو بگو گفت مگه تو نگفتی تمام شدش اینقده؟ حالا بخاطر فعال کردن گوشی میخوای 120 تمن بکشی روش؟

واسه چی از همون اول راستشو نمیگی ؟ تازه سیم کارتمم پانچ کردی و ...

پسره هم خودش میدونست چیکار کرده وقتی حرف میزد اینور اونور وتو هوارو نگاه میکرد

یه مشت دزد و دروغگو ریختن اونجا(البته نه همه شون) این شکلی سر مردم کلاه میزارن ! جالب اینجاست گوشی همینجوری هم بهت نمیفروشن باید برات فعالش کنن که قیمتش بین 80 تا120 تمن میشه....

ینی باید با کفش میزدم تو دهنش که اینقد قالتاق بازی درنیاره!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بی بی هم یه اخلاق بدی داره وقتی چیزی بخواد بخره و یه مشکل اینجوری پیش بیاد دیگه تو بگو اون چیز بهــــــــــــترینه و 10 ملیون پولشه و ....دیگه از دلش میفته ،وقتیم اینجوری شد دیگه خوشش نمیاد از اون جنسی که خریده، احساس خوبی بهش نداره

 بعدش شروع کرد زیرآبی رفتن واسه یه گوشی یه مقدار گرونتر، چنوقت بود هی میگفت خیلی گوشی خوبیه و دربارش سرچ میکرد و هی دربارش خیال پردازی میکرد!!!

رفتیم قیمت کردیم یه 100تمنی از اون یکی گرونتر بود اولش گفتم نه برگردیم خونه

دیدم غرنمیزنه داره باهام میاد میگه باشه هرچی تو بگی!

دلم سوخت براش گفتم بیا بریم واست بخرمشSmiley

رفتیمو منم که انگار با چماق زدن تو سرم نفهمیدم چی شد واسش گرفتمش و کلی هم برنامه روش ریختن و .... بی بی هم که ذووووووق با احترامات خاص گذاشتش تو کیف که یوقت خراب نشه خخخخخ

برگشتیم رفتیم آزادی و فلافل خوردیم که بارون شروع شد و برگشتیم خونه

حالا قبلش هی میگفت اگه گوشی دار شدم میزارم هی باهاش بازی کنی مگه میذاشت دست بهش بزنم!!!! البته حقم داشت میگفت بعد از چندسال گوشی ای دستم گرفتم که میتونم آهنگ واسه زنگش بزارم عکس پس زمینه داره برنامه داره اصن یجوریم باورم نمیشه!!!!

ساعتشو گذاشت رو 4 صبح که بیدار شه و گوشیو از شارژ اولیه بکشه

همچین شوهر گوشی ندیده ای دارم من!!!!

البته از قبل مطمئن بودم اینکارو میکنه!!!

هیچی خوابیدیم و فرداش بیدار شدیم هوس کردم بریم بیرون کباب کنیم به بی بی گفتم که از دیشب مرغ درآوردم اونم که پایه ! نه تو کار نمیاره!

خلاصه با دوتا کوله پشتی را افتادیمو مرغارم خوابوندیم تو پیاز و آبلیمو و...

رفتیم پارک چمران کرج و اونجا بساط پهن کردیم و بی بی شروع کرد به کباب کردن

یه پیرمرده داشت فال میفروخت که تو دلم افتاد فقط واسه کمک کردن بهش ازش فال بگیریم، یه فال برداشتمو همون لحظه تو دلم گفتم به نیت برگشتنمون

وقتی خوندمش شوکه شدم!!!!

دقیقا جواب چیزیو داده بود که واسش نیت کرده بودم تاحالا توی عمرم همچین فال واضحی واسم درنیومده بود!!

یکم تو بازا گشتیم و بی بی واسه گوشیش یه قاب صورتی جیغ گرفت!

برگشتم خونه و دم راه طبق معمول داشتیم مسخره بازی درمیاوردیمو میخندیدیم

نمیدونم بحث سر چی بود که بی بی شروع کرد به غر زدن که مردم گوشی اس فور (s4) و اس فایو و اس سکس دارن

دیگه من پهن شدم رو زمین و میزدم تو سر خوردم از خنده !!!

گفتم خاک بسرم ! بی بی ! سیکس نه سکس (six نه sex) دیگه اینجوری جلوی کسی نگی آبرو برامون نمیمونه ها !!!!

اینم از مهارت همسر من در زبانهای خارجه.....

و به این ترتیب بی بیهم به جمع گوشی لمسی داران پیوست ...Happy Dance

منم به دارندگان بازی پو !


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت1393ساعت 16:15 توسط نی نی| |

دیروز داشتم نماز میخوندم و بعدم کمی قرآن خوندم 

هم دلم آرامش میخواست و هم راستش میخواستم بی بی میاد خونه سرگرم باشم و نرم پیشش

اومد داخل و آروم اومد کنارم یه چیزی گذاشت کنار سجاده م و رفت

منم انگار چیزی ندیدم سرمو برنگردوندم

بعد که رفت نگاه کردم دیدم یه شاخه گل گذاشته کنار مهرم

خندم گرفت اما ورش نداشتمو و به کار خودم ادامه دادم

اونقد خوندم تا خسته شدم بعدم دراز کشیدم کنار سجاده ....Smiley

دیدم صدای ظرف و اینا از آشپزخونه میاد

بعد ازکمی بی بی اومد بالا سرم و هی میگفت خانمم ؟ نی نی؟ Smileyپاشو بیا اون اتاق واست غذا درست کردم ظهر غذا نخوردی

دلم سوخت واسش چون خودشم ظهر گرسنه برگشته بود اما الان ....

گفتم حوصله ندارم غذا هم نمیخورم

گفت بخدا فقط بخاطر تو غذا درست کردم که گفتم حتما گرسنه ای نهار نخوردی تروخـــــدا بیا اونجا

منه منگل هم هی باهاش بحث کردم و بحث کردم از سر بی حوصلگی

گل رو بهم داد دوباره گفتم ممنون گذاشتم کنار

گفتم ینی من برم؟ گفتم آره برو

اما نرفت و موند و هی منت کشی میکرد

اینقد کشش دادم که از کوره در رفت و با عصبانیت رفت

منم همونجا موندم تا اینکه اومدم واسه فیلم سرزمین آهن که ضایع شدم نشونش نداد

داشتم ضعف میرفتم دیدم گوشت چرخ کرده سرخ کرده منم نشستم خوردم خیلی گرسنم بود

بعدم به رسم خودش که توی قهر هم تشکر میکنه ازش تشکر کردم

دیشبم تقریبا با قهر خوابیدیم

نمیدونم امروز بیاد فضا چجوریه...میریم واسه مبایل یا نه...

چقد این روزا زود اما دیر میگذره....

 

پی نوشت :

کمی پیش به بی بی مسج دادم گفتم دیروز با همه ی ناراحتیم و بی حوصلگیم بهتر بود کوتاه میومدم

برای گل ممنون ....

اونم جواب داد که من میدونم اشتباه کردم اما اومدم اینهمه گفتم ببخشید کاش میبخشیدی

و ...

و به این ترتیب این یکی قهر هم تمام شدزبانکده محصل

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 12:33 توسط نی نی| |